ژانویه 19, 2010 در 3:29 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
خانم ماریا به بچه ها می گفت وقتی چیزی ناراحتتان می کند به اتفاق های خوب, به چیزهای خوب فکر کنید. بعد دور اتاق می گشت شعر می خواند , می رقصید . بچه ها رعد و برق را فراموش می کردند . غش غش می خندیدند و پوف ! ترس , فکر بد و اتفاق های ناراحت کننده تمام شده بود حتی اگر کاپیتان, بد اخلاق و عصبانی سر می رسید.
این روزها دلم بدجور یک خانم ماریا می خواهد خانم ماریائی که بیاید دستهایم را بگیرد و از ظرف پر میوه , باغ پر از گل , پرواز پروانه و آواز بلبل بگوید .یادم بیاورد که تصویرماه روی موج دریا چه خوشگل است و دیدن آهوی گم گشته راه چه هیجان انگیز.
باید به چیزهای خوب دنیا فکر کرد به رویاها به امید . روزهای تیره و تار می گذرند, ایمان دارم.
پیوند پایدار
ژانویه 14, 2010 در 11:56 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
خبر را که شنیدم , ناراحتیم چند لحظه بود. فکر کردم یاد گرفته ام دل خوش نکنم به حرفهای آدم ها. آدم هائی که چیزی می گویند بذر امیدی می کارند وقتی تو انتظارش را نداری. چند روز ذهنت را مشغول می کنند ودیگر پیدایشان نمی شود. دیدم یاد گرفته ام دل خوش نکنم و از این که دیدم حالم خوب است خندیدم.
شبش وقتی دستمال می کشیدم روی تلویزیون خاک گرفته, روی میز, روی شومینه, فکر کردم باید آدم قوی داستان باشم این روزها برای نزدیکانم , دوستانم. فکر کردم به نسل پرغصه مان , به احساس بی هویتیمان , به ابرازعشق کردنمان , به نخواستنهایمان , به نزدیک نشو هایمان , به احساس تهی بودنمان . باز هم فکر کردم حالا با این آدم های زخم خورده کنارم ,حالا که شاید امن ترم باید مامن و ماوا باشم . باید آدم قوی داستان باشم. هر قدر گاهی خوابهای عجیب و غریب پر از فرار و گریز ببینم , هر قدر گاهی خوب نباشم. هر قدر دل خوش کنم به کسی , به چیزی , به حرفی که آخرش هم نشود.
صبح صورتم را شستم و آمدم جلوی آینه نگاه کردم به چشمهایم و فکر کردم چه بی فروغ. چند روز است آرایش نکرده ام؟ فکر کردم کیف لوازم آرایشم کجاست؟
مداد مشکی را می کشیدم توی چشمم که فکر کردم دارم می شکنم . بعد خری که منم بلد نیست بشکند و چشمهایش نشان ندهد ,که لال نشود وقتی غصه می ریزد توی دلش. دیدم آدم قوی داستان یا همانی که قرار بود بشوم , داستان برایش تکرای نشده که هنوز دلیل چیزی را نمی داند و همان ندانستن دلیل, بیشتر از خود اتفاق می شکندش.
بعد تر توی ماشین چشمه اشک جوشید توی چشم آدم قوی داستان بی آن که حتی بغض کند.
آدم قوی داستان باید چیزهای بیشتری یاد بگیرد ,بیشتر از یاد گرفتن دل خوش نکردن به آدم ها و حرفهایشان.
پیوند پایدار
ژانویه 5, 2010 در 5:09 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
خوابت را دیده ام چندین بار. واضح و روشن, نزدیک. بی آن که دیده باشمت . بی آن که اصلا باشی توی این دنیا . خوابت را دیده ام و هر بار بیدار شدم به این فکر کردم که چقدر دلم برایت تنگ شده. برای موجود کوچک و بی پناه توی آغوشم.
دیدنت را توی خواب می گذارم به پای خوبی و نیکی . به پای حرفهای مامان بزرگ , رها شدن از غم و رنج . کسی چه می داند شاید آن قدر خوابت را دیدم که بالاخره اتفاق های بد تمام شد و دنیا جای بهتری شد برای آن که تو بیائی.
پیوند پایدار
دسامبر 28, 2009 در 4:54 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
روبان سبز نازک را گره زده بودم دور انگشتانم و وی را گرفته بودم بالا. غرق حس خوب با هم بودنم , حس خوب بی شماری . گاه گاهی به هم نگاه می کنیم و لبخند می زنیم حتی گاهی میان شعار دادن متلک خنده داری هم به هم می گوئیم. انقدر زیادیم که باور می کنم در روز عاشورا به عزادارن حسین حمله نمی کنند. در یک لحظه می بینیم جمعییت جلو برگشته اند رو به عقب و از بالای سرم گلوله های اشک آور است که می گذرند. چند مرد میانسال تشویقمان می کنند به فرار نکردن . می ایستیم و فریاد نترسید نترسید ما همه با هم هستیم . باز هم گاز اشک آور . فکر می کنم دیگر اکسیژنی نیست برای تنفس. آرش دستم را از بازو میکشد و من دست خواهرکم را. دوستانمان را گم کرده ایم. می دویم با سرعت بی آن که بدانیم پشت سر چه خبر است . چند ثانیه خواهرم را نمی بینم . بدترین لحظه عمرم است فاجعه برای من گم کردن یکی از این دونفر است. فریاد می زنم با بلندترین صدائی که از گلویم در می آید . اسم خواهرکم را فریاد می زنم . دنیا تمام شده . برمی گردم به پشت سر دستش دستم را می گیرد. نمی تواند نفس بکشد صورتش غرق اشک است . باید از نرده های بلند وسط خیابان بگذریم تا خود را به جای امن برسانیم . نرده ها بلند است دوباره برای چند لحظه خواهرکم گم میشود . به آن سوی میله ها که می رسیم ماشینی درش را به سویمان باز می کند. در بهشت باز شده شاید . دخترک راننده دود سیگار را فوت می کند توی صورت هایمان . احساس می کنم از سوراخ گوشم هم اشک می آید. عمق فاجعه را توی ماشین درک می کنم خواهرکم با شبه آسم نمی تواند نفس بکشد . صورت و چشمهایش می سوزد . و هر چند دقیقه می گوید که نفسش بالا نمی آید. من احمق اما هنوز دود سیگار را توی صورتش فوت می کنم. دختر ک راننده کولر ماشین را روشن می کند کم کم حالمان بهتر می شود. می پیچد توی خیابان ولیعصر . ما بهتریم. مردم خیابان را بند آورده اند از ماشین پیاده می شویم به فرشته های نجاتمان وی نشان می دهیم برای هم آرزوی آزادی و پیروزی می کنیم . می رسیم به جمعیتی که خیابان را بند آورده اند و شعار می دهند درست روبروی دانشگاه هنر.آرش می گوید اینجا امن نیست یک طرف خیابان باز است و هر لحظه امکان حمله مجدد وجود دارد . من و خواهرم لجبازی می کنیم می گوئیم می خواهیم همین جا باشیم. چیزی نگذشته که دوباره بهمان حمله می کنند. این بار هم پرایدی دیگر پارک شده کنار خیابان به دادمان می رسد. بین آدمهائی که فرار می کنند برای چند لحظه دوستانمان را می بینیم اما به انتهای خیابان که می رسیم اثری ازشان نیست.مامان زنگ میزند قسممان می دهد که برویم خانه مامان بزرگ . برویم سراغ نذری پختن. در قرنی از بالا و پائین دوباره حمله می کنند بهمان. چند پیر مرد با قیافه های بازاری و به شدت مذهبی سر یک کوچه ایستاده اند به خودمان که می آییم هلمان داده اند توی یک دفتر فروش بلیط قطار کر کره ها را کشیده اند و از کتک خوردن حتمی نجاتمان داده اند . اول نمی فهمم کجائیم.دور تا دورمان پر است از پارچه های سیاه باز این چه شورش است. یک پسر بچه 4, 5 ساله هم آن جاست . ترسیده, مظطرب است . به ما که قصد بیرون رفتن داریم نگاه می کند و با یک لحن ناز خوشگلی می گوید : نرید بیرون دستگیرتون می کنن. سعی می کنم بغلش کنم شاید از حجم اظطربش بکاهم. سرتق است بغل نمی آید. نگاهش می کنم امیدوارم فکر کند همه این ها پلیس بازی است.
از میان آتش , خون , دود , صداهای یا حسین , مرگ بر دیکتاتور , لباس شخصی های وحشی , نیروهای گاردی و مردم سیاه پوشیده , عصبانی و عزادار بالاخره خودمان را می رسانیم به خانه مامان بزرگ. از مهمانهای همیشگی خبری نیست. خاله ها و مامان بزرگ بغلمان می کنند . داستان های تعقیب و گریزمان را با خنده تعریف می کنیم اما مامان و خاله ها گریه می کنند. دائی خبر می آورد که چهار نفر کشته شده اند سعی می کنم باور نکنم . بعد از صبحی به این گندی شاید فقط بغل کردن دختر دائی 6 ماهه خوش خنده ام , آرامم کند, که می کند.
حالا که رسیده ایم مجال هست که دوباره بفهمم معده درد لعنتی هنوز هست. نه آمپول هایم را آورده ام نه دفترچه را که خاله دوباره برایم بنویسد و شاید با تزریق بهتر شوم. خودم را سر گرم بچه ها و کمک می کنم . مامان بزرگ می گوید غذا ببریم برای بچه های توی خیابان دلم می خواهد دستهایش را ببوسم. فکر می کنم حسینی که او می شناسد با حسینی که لباس شخصی وحشی توی خیابان می شناسد چقدر باهم فرق دارند . فکر می کنم مسلمانی مامان بزرگ کجاست و مسلمانی آن ها کجا؟
شب کوچه ها می شود محشر الله اکبر. مرگ بر دی *کتاتور. عکس ها و جنازه ها را که می بینم باور می کنم که کشته داده ایم . تا صبح کابوس می بنیم . کابوس آدمهائی که از روی پل پرتاب می شوند آدمهائی که از رویشان با ماشین رد می شوند, آدم هائی که گلوله می خورند. آرش صبح زود می رود . من هنوز خواب فرار, خواب شعار, خواب مرگ , خواب خون می بینم.
پیوند پایدار
دسامبر 23, 2009 در 5:12 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
شاید نباید این ها را بنویسم. اما پیش خودم فکر می کنم تو که مدت هاست دیگر توی اینترنت نمی چرخی و دنیایت محدود شده به خبر های صدا و سیما و بیست و سی. چرا ننویسم.؟چرا نگویم.؟اصلا کدام زمان بهتر از هشتمین سالگرد رفاقتهایمان؟
من تو را کم دیده بودم توی دانشگاه اما وقتی توی دفتر کانون دیدمت بعد از چند جلسه ازت خوشم آمد . خوش صحب آرام و مودب بودی. یادت که هست چقدر تلاش کردم تا مجری جشن شب یلدا شوی. من همیشه به رفاقتهایم که از آن دفتر کوچک طبقه دوم ساختمان تازه تاسیس دانشگاه شروع شد جور دیگری نگاه کرده ام . یک جور مطمئنی که این رفاقتها تمام نمی شود که تا ابد با من و آرش است.
اما نمی دانم حالا چرا می خواهم برای تو , این جا و در سالگرد رفاقتمان بگویم که دیگر تمام شد . 6 ماه است با خودم کلنجار می روم ایمیل بفرستم اس ام اس بزنم اما هر روز می گویم نه .
بارها با هم بحث سیاسی کرده ایم , هر وقت خانه ما بودی , هروقت تلفنی حرف می زدیم . بحث هایمان هم گاهی به جاهای تلخ و بد می کشید اما آخرش دوباره با اطمینان و رفاقت نگاهت می کردم که بحث سیاسی جدا , رفاقتمان هم جدا.
اما این بار وقتی 1 تیر زنگ زدی و از اوضاع تهران پرسیدی . وقتی نمی دانستی دخترکی را آن طور توی خیابان کشته اند . وقتی نمی دانستی 30 خرداد ما چطور توی خیابان قلع و قمع شده ایم وقتی گفتی” واقعا اگر تقلب شده , چرا موسوی حاضر نمیشه بره کمیته ویژه رای ها رو بشمره” وقتی چند ماه پیش طبق معمول وقتی کار داشتی زنگ زدی و تا من گفتم دولت کود *تا به بهانه ای گوشی را قطع کردی . احساس کردم دیگر نمی توانم. احساس کردم من و تو چقدر از هم دور شده ایم. نمی توانستم رفاقت کنم با آدمی که نمی فهمید این مدت من چه کشیده ام . چند بار از شدت غصه احساس خفگی کرده ام . چند بار سرم را کرده ام توی بالش و با همه وجود گریه کرده ام ,فریاد زده ام . که همه شب ها, همه شب ها با کابوس خوابیده ام و صبح شکننده تر از قبل بیدار شده ام به امید این که کابوس واقعی تمام شده باشد.
فکر کردم دیگر نمی توانم به رفاقت با آدمی ادامه دهم که دغدغه هایش انقدر فاصله دارد با دغدغه های من. که دنیایش انقدر محدود است . که همه خواسته اش توی دنیا شده مقرری ماهانه ای که از یکی از ادارات دولتی می گیرد و هر بار می آید تهران اول احوال کار و بار ما را می پرسد و میزان اجاره خانه مان را. بعد هم یک جور خاصی از همه دنیا طلب دارد و بی عرضگی خودش را می اندازد تقصیر بقیه .
مرا ببخش اما من دیگر آدم ادامه این رفاقت نیستم. دیدارمان هم به قیامت همان که تو سفت و سخت بهش ایمان داری.
پیوند پایدار
دسامبر 20, 2009 در 10:31 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
خبر فقط چند کلمه بود. آیت الله منتظری در گذشت. مثل پتک خورد توی سرم.نمی تونم جلوی اشکهامو بگیرم.
تنها مرجعی که دوسش داشتم بهش احترام میگذاشتم و از صمیم قلب براش احترام قائل بودم به خاطر انسانیتش به خاطر بزرگ مردیش, به خاطر این که شرافتش رو نفروخت, به خاطر این که حرفاش بیانیه هاش توی این 6 ماه نکبت گذشته بهم امید داده بود ته دلمو گرم کرده بود.
وقت بدی بود موقع بدی بود . خسته شدم از این همه خبر بد پشت سر هم .یکی چرخش زمینو بذاره رو دور تند. یکی سال 88 رو تموم کنه. خسته شدم.
پیوند پایدار
دسامبر 18, 2009 در 1:27 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
نميفهمي دقيقا کي؟ نميداني دقيقا کجا؟ نميداني کدام نگاه؟ نمي فهمي کدام کلام؟ اما يک باره ميبيني دلت دارد ميلرزد. به او که فکر مي کني يک چيزي توي دلت سر ميخورد پائين. همه دنيا مي رود به حاشيه و او مي شود همه دنيا . فکر ميکني نکند عاشق شده ام ؟ و دنيايت عوض ميشود با يک نگاه با يک کلام با يک آدم ديگر.
آدميزاد ثبت نميکند لحظه عاشق شدنش را، روزش را لحظه اش را بس که عشق آرام آرام مي آيد بي مقدمه و مي نشيند توي تک تک سلول هايش. اما 8 سال پيش حوالي همين روزها دخترک 20 ساله اي آرام آرام مشق عاشقي کرد. چشم باز کرد و ديد دارد غرق مي شود توي دنياي پر رمز عاشقي.
شب يلدا که بيايد 8 سال مي گذرد از روزي که اولين شعر عاشقانه را برايم خواندي و بين آن همه آدم به نيت من کتاب حافظ را باز کردي. اصلا ماندنم توي آن دانشگاه فقط و فقط براي تجربه اين عاشقي بود . بارها گفته ام نه ؟ دنياي من بدون تو ،حتما چيزي کم داشت.
پیوند پایدار
دسامبر 15, 2009 در 10:19 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
تا وقتی هستی اصلا نمی فهمم , اصلا نمی دانم وجودت چه نعمتی است توی خانه . تا می روی وقتی تنها می خوابم وقتی دیگر آغوش گرمت جایگاه تن خسته ام نیست وقتی بازویت بالشت نرمی که سر رویش بگذارم , وقتی تنها و کم حرفم ,تازه یادم می آید چه زود دلتنگ می شوم برای بودنت. اصلا می دانی دلتنگ همه لحظه های کل کل کردنمان می شوم . دلتنگ صبح هائی که مثل بچه های 4 ساله از این که باید بیدار شوم گند اخلاقم و تو هی قربان صدقه ام می روی ,من پتو روی سرم می کشم و تو در حالی که ریش می زنی یا لباس می پوشی انواع و اقسام شعر های من درآوردی دنیا را می خوانی تا بالاخره از توی رختخواب بلند شوم و به این نتیجه برسم که چه احمقانه بد اخلاقم. دلم برای صبحانه خوردن توی ماشین تنگ می شود . دلم برای غر زدن های گاه و بی گاهت که حرصم را در می آورد برای شیطنت های کلامیت برای شیرازی بازی در آوردن هایت برای وجود خود ِ خودت تنگ می شود.
می دانم که این دوری برای زندگی خودمان است برای زندگی خودمان که از روز اول قرار شد خودمان بسازیمش ,اما می دانی این 3 روز نبودنت حجم خوشبختی عظیمی را از من دریغ می کند.
پیوند پایدار
دسامبر 14, 2009 در 5:02 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
مامانم همیشه می گوید سلامتی تاجی است روی سر همه که فقط آدم های مریض قدرت دیدنش را دارند. این روزها با تمام وجود به این حرف مامان اعتقاد پیدا کرده ام در حال حاضر بزرگترین آرزوهایم در دنیا تقلیل پیدا کرده اند به کارهای روزمره آدم های دیگر.
اولین و مهمترینش این است که یک وعده غذا بخورم و بعدش درد نکشم و حداقل بالا نیاورم.
دومیش این است که بیافتم به جان خانه و تمیزش کنم جوری که همه جا برق بزند و من از دیدن برق زدنش کیف کنم.
سومیش آشپزی کردن است که همیشه ازش فرار می کردم. در حال حاضر واقعا دلم می خواهد آشپزی کنم. اصلا از آن آشپزی های وقت گیر که یک عالمه سبزیجات خرد کنی باهم بگذاری بپزد و بهش ادویه های مختلف بزنی با فیله گوشت و مرغ پخته قاتی کنی و بشود یک غذای خوشمزه عالی.
چهارمیش این است که یک دل سیر از شب تا صبح بخوابم و هی وسط شب از درد بلند نشوم.
فکر نمی کنم این ها آرزوهای بزرگ دست نیافتنی باشند خداوند محترم پس لطفا یک کاری بکن. بعدش هم من می خواستم لاغر شوم اما نه دیگر اینطور به مولا.
پی نوشت : تو را به ارواح جدتان نپرسید “نکنه حامله ای” به ولله نیستم .حداقل تا یکی دو سال دیگر هم قصدش را ندارم. معده درد امانم را بریده.
پی نوشت دو و خیلی مهم: اگر این آقای دکتر و مراقبت ها و پیگیری هایشان نبود حتما تا حالا چندین بار ریق رحمت را سر کشیده بودم . بنابراین دست شما درد نکند و ان شا الله جبران کنیم اصلا من خوبِ خوب که بشوم یک مهمانی جانانه می گیرم و به جدم آشپزیی می کنم که دستهایتان را هم بخورید.
پیوند پایدار
دسامبر 9, 2009 در 11:24 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
یکی از بهترین نوشته های این چند روز اخیررا اینجا بخوانید.
به قول خودت ماچ واجب شدی امیر حسین.
پیوند پایدار
نوامبر 29, 2009 در 11:56 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
از یک هفته قبلش به مامان و بابا اولتیماتوم داده بودیم که نمی رویم مدرسه. هیچ کدامشان هم حریف ما نشدند. بنابراین شنبه 8 آذر 76 نه من و نه خواهرم نرفتیم مدرسه و لحظه شماری کردیم برای بازیئی که آخرین امید ما بود برای رفتن به جام جهانی. گل اول را که خوردیم آه از نهادمان بلند شد .گل دوم همه امیدمان را به باد داد مثل ابر بهار اشک می ریختیم که کریم باقری گل اول ایران را زد همه چیز تغییر کرده بود . به عمرم به یاد ندارم که مامانم اینطور چیزی را از خدا خواسته باشد به حالت سجده افتاده بود روی زمین و می گفت خدایا یه گل دیگه. خداد عزیزی که توپ را وارد دروازه کرد هر سه تایمان جیغ می کشیدیم و گریه می کردیم . هنوز هم فکر می کنم آن 8 دقیقه آخر بازی بلند ترین 8 دقیقه عمرم بود. بازی که تمام شد حس جدیدی را تجربه می کردم نمی دانم اسمش چه بود غرور ملی, شادی ملی , هرچه بود ناب و تازه بود.
12 سال گذشته از روزی که یک ملت بعد از سال ها خوشحالی بکر را تجربه کرد .گاهی فکر میکنم اگر خاتمی دوم خرداد 76 رئیس جمهور نشده بود اصلا به جام جهانی نمی رفتیم انگار آن امید آن انرژیِ پیروزی متبلور شد توی بازی آخر که ما جشن ورود به جام جهانی و جشن رئیس جمهور شدن خاتمی را با هم بگیریم.
پیوند پایدار
نوامبر 26, 2009 در 5:56 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
یک حرفهایی برای نزدن است. نزن ,نگو,دل نشکن.
پیوند پایدار
نوامبر 23, 2009 در 2:02 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
من آدم تغییرهای ناگهانی نیستم . هر تغییر بزرگ ناگهانی حال من را بد می کند .خیلی عادت می کنم به آدم ها به جای زندگی به مدل خانه به محیط کار حتی.
حالا امسال توی این بلبشوی مملکت و حال خراب, من دوتا تصمیم ناگهانی داشته ام برای تغییر . یکیش تغیر خانه بود که خیلی خیلی اتفاقی پیش آمد ویکی تغییر محل کار.
ما آدم های رفیق باز پر رفت و آمدی هستیم .دوستان زیادی داریم که دوست داریم جمع شوند کنار ما توی خانه بگویئم ,بنوشیم ,بخندیم گریه کنیم حتی. تمام طول هفته را هم که خانه نیستیم می ماند آخر هفته ها که آن هم چند ماهی یک بار نوبت می رسید به خانه ما . خوب همیشه یک سری آدم مریض پیدا می شدند که از ساعت 11 به بعد زنگ می زدند به نگهبان ساختمان و بعد به هیات مدیره و هیات مدیره هم مثل ناظم به صاحب خانه بیچاره. البته همه ی این آدم ها مرده بودند وقتی دزد به خانه مان زد و دار و ندار ما را برد. صاحب خانه رفتارش خیلی خوب بود هر بار گفته بود مشکل را خودتان حل کنید و به من ربطی ندارد اما سر تمدید قرار داد خوب تا نکرد یعنی کرایه را خیلی برد بالا و پول پیش را هم اضافه کرد خوب ما دل چرکین بودیم کمی . من هم شوخی شوخی شروع کردم آگهی روزنامه ها راخواندن برای کرایه خانه جدید و خیلی اتفاقی خانه ای پیدا کردم نزدیک به محل کارم که همه چیزش را پسندیدم . بعد تمام مدت زمان تصمیم گیری ما برای کرایه خانه جدید شاید 5 ساعت هم طول نکشید .من دگرگون بودم, قرار داد را بسته بودیم و هر 5 دقیقه یک بار به آرش می گفتم بیا فسخش کنیم و آرش می خندید که آخه چته تو.
هنوز بعد از 1 ماه و نیم من احساس توی خانه خودمان بودن ندارم . دو تا از دوستهایم توی همان مجتمع قبلی ساکنند و من هر بار می روم دیدنشان حالم یک جور بدی بد می شود . یک بار رفتم دم آپارتمان قبلی خودمان تا قبض تلفن را بگیرم برای پرداخت, قلبم مثل قلب یک گنجشک کوچک می زد. در را که باز کردند آه از نهادم بلند شد 3 سال تمام من توی این خانه بودم .این کابینت ها این آشپزخانه این دیوارها این خانه اصلا . چقدر توی این خانه ما همدیگر را بغل کرده بودیم چقدر توی این خانه با هم دعوا کرده بودیم .داد زده بودیم سر همدگیر. چقدر توی این خانه فکر کرده بودیم دنیا به آخر رسیده . چقدر فکر کرده بودیم که دنیا شروع شده دوباره و اصلا خورشید امروز برای ما در آمده. چند بار با دوستانمان نشسته بودیم به حرف زدن , نوشیدن ,ساز زدن آواز خواندن.همین خانه بود که دید حال تک تک آدم هایی که آمدند خانه ما صبح روز 23 خرداد. حالا توی خانه ما آدم های دیگری بودند بدون اندک شباهتی به ما .
اصلا خانه وقتی خانه خودت می شود که تویش یک عالمه خاطره داشته باشی با دوستانت . یک عالمه خاطره ی دو تائی داشته باشید که هیچ کس نداند . اصلا باید چند بار از فرط خشم در اتاق خواب را به هم زده باشی و رفته باشی زیر پتو با گریه یا پشت در قایم شده باشی تا یک ساعت دو ساعت بعدکسی بیاید بغلت کند و بگوید خیلی خری , خیلی خریم و بخندید از ته دل.خانه اصلا جائی است که صد بار گه گرفته باشدش و دو تائی افتاده باشید به تمیز کردنش تا دوباره برق بزند .
خانه یعنی خاطره همین است که یک تکه از قلبم همیشه جا مانده توی خانه های قبلی.
پیوند پایدار
نوامبر 18, 2009 در 1:19 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
دقیق یادم نیست اول یا دوم راهنمائی بودم که جنگ بوسنی با صربها و کشتار مسلمانان خبر اول تمام بخشهای خبری ایران بود. یک بار بخشنامه ای آمد مدرسه برای مسابقات داستان نویسی که موضوع داده بودند برای داستان .یکی از موضوعات هم ,همین جنگ بوسنی بود. بی اختیار شروع کردم به نوشتن در مورد بچه های بوسنی . داستانم هنوز نصفه نیمه بود که یک روز توی راه خواندمش برای دوست و همکار بابا که آن روزها در غیاب بابا که شهرستان کار میکرد مرا می رساند مدرسه . ماشین را پارک کرده بود کنار در مدرسه و به داستانم گوش می داد تمام که شد خم شد و سرم را بوسید تا آن لحظه اصلا فکر نمی کردم کار خاصی کرده ام خوب یک داستان ساده معمولی بود.
داستان کوتاهم در مدرسه در استان و در کشور اول شد جایزه اش را هم از دست مصطفی رحمان دوستی گرفتم که اصلا دوستش نداشتم.
داستان نویسی بعد از آن برایم آسان بود پیش دانشگاهی که بودم وقتی همه داشتند می زدند توی سر خودشان برای کنکور داستانی آمده بود توی سرم که نمی توانستم ننویسمش ,شخصیتهای داستانم مدتها بود با من زندگی کرده بودند دوستشان داشتم می خواستم بنویسمشان . من هم شروع کرده بودم به نوشتن , سر کلاس وقتی معلم درس می داد زنگ تفریح من فقط می نوشتم و می نوشتم .دوستهایم هر بار که از نوشتن دست می کشیدم می پریدند روی دست نوشته های خط خطی و کج و معوجم و تا آنجا که نوشته بودم می خواندندش. داستانم را دوست داشتم خیلی زیاد اما بزرگتر ها که خواندنش گفتند شخصیت پردازی ضعیفی دارد و آدم هایش زیادی سیاه و سفیدند .
این روزها که داستانم را می خوانم پرت می شوم به رویا های یک دختر 17 ساله . هنوز داستان را دوست دارم اما خودم هم خنده ام می گیرد از بعضی دیالوگ ها از دنیای سیاه و سفیدی که ترسیم کرده بودم . هنوز فکر می کنم اگر رویش کار کنم فیلم نامه خوبی می شود و می شود از رویش فیلم ماندگاری ساخت.
فکر می کنم چرا بعد از 11 سال هیچ وقت دوباره دست به قلم نشدم برای نوشتن ؟ چرا هیچ سوژه ناب خوبی پیدا نمی کنم برای نوشتن. دلیلش شاید این است که دیگر خیال پردازی نمی کنم شاید از قضاوت شدن می ترسم شاید می خواهم کار بزرگی کنم . هر چه هست دلم برای دختر 11 , 12 ساله ای تنگ است که بدون این که به جایزه به تشویق به کار بزرگی انجام دادن فکر کند داستان نوشت .
پیوند پایدار
نوامبر 14, 2009 در 1:02 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
پسر عمویم و دوست دخترش چهار پنج سالی است که با هم زندگی می کنند , حالا تصمیم گرفته اند ازدواج کنند و دنبال کارهای عروسینند, رفته اند آزمایش خون و بهشان گفته اند باید در کلاسهای آموزش روابط جنسی و تنظیم خانواده شرکت کنند . باید قیافه ما را بعد از شنبدن این خبر می دید همه پخش زمین ازخنده و همه مشغول ارائه راهکار برای خروج از این بحران کلاس رفتن. اولش قرار شد که بچه ها بروند و از معلم کلاس درخواست کنند کمی استراحت کند و آن ها به بقیه کلاس درس بدهند اما بعد قرار گذاشتیم که خودشان را از این خل مشنگ های بی تجربه نشان دهند که تقریبا هیچ چیز نمی دانند و سوال های احمقانه بپرسند شاید کمی تفریح کنیم.
از شوخی گذشته مملکته داریم؟
پیوند پایدار
نوامبر 11, 2009 در 10:29 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
می خواستم امروز بیایم و برایتان دستور پخت قلیه ماهی را بنویسم , می خواستم برایتان از عروسی پسر عمویم بنویسم و اتفاق های خنده دار قبل از آن می خواستم از زندگی بنویسم از امید اما خبر اعدام احسان فتا* حیان را که خواندم همه چیز رنگ باخت و رفت .
تا کی می خواهند به کشتن به حذف مخالف ادامه دهند کاش یک عاقل پیدا می شد بینشان که کتاب های تاریخ را ورق می زد و چند جمله ای را می خواند برایشان.
دل و دماغ ندارم دستور پخت قلیه ماهی بماند برای بعد.
پیوند پایدار
نوامبر 9, 2009 در 3:31 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
فکر می کنم آخرین روزی که در سال 88 از ته دل شاد بودم کی بود بعد فکر می کنم اصلا سال 88 چطور گذشت که انقدر زود رسیدیم به 18 آبان .ذهنم می چرخد و می چرخد تا می رسد به 2 خرداد 88 به ورزشگاه 12 هزار نفری آزادی به همان روزی که خاتمی آمد و میر حسین اصفهان بود و ما چقدر داد زدیم وقتی خاتمی آمد و چقدر گریه کردیم با سر اومد زمستون . همان روز که آناهیتا برایم دست بند و شال سبز خرید از همین دست بندهای سبز پلاستیکی که هنوز هم دستم می کنم و رویش نوشته “آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا”.
یا شبهای خیابان ولیعصر ,غش غش خنده هایمان از ته دل وقتی کسی از کنارمان رد می شد و با خنده و ادا و اطوار می گفت توپ تانک طالبی چه دکتر جالبی. یا وقتی خسته از سر کار بر می گشتیم و ماشینی از کنارمان می گذشت که آنتنش روبان سبز داشت و بی هوا دستهایمان بالا می رفت و وی نشان می دادیم به سرنشینانش. یا همان روز زنجیره سبز. یا 20 خرداد که انقلاب تا آزادی را پیاده می رفتیم و هوا گرم بود و آب نداشتیم و آن گل فروشی توی خیابان آزادی شلنگ آب را انداخته بود توی خیابان برایمان و ما چقدر خندیم موقع آب خوردن وهر چقدر به پشت سرمان نگاه می کردیم جمعیت تمام نمی شد و ما دیوانه شده بودیم از این بی شماریمان. یا همان آخرین شب تبلیغات که شهر از بالا تا پائین سبز بود .یا اصلا همان 22 خرداد که صفهای طولانی را دیده بودیم و قند توی دلهایمان آب شده بود و مست پیروزی بودیم و کنار در حوزه رای گیری عکس انداخته بودیم با دست بند سبز با علامت پیروزی, همان وقت که سهراب بود ندا بود امیر بود کیانوش بود اشکان بود .
فکر می کنم عمر روزهای شادمان چه کوتاه بود که بعد از آن 22 خرداد هیچ کداممان دیگر از ته دل نخندیده ایم .بعد فکر می کنم که زندگی در جریان بوده اما ,که امید بوده و همین امید همین زندگی ما را سر پا نگه داشته است که مثلا آرش یک هفته زودتر از تولدم با یک مهمانی بزرگ جوری غافلگیرم کرده که فقط یک دقیقه از شدت ذوق فریاد می کشیده ام یا این که برای پنجمین سالگرد ازدواجمان رفته ایم عکاسی عکس های خوشگل گرفته ایم و من یک لپ تاپ خوشگل قرمز کادو گرفته ام که مسافرت رفته ایم که برای اولین بار رفته ایم نماز جمعه و وسط خطبه های نماز سوت و کف زده ایم,که 27 شهریور از سر گذرانده ایم و باز هم فهمیده ایم که ما بی شماریم. که ما راه سبز امید را زندگی کرده ایم حتی اگر دیگر از ته دل نخندیده باشیم.
پیوند پایدار
نوامبر 5, 2009 در 12:33 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
پسر جوان را گرفته بودید,درست چند قدم جلوتر از من .شما هیکلی , خشن و مسلح بودید. من توی چشمهای شما نگاه کردم و فریاد زدم ولش کن با صدای بلند چندین بار فریاد زدم ولش کن , صدای فریاد من ,صدای فریاد هموطنان من تو را ترساند نمی دانم با کابل یا تسمه یا شلاق حمله کردی طرف من , برگشتم که توی صورتم نزنی و تو کوبیدی توی پهلویم. نفسم برید برای چند لحظه دنیا سیاه شد اما فقط برای چند لحظه, چند صدم ثانیه,صدای کف و سوت که از پشت سرم بلند شد, فهمیدم برادرم را رها کرده اید . می دانی من دیگر درد را سوزش را حس نمی کردم تمام شده بود تمام ِ تمام. جایش را شجاعت گرفته بود تمام شدن ترس , ترس از سگ هاری مثل تو . از آن لحظه من جسورتر بودم و هر بار دنبال جوانی دویدید من هم دنبال شما دویدم و فریاد زدم ولش کن.
من چهره تو را به یاد نمی آورم, شاید تو و دوستانت شب به فیلمهائی که ازمان گرفته اید نگاه کنید و با افتخار به رشادتان!! بخندید شاید فکر کنید درد باتون هایتان ما را از به خیابان آمدن دوباره منصرف می کند , اما هر بار که آن کابل کذائی را بلند می کنی تا بر پیکر کسی بکوبی یادت باشد, یادت باشد که داری ترس را در وجودش می کشی و او این بار جسورتر, شجاع تر و با افتخار تر قدم به خیابان خواهد گذاشت . این را هم به خاطر بسپار که هر بار دستهایت را بلند می کنی برای زدن, ترس و نفرتِ وجود خودت هزار برابر می شود و همین ترس, همین نفرت تو رابه زانو در می آورد.
پیوند پایدار
اکتبر 24, 2009 در 3:03 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
چند روز مانده به هجده سالگیم , بعد از آن کنکور لعنتی فائزه زنگ زد کمی خوش و بش کردیم و من ازصدای گرفته اش فهمیدم خبر بدی دارد , خبرش کوتاه بود پریسا تصادف کرده و از بین ما چهار نفر رفته بود . من باورم نمی شد سخت بود باور کنم دوست خل و چلم که عاشق یک بچه آخوند شده بود دیگر نباشد . دو , سه روز بعد از آن به اصرار مامان و بابا راهی یک مسافرت دسته جمعی دوستانه شدیم به مقصد اردبیل و سفر به قله سبلان . یک اتوبوس آدم بودیم چهار پنج ردیف آخر شد صندلی جوان ها که از همان اول راه شروع کرده بودند به دیوانه بازی , خواندن و رقصیدن , من حوصله نداشتم , من می خواستم پیش دوستهایم باشم که 3 تائی برای پریسا گریه کنیم عصبانی بودم از دست مامان و بابایم . نشسته بودم ته اتوبوس به گریه کردن , کم کم بچه ها که تقریبا همگیشان از دوستهای بچگیم بودند فهمیدند و همه تلاششان را کردند تا از آن حال و هوا بیرون بیایم.
کم کم با تو هم آشنا شدم صدای خوبی داشتی 2 ,3 باری که بزرگترها شاکی شدند از سر و صدا ترانه های دلکش و مرضیه خواندی برایشان تا جو را تلطیف کنی.
شب را توی همان اتوبوس خوابیدیم و صبح که هوا روشن شد راه افتادیم به سمت قله , یادم نیست ,نمی دانم از کجا شروع شد که همپای من شدی می دانستی که غصه دارم جوری حرف می زدی که فراموش کنم ,به پناهگاه که رسیدیم ظهر بود نهار خوردیم و قرار شد فردا صبح زود به سمت قله حرکت کنیم.
سفر تفریحی بود موقع برگشت ویلا گرفتیم درآستارا شب که شد ما جوانها راه افتادیم کنار دریا. آتش روشن کردیم اولش بزن و برقص بود و بعد خواندن های تو و دوقلوها. تا نیمه های شب کنار آتش نشستیم من هنوز غصه دار بودم و چشمهایم هنوز از اشک پر و خالی می شد کلی برایم حرف زدی از صبر کردن گفتی از تحمل کردن که خودت هم دوستی را از دست داده بودی . گفتی آدم ها با این غصه ها بزرگ می شوند که باید تحمل کنی . از کنارت که بلند شدم یادم آمد سحرگاه تولد 18 سالگیم است .
قبل از ظهر به سمت رشت حرکت کردیم قرار بود مامان اینها برای نهار جمع را مهمان کنند به مناسبت تولد من . از تو چه پنهان کمی دلخور بودم از دستتان که هیچ کدام تولدم را تبریک نگفته بودید نهار را توی رستورانی خوردیم که آلاچیق آلاچیق بود همین که غذا خوردیم صدای قهقه خنده هایتان بلند شد توی یکی از آلاچیق های ته رستوران برایم تولد سور پرایزی گرفته بودید یادم نمی رود که شلوار آرش را پاره کرده و رویش برایم یادگاری نوشته بودید آن تکه پارچه لی را قاب کردم و تا روزی که در 23 سالگی خانه پدری را ترک می کردم از روی دیوار تکان نخورد. همه تان تمام تلاشتان را کرده بودید که فراموش کنم درست یک هفته قبل دوستی را از دست داده ام. کادوی تو اما خاص بود تا صبح کنار آتش نشسته بودی و یک تکه چوب را تراشیده بودی تا رویش تصویری در آوری از آدمی که دهانش باز بود و همه وجودش فریاد.
آن تولد با وجود غم از دست دادن دوست یکی از بهترین تولد های زندگیم شد. از آن سفر به بعد ما کوهنوردهای حرفه ای شدیم , کوههای چند روزه , قله های بلند و تو صبورترین و با تحمل ترین بودی با آن کوله سنگین , تمام راه هم ناز ما دختر ها را که غرهایمان قطع نمی شد می خریدی و یا کوله یکی دیگر که خسته بود را می کشیدی.
تو همیشه بهترین دوست من بودی یکی از خاص ترینشان. روزی که بعد از 2 سال بی خبری به خاطریک سوء تفاهم, زنگ زده بودی خانه مامان اینها فراموش نمی کنم, تا مامان گفت بگو کی زنگ زده بود بی معطلی اسم تو را گفتم.
چهار شنبه صبح, همین دو روز پیش ,بهت زنگ زدم و کلی حرف زدیم گفتم دل تنگتانیم گفتی ما هم همینطور گفتی با مریم نشسته ایم دوستانمان را فیلتر کرده ایم و دیدیم شما از همه فیلتر ها می گذرید گفتم شما برای ما هم چیز دیگری هستید قرار شد به زودی بیائید تو ساز بزنی و بخوانی و ما کیف کنیم.
دیروز که توی فیس بوک لعنتی خبر فوت پدر و مادرت در یک تصادف رانندگی را خواندم خشکم زد تازه یک ساعت از تصادف گذشته بود و من اصلا نمی دانستم باید چه کار کنم نمی فهمیدم یک ساعت بعد از فوت مادر و پدر یک نفر باید چه کار کرد اصلا؟ از شوک که در آمدیم آرش زنگ زد جوری سلام و علیک کرده بودی که همه چی را عادی نشان دهی می خواستی اگر ما نمی دانیم خاطرمان را نیازاری بعد که فهمیدی می دانیم, آه کشیدی. من نتوانستم حرف بزنم .عصر که زنگ زدم بغضت ترکید من بلد نیستم حرفهای آرام کننده بزنم مجید, همین که گفتی روزبه ( خواهر زاده محبوبت , آن روزها که با هم آشنا شده بودیم 2 سالش بود) توی کماست و با ناله گفتی دعا کن برگرده بغض من هم ترکید من بلد نیستم آرامت کنم من بلد نیستم صبور و محکم باشم من بلد نیستم چوب بتراشم برای نشان دادن این که غصه ات را می فهمم اما می توانم شانه باشم برای گریه هایت می توانم گوش باشم برای شنیدن فریادهایت .این بار صبوری نکن نازنین این بار گریه کن, فریاد بزن که این غم نابودتت نکند. صبوری بس است. اصلا صبوری بد است برای این غم برای این روزهای گند که پشت هم می آیند.
پیوند پایدار
اکتبر 21, 2009 در 3:54 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
نشسته بودیم به چرت و پرت گفتن , مو رنگ کردن و هله هوله خوری در یک لیدیز نایت دلپذیر توی خانه یک دوست دلپذیر, درست راس ساعت 11 بهاران زنگ می زند و می گوید شبکه یک ببینیم. قاعدتا بقیه شب را به گریه کردن می گذرانیم.
فیلم مستندی است در مورد بهنود شجاعی و احسانی که کشته شد. فیلم بعد از اعدام بهنود ساخته شده و گفتگوهایی دارد با خانواده احسان و خانواده بهنود. اول بگویم که من اینجا دیده ها و نظرات شخصی خودم را می نویسم و کامنت دانی این پست باز است برای هر کس که نظر خلافی دارد.
من توی این فیلم آدم های موجه, صبور و زخم خورده ای دیدم که خانواده بهنود بودند و هنوز شوکه بودند از مرگ فرزند . من توی فیلم نگاه ساکت و پر از بهت مادر بزرگ پیری را دیدم که قلب انسان را هزار پاره می کند.
من توی این فیلم آدم های عصبانی ( مخصوصا برادر احسان) , زخم خورده و لجبازی را دیدم که از کار خود راضی بودند.
من توی این فیلم زن خوش صحبت , زخم خورده و بخشنده ای دیدم که نه تنها خودش قاتل برادر را بخشیده بود که روی پای اولیای دم کسی که قاتلش سینا پایمرد بود افتاده و سینا را هم از مرگ نجات داده بود. ( هرچند که سینا سرنوشت خوبی نداشت و بعد از آزادی به علت سختی هائی که در زندان و انتظار برای اعدام کشیده بود به بیماری روانی دچار شد و بعد فوت کرد).
کار ندارم که جهت گیری فیلم چطور بود که چقدر تلاش شده بود به همه جوانب این اتفاق بپردازد کار ندارم که این خانم روانشناس , دکتر فردوسی چقدر احمقانه به این نبخشیدن به این عصبانی بودن حق می داد , چیزی که مرا به شدت تحت تاثیر قرار داد صبحتهای مادر احسان بود که تا قبل از دیشب هرگز به خودم اجازه نداده بودم در موردش قضاوت کنم اما این جمله او که رو به دوربین و با خونسردی هر چه تمام تر بیان شد تقریبا مرا دیوانه کرد و تمام ذهنیتهای من درمورد یک مادر داغدار را به هم ریخت . به شوهرم گفتم بریم تو بکشمش راحت شم . انگار نه انگار راجع به کشتن صحبت می شود انگار نه انگار راجع به کشتن انسان صحبت می شود آن هم جوانی که به شدت آسیب دیده و زجر کشیده است و این همه آدم برای بخشیده شدنش التماس می کنند. احسان و بهنود به واسطه جوانی و احساساتی بودن در یک نزاع دسته جمعی با یکدیگر گلاویز می شوند و یکی بی قصد و غرض قبلی آن یکی را می کشد. اینجا یک نفر قاتل و دیگری مقتول است و خیلی امکان داشت که جای این دوتا در همان ابتدای امر عوض می شد چون به هر حال وسط دعوا معمولا حلوا پخش نمی کنند . اما مادر احسان با قصد و غرض قبلی برای خون خواهی فرزند و به قصد کشتن انسانی دیگر وارد زندان اوین می شود و خودش تصمیم می گیرد تا نقش جلاد را بازی کرده و چهار پایه از زیر پای انسانی دیگر بکشد و عمرش را تمام کند. این جای قضیه برای من توجیه پذیر نیست یک جوان 16 ساله بدون قصد و غرض قبلی جوان دیگری را می کشد و قاتل شناخته می شود اما زنی با قصد کشتن انسانی دیگر وارد مکانی می شود و چهار پایه از زیر پایش می کشد اورا می کشد به نام قصاص و او قاتل نیست؟
من آدم هائی که نمی بخشند و تنها راه خنک شدن دلشان را انتقام می دانند درک نمی کنم . درک می کنم که مادر انسان عصبانی باشد از قتل فرزند بی گناهش, درک می کنم که به شدت غصه دار باشد اما درک نمی کنم که چطور کشتن یک آدم دیگر و عزا دار کردن یک خانواده دیگر از شدت غصه و غمش می کاهد چطور کشتن یک انسان دیگر راحتش می کند.
اما در این میان قانونی را که تصمیم برای زنده ماندن و نماندن یک انسان دیگر را به انسانهای زخم خورده , عصبانی و چه بسا غیر موجه می سپارد بیشتر مقصر می دانم.
یک نکته هم راجع به زنی که در آخر فیلم تجربه خودش را از بخشیدن قاتل برادر گفت. این زن گفت من می ترسیدم از این که قاتل برادرم را ببخشم او بیرون بیاید و دوباره توی دعوا آدم های دیگری بکشد من این زن این حس و این ترس را اما درک می کنم و ذات پاک انسانیش را که با صدای نی سینا منقلب می شود و نه تنها قاتل برادر را می بخشد بلکه سینا را هم از مرگ نجات می دهد می ستایم.
پیوند پایدار
اکتبر 20, 2009 در 5:09 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
وقتی نیستی ,دختر بچه کوچک نا آرام بی صبری هستم ,بغض آلود.
وقتی نیستی دختر بچه کوچک نگرانی هستم ترسیده ازهر صدا
وقتی نیستی زن آرام بی حرفی هستم در تمنای داشتن تو, بودن با تو.
خانه بی تو ,کم رنگ و ساکت و ساکن است به سلامت برگرد.
پیوند پایدار
اکتبر 18, 2009 در 3:00 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
فرق نمی کند مشغول چه کاری باشم , در حال گردگیری , پشت فرمان ماشین , در مهمانی ,سرمست. یا توی خانه مامان اینها مشغول شام خوردن , محال است که محسن نامجو دشتی بخواند” دلا این یادگار خون سرو است” و پشت سرش گلشیفته با بغض همین جمله را تکرار کند و تصویر سهراب نیاید جلوی چشمهای من و من نفسم نگیرد و اشک مثل سیل جاری نشود روی گونه هایم .
که غم که غصه ی روزهایی که برما گذشت مثل لرد شراب رسوب کرده توی سلول هایمان که نشسته توی وجودمان که هر ترانه غمناک رمز آلودی همه را به هم می زند و می آورد بالا که غصه که رو آمد دیگر نمیشود پنهانش کرد باید از جائی سر ریز کند.
ما توی همین 3 ماهه ی تابستان 88 بزرگ شدیم, قد بابا بزرگ هایمان قد همه آنهائی که با هر ترانه عاشقانه غمناکی چشمانشان نم می شود , پیر شدیم که پیری به غم و غصه و زخم است .
پیوند پایدار
اکتبر 13, 2009 در 3:09 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
روزگاری دور و نزدیک در پرسههای اینترنتی خود به صفحهیی در اینترنت برمیخوردیم که در بالای صفحهی آن نوشته شده بود «پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم». علی پیرحسینلو از دوستان قدیمیمان در وبلاگستان پارسی نویسندهی این صفحه بود که مانند بسیاری از ما اندیشهها و تفکرات خود را در وبلاگاش بدون پردهپوشی و با شجاعت مینوشت. در گیر و دارهای حوادث بعد از ۲۲ خرداد و در ادامهی بازداشت گستردهی روزنامهنگاران و نویسندهگان و اهل اندیشه که همه از سر کینهتوزی و انتقام بود،علی پیرحسینلو یا همان الپر قدیمی وبلاگستان به همراه همسرش (فاطمه ستوده) بازداشت و روانهی زندان شده است. همسرش در ابتدای امر آزاد شد، ولی علی همچنان زندانی است… اکنون بیش از سه هفته است که علی دوست و همراه قدیمیمان زندانی است و در زندان اوین حال و روزگار او از ما و خانواده و همسرش پوشیده است. کسی که بدون پرده پوشی مینوشت، اکنون در غباری از بیخبری در زندانی نگهداری میشود که جای و او امثال او آنجا نیست. در زندانی که دیگر دوستان وبلاگنویسمان، همچون محمدعلی ابطحی، هنگامه شهیدی، فریبا پژوه و بسیاری دیگر در بازداشت به سر برده و از کانون گرم خانوادهی خود دور هستند؛ برای اینکه اعتراف کنند به ناکردهها، برای اینکه پروندهشان مشروعیتی باشد برای دولتی که مشروع نیست، برای اینکه بدون پرده پوشی سخن گفتن در این دیار جرم محسوب شده و سرانجام صادقانه نوشتن و صادقانه زندهگی کردن و صادقانه اندیشیدن زندان است و از دیدگاه تمامیتخواهان جرم. پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم؛ علی پیرحسینلو مجرم نیست، جای او زندان نیست، بازداشت و زندانی کردن او و بازداشت دیگر دوستانمان که اکنون ماهها است در زنداناند و زیر فشارهای نامتعارف و غیرقانونی و غیر انسانی، بازداشت همهی ما وبلاگنویسان ایرانی است. پوشیده چه گوییم همینم که هستیم؛ ما جمعی از وبلاگنویسان ایرانی خواهان آزادی علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگنویسمان هستیم. ما میخواهیم که وی هر چه زودتر نزد خانواده و همسرش بازگردد و پروندهسازی و تهمت و افتراها از روی او رخت بربندد. ما وبلاگنویسان ایرانی حضور علی پیرحسینلو در زندان را بر خلاف موازین حقوقبشر و رفتاری غیرقانونی و غیرانسانی میدانیم. ما خواهان آزادی هر چه سریعتر علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگنویس دربندمان همچون هنگامه شهیدی، محمدعلی ابطحی و فریبا پژوه هستیم.
پیوند پایدار
اکتبر 11, 2009 در 9:20 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
یخ کرده ام , اشک امان نمی دهد . چطور می شود که راضی می شوند به مرگ. به شستن خون با خون؟
تمام شد جوان دیگری هم رفت در این سال نحض سیاه.
پیوند پایدار
اکتبر 3, 2009 در 3:31 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
من بلد نیستم در اینجا و اکنون زندگی کنم خسته شدم بس که در گذشته بودم یا مشغول برنامه ریزی برای آینده.
پیوند پایدار
سپتامبر 19, 2009 در 12:37 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
حالم خوب است خیلی خوب . حال روز 25 خرداد است یا حتی روز زنجیره سبز. از 30 خرداد که آن طور قلع و قمع شدیم درست از لحظه ای که فیلم ندا را دیدیم یک فریاد یک بغض ,خفه شده بود توی گلوهایمان که هیچ کجا نتوانستیم خالیش کنیم نه بعد از مرگ سهراب نه 18 تیر, نه چهلم ندا و نه حتی نماز جمعه هاشمی.
حالا امروز درست بعد از 3 ماه بعد از این همه خبر بد و وحشنتاک بعد از شنیدن خبر شکنجه ها و تجاوزها دوباره از خانه هایمان بیرون آمدیم تا به یکدیگر نشان دهیم که ما هنوز هم با هم هستیم .بعد از 3 ماه بغض هایمان فریاد شد و فریادمان بر سر دیکتاتور فرود آمد.
ما بی شمار بودیم و بی شک امروز روز ما بود.
پیوند پایدار
سپتامبر 15, 2009 در 3:56 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
این همه سال درست از اسفند 67 که آمدید بیرون و همه تان آدم های دیگری بودید و غم یک جور وحشتناکی توی چشمهایتان خانه کرده بود هیچ کدامتان حرفی نزدید. حالا بعد از 21 سال توی این روزهای بعد از کود*تا که دوباره غم توی چشمهایتان لانه کرده , که به هر بهانه ای چشمانتان تر می شود که وقت و بی وقت ما را به نماندن, به رفتن تشویق می کنید , وقتی که بی * بی * سی عاشقانه زیستن را نشان می دهد وقتی با ارغوان سایه به هق هق می افتید وقتی ما دلمان خون است از دیدن دادگاهها اصلا وقتی 5 شهریور را تازه گذرانده ایم و هی با خودمان از عموهایت شاملو را زمزمه کرده ایم بعد این همه سال یادتان افتاده که میان حرفهایتان از شکنجه هائی که شده اید تعریف کنید. یادتان افتاده که بگوئید و ما را دیوانه کنید که ما را نا امید تر کنید . درد دارد شنیدن این حرفا .درد دارد که می شنویم شکنجه شده اید درد دارد که از شبهای اعدام ها میگوئید از سایه سنگین مرگ ,نه از آن جهت که عزیز مائید( که آن جای خود دارد) از آن جهت که ما دائم فکر می کنیم پس کی تمام می شود ؟ از آن جهت که تمام اسمهائی که شنیده ایم از شهیدان این صد سال از ستارخان و باقر خان گرفته تا سهراب و ندا و امیر می آیند جلوی چشمهایان و فکر می کنیم آخر تا کی ؟ تا کی جواب آزادی خواهی ما سفیر گلوله است و طناب دار ؟
این گونه ما را به رفتن به نماندن تشویق نکینید دستهای ما را بگیرید و با امید به ما بگوئید که تمام می شوند این روزهای تیره و تار تا باور کنیم , باور کنیم که پایان شب سیه سفید است.
پیوند پایدار
سپتامبر 10, 2009 در 9:09 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری است.
فرخنده باد سالگرد یکی شدنمان.
پیوند پایدار
آگوست 26, 2009 در 8:08 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
یادم رفته بود ,شاید هم هیچ وقت یاد نگرفته بودم.اما آن شب وقتی موهای بلند مجعدم را روی شانه های لختم ریختم و به چشمانی که دورشان را سیاه کرده بودم وحالا برق می زندند نگاه کردم فهمیدم می شود کیف کرد با زنانگی خودت که اصلا وقتی زن در دوران طلائی باروری است زیباتر است دلنشین تر است خواستنی تر است. که اصلاعاشق تر است.
پیوند پایدار
آگوست 25, 2009 در 12:07 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
به درک که هر هفته یک نمایش مسخره ترتیب می دهند و از شما اعتراف می گیرند اصلا به درک که خزعبلاتی که خودشان می نویسند را می دهند به شما که بخوانید و حتما یک عده خرتر از خودشان باور کنند. برای من یکی همین کافی که زنده می بینمتان ,کافی که می بینم نفس می کشید و هستید هنوز.
پی نوشت: حالم از خبر گزاری فارس به هم می خوره لینک نمی دم به عکساش اما برید و ببینید که هنوز زنده ان داغونن اما هستن.
اسامی افراد حاضر در دادگاه امروز:بهزاد نبوي،محسن صفائي فراهاني ,سعيد حجاريان،فيضالله عرب سرخي ،عبدالله رمضانزاده،محسن ميردامادي،سعيد شريعتي، كيان تاجبخش،محسن امينزاده، مصطفي تاجزاده، صادق نوروزي ،شهاب طباطبائي، هدايتآقايي،مسعود باستاني،حمزه غالبي،سعيد ليلاز،علي تاجرنيا، احمدزيدآبادي،محمدقوچاني ،محمدرضا جلائیپور
پیوند پایدار
آگوست 24, 2009 در 9:56 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
یه چیزی بهتون بگم . من بدم میاد که اینجوری عزیزهمتون باشم و همتون هی قربون صدقه من برید و هی بهم بگید وای این خیلی ماهه خیلی خوبه و بعدش بشم سنگ صبورتون .
بابا جون به خدا من خیلی گهم . من اندازه حرفها و محبتهای شما نیستم من حتی اصلا بلد نیستم این همه محبت شما رو جمع و جور کنم من تو هندل کردن روابط عاطفی خودم موندم. این روزها با همه دنیا سر جنگ دارم اولش با خودم .
منم آدمم تو رو خدا بذارید اخم کنم ,تو خودم باشم حرف نزنم .هی بعدش اس ام اس نزنید تلفن نزنید که چته ؟ چرا پکری ؟ گفته باشم گه تر میشما . من آدمم یه آدم سیاه و سفید با یه عالمه خصوصیات بد و خوب عین خودتون انقدر منو نبرید بالا . می برم به خدا می برم و نمیخوام این جوری بشه یه چند روز بذارید تو حال و هوای خودم باشم.
پیوند پایدار
آگوست 22, 2009 در 12:52 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
از مزایای نصفه شب درمانگاه رفتن اینه که نه تنها خوب نمیشی بلکه دردی هم به دردهای دیگه ات اضافه می شه
حالا نمی تونم دراز بکشم چون سر گیجهه بیشتر میشه . نمی تونم بایستم چون ممکنه بخورم زمین و الان بعد از اومدن از درمانگاه دیگه نمی تونم بشینم. بر پدرهرچی آمپول زن بی رحم و مروته.
پیوند پایدار
آگوست 18, 2009 در 3:09 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
توی 2 هقته 2 بار چنان شرمندم کردی که نمیدونم چی باید بگم و چه جوری تشکر کنم بابت این همه عشق و محبتی که بهم میدی.
فقط اینو بدون که صد ها برابر روزهای اول عاشقیمون دوست دارم کلو.
پیوند پایدار
آگوست 6, 2009 در 8:01 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
اینجانب هم اکنون یک سولماز 28 ساله می باشم
پیوند پایدار
آگوست 3, 2009 در 1:45 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
آقای ابطحی عزیز هروقت عکسهای شما را در بیدادگاه می بینم قلبم درد می گیرد.
کاش از دستان بسته مان کاری ساخته بود.
.
پیوند پایدار
آگوست 1, 2009 در 1:41 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
یادم باشد بزرگترین وظیفه من در زندگی دوست داشتن توست.
پیوند پایدار
جولای 30, 2009 در 9:59 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
ساعت 10:30 شب بود مامانم با خاله ها تو یکی از اتاق ها بودن و به عادت همیشگیشون قبل از رفتن به یه عروسی خیاطی می کردن . من و همسر و خواهرکم هم تو آشپزخونه نشسته بودیم و در حالی که 3 کیلو ریحون خریداری شده توسط همسر رو پاک می کردیم به جونش غر می زدیم که آخه کدوم آدم عاقلی میره 3 کیلو ریحون می خره خواهرکم هر 3 ثانیه یه بار به آرش می گفت آخه تو کبابی انقدر ریحون پیدا میشه .
وی. ا ُ. ای روشن بود و بابا در حین این که شنیسل های کاله رو سرخ می کرد به خبرها گوش می داد. چند وقتی میشه که تو محله مامانینا الله اکبر نمیگن درست از وقتی روی د یوار خونه ها با اسپری قرمز نوشتن خانه منافق وخبر دهن به دهن چرخید که یکی از همسایه ها رو گرفتن.
نشسته بودیم و سبزی پاک می کردیم و به جون آرش غر می زدیم که یک دفعه برق رفت. توی تاریکی محض سرمو از پنجره آوردم بیرون و یه بار فقط یه بار با صدای بلند فریاد زدم الله اکبر . در عرض چند ثانیه یکی از خونه روبروئی جوابمو داد و در عرض یک دقیقه کوچه از صدای الله اکبر ترکید .
رو کردم به آرش و گفتم آتش زیر خاکستر که میگن همینه.
پیوند پایدار
جولای 19, 2009 در 3:43 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
من ترسیده ام خیلی خیلی هم ترسیده ام از خودم از خشم وحشتناک توی وجودم . به آرش گفتم که قادرم بکشمشان یا لا اقل تا می خورند کتکشان بزنم بعد ترسیدم ازخودم ازآدمی که نمی شناختم
بعدتر ترسیدم از این همه آدم مثل خودم که خشم که نفرت وجودشان را گرفته که اگر روزی پیروز شوند بکشند بزنند زندانی کنند,که کشورم از پس این همه خشم و نفرت دیگر هیچ گاه رنگ دموکراسی و تحمل مخالف نگیرد .
کاش ببخشیم کاش بزرگوارانه ببخشیم اما فراموش نکنیم.
پیوند پایدار
جولای 14, 2009 در 2:36 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
سهرابم , برادرم , چه آشنائی تو. چه آشنائی تو با آن سربند و شال گردن سبز. چه آشنائی تو نکند کنار تو ایستاده بودم در زنجیره سبز. نکند از دستانت شربت سبز گرفته بودم نکند به دستانم مچ بند سبز بسته بودی نکند از کنار هم گذشته بودیم و به هم وی نشان داده بودیم . آخ برادرم چه آشنائی تو با آن نگاه نافذ.
آخ برادرم چه امیدوار بودی تو آن هنگام که زیر سمبل شهرمان ,برج بلند آزادی نشستی و عکس گرفتی چه امیدوار بودی تو و نمی دانستی راه رسیدن ما به آزادی حقیقی با خون تو سرخ تر می شود. چه امیدوار بودیم ما هر آن دم که دستبند سبز بستیم هر آن دم که به یکدیگر لبخند زدیم و هر آن دم که کنار یکدیگر در سکوت راهپیمائی کردیم. چه می دانستیم که جواب لبخند سبزمان سفیر گلوله است بر قلب و سر.
برادرم, برادر برومندم دیدی مادرت چه کشید؟ دیدی مادرت چگونه در به در به دنبالت گشت ؟دیدی چگونه تا صبح پشت دیوارهای بلند کریه نشست به امید دیدار تو؟ دیدی برایت لباس نو آورد؟ دیدی که پریشان منتظرنشست به امید شنیدن صدایت .
آخ برادرم آرام بخواب چشمانت را باز نکن گوشهایت را بگیر که نشنوی صدای ضجه هایش را تا نبینی حال زار و صورت خراشیده اش را بعد از روزهای انتظار در بیم و امید را . چه می دانیم ما که گم کردن فرزند حتی برای چند ثانیه چه به روز انسان می آورد؟ چه می دانیم ما و وای بر حال مادرت که روزها و شب ها پی یافتن دردانه ای چون تو بود . بخواب برادرم و به ندا به اشکان همان که فامیلش هم نام توست *و مزارش در همسایگیت بگو از فرشته ها کمک بگیرند تا با هم آرامش بفرستید برای مادرانتان که طاقت بیاورند که تحمل کنند زیستن ِ بدون شما را.
سهرابم آرام بخواب و مطمئن باش که برادران و خواهرانت آرام نمی گذارند قاتلینت را همان ها که قلب پاکت را نشانه گرفتند.
* اشکان سهرابی : شهید راه آزادی شنبه 30خرداد 1388


پیوند پایدار
جولای 13, 2009 در 8:50 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
این که وقتی از دور همدیگر را می بینیم و به جای دست تکان دادن به هم علامت پیروزی نشان می دهیم را دوست دارم. این که موقع خدا خافظی به جای هر علامتی به هم وی نشان می دهیم را دوست دارم.
این علامت بی صدای دست ها برای نشان دادن دغدغه مشترک , هدف مشترک , امید مشترک و سوگ مشترک را دوست دارم.

پیوند پایدار
ژوئن 29, 2009 در 11:50 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
بعد از رای دادن بیرون در حوزه ایستادیم به همدیگه علامت پیروزی نشان دادیم و عکس گرفتیم . آرش به من که هنوز استرس داشتم گفت دیوونه ای تو تا حالا کی مردم اینطوری رای دادن؟ تا حالا کی این همه آدم تو صف رای دادن دیدی؟ میگفتن حتی یه نفرو ندیدن که به ا.ن رای داده باشه میگفتن همه به هم میگفتن فقط موسوی حتی آدم هایی که اصلا به قیافشون نمیومده.فرجام با خنده گفت خله ببین کی گفتم بالای 24 میلیون رای داریم.
خندیدم .کباب کوبیده خوشمزه خوردیم با آبگوشت عالی دسپخت فتانه. یکی یکی به دوستام زنگ زدم همشون رای داده بودن همه به موسوی همه میگفتن تو صف وضع خیلی خوب بوده . دوستانی داشتم که ناظر صندوق بودند توی شهرهای کوچیک زنگ زدم بهشون با یه خنده شیرینی میگفتن وضع خیلی خوب بوده . خیال من هم کم کم راحت می شد .
عصر بابا زنگ زد خوشحال بود خوشحال تر از همه شاید, گفت براش از روی CD موسوی رایت کنم آهنگ های شاد وطنی برای پیروزی گفت می ریم تو خیابونا که جشن بگیریم .
خاله گفت شیرینی و شکلات کم میاریم اما اشکال نداره خودم پودر کیک آماده دارم کیک می پزم.
ساعت 10 وقتی هنوز بعضی ازآشناهای دور چه تو تهران چه تو شیراز تو صف رای دادن بودن خبرگزاری فارس تیتر زد پیروزی قاطع ا.ن با 60 % آرا .حالم بد شد یه دونه آرام بخش خوردم . ساعت 11 وقتی هنوز ملت تو صف بودن 5 میلیون رای شمرده شد آناهیتا و فرجام اومدن بالا .نشستم روی تخت و زار زدم فرجام گفت دیوونه من 6 سال کار آمار گیری کردم این جنگ روانیه می خوان مردم نریزن تو خیابونا . آناهیتا بغض کرد زنگ زد به شهرزاد . ساعت 1 نصفه شب بود شهرزاد گفت ما بردیم ما بردیم به خدا از یه عالمه صندوق خبر داشت میگفت تو شمال توی شهر کوچیک اولین صندوقش 77 درصد موسوی بوده گفت خفه کن CNN لعنتی رو اون با رجا نیوز فرق نداره . بابا خوابیده بود حتما, تماس نداشتیم, شاید هم مثل من شوکه بود . دوباره آرام بخش خوردم مجید و کسرا اومدن . تعداد آراء شمارش شده می رفت بالا بدون هیچ تغییری تو درصدها مجید خل شده بود می خوند موسوی بای بای . داشتم بالامی آوردم آناهیتا دوباره اومد بالا گریه کردیم خواستم یه قرص دیگه بخورم نذاشت . احسان برادر شوهرم با مجید شروع کردن به دیوونه بازی . دستبندهای سبزمونو قایم میکردن حالم بد بود شنیدم آرش به کسرا گفت تموم شد این مریض شد بغض گیر کرده بود تو گلوم دلم می خواست بالا بیارم. بچه ها رفتن . مادر بزرگ آرشو خوابونده بودم تو اتاقمون . من و احسان و آرش خوابیدیم تو هال . آرش دست کشید رو موهام زیر گوشم گفت تا همدیگرو داریم غصه نخور . یادم نیست خوابیدیم یا نه احسان هی تلویزیونو روشن میکرد آرش پای لبتاپش بود بیانیه 1 موسوی رو خوند فهمیدیم تقلب گسترده است احسان تو فیس بوکش نوشت کمیته صیانت حمایت حمایت .
صبح با مامان و بابا حرف زدم بابا گفت دیگه نمیذارم بمونید میفرستمتون برید از این مملکت با هر بزرگتری حرف زدم گفت کو* دتا . خواهرکم اومد یکی از بچه ها رو تو خیابون دیده بود علی می گفت تا بهش گفتم سلام زد زیر گریه برا همین آوردمش اینجا .گفت یه عالمه آدمو دیده که داشتن زار می زدن کم کم خونمون شلوغ شد بچه ها یکی یکی اومدن عین وقتای عزا بی صدا با بغض با گریه هیچ کس سر کار نرفته بود . حرف زدیم گفتم بریم تو خیابون بریم اعتراض کنیم دوتا عاقل داشتیم که یکیش آرش بود گفتن نه . نهار پختیم باید به مادر بزرگ آرش غذا می دادم بیچاره پیر زن سرسام گرفته بود حتما . زن عموم اومد پیشمون بغلمون کرد آرممون کرد نذاشت بریم تو خیابون ساعت 3 بیانیه رو خوندن دوباره داغ همه تازه شد همه زار می زدن عصر شد این بار همه بزرگترا اومدن مجید و شیما, آناهیتا و فرجام هم . آناهیتا بابا رو بغل کرد گفت نمی خواستم تو این موقعیت ببینمتون می خواستم جشن پیروزی رو با شما بگیرم گریه کرد من پشت سرش.
شنبه گذشت یکشنبه هم شبا درگیری بود صدای شلیک بود ترس بود کابوس بود . دوشنبه گفتن تجمع از آزادی تا انقلاب اول ترسوندنمون نرید خبری نسیت می خوان آدم بکشن بعد گفتن خود موسوی میاد رفتیم بی فوت وقت . دریا شدیم دریای بی صدا دریای ساکت بی شعار نشون دادیم نه خس و خاشاکیم نه آشوبگر ما فقط رایمونو می خواستیم . لبخند زدیم به هم به آدما روی چمنهای کنار میدون آزادی نشستیم صدای تیر اومد پسر عموم گفت توهم زدی کی به این مردم آروم کار داره . اومدیم تو جناح یک دفعه یه تاکسی از کنارمون رد شد که روی صندوق عقبش یه جوون تیر خورده بود صدای شعار اومد : می کشم می کشم آن که برادرم کشت . ترسیدیم خیلی زیاد راهمونو کج کردیم تو شیخ فضل الله ماشین گرفتیم و رفتیم خونه .
روزهای بعد هم گذشت هر روز بی صدا بی شعار :
سکوتم از رضایت نیست
خس و خاشاک توئی دشمن این خاک توئی
یه روز فکر می کنم هفت تیر تا ولیعصر موقع برگشت از کمر درد خم شدم یه دفعه یه دست گذاشته شد روی کمرم یه صدای مهربون یه خانم همسن مامانم شاید : آی آی آی جوونای این دوره زمونه رو چقدر نازک نارنجی شدین شما ها .کمرمو مالید و رفت دوسش داشتم چه آشنا بود.
یه دختر کوچولوی فسقلی 4 ,5 ساله رفته بود رو کول مامانش خسته بود یکی بهش شکلات داد یکی آب یکی بیسکوئیت تمام پسرهای دور و بر رفتن بهش گفتن بغل ما میای عمو فسقلی قبول نکرد . مامانش خندید , به همه : مرسی بچه ها از همراهیتون .
تا پنج شنبه همینطور بود آروم بودیم نه کسی بانک آتیش زد نه کسی سنگ پرت کرد نه کسی شعار داد.
جمعه روز بدی بود.
شنبه رفتیم مجید نمیومد زنگ زدم بهش وصیت کردم جدی جدی آماده بودم یه بلائی سرم بیاد. شنبه من قیامتو دیدم با جشمهای خودم دیدم که چطور 30 نفر یه نفرو زدن دیدم که چطور یه حرکت مدنی تبدیل شد به در گیری دیدم که کیا باعث و بانیش بودن. تا خونه زار زدم .
شب فیلم ندا رو دیدم . ندا رفت, رفت که ندای آزادی خواهی ما رو به گوش همه دنیا برسونه.
یکشنبه بهت زده ماتم زده نشستم تو خونه به امید این که یه روزی برسه که این غم دیگه رو سینه ام سنگینی نکنه که بتونم نفس بکشم .
بعد 10 روز بغض آرشم ترکید.
خرداد پر از حادثه تموم شد.به رنگ خون .
پیوند پایدار
ژوئن 28, 2009 در 8:37 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
از وبلاگ آلوچه خانوم,
یک نکته ی بسیار مهم که شاید بی ربط به نظر برسد تا آخر بخوانید می بینید مربوط است. ده روز مانده به انتخابات ” درباره ی الی ” به نمایش عمومی درآمد , گویا این بدترین زمان اکران نهایت لطف معاونت سینمایی بود . نمی دانم میدانید یا نه که فیلم قطعا وسط این شلوغی اندازه ی خودش دیده نشد و خوب نفروخته , یعنی آنطور که انتظارش می رفت نمی فروشد . گویا در این هفته ی پرتنش 100 میلیون تومان افت فروش داشته …
برای تشویق دیگران به دیدن “درباره ی الی” لازم نیست آدم اینقدر آسمان ریسمان ببافد . قصه اش سرراست است, می شود در دو خط تعریفش کرد اما کارگردانی اش بی نظیر است از آن اتفاق های نادر سینمای ماست که فقط خود فرهادی پیش از این در “چهارشنبه سوری ” تکرارش کرده . اگر از من بپرسید یک جورهایی قصه ی “چهارشنبه سوری” را بیشتر دوست دارم . اما فرهادی فوق العاده در ” چهارشنبه سوری ” اینجا بی نظیر است .
به دیدن فیلم بروید … حالتان را بهتر نمی کندها , گفته باشم ! انقدر درگیر موقعیت ترسیم شده در فیلم می شوید که نفستان بند می آید … سینمای واقعی است . استاندارد است .
بهتان برنمی خورد فیلم رکورد شکن سینمایمان ” اخراجی ها “ست ؟ این یکی که دیگر شدنی است . “درباره ی الی ” به بالای جدول بفرستید, جایی که “فیلم” و “ما” لیاقتش را داریم. سه هفته از اکرانش گذشته, زمان زیادی نمانده این فرصت را از خودمان و از “درباره ی الی ” نگیریم .
مرتبط :
مهرزاد دانش /در این فضا تماشایش یک غنیمت دلنشین است : … شاید در فضای کنونی، چندان حوصله فیلم و سینما را نداشته باشید و بیشتر راغب باشید در دنیای اخبار و بیانات و رجال مربوطه سیاحت کنید، اما حضورتان در مقابل فیلمی همچون درباره الی، نه تنها هرگز پشیمانتان نخواهد کرد که برعکس انگارههای ذهنی و روحی تان را در این وضعیت، جهتی انسانیتر، اندیشناکتر و تبلوریافتهتر خواهد بخشید.
ناتور / بازگشت : … بیایید قرار بگذاریم، گروهی برویم دیدن «دربارهی الی…»، فیلم تلخی است، اما ما باید نفس بکشیم، یک نفس عمیق…
من به شخصه فیلم را دو بار دیده ام و دفعه دوم بسیار بیشتر دوستش داشته ام . یک بار قبل از انتخابات روز زنجیره سبز, قبل از رفتن بین مردم و یک بار بعد از انتخابات وقتی حالم خوش نبود .فیلم حالتان را بهتر نمیکند اما تماشایش بسیار لذت بخش است. برای دیده شدنش کمک کنید
پیوند پایدار
ژوئن 27, 2009 در 10:01 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
می نویسم که دیگر نمی نویسم اما تاب نمی آورم این روزهای پر دلهره را .
کاش می شد این همه سیاهی را بالا آورد.
پیوند پایدار
ژوئن 22, 2009 در 1:30 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
این چند خط شنبه قبل از رفتنم به میدون انقلاب و دیدن اون همه جنایت نوشته شد دارم خفه میشم.
نه خواب نیست حتی کابوس هم نیست واقعیتِ واقعیت مطلق. یک هفته گذشت یه هفته از روزی گذشت که بهترین دوستام انگار که مریضی تو کما داشته باشن جمع شدن توی خونه ما و بغض همگیشون با شنیدن بیانیه زود هنگام و عجولانه بالاترین آدم این نظام ترکید انگار که خبر مرگ شنیده باشن همش منتظرم تموم شه همش منتظرم مثل یک مرگ مثل یه عزا کم کم کمرنگ شه کم کم بهش عادت کنم نمیشه . میخوام دیگه عصبانی نباشم میخوام دیگه بغض ته گلوم نباشه میخوام دیگه انقدر کابوس از دست دادن نبینم نمیشه.تموم نمیشه این بغض لعنتی که داره خفه ام می کنه نمیره .توی همه زندگیم هیچ وقت انقدر احساس نا امیدی یاس و سر خوردگی نداشتم .
اینجا فعلا دیگه به روز نمیشه .
پیوند پایدار
ژوئن 8, 2009 در 10:02 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
از وبلاگ آلوچه خانم و نوشته فرجام :
پیوند پایدار
ژوئن 7, 2009 در 11:53 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
به شدت نگرانم و وقتي نگرانم علاوه بر هزار تا بلا که سر گوارشم مياد لالموني هم مي گيرم. غيبت طولاني اين روزها رو ببخشيد و اگر هنوز تحريمي هستيد به اين فکر کنيد که دروغ ، ريا و خرافه لياقت ملت ما نيست.
به اميد صبح سبز 23 خرداد
پیوند پایدار
می 16, 2009 در 3:37 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
خوب همش از اونجائي شروع شد که اين خانم همسايه طبقه پائيني ملقب به آلوچه خانم به ما فرمودن که گريز آناتومي خيلي سريال خوبيه و بيا دانلود کنيم ببينمش اين شد که ما شروع کرديم به دانلود و هر وقت دانلود فصل ها ي مختلفش تموم شد يه دي وي دي رايت کرديم داديم به همسايمون تا اون هم ببينه اون اوايل هم MBC4 جلوتر از دانلود ما چند قسمت نشون داد که يه شب وقتي يه قسمت خيلي حساسش تموم شد من تو سر زنان ساعت 12.30 نصفه شب زنگ زدم به آناهيتا که واي حالا چه خاکي تو سرمون کنيم که زديم بقيه اون قسمتو دانلود کرديم و از اين ديوونه بازيها. هيچ کس هم ما دو تا رو درک نکرد که چرا انقدر دوست داريم اين سريالو حتي همسران محترم . انقدر ديديم و ديديم تا رسيديم به جائي که داشت تو شبکه ABC پخش ميشد و مجبور شديم هفتگي دنبالش کنيم اينطور که هرهفته که پخش ميشد فرداش دانلود مي کردم و طبق معمول به دست آناهيتا هم مي رسوندم.
پنجشنبه گذشته به وقت آمريکا قسمت آخر سيزن 5 اين سريال تو آمريکا پخش شد من با خوش خيالي خاص خودم به اين نتيجه رسيدم که خوب اين سيزن به خوبي و خوشي تموم ميشه و ما باخيال راحت سر روي بالش ميذاريم اما زهي خيال باطل . ديشب بعد از چرخ زدن طولاني در نت براي پيدا کردن لينک دانلود، 2 قسمت پاياني که با هم پخش شده بود گذاشتم براي دانلود و خوابيدم قاعدتا صبح که از خواب بيدار شدم دانلود تموم شده بود نشستم به تماشا کردن و …… تموم شد اما من ديونه شدم الان هم ديوونه ام به معناي واقعي کلمه . خودم که تماشا کردم، رايت کردم روي يه دي وي دي و با حال زار بردم براي آناهيتا مسلما نشستم با اون هم تماشا کردم قيافه من و آناهيتا ديدني بود اون که اشک مي ريخت من هم سرمو کرده بودم زير بالش وداد مي زدم : خدايا منو بکش.
خلاصه که بنده بعد از ديدن آخرين قسمت اين فصل به شدت به هم ريختم و واقعا دلم مي خواد برم يه قرص آرام بخشي چيزي بخورم.
اون طرف اين جوري شروع شد که اين خانم نيلوفر خانم اچ بي هي تو وبلاگش نوشت لاست ، لاست، لاست و خوب ما و آقامون هم گول خورديم گذاشتيم براي دانلود و از همه مهمتر بنده در يک روز گرم تابستاني گول همسرو خوردم و نشستم به ديدن لاست خوب واقعا چي مي خوايد بشنويد تا اون موقع که ما فصل فصل دانلود مي کرديم همه چي خوب و خوش بود يه جاهائي که اپيزود جاي حساس تموم ميشد من به آرش ميگفتم اين جاست که ما به کارگردان يه بيلاخ نشون ميديم( با عرض پوزش فراوان از مودبان جمع حاضر) چون مي تونيم در کسري از ثانيه قسمت بعدي رو ببينيم غافل از اين که به زودي اين سازندگان لاستند که شروع ميکنن به بيلاخ نشون دادن به ما . از وقتي پخش سري جديد لاست شروع شد ما لاست بينان همسايه به مرز جنون رسيديم من و آرش، همسايه هاي طبقه پائيني ( ساکنين باغ آلوچه) و ساکنان کوچه روبروئي يعني خانواده مهروش ساروي . خوب وظيفه ما دانلود قسمتهاي جديد بود و رسوندن اون ها به همسايه هامون که گاهي اوقات با تاخير انجام ميشد و گاهي هم به سرعت مثل اين که من در خونه همسايه هامونو مي زدم و اعلام مي کرد که لاستيه . گاهي اوقات فحش داديم گاهي اوقات خنديديم گاهي اوقات به هم ديگه اس ام اس زديم که واي بقيه اش چي ميشه تا اين که چهارشنبه گذشته قسمت آخر اين فصل پخش شد . خوب بايد حال الان ما رو تصور کنيد فرجام که اعلام کرده حاضر نيست راجع بهش با هيچ کس صحبت کنه مهروش که خوابش نبرده آناهيتا که هي پشت سر هم برا من اس ام اس ميزنه نظريه جديد صادر ميکنه و همسر بيچاره که هنگ کرده خوب من هم يه چيزيم وسط همه اين ها به سرم زده يه نامه بلند بالا و سوزناک بنويسم براي جي جي آبرامز بهش بگم من سرطان دارم و و دکتر ها فقط 2 ماه بهم مهلت دادن و تنها آرزوم دونستن پايان لاست .
واي به قول فرجام آدم اين همه استعدادو نبوغ رو به کسي ميده که جنبه داشته باشه نه به جي جي آبرامز .
خلاصه که اگر شروع به ديدن اين سريال ها نکردين لطفا نبينيدشون، زندگيتونو مختل ميکنن. اين هاليودي ها در عين نابغگي و استعداد ديوانه اند حالا نميشه سريالاشونو فصل فصل نشون ندن
پي نوشت: خدايا شکرت که من Desperate house wifes نميبينم اين کانال ABC قاطي کرده همه سريالهاش داره با هم تموم ميشه . آناهيتا کور خوندي به جان خودت اگر دانلود کنم.
پیوند پایدار
می 7, 2009 در 6:34 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
با یک قیافه خیلی خاص می آید باشگاه . موهای براشینگ شده آرایش کامل روی صورت عمل شده. بینی عمل شده گونه های مصنوعی و لب های پروتز شده . جلسه پیش بعد از ورزش توی رختکن یک دختر بچه کوچولوی 4, 5ساله بود و تمام مدت زل زده بود به صورتش. هر جا می رفت دنبالش می رفت و همینطور نگاهش می کرد . دیگر حرصش گرفته بود رو کرد به من که : همه رو برق می گیره منو چراغ نفتی.
من هم از رفتار دخترک متعجب بودم فکر کردم شاید مجذوب آرایشش شده.
دیروز از روی خنده وکنجکاوی توی رختکن بهش گفتم دخترک تا کجا دنبالت اومد؟
دستم را گرفت و گفت : می دونی چی بهم گفت ؟
سری به علامت منفی تکان دادم گفت : بدو بدو تو حیاط اومد دنبالم و بهم گفت خانوم شما خیلی شکل ماهی هستی.
به صورتش خیره شدم و تازه فهمیدم چقدر شبیه ماهی است. با لبهایی که غنچه ولی پهن است . به دخترک فکر کردم که با چه دقتی نگاه میکرد و به ذهن خلاق بچه ها.
واقعا دنیای بچه ها دنیای عجیب و زیبائی است . کاش بزرگ نشده بودیم.
پیوند پایدار
می 6, 2009 در 9:17 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
چرا از روی کتاب فرانی و زوئی فیلم پری رو ساختین؟ اونم با این همه تغییر. رسما خل شدم برای اولین بار در زندگیمه که دارم کتاب می خونم و نمی تونم شخصیت ها و مکان ها رو تجسم کنم .اونم منی که بزرگترین عادتم تصویر سازی حین کتاب خوندنه و یکی از لذت های کتاب خونی برام اینه.
تا فرانی رو مجسم میکنم نیکی کریمی میاد تو ذهنم و تا می خوام زوئی رو مجسم کنم علی مصفا. حتی با این همه تعریفی که از موقعیت خونه میشه نمی تونم خونه ای تو نیویورک رو مجسم کنم و همش خونه ای که شما به تصویر کشیدید میاد جلو چشمم.
خلاصه که فرانی و زوئی کوفتمان شد.
پیوند پایدار
آوریل 28, 2009 در 8:18 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
جناب سروان مسئول در اداره گذر نامه: به سلامت ! 6 ماه ديگه بيا پاسپورتتو بگير
من: 6 ماه !!!!!!!!
جناب سروان مسئول در اداره گذر نامه: بله
من: من کلي برنامه واسه زندگيم دارم چرا 6 ماه؟
جناب سروان مسئول در اداره گذر نامه: مي خواستي گمش نکني
من: گمش نکردم که خونمونو دزد زده از خونه بردنش . تمام مدارک و شواهد هم ضميمه پرونده است
جناب سروان مسئول در اداره گذر نامه: مي خواستي مواظب باشي
من : مواظب چي باشم . ميگم خونمو دزد زده
جناب سروان مسئول در اداره گذر نامه: مي خواستي مواظب باشي خونتو دزد نزنه . چرا خونه بغليتونو دزد نزده؟
من در حال انفجار: من نمي دونستم بايد مواظب وسايلي که تو خونه اي که نگهبان و دوربين مدار بسته داره باشم. اصلا پاسپورت به چه درد دزدا مي خوره؟
جناب سروان مسئول در اداره گذر نامه: هر پاسپورت 10 ميليون تومن خانم. يه نفر رو شبيه شما گريم ميکنن با پاسپورت شما از مملکت خارج ميشه.
من: پس شماها چي کاره ايد ( البته تو دلم) . يعني هيچ کاري نميشه کرد؟ من که نمي خواستم پاسپورتم گم بشه.
جناب سروان مسئول در اداره گذر نامه: خانم برو از کلانتري محل شکايت کن . به ما ربطي نداره که خونه تو رو دزد زده.به سلامت.
نتيجه گيري اخلاقي: شما در همه حال محکوميد حتي اگر خلافش ثابت بشه.
پیوند پایدار
نوشتههای قدیمیتر »