آگوست 14, 2008 by baran

همین که تو امشب اینجایی همین که مرا در آغوش می گیری همین که صدای    نفس هایت در گوشم می پیچد.  همین که دستانت در دستانم گره می خورند همین، مرا سرشار می کند از احساس آرامش و امنیت.  همین، فرق بین دو شب چسبیده به هم را می کند از زمین تا آسمان ،شبی که تو هستی و شبی که نیستی و من نا آرام و پر استرس به دنبال مآوایی می گردم که جز آغوش تو نیست .

وشبهایی که از تو دورم و دلتنگ بیشتر به مامان 27 ساله ای فکر می کنم که یک نوزاد داشت و یک دختر 2 ساله و برای 6 سال تنها شد به شبهای پر استرس اویی فکر می کنم که اگر از من عاشق تر نبود به اندازه من عاشق بود و 2 کودک داشت و نمی دانست چه بلایی بر سر عشقش خواهد آمدبه مامانی فکر می کنم که اگر عشقش در کنارش نبود پشتش به محبتهای پدر گرم بود اما پدر هم نماند برایش و  به سوگ او نشست و مامان جز صبوری کار دیگری نکرد و من دختر همان مادرم که باید صبور باشم و پرتوان و نگذارم زندگی بر من چیره شود.

آگوست 12, 2008 by baran

چی بنویسم  در حالی که این چنین درگیر روزمرگیهای زندگیم. چی بنویسم در حالی که نه وقت کتاب خوندن دارم نه فیلم دیدن که حرف تازه ای برا گفتن داشته باشم. چی بنویسم از سرزمینی که زندگی کردن توش هر روز سخت تر از دیروز میشه  و آینده اش از همه وقت تاریکتر و مبهم تر. چی بنویسم وقتی تابستونم داره میگذره و بیشتر عزیزام دیگه ایران نیستن و خودم دائم به این فکر می کنم که کی طاقت ما هم تموم میشه؟ چی بنویسم چی بنویسم وقتی حرف تازه ای نیست ؟

 

 

پی نوشت واقعا بی ربط: ناخن شست پام در اثر یه سانحه از جا کنده شد و مجبور شدم بکشمش . امروز که اومدیم پانسمان رو عوض کنیم با یه فاجعه روبرو شدیم گازی که گذاشته رو زخم به زخم چسبیده و هر کاری می کنم جدا نمیشه حدود 3 ساعت گذاشتمش تو آب داغ و بتادین اما هیچ فایده ای نداشت . الان هم آرش رفته لیدو کایین بگیره که بی حسش کنیم و بکنیمش. اگر در این رابطه تجربه دارین بهم بگید چی کار کنم که دوباره اینطوری نشه؟ البته دعا کنید که امشب به خیر بگذره و این گازی که روشه کنده شه.

آگوست 5, 2008 by baran

من خوشبختم و زندگی در دستان من است چرا که :

27 ساله شده ام و سرمایه ام در زندگی پدرو مادری هستند که عاشقانه دوستشان دارم

پدری که اس ام اس می زند و می نویسد :

گرمای تابستان, نیمه مرداد , زایش عشق , تولد شادی , محبت , شرف, احساس , انسانیت , تولد سولماز تولد همیشه بهار تولد دوستی مبارک.

مادری که دائم قربان صدقه ام می رود و می گوید تولدت مبارک دختر گلم.

همسری که مهربان ترین است و عشق و امید من در زندگی و همه کار می کند که خوشحالم کند همه کار می کند تا از صبح که از خواب بیدار می شوم همینطور لبخند بزنم و روز تولدم را تبدیل می کند به بهترین روز سال .

خواهری که عاشقانه تلفن و اس ام اس میزند و می داند که می دانم بهترین خواهر دنیاست.

خاله هایی که تلفن می زنند وبه من می گویند دوستم دارند و هیچ وقت روزی را که من به دنیا آمده ام فراموش نمی کنند.

عمه پیری که از نوشته های صفحه آخر قرآن قدیمی مادر بزرگ می داند که تولدم است و صبح زود تلفن می زند تا خوشحالم کند و می گوید که برایم لواشک درست کرده و منتظر است که یک روز به دیدنش بروم .

دختر خاله شیطانی که اس ام اس های خنده دار می زند تا آخرش بگوید تولدت مبارک .

پسرخاله مهربانی که می گوید : دارم میام دم شرکتتون ریسه ببندم به خاطر تولدت

و دوستانی که تلفن می زنند اس ام اس می دهند و کامنت می گذارند و به خاطرم می آورند که دنیا با وجودشان قشنگ تر از همیشه است .

تک تک این آدم ها سرمایه های منند در زندگی و من می دانم که با وجودشان و وبا وجود آغوش پر مهرشان هیچ گاه تنها و نا امید نخواهم ماند.

آگوست 5, 2008 by baran

می دانی بزرگترین خوشبختی دنیا همین است این که ساعت 1.30 بعد از نیمه شب یادم بیاید که در یخچال بستنی قیفی داریم بستنی ها را بیاورم و در حالی که  عروسکم را در آغوش گرفته ام بستنی لیس بزنم و به وبلاگ نوشتن تو نگاه کنم.

 

پی نوشت:27 ساله شدم.این بزرگ شدن را دوست دارم.

در روز تولدم خیلی به انرژی های مثبت شما نیاز دارم.مرا فراموش نکنید.

جولای 29, 2008 by baran

فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسپیان
                                    باز می آمدند .
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد ،
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
                         سر برنگرفته اند!

 

20 سال گذشت چه جوری طاقت آوردیم؟………

نقش

جولای 22, 2008 by baran

هیچ بدم نمی آمد که بازیگر می شدم بعد می رفتم و از این نقش هایی بازی می کردم که هیچ شباهتی به خود اصلی من نداشتند یعنی هیچ وقت هیچ وقت شبیهشان نبوده ام ، مثلا نقشی مثل این صفورای کافه پیانو که یک جور هایی دیوانه است ، اخر اعتماد به نفس آخر مستقل ، آخر راحت از این هایی که هیچ محدودیتی در رابطه بر قرار کردن با آدم های دور و برشان ندارند، بی تکلفند و در قید و بند قرار نمی گیرند در عین حال که فکر می کنی وای چه بچه پررو ازشان خوشت هم می اید که انقدر راحتند ولی خوب هیچ وقت مثلشان نبوده ای یعنی اصلا به ذات تو نمی آمده که اینجور رفتار کنی انقدر بی خیال خلاصه که هیچ بدم نمی آمد هنر پیشه شوم تا شاید در نقش احساس آدم های این مدلی را  درک کنم .

مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر

جولای 19, 2008 by baran

آرش به چشمهایم نگاه می کند و می گوید خسرو شکیبایی رفت ، پاهایم سست می شوند تنها چیزی که می گویم این است : آخه چرا؟

هامون را ندیدم ، نمی دانم واقعا چرا ؟ شاید چون وقتی اکران می شد خیلی کوچک بودم و بعد هم فرصتی پیش نیامد نمی دانم، این را یادم هست که خاله  هر روز که از دانشگاه می آمد به مامان می گفت امروز هم دوباره هامون دیدم و مامان می خندید که تو دیوانه ای.

هامون ندیدم اما عاشق خسرو شکیبایی بودم . عاشق زنگ صدایش ، عاشق شعرهای سهراب خواندنش ،عاشق دوستت دارم گفتن هایش ،عاشق سلام بابایی گفتنش در کیمیا ، عاشق عاطفه عاطفه گفتنش در خانه سبز ، عاشق قهری اما حرف که می زنیش حتی آن لحنی که می گفت سبز .

باورم نمی شودکه رفته است به نقش هایی فکر می کنم که او می توانست بازی کند،که حتما با حضور او قشنگ تر، دوست داشتنی تر و ماندگار تر می شد و به سینمایی که دیگر مثل قبل نیست ولی حتما بدون او چیزی کم دارد .

آقای شکیبایی عزیز خیلی زود تصمیم به پر کشیدن گرفتید و دوباره ما را به یاد این انداختید که ناگهان چقدر زود دیر می شود ممنون به خاطر همه خاطره های خوبتان.

فرزند خوانده

جولای 11, 2008 by baran

این عکس یه تبلیغه برای تشویق به پذیرفتن سرپرستی کودکان, منو دیوونه کرده. هر کاری کردم نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم.

untitled

پی نوشت کاملا بی ربط: در حالی که می‌خواستم مانتومو بشورم موبایلم رو هم که در جیبش بود شستم. همسر مهربونم داره تمام تلاشش رو می‌کنه که برام موبایل نو نخره!

برای خواهرم

جولای 10, 2008 by baran

یادته بچه بودیم به این لاک هایی که توش گوی نقره ای کوچولو بود و به همش که می زدی تق تق صدا می داد می گفتیم لاک هسته دار.

امروز تو آرایشگاه خانومه لاک هسته دار به ناخن هام زد ،،دلم برا بچگیهامون یه ذره شد.

جولای 8, 2008 by baran

15 سالشان هم نبود .نگاهشان که می کردی معصومیت دختر بچه ها را هنوز در چهره داشتند گیرم که همه سعیشان را کرده بودند تا بزرگتر به نظر بیایند

دراز کشیده بودند و آفتاب می گرفتند وبه رسم دخترهای دیگری که کنارشان دراز کشیده بودند سیگار می کشیدند فکر این که بعد از استخر هم سوار ماشین یکی از پسرهایی شوند که خیابان را بالا و پایین می روند تا دختری برای رختخوابشان شکار کنند تنم را لرزاند.

ژوئن 30, 2008 by baran

چند وقت بود اینطوری خاموشی و قطعی برق نداشتیم ؟ چند وقت بود ساعتها بی برق نمی موندیم؟

کی بود می گفت این دولت با دولتهای قبلی فرق نداره ؟ کی بود می گفت همشون مثل همن؟

هنوز هم از این که رای ندادید پشیمون نیستید؟ از این که به خاطر برنامه ریزی غلط یه عده آدم بی سواد ساعتهای زیادی از زندگیتون در تاریکی و در انتظار اومدن برق می گذره ناراحت نیستید؟

هنوز هم فکر می کنید همه روش های غیر دموکراتیکی  که برای نشون دادن اعترلضاتمون و رسیدن به آزادی انتخاب می کنیم بهترین راه حلن؟

کتابهای محبوبمون دیگه اجازه چاپ نمیگرن ، تحریم های علیه ایران داره روز به روز شدید تر میشه، گرونی بیداد می کنه ، اجاره خونه ها سر به فلک گذاشتن ، حلقه های آزادی های فردی دارن روز به روز تنگ تر می شن ، آیا واقعا را ه حل دیگه ای به جز رای دادن و پافشاری روی خواسته ها هست؟

ژوئن 25, 2008 by baran

فکر می کردم با نبودنت کنار آمده ام , فکر می کردم باورم شده که نباشی فکر می کردم ظالمانه است ولی من ديده ام که خاک رويت ريخته اند ديده ام که خانه ات خالی شده , ديده ام که …..

 

 اما نه هيچ کدام اين ها باورم نشده, باورم نشده که نيستی ,  باورم نشده که رفته ای ,وقتی آن شب در ميان صدای تار و ترانه ها , بودنت آن طور هجوم آورد , آن قدر زنده آن قدر تازه, فهميدم کنار آمدن با نبودنت خيلی سخت تر و جانفرساتر از آنی است که تصورش را می کرده ام .

 

و امروز دوباره اين نبودن  , اين نبودن باور نکردنی دارد ديوانه ام می کند. چندين بار دستم رفته که شماره خانه ات رابگيرم که مثل پارسال بگويم روزت مبارک دلم می خواهد تو بگويی روز تو هم مبارک و من حالت رابپرسم .اما دلم  می خواهد این زنگ زدن و صدای تو را شنيدن با پارسال يک فرق اساسی داشته باشد آن هم اين که حالت خوب باشد و نه از درد خبری باشد ونه از بيماری.

 

دلم برايت تنگ شده, همين.

 

ژوئن 22, 2008 by baran

به شخصه خیلی از آهنگ های نامجو خوشم میاد.این آقا یه نظر سنجی گذاشته در مورد نامجو .خوشحال میشم برید و حتما نظرتون رو بگید.

ژوئن 20, 2008 by baran

 

مثل همیشه داریم تو ماشین نامجو گوش می کنیم

به آهنگ جبر جغرافیایی که می رسیم خواهرم می گه: این نامجو هم دلش خیلی پره ها

بهش می گم : هرکی یه ذره فکر می کنه حتی یه ذره، دلش پره

آرش بعد از چند لحظه سکوت می گه:

به قول شاعر:

آن که می اندیشد به ناچار دم فرو خواهد بست ،

وانگاه که تاریخ زخم خورده و مغموم به شهادتش بطلبد

به هزار زبان سخن خواهد گشود.

یه چیزی ته دلم می ریزه پایین.

ژوئن 18, 2008 by baran

دکارت :اندیشه های بزرگ درباره ایده ها گفتگو می کنند. اندیشه های متوسط از اتفاقات می گویند ، واندیشه های کوتاه در مورد مردم حرف می زنند.

 

زرتشت : ديگران رو ببخش نه بخاطر اينكه انها سزاور بخشش تو هستند بلكه فقط بخاطر اينكه تو سزاوار آرامشي

 

 این روزها خیلی به شنیدن این جمله ها احتیاج داشتم . شما به نشونه ها اعتقاد دارید؟

 

 

 

ماجراهای ما و lost

ژوئن 16, 2008 by baran

من غلط کردم که گفتم می خواهم برای زندگیم برنامه ریزی کنم . اصلا من شکر خورده ام تا وقتی تمام قسمتهای لاست رانبینم نه از برنامه ریزی خبری هست و نه از هیچ چیز دیگر.

هیچ وقت فکر نمی کردم به دیدن سریالی اینطور معتاد شوم.دائم فکر میکنم قوه تخیل یک انسان چقدر می تواند فعال باشد. بدون اغراق می گویم نویسندگان این سریال نابغه اند .چطور می شود این همه آدم را این طور به هم ربط داد و انقدر داستان تازه و غیر تکراری داشت چطور میشود سریالی انقدر طولانی باشد و تو بازهم برای دیدن قسمت بعدی دل توی دلت نباشد.

از خیر دانلود کردن گذشتیم بس که سرعت دانلود پایین آمده بود .گفتم بقیه قسمتها رابخریم که این آقای CD فروش ما تو زرد از آب در آمد فصل 3 قسمتهای 10تا 12 را نگذاشته توی CD. بد جور توی خماریم تحمل ندارم تا فردا صبر کنم یکی به داد من برسد.

باید قیافه ما دوتا را هنگام تماشای این سریال ببینید. من با کامپیوتر خانه میبینم آرش با لپ تاب و هدفون در گوش. گاهی اوقات با شنیدن نفس های خودم به این دنیا برمیگردم. چند روز پیش از شدت هیجان و ترس در حین دیدن این سریال تب خال زدم.

پنج شنبه تا5 صبح سریال دیدیم خوابیدیم 12 ظهر بلند شدیم.من که حاضر نبودم از جلوی مانیتور بلند شوم ناهار را توی اتاق خواب با عجله خوردیم انگار که دنبالمان کرده اند و اگر ما  دیر کنیم حتما بلایی سر دوستانمان می آید.خودتان به راحتی میتوانید بقیه نوبتهای غذاخوردن ما راتصور کنید از پنج شنبه ما نه سر میز و مثل بچه آدم غذا خورده ایم ونه سفره پهن کرده ایم حتما میدانید که من غذا هم نپخته ام .

جمعه بعد از ظهر با صدای آرش به خودم آمدم که گفت وای همسر یه خبر بد . نگاهش کردم  تا قسمت 19فصل 2 رابیشتر نداشتیم.

می دانید وقتی اولین قسمت سریال رادیدم چه چیزی بیشتر ازهمه به ذهنم رسید این که جزیی از نجات یافتگان هواپیما باشم می دانید چرا برای این که بالاخره لاغر شوم.

ژوئن 9, 2008 by baran

در حال حاضر تو مرحله ای از زندگیم هستم که عالم و آدم , دوست و فامیل از دستم شاکین این که بهشون سر نمی زنم باهاشون تماس نمی گیرم .جالبی قضیه این جاست که خودم هم از دست خودم شاکیم . چون هیچ کار مفیدی انجام نمیدم . واقعا نمی فهمم چرا انقدر زمان کم میارم . یک لحظه آروم و قرار ندارم . تا میام کتاب بخونم یادم می افته که باید خونه رو تمیز کنم تا میام خونه رو تمیز کنم یادم می افته که باید ورزش کنم تا می خوام ورزش کنم به این نتیجه می رسم که خسته ام و بعد میبینم روز تموم شده. نمی دونم اشکال کار کجاست این که هر وقت مشغول کاری هستم ذهنم جای دیگه است مشغول یه کار دیگه.هیچ لحظه ای آرامش ندارم یعنی هیچ کاری رو با خیال راحت انجام نمیدم.

واقعا به این نتیجه رسیدم که زندگیم به یک برنامه ریزی اساسی احتیاج داره یه برنامه که ساعت خواب و بیداری توش معلوم باشه ساعت مطالعه داشته باشه و هزار تا چیز دیگه . امیدوارم با این برنامه ریزی هم خودم دیگه از دست خودم شاکی نباشم هم دوستا وفامیل .

ژوئن 2, 2008 by baran

وقتی تازه شروع به نوشتن می کنی دائم به این فکر می کنی که نمی خواهی مثل بقیه بنویسی . می خواهی نوشته هایت با نوشته های آن ها که می خوانیشان متفاوت باشد برای همین هر وقت چیز جدیدی برای نوشتن تو کله ات می چرخد از ترس این که شبیه دیگری باشد نمی نوسیش. دلیل غیبت این روزهایم این بود .

                                                               ×××××××

جمعه صبح وقتی هر دو مون سر مست از مهمونی شب قبل که خیلی خوب بر گزار شده بود بیدار شدیم در حالیکه سعی می کردم به خونه بهم ریخته و ظرف های نشسته فکر نکنم به آرش گفتم می خوام تا قبل از 30 سالگی خیلی از کارهایی که دلم می خواد بکنم . یه لیست بلند بالا از کارهایی که دوست دارم بکنم بهش گفتم یکیش واقعا ساز زدن. بس که امیر اون شب عالی تار زده بود و ما رو مدهوش صدای سازش کرده بود. نمی گم تا قبل از 30 سالگی حتما تار بزنم اما سنتور یا سه تار رو حتما شروع می کنم.

                                                             ×××××××

اولش دیگه داشت با آرش دعوام می شد که چرا همش پای کامپیوتر و داره این سریال مسخره رو نگاه می کنه اما ……. نمی دونم چرا خودم هم حرف گوش نکردم و نشستم به تماشای Lost رسما خواب و خوراک ندارم . همین بس که از جمعه بعد از ظهر که شروع به دیدن کردم  هنوز چندتایی ظرف نشسته از مهمونی  پنج شنبه شب تو ظرفشوییه و من دیگه غذا هم نپختم. آدم ترسویی هم که هستم باید قیافه من رو وقتی دارم قسمتهای هیجان انگیز و ترسناکش رو می بینم ببینید آرش که هدفون می ذاره تو گوشش و تو لب تاپش می بینه من بیچاره پای کامپیوترم همه لحظاتی که به شدت می ترسم بهش می گم خودت حق نداری ببینی باید بیای دست منو بگیری.

خوشبختانه هنوز دانلود season 2 تموم نشده یعنی من دیگه عمرا بذارم آرش جلوتر از من شروع کنه.

                                                        ×××××××

از ماه خرداد متنفر نیستین ؟ یاد امتحان و استرس شب قبل از امتحان نمی افتید با پوزش ازهمه دوستایی که متولد این ماهن مخصوصا خاله و مامان بزرگ عزیز خودم  باید بگم که من از این ماه متنفرم. به همون دلایل بالا بس که من شب های امتحان استرس کشیدم.

                                                        ××××××

داریم می ریم شیراز به اتفاق آقای موسیقیدان.  دوستا و همکارا بهم می گن بابا  عروس !هر وقت تعطیلی گیرت میاد  پا میشی می ری شیراز . جدا از این که دلم برای خانوداه آرش و دو تا خواهر شوهر کوچولوم خیلی تنگ میشه باید بگم که من عاشق شیرازم . من توی شیراز دوستان بی نظیری دارم که هیچ کجای دیگر مثل اون ها رو پیدا نکردم. نمی دونم چرا دوستیهایی که آذر سال 80 شکل گرفتند  انقدر با همه دوستیهای دیگر من یکی حداقل متفاوت بودند.  صداقت خاصی دوستی های ما  رو به هم گره زده . صداقتی که من هر چقدر توی دوستیهای جدیدم دنبالش می گردم پیدا نمی کنم. یک نوع محافظه کاری خاص جای صداقت رو تو رفاقت ها گرفته یه حس خاص که من نمی فهممش یه جور پنهان کاری یه چیزی که همیشه فکر می کنی یک جای کار یک جای این رفاقت می لنگد.

                                               ××××××××××

حالت تهوع ، دل درد ، تب ،گلو درد گوش درد . چرا؟ چرا حالا که دارم می رم شیراز . دیشب چنان تب کرده بودم که احساس می کردم از رو صورتم حرارت بلند میشه. البته این بار برعکس همه دفعاتی که برای دکتر رفتن کلی ادا در می آرم زود رفتم .دکتره گفت آمپول می زنی ؟ بهش گفتم آره هر چی که زودتر خوبم کنه دارم می رم مسافرت گفت چه خبره چرا همه دارن میرن مسافرت؟ می خواستم بگم نشنیدید ertehal Holiday?

نتیجش این که دوتا پنیسیلین زدم و یکیدیگه رو هم امروز می زنم . بهترم .

چیزی نمی خواید براتون بیاریم؟

می 27, 2008 by baran

هفته پیش با مدیر عامل رفتی جلسه اواخر جلسه بهت می گه از پوشش امروزت هم خیلی خوشم اومد خیلی فرمال، یه جوری بیاید که مشکل براتون پیدا نشه. پوششت چیه؟ یه مانتوی کرم که نه خیلی گشاده و نه خیلی تنگ شلوار تیره ، کفش رو بسته بدون پاشنه و روسری کرم قهوه ای.

دیروز یه بخشنامه زدن تو اداره که روش نوشته به دلیل اطلاعیه های نیروی انتظامی در مورد برخورد با بد حجابی در شرکت های خصوصی لطفا باپوشش مناسبی که برای خود و شرکت مشکل ایجاد نکند به شرکت مراجعه کنید.( نقل به مضمون)

امروز که داری آماده می شی به این فکر می کنی که خوب مدیر عامل که هفته پش پوششم رو تایید کرده با این مانتو هم که صد بار از جلوی خواهران و برادران محترم گشت ارشاد گذشتم مشکلی نداشته پس با همین می رم .

راس ساعت 8 می رسی شرکت به غیر از منشیتون کس دیگه ای تو واحد نیست اون هم که همیشه مقنعه سرش بوده الان با یه شال صورتی خوشگل اومده بهش می گی چقدر خوشگل شدی شال بهت میاد از سکوت واحد استفاده می کنی و غرق کار می شی . 2 ساعته  داری کار می کنی که صدای رییس امور اداریتون رو میشنوی که داره با بی ادبی هرچه تمام تر به همکارت می گه اگر قرار اینجوری بیای شرکت پاشو برو نمیخواد کار کنی .چشمات گرد میشه همکارت امروز با مقنعه اومده نگاهش می کنی مقنعه اش یه کم عقبه .دلت به حالش می سوزه اون بیچاره ارمنیه و مجبور به رعایت این پوشش.

رییس امور اداریتون که از قضای روزگار به احمدی نزاد رای داده ( میدونید دلیلش برای این کار چی بود : وضع مملکت خراب شه آمریکا بیاد حمله کنه از دست اینا راحت شیم) به تو نگاه می کنه و میگه  مدیر عامل گفته هر کس با مقنعه نیومده باید بره خونه عوض کنه بر گرده داغ می کنی می گی یعنی چی اگر قراره همه مقنعه سرشون کنن تو اطلاعیه می نوشتید شما فقط نوشتید پوشش مناسب . تو صورتت نکاه می کنه و میگه شما که با همون مانتوی تنگ دیروز اومددید .از تعجب شاخ در میاری این مانتو تنگه ؟ خوشت نمیاد با این پیر مرد بحث کنی فقط می گی مانتوی من اصلا تنگ نیست.

مدیرت میاد می ره تو اتاقش و چند دقیقه بعد میاد بیرون از سر تا پاتو نگاه می کنه کاری که هیچ وقت عادت نداره بکنه و می ره پایین مطمئنی که راپورتی از تو بهش رسیده بر می گرده و میره تو اتاقش میری پیشش قبل از این که چیزی بگی می گه به خدا به نظر من هم شما مشکلی ندارید من نمیدونم چی شده.

می ری پایین پیش معاون مالی و اداری شرکت که قبلا مدیر تو هم بوده می خوای بهش بگی یعنی چی اگر قرار به مانتو ی تیره و مقنعه بوده چرا نگفتین . خیلی عصبانیه میدونی که خبر به گوش اون هم رسیده داد می زنه بهت می گه  مانتوت تنگه کوتاهه میگه تو رعایت نمی کنی تو چون درشتی به چشم میای میگه همه چی رو که نباید تو بخشنامه نوشت میان شرکتو می بندن برا شما که مشکل بوجود نمیاد برا مدیر عاملش میاد همینطور داد می زنه تعجب کردی میگی مانتوی من کوتاهه مانتوی من تنگه؟میگی صد بار با این مانتو رفتی تو خیابون و مشکلی نداشتی . اصلا انتظارنداری این حرفا رو بشنوی اون هم با داد و بیداد احساس می کنی داری خورد میشی هر چقدر  تلاش می کنی اشکت نریزه نمی تونی و همش فکر می کنی اضافه کردن مقنعه تو بخشنامه انقدر سخت بود؟نوشتن یه دستور العمل برای پوشش انقدر سخت بود؟ خوب می گفتن رنگ روشن نپوشید و حتما مقنعه بذارید. تحمل نداری از اتاق میای بیرون نمیدونی چرا اینطوری به هق هق افتادی دستات می لرزه حتی نمیتونی حرف بزنی  به زور به آرش زنگ می زنی میگی بیاد دنبالت هر کاری میکنی گریه ات بند نمیاد . تو ماشین جیغ می زنی گریه می کنی بهش می گی تا حالا بهم اینطوری تو هین نشده بود می گی همش تقصیر توست که زیر بار مهاجرت نمیری میگی چرا باید تو این مملکت بمونیم ؟ در حالیکه نمی تونیم رنگ لباسمون رو انتخاب کنیم در حالیکه نمیتونیم مهمونی بگیریم ؟ در حالیکه 28 میلیون تومنمون رو خوردن و یک ساله همش از این دادگاه میریم اون دادگاه و هیچی نمیشه ؟ در حالی که از صبح تا شب هزار تا اتفاق دیگه برامون می افته؟……….

اولش فقط گوش می کنه بعدش عصبانی میشه می گه اگر همه اونایی که قهر کردن و رفتن مونده بودن الان مملکت اینطوری نبود میگه نمیتونه بره توالت بشوره می گه مگه تقصیر منه که اینجا به دنیا اومدم مگه تقصیر من که این مملکت خراب شده رو دوست دارم می گه…….

تو می مونی و فکر هزار تا چیز دیگه نمی دونی دوباره پاتو میذاری تو اون شرکت یا نه؟

می 25, 2008 by baran

خوشبخت ترین زن زمینم وقتی پشت سرم میان موهایم را می بوسی و ازمن تشکر می کنی. خوشبخت ترینم.

 

می 24, 2008 by baran

ادعاهایم , شعار هایم , خط قرمزهایم را جایی جا گذاشته ام

باورم نمی شود این منم .منی که شرط زندگیم با آرش انسان بودن بود با شرافت زیستن!

کجا گم شدم کجا جا ماندم کجا فراموش کردم؟

به من کمک می کنی دوباره همان شوم ؟ پر شور پر احساس خالی از کینه؟

 

 

گر بدین سان زیست، باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدین سان زیست، باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

 

می 23, 2008 by baran

روزی صد باربه خودم یاد آوری می کنم که بزرگ شده ام . روزی صد بار به خودم می گویم تو یک زن 26 ساله ای که باید به قوانین بازی آدم بزرگ ها تن دهی هر قدر بی رحمانه و ظالمانه.

دلم مسافر کوچولو می خواهد.

می 23, 2008 by baran

سالهاست  دلم می خواهد وبلاگ داشته باشم درست از اردیبهشت سال 82 . نمی دانم از تنبلی من بود یا وجود وبلاگ گروهی یادما که با بچه های دانشگاه راه انداخته بودیم هر چه بودتا امروز این اتفاق نیافتاد. این روزها جای شخصی تری می خواهم برای نوشتن جایی که مال خودم باشد . می خواهم خودم باشم وبنویسم به همین سادگی*.

*یقین که نام وبلاگم رااز فیلم به همین سادگی گرفتم.