ژوئن 29, 2009 روی 11:50 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
بعد از رای دادن بیرون در حوزه ایستادیم به همدیگه علامت پیروزی نشان دادیم و عکس گرفتیم . آرش به من که هنوز استرس داشتم گفت دیوونه ای تو تا حالا کی مردم اینطوری رای دادن؟ تا حالا کی این همه آدم تو صف رای دادن دیدی؟ میگفتن حتی یه نفرو ندیدن که به ا.ن رای داده باشه میگفتن همه به هم میگفتن فقط موسوی حتی آدم هایی که اصلا به قیافشون نمیومده.فرجام با خنده گفت خله ببین کی گفتم بالای 24 میلیون رای داریم.
خندیدم .کباب کوبیده خوشمزه خوردیم با آبگوشت عالی دسپخت فتانه. یکی یکی به دوستام زنگ زدم همشون رای داده بودن همه به موسوی همه میگفتن تو صف وضع خیلی خوب بوده . دوستانی داشتم که ناظر صندوق بودند توی شهرهای کوچیک زنگ زدم بهشون با یه خنده شیرینی میگفتن وضع خیلی خوب بوده . خیال من هم کم کم راحت می شد .
عصر بابا زنگ زد خوشحال بود خوشحال تر از همه شاید, گفت براش از روی CD موسوی رایت کنم آهنگ های شاد وطنی برای پیروزی گفت می ریم تو خیابونا که جشن بگیریم .
خاله گفت شیرینی و شکلات کم میاریم اما اشکال نداره خودم پودر کیک آماده دارم کیک می پزم.
ساعت 10 وقتی هنوز بعضی ازآشناهای دور چه تو تهران چه تو شیراز تو صف رای دادن بودن خبرگزاری فارس تیتر زد پیروزی قاطع ا.ن با 60 % آرا .حالم بد شد یه دونه آرام بخش خوردم . ساعت 11 وقتی هنوز ملت تو صف بودن 5 میلیون رای شمرده شد آناهیتا و فرجام اومدن بالا .نشستم روی تخت و زار زدم فرجام گفت دیوونه من 6 سال کار آمار گیری کردم این جنگ روانیه می خوان مردم نریزن تو خیابونا . آناهیتا بغض کرد زنگ زد به شهرزاد . ساعت 1 نصفه شب بود شهرزاد گفت ما بردیم ما بردیم به خدا از یه عالمه صندوق خبر داشت میگفت تو شمال توی شهر کوچیک اولین صندوقش 77 درصد موسوی بوده گفت خفه کن CNN لعنتی رو اون با رجا نیوز فرق نداره . بابا خوابیده بود حتما, تماس نداشتیم, شاید هم مثل من شوکه بود . دوباره آرام بخش خوردم مجید و کسرا اومدن . تعداد آراء شمارش شده می رفت بالا بدون هیچ تغییری تو درصدها مجید خل شده بود می خوند موسوی بای بای . داشتم بالامی آوردم آناهیتا دوباره اومد بالا گریه کردیم خواستم یه قرص دیگه بخورم نذاشت . احسان برادر شوهرم با مجید شروع کردن به دیوونه بازی . دستبندهای سبزمونو قایم میکردن حالم بد بود شنیدم آرش به کسرا گفت تموم شد این مریض شد بغض گیر کرده بود تو گلوم دلم می خواست بالا بیارم. بچه ها رفتن . مادر بزرگ آرشو خوابونده بودم تو اتاقمون . من و احسان و آرش خوابیدیم تو هال . آرش دست کشید رو موهام زیر گوشم گفت تا همدیگرو داریم غصه نخور . یادم نیست خوابیدیم یا نه احسان هی تلویزیونو روشن میکرد آرش پای لبتاپش بود بیانیه 1 موسوی رو خوند فهمیدیم تقلب گسترده است احسان تو فیس بوکش نوشت کمیته صیانت حمایت حمایت .
صبح با مامان و بابا حرف زدم بابا گفت دیگه نمیذارم بمونید میفرستمتون برید از این مملکت با هر بزرگتری حرف زدم گفت کو* دتا . خواهرکم اومد یکی از بچه ها رو تو خیابون دیده بود علی می گفت تا بهش گفتم سلام زد زیر گریه برا همین آوردمش اینجا .گفت یه عالمه آدمو دیده که داشتن زار می زدن کم کم خونمون شلوغ شد بچه ها یکی یکی اومدن عین وقتای عزا بی صدا با بغض با گریه هیچ کس سر کار نرفته بود . حرف زدیم گفتم بریم تو خیابون بریم اعتراض کنیم دوتا عاقل داشتیم که یکیش آرش بود گفتن نه . نهار پختیم باید به مادر بزرگ آرش غذا می دادم بیچاره پیر زن سرسام گرفته بود حتما . زن عموم اومد پیشمون بغلمون کرد آرممون کرد نذاشت بریم تو خیابون ساعت 3 بیانیه رو خوندن دوباره داغ همه تازه شد همه زار می زدن عصر شد این بار همه بزرگترا اومدن مجید و شیما, آناهیتا و فرجام هم . آناهیتا بابا رو بغل کرد گفت نمی خواستم تو این موقعیت ببینمتون می خواستم جشن پیروزی رو با شما بگیرم گریه کرد من پشت سرش.
شنبه گذشت یکشنبه هم شبا درگیری بود صدای شلیک بود ترس بود کابوس بود . دوشنبه گفتن تجمع از آزادی تا انقلاب اول ترسوندنمون نرید خبری نسیت می خوان آدم بکشن بعد گفتن خود موسوی میاد رفتیم بی فوت وقت . دریا شدیم دریای بی صدا دریای ساکت بی شعار نشون دادیم نه خس و خاشاکیم نه آشوبگر ما فقط رایمونو می خواستیم . لبخند زدیم به هم به آدما روی چمنهای کنار میدون آزادی نشستیم صدای تیر اومد پسر عموم گفت توهم زدی کی به این مردم آروم کار داره . اومدیم تو جناح یک دفعه یه تاکسی از کنارمون رد شد که روی صندوق عقبش یه جوون تیر خورده بود صدای شعار اومد : می کشم می کشم آن که برادرم کشت . ترسیدیم خیلی زیاد راهمونو کج کردیم تو شیخ فضل الله ماشین گرفتیم و رفتیم خونه .
روزهای بعد هم گذشت هر روز بی صدا بی شعار :
سکوتم از رضایت نیست
خس و خاشاک توئی دشمن این خاک توئی
یه روز فکر می کنم هفت تیر تا ولیعصر موقع برگشت از کمر درد خم شدم یه دفعه یه دست گذاشته شد روی کمرم یه صدای مهربون یه خانم همسن مامانم شاید : آی آی آی جوونای این دوره زمونه رو چقدر نازک نارنجی شدین شما ها .کمرمو مالید و رفت دوسش داشتم چه آشنا بود.
یه دختر کوچولوی فسقلی 4 ,5 ساله رفته بود رو کول مامانش خسته بود یکی بهش شکلات داد یکی آب یکی بیسکوئیت تمام پسرهای دور و بر رفتن بهش گفتن بغل ما میای عمو فسقلی قبول نکرد . مامانش خندید , به همه : مرسی بچه ها از همراهیتون .
تا پنج شنبه همینطور بود آروم بودیم نه کسی بانک آتیش زد نه کسی سنگ پرت کرد نه کسی شعار داد.
جمعه روز بدی بود.
شنبه رفتیم مجید نمیومد زنگ زدم بهش وصیت کردم جدی جدی آماده بودم یه بلائی سرم بیاد. شنبه من قیامتو دیدم با جشمهای خودم دیدم که چطور 30 نفر یه نفرو زدن دیدم که چطور یه حرکت مدنی تبدیل شد به در گیری دیدم که کیا باعث و بانیش بودن. تا خونه زار زدم .
شب فیلم ندا رو دیدم . ندا رفت, رفت که ندای آزادی خواهی ما رو به گوش همه دنیا برسونه.
یکشنبه بهت زده ماتم زده نشستم تو خونه به امید این که یه روزی برسه که این غم دیگه رو سینه ام سنگینی کنه که بتونم نفس بکشم .
بعد 10 روز بغض آرشم ترکید.
خرداد پر از حادثه تموم شد.به رنگ خون .
پیوند پایدار
ژوئن 28, 2009 روی 8:37 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
از وبلاگ آلوچه خانوم,
یک نکته ی بسیار مهم که شاید بی ربط به نظر برسد تا آخر بخوانید می بینید مربوط است. ده روز مانده به انتخابات ” درباره ی الی ” به نمایش عمومی درآمد , گویا این بدترین زمان اکران نهایت لطف معاونت سینمایی بود . نمی دانم میدانید یا نه که فیلم قطعا وسط این شلوغی اندازه ی خودش دیده نشد و خوب نفروخته , یعنی آنطور که انتظارش می رفت نمی فروشد . گویا در این هفته ی پرتنش 100 میلیون تومان افت فروش داشته …
برای تشویق دیگران به دیدن “درباره ی الی” لازم نیست آدم اینقدر آسمان ریسمان ببافد . قصه اش سرراست است, می شود در دو خط تعریفش کرد اما کارگردانی اش بی نظیر است از آن اتفاق های نادر سینمای ماست که فقط خود فرهادی پیش از این در “چهارشنبه سوری ” تکرارش کرده . اگر از من بپرسید یک جورهایی قصه ی “چهارشنبه سوری” را بیشتر دوست دارم . اما فرهادی فوق العاده در ” چهارشنبه سوری ” اینجا بی نظیر است .
به دیدن فیلم بروید … حالتان را بهتر نمی کندها , گفته باشم ! انقدر درگیر موقعیت ترسیم شده در فیلم می شوید که نفستان بند می آید … سینمای واقعی است . استاندارد است .
بهتان برنمی خورد فیلم رکورد شکن سینمایمان ” اخراجی ها “ست ؟ این یکی که دیگر شدنی است . “درباره ی الی ” به بالای جدول بفرستید, جایی که “فیلم” و “ما” لیاقتش را داریم. سه هفته از اکرانش گذشته, زمان زیادی نمانده این فرصت را از خودمان و از “درباره ی الی ” نگیریم .
مرتبط :
مهرزاد دانش /در این فضا تماشایش یک غنیمت دلنشین است : … شاید در فضای کنونی، چندان حوصله فیلم و سینما را نداشته باشید و بیشتر راغب باشید در دنیای اخبار و بیانات و رجال مربوطه سیاحت کنید، اما حضورتان در مقابل فیلمی همچون درباره الی، نه تنها هرگز پشیمانتان نخواهد کرد که برعکس انگارههای ذهنی و روحی تان را در این وضعیت، جهتی انسانیتر، اندیشناکتر و تبلوریافتهتر خواهد بخشید.
ناتور / بازگشت : … بیایید قرار بگذاریم، گروهی برویم دیدن «دربارهی الی…»، فیلم تلخی است، اما ما باید نفس بکشیم، یک نفس عمیق…
من به شخصه فیلم را دو بار دیده ام و دفعه دوم بسیار بیشتر دوستش داشته ام . یک بار قبل از انتخابات روز زنجیره سبز, قبل از رفتن بین مردم و یک بار بعد از انتخابات وقتی حالم خوش نبود .فیلم حالتان را بهتر نمیکند اما تماشایش بسیار لذت بخش است. برای دیده شدنش کمک کنید
پیوند پایدار
ژوئن 27, 2009 روی 10:01 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
می نویسم که دیگر نمی نویسم اما تاب نمی آورم این روزهای پر دلهره را .
کاش می شد این همه سیاهی را بالا آورد.
پیوند پایدار
ژوئن 22, 2009 روی 1:30 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
این چند خط شنبه قبل از رفتنم به میدون انقلاب و دیدن اون همه جنایت نوشته شد دارم خفه میشم.
نه خواب نیست حتی کابوس هم نیست واقعیتِ واقعیت مطلق. یک هفته گذشت یه هفته از روزی گذشت که بهترین دوستام انگار که مریضی تو کما داشته باشن جمع شدن توی خونه ما و بغض همگیشون با شنیدن بیانیه زود هنگام و عجولانه بالاترین آدم این نظام ترکید انگار که خبر مرگ شنیده باشن همش منتظرم تموم شه همش منتظرم مثل یک مرگ مثل یه عزا کم کم کمرنگ شه کم کم بهش عادت کنم نمیشه . میخوام دیگه عصبانی نباشم میخوام دیگه بغض ته گلوم نباشه میخوام دیگه انقدر کابوس از دست دادن نبینم نمیشه.تموم نمیشه این بغض لعنتی که داره خفه ام می کنه نمیره .توی همه زندگیم هیچ وقت انقدر احساس نا امیدی یاس و سر خوردگی نداشتم .
اینجا فعلا دیگه به روز نمیشه .
پیوند پایدار
ژوئن 8, 2009 روی 10:02 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
پیوند پایدار
ژوئن 7, 2009 روی 11:53 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
به شدت نگرانم و وقتي نگرانم علاوه بر هزار تا بلا که سر گوارشم مياد لالموني هم مي گيرم. غيبت طولاني اين روزها رو ببخشيد و اگر هنوز تحريمي هستيد به اين فکر کنيد که دروغ ، ريا و خرافه لياقت ملت ما نيست.
به اميد صبح سبز 23 خرداد
پیوند پایدار
می 16, 2009 روی 3:37 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
خوب همش از اونجائي شروع شد که اين خانم همسايه طبقه پائيني ملقب به آلوچه خانم به ما فرمودن که گريز آناتومي خيلي سريال خوبيه و بيا دانلود کنيم ببينمش اين شد که ما شروع کرديم به دانلود و هر وقت دانلود فصل ها ي مختلفش تموم شد يه دي وي دي رايت کرديم داديم به همسايمون تا اون هم ببينه اون اوايل هم MBC4 جلوتر از دانلود ما چند قسمت نشون داد که يه شب وقتي يه قسمت خيلي حساسش تموم شد من تو سر زنان ساعت 12.30 نصفه شب زنگ زدم به آناهيتا که واي حالا چه خاکي تو سرمون کنيم که زديم بقيه اون قسمتو دانلود کرديم و از اين ديوونه بازيها. هيچ کس هم ما دو تا رو درک نکرد که چرا انقدر دوست داريم اين سريالو حتي همسران محترم . انقدر ديديم و ديديم تا رسيديم به جائي که داشت تو شبکه ABC پخش ميشد و مجبور شديم هفتگي دنبالش کنيم اينطور که هرهفته که پخش ميشد فرداش دانلود مي کردم و طبق معمول به دست آناهيتا هم مي رسوندم.
پنجشنبه گذشته به وقت آمريکا قسمت آخر سيزن 5 اين سريال تو آمريکا پخش شد من با خوش خيالي خاص خودم به اين نتيجه رسيدم که خوب اين سيزن به خوبي و خوشي تموم ميشه و ما باخيال راحت سر روي بالش ميذاريم اما زهي خيال باطل . ديشب بعد از چرخ زدن طولاني در نت براي پيدا کردن لينک دانلود، 2 قسمت پاياني که با هم پخش شده بود گذاشتم براي دانلود و خوابيدم قاعدتا صبح که از خواب بيدار شدم دانلود تموم شده بود نشستم به تماشا کردن و …… تموم شد اما من ديونه شدم الان هم ديوونه ام به معناي واقعي کلمه . خودم که تماشا کردم، رايت کردم روي يه دي وي دي و با حال زار بردم براي آناهيتا مسلما نشستم با اون هم تماشا کردم قيافه من و آناهيتا ديدني بود اون که اشک مي ريخت من هم سرمو کرده بودم زير بالش وداد مي زدم : خدايا منو بکش.
خلاصه که بنده بعد از ديدن آخرين قسمت اين فصل به شدت به هم ريختم و واقعا دلم مي خواد برم يه قرص آرام بخشي چيزي بخورم.
اون طرف اين جوري شروع شد که اين خانم نيلوفر خانم اچ بي هي تو وبلاگش نوشت لاست ، لاست، لاست و خوب ما و آقامون هم گول خورديم گذاشتيم براي دانلود و از همه مهمتر بنده در يک روز گرم تابستاني گول همسرو خوردم و نشستم به ديدن لاست خوب واقعا چي مي خوايد بشنويد تا اون موقع که ما فصل فصل دانلود مي کرديم همه چي خوب و خوش بود يه جاهائي که اپيزود جاي حساس تموم ميشد من به آرش ميگفتم اين جاست که ما به کارگردان يه بيلاخ نشون ميديم( با عرض پوزش فراوان از مودبان جمع حاضر) چون مي تونيم در کسري از ثانيه قسمت بعدي رو ببينيم غافل از اين که به زودي اين سازندگان لاستند که شروع ميکنن به بيلاخ نشون دادن به ما . از وقتي پخش سري جديد لاست شروع شد ما لاست بينان همسايه به مرز جنون رسيديم من و آرش، همسايه هاي طبقه پائيني ( ساکنين باغ آلوچه) و ساکنان کوچه روبروئي يعني خانواده مهروش ساروي . خوب وظيفه ما دانلود قسمتهاي جديد بود و رسوندن اون ها به همسايه هامون که گاهي اوقات با تاخير انجام ميشد و گاهي هم به سرعت مثل اين که من در خونه همسايه هامونو مي زدم و اعلام مي کرد که لاستيه . گاهي اوقات فحش داديم گاهي اوقات خنديديم گاهي اوقات به هم ديگه اس ام اس زديم که واي بقيه اش چي ميشه تا اين که چهارشنبه گذشته قسمت آخر اين فصل پخش شد . خوب بايد حال الان ما رو تصور کنيد فرجام که اعلام کرده حاضر نيست راجع بهش با هيچ کس صحبت کنه مهروش که خوابش نبرده آناهيتا که هي پشت سر هم برا من اس ام اس ميزنه نظريه جديد صادر ميکنه و همسر بيچاره که هنگ کرده خوب من هم يه چيزيم وسط همه اين ها به سرم زده يه نامه بلند بالا و سوزناک بنويسم براي جي جي آبرامز بهش بگم من سرطان دارم و و دکتر ها فقط 2 ماه بهم مهلت دادن و تنها آرزوم دونستن پايان لاست .
واي به قول فرجام آدم اين همه استعدادو نبوغ رو به کسي ميده که جنبه داشته باشه نه به جي جي آبرامز .
خلاصه که اگر شروع به ديدن اين سريال ها نکردين لطفا نبينيدشون، زندگيتونو مختل ميکنن. اين هاليودي ها در عين نابغگي و استعداد ديوانه اند حالا نميشه سريالاشونو فصل فصل نشون ندن
پي نوشت: خدايا شکرت که من Desperate house wifes نميبينم اين کانال ABC قاطي کرده همه سريالهاش داره با هم تموم ميشه . آناهيتا کور خوندي به جان خودت اگر دانلود کنم.
پیوند پایدار
می 7, 2009 روی 6:34 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
با یک قیافه خیلی خاص می آید باشگاه . موهای براشینگ شده آرایش کامل روی صورت عمل شده. بینی عمل شده گونه های مصنوعی و لب های پروتز شده . جلسه پیش بعد از ورزش توی رختکن یک دختر بچه کوچولوی 4, 5ساله بود و تمام مدت زل زده بود به صورتش. هر جا می رفت دنبالش می رفت و همینطور نگاهش می کرد . دیگر حرصش گرفته بود رو کرد به من که : همه رو برق می گیره منو چراغ نفتی.
من هم از رفتار دخترک متعجب بودم فکر کردم شاید مجذوب آرایشش شده.
دیروز از روی خنده وکنجکاوی توی رختکن بهش گفتم دخترک تا کجا دنبالت اومد؟
دستم را گرفت و گفت : می دونی چی بهم گفت ؟
سری به علامت منفی تکان دادم گفت : بدو بدو تو حیاط اومد دنبالم و بهم گفت خانوم شما خیلی شکل ماهی هستی.
به صورتش خیره شدم و تازه فهمیدم چقدر شبیه ماهی است. با لبهایی که غنچه ولی پهن است . به دخترک فکر کردم که با چه دقتی نگاه میکرد و به ذهن خلاق بچه ها.
واقعا دنیای بچه ها دنیای عجیب و زیبائی است . کاش بزرگ نشده بودیم.
پیوند پایدار
می 6, 2009 روی 9:17 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
چرا از روی کتاب فرانی و زوئی فیلم پری رو ساختین؟ اونم با این همه تغییر. رسما خل شدم برای اولین بار در زندگیمه که دارم کتاب می خونم و نمی تونم شخصیت ها و مکان ها رو تجسم کنم .اونم منی که بزرگترین عادتم تصویر سازی حین کتاب خوندنه و یکی از لذت های کتاب خونی برام اینه.
تا فرانی رو مجسم میکنم نیکی کریمی میاد تو ذهنم و تا می خوام زوئی رو مجسم کنم علی مصفا. حتی با این همه تعریفی که از موقعیت خونه میشه نمی تونم خونه ای تو نیویورک رو مجسم کنم و همش خونه ای که شما به تصویر کشیدید میاد جلو چشمم.
خلاصه که فرانی و زوئی کوفتمان شد.
پیوند پایدار
آوریل 28, 2009 روی 8:18 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
جناب سروان مسئول در اداره گذر نامه: به سلامت ! 6 ماه ديگه بيا پاسپورتتو بگير
من: 6 ماه !!!!!!!!
جناب سروان مسئول در اداره گذر نامه: بله
من: من کلي برنامه واسه زندگيم دارم چرا 6 ماه؟
جناب سروان مسئول در اداره گذر نامه: مي خواستي گمش نکني
من: گمش نکردم که خونمونو دزد زده از خونه بردنش . تمام مدارک و شواهد هم ضميمه پرونده است
جناب سروان مسئول در اداره گذر نامه: مي خواستي مواظب باشي
من : مواظب چي باشم . ميگم خونمو دزد زده
جناب سروان مسئول در اداره گذر نامه: مي خواستي مواظب باشي خونتو دزد نزنه . چرا خونه بغليتونو دزد نزده؟
من در حال انفجار: من نمي دونستم بايد مواظب وسايلي که تو خونه اي که نگهبان و دوربين مدار بسته داره باشم. اصلا پاسپورت به چه درد دزدا مي خوره؟
جناب سروان مسئول در اداره گذر نامه: هر پاسپورت 10 ميليون تومن خانم. يه نفر رو شبيه شما گريم ميکنن با پاسپورت شما از مملکت خارج ميشه.
من: پس شماها چي کاره ايد ( البته تو دلم) . يعني هيچ کاري نميشه کرد؟ من که نمي خواستم پاسپورتم گم بشه.
جناب سروان مسئول در اداره گذر نامه: خانم برو از کلانتري محل شکايت کن . به ما ربطي نداره که خونه تو رو دزد زده.به سلامت.
نتيجه گيري اخلاقي: شما در همه حال محکوميد حتي اگر خلافش ثابت بشه.
پیوند پایدار
آوریل 22, 2009 روی 7:37 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
1-آقایون و خانمهائی که معتقدید اح مدی نژاد و دارو دستش با خاتمی و دارو دستش فرق ندارن , همین آبروئی که ا.ن تو مجامع عمومی دنیا ازتون می بره کافی نیست تا مجابتون کنه برید رای بیارید تا این دیوانه دیگه رای نیاره.
2- همه چیزمون به همه چیزمون میاد مملکت لمپن پسند و لمپن پرور همین مایلی کهن رو کم داشت که به یمن منم منم های آقای دائی و بی عرضگی فدراسیون فوتبال جمع مدیران لات و لوت تکمیل شه.
یعنی یه آدم عاقل دور و بر این دیوانه نبود که جلوشو بگیره همچین نامه ای ننویسه. البته من که به شدت مشعوف شدم از استعفاش.
3- این روزها دائم به این فکر می کنم که چرا زودتر به حرف خواهرم گوش نکردم برای شروع ورزش. جدا از بحث لاغری و تناسب اندام. ورزش کردن انرژی و شادابی خوبی به آدم می ده که خیلی تو روحیه ام هم تاثیر مثبت داشته. دعا کنید بهش معتاد شم.
4- هیچ می دونید اگر خودمون رو بیشتر دوست داشته باشیم بهتر و راحتتر می تونیم بقیه آدم ها رو دوست داشته باشیم. یعنی این اگر خصوصیات مثبت وجود خودتون رو بهتر بشناسید بهتر و راحتتر می تونید خصوصیات مثبت آدم های دیگه رو ببینید. مخلص کلام این که آدم هائی که اعتماد به نفس بیشتری دارند خصوصیت های مثبت آدم ها رو پر رنگ تر می بینن.
5- احسان دیروز رفته دانشگاه و امروز یک عالمه عکس گذاشته تو فیس بوک از پر خاطره ترین جاهای دانشگاه. یک لحظه فکر کردم حاضرم نصف بقیه عمرم رو بدم و دوباره هممون با هم بر گردیم به اون دوران .
6- فیلم جدید بیضائی اصلا بد نبود . نمی دونم چرا انقدر مخالف داره . شاید در حد و اندازه های بیضائی نباشه و با کارهای قبلیش فرق داشته باشه ولی جدا فیلم بدی نیست. اگر دیدید و دوسش نداشتید لطفا دلایلتون رو اینجا بهم بگید .
7- دلم می خواد یه جای دور باشم یه ویلای چوبی خوشگل داشته باشم وسط جنگل با پنجره هائی که به سمت یه برکه کوچولو باز میشن . خودم باشم و خودش.یک عالمه کتاب داشته باشیم و یک عالمه سی دی موسیقی . یه جائی باشه که فقط کیف کنیم و به هیچ چیز احمقانه دنیای آدم بزرگ ها فکر نکنیم. واقعا دلم همچین جائی می خواد خیلی خسته ام از این همه روزمرگی این همه دروغ این همه تظاهر
پیوند پایدار
آوریل 18, 2009 روی 9:00 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
اینائی که برای انجام دادن همه کار زندگیشون پارتی بازی می کنن از دکتر رفتن تا کار پیدا کردن.
اینائی که وقتی غذا می خورن انقدر از دهنشون صداهای مختلف بیرون میاد که حالت تهوع میگیری.
اینائی که فکر میکنن با بهترین لهجه ممکن انگلیسی حرف می زنن و باید برن گوینده خبر CNN بشن.
اینائی که فکر میکنن خودشون و خانوادشون بهترین آدمهای روی زمینن و وظیفه دارن تمام آدم های دور و برشون رو نصیحت کنن.
اینائی که هر کسی رو ببینن از همون بار اول شروع میکنن پشت سرش حرف زدن و تمام مشکلات شخصیتی دنیا رو بهش می چسبونن.
اینائی که دو تا شعر ترجمه می کنن فکر می کنن هم ردیف احمد شاملو شدن.
اینائی که دائما به پول فکر می کنن و به لباس خریدن و پارچه خریدن و خریدن هزار تا چیز دیگه ولی ادعا میکنن اصلا مادی نیستن و این چیزا براشون مهم نیست بعد به توئی که علاوه بر خیلی چیزهای زندگی به این مسائل هم علاقه مندی میگن تاریک فکر.
اینائی که به تو میگن چون تو سوار ماشین کولر دار می شی نمی فهمی مردم چه مشکلاتی دارن.
اینائی که دائم با دهن پر حرف می زنن.
اینائی که دوتا فیلم از فیلمسازهای بزرگ دنیا می بینن 4 تا کتاب می خونن فکر می کنن خیلی چیز سرشون میشه .
اینائی که با تمسخر به بقیه میگن شما رای می دی؟
اینائی که به همه از بالا نگاه می کنن.
اینائی که فکر میکنن خیلی با شرافت زندگی می کنن.
اینائی که فکر می کنن فقط اونان که موسیقی می فهمن
اینائی که دائم تظاهر می کنن و خبر ندارن شاید خود واقعیشون دوست داشتنیه
اینائی که وقتی با تلفن حرف می زنن فکر میکنن سر جالیز ایستادن و دائم فریاد می کشن.
اینائی که میگن ما انقدر کار مهم داریم اصلا تلویزیون تو خونمون روشن نمیشه.
اينائي که هر روز بيشتر از روز قبل ازشون متنفر ميشي بر خلاف تلاشت براي دوست داشتن آدم ها.
به تقليد از اينجا و امير در اين پست.
پیوند پایدار
آوریل 14, 2009 روی 9:34 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
1-خدا جون خوبی؟ نکنه حالا که یه عالمه وقت از آفرینش دنیا می گذره کم کم داری آلزایمر میگیری؟ الان بهاره ها چه وقت برف باریدن و سرما و این حرفاست. ببین درختها برگاشون چقدر نو و سبز . مواظب باش خراب نشن.
اما خوب باز شکر رحمتت.
2-ذهنم مشغول یک عالمه کار برای انجام دادن. اما بلد نیستم بشینم مثل بچه آدم براشون برنامه ریزی کنم و انجام دادنشون رو شروع کنم نتیجه اش این که 23 روز از سال می گذره ومن هنوز هیچ غلطی نکردم .( غیر از ورزش کردن و باشگاه رفتن که اونم اگر خواهرم و اصرار اون به ورزش کردن من نبود نمی دونم انجام می شد یا نه؟) خلاصه این که بدجور زندگیم قاطیه. اینجا ننوشتن هم دلیلیش فقط ذهن مغشوشم. به محض این که سرو سامونی به خودم و زندگیم بدم برمی گردم.خوب هم برمی گردم قول میدم به همه شماهایی که هنوز هم این صفحه رو باز می کنید که چیزی بخونید.
پی نوشت( مخاطب خاص دارد):
مانا جان نگرانتم. خبری از خودت بده.
پیوند پایدار
آوریل 4, 2009 روی 11:40 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
تولدت مبارک سنگ صبورم تولدت مبارک امن ترين آغوش دنيا تولدت مبارک عزيزترين عزيزم.
همه آرامش از دست رفته با حرفهاي تو با وجود تو با آغوش تو برمي گرده مرسي که هستي.
پیوند پایدار
آوریل 4, 2009 روی 8:36 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
5 روز اول نوروز رو رفتيم کوير و حسابي خوش گذرونديم. قرار بود هفته دوم برم سر کا رو احتمال رفتنمون به شيراز کم بود اما خواهر شوهرا کلي غر زدن و خودمون هم دلمون مي خواست بريم . جمه 7 فرورين زنگ زدم به مدير عامل محترم و گفتم که من در دسترسم و ايميلهامو مي گيرم و خواهش کردم که هفته دوم مرخصي بگيرم. اون هم که خدا رو شکر سر حال بود قبول کرد. بدو بدو کارامونو کرديم و بار و بنديل بستتيم و حدوداي ساعت 9.5 شب با اطمينان کامل به امنيت مجتمعي که توش ساکنيم درها رو قفل کرديم و راه افتاديم. تا دوازدهم شيراز بوديم و ظهر راه افتاديم. وقتی رسیدیم تو راه پله به آرش گفتم وای انقدر خسته ام که می خوام همین الان بپرم تو رختخواب و تا صبح بخوابم. آرش کلیدو که انداخت تو در گفت این چرا قفل نیست درو که باز کردیم چشمم افتاد به میز تلویزیون و کشوهاش که باز بودن به آرش گفتم تو اینا رو باز گذاشتی گفت نه برگشتم آشپزخونه رو نگاه کردم دیدم همه کشوها بازن.رفتیم تو اتاق همه جا به هم ریخته بود همه جا, کشوهای دراور کمدها رختخواب همه چی چند ثانیه طول کشید تا بفهمیم چی شده فقط یه لحظه به ارش گفتم وای طلاهام پولا. بعدش همه چی تند گذشت اومدن پليس از کلانتری . اومدن مامان بابام .دست نزدن به صحنه جرم. خونه مامان موندن , ترس, تا صبخ نخوابیدن.نصفه شب تو خواب و بیداری می فهمیدم چیا رو بردن همه طلاها , حلقه ام که من احمق امسال نبردمش شیراز و یه انگشتر دیگه جاش انداختم سرویس سرعقدم شناسنامه ها . پاسپورت کارت ملی. آجیل ,.کنسرو تن ماهی,گوشت و مرغ تو یخچال , چائی حتی قلک رو هم شکونده پولهای توشو برده.لباس و وسیله سنگین نبرده فقط پول و طلاهمه میگن قضا بلا بوده تو راه بودین اگریه بلائی سر خودتون می اومد چی؟ بهشون میگم مردم بس که قضا بلا دادم. سال 86 یه روز با خواهرم و برادر شوهرم رفتیم شام بخوریم بر گشتیم دیدیم قفل ماشینو شکوندن سگ خوشگل کوچولومون دزدین .چند ماه بعدش دوباره شیشه ماشینو شکوندن ظبط رو بردن . چند روز بعدش از آرش کلاه برداری شد 28 میلیون یک جا کشیدن بالا. سال 87 درست روز اول فروردین دوباره ضبط ماشینو دزدین این هم از امسال من چقدر باید قضا بلا بدم؟ اما چند دقیقه بعدش آروم میشم فدای یه تار موی آرش اگه خدای نکرده یکیمون مریض بشه چند برابر باید خرج کنیم.الان با همه چی کنار اومدم حتی با نبودن شناسنامه و پاسپورت اما این حس نا امنی تو خونه خودمون خونه امن خودمون داره دیوونم می کنه. احساس عدم امنیت بد کوفتیه.دائم استرس دارم.فعلا که درگیر کلانتری و آگاهی هستیم . خبر جدیدی شد میام میگم براتون
پیوند پایدار
مارس 21, 2009 روی 1:15 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
به یمن وجود شرکت محترم و الطاف مدیریت محترم امسال 29 اسفند هم سر کار بودم و همه کارهام با تاخیر انجام شد . یکیش نوشتن این چند خط بهارانه که قرار بود قبل از سال تحویل انجام بشه که نشد.
سال 87 سال خوب و بی آزاری بود برای خانواده کوچک 2 نفری ما درست بر عکس سال 86 که کش می اومد و تموم نمی شد و هر چی اتفاق بد بود توش افتاد. سال 87 سال رفاقت بود به یمن وجود این وبلاگ و نوشتن اینجا یکی از بهترین اتفاقات سالی که گذشت.
سال نو مبارک و نوروز خجسته
• این هم عکس سفره هفت سین امسال ما


پیوند پایدار
مارس 16, 2009 روی 6:37 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
دوتا خواهر شوهر کوچولو دارم ( از نظر من کوچولو البته,دیگر برای خودشان خانم هائی هستند یکیشان امسال لیسانس کامپیوتر می گیرد ویکی دیگر سوم دبیرستان را تمام می کند) که خاطرشان خیلی عزیز است. می خواستم عیدی برایشان اتوی مو بگیرم زنگ زدم که احیانا خودشان نخریده باشند که خریده بودند پرسیدم به جایش چه می خواهید که هردو با جدیت گفتند کتاب, رمان خوب. نمی دانید چه کیفی کردم خیلی چسبید.
پی نوشت:رمان خوب که اخیرا خوانده اید و خوشتان آمده پیشنهاد بدهید.
پیوند پایدار
مارس 14, 2009 روی 4:23 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
آی آقایونی که طرح امنیت اجتماعی می گذارید و در طرحتون دختر و پسرهای جوون رو که قیافه شون اونطوری نیست که شما دوست دارید می گیرید,می برید. می دونید از نظر من امنیت اجتماعی یعنی چی ؟
امنیت اجتماعی ازنظر من اینه که هروقت بدون ماشین می رم تو خیابون صدتا ماشین مدل بالا و مدل پائین برام بوق نزنن و جلوی پام ترمز نکنن که به جای اونا من از خجالت آب بشم و از تو خیابون اومدن بدون ماشین به غلط کردن بیافتم. برای من امنیت اجتماعی اینه که وقتی سوار ماشین های مسافر کش می شم صدبار از ترس دزدیده شدن حلقم نیاد تو دهنم و به خودم بگم کاش بذارم آرش برام اسپری گاز فلفل بخره . یا این که از ترس یه آدم عوضی که کنارم نشسته هی خودم و جمع نکنم سمت در.
امنیت اجتماعی برای من اینه که وقتی ساعت 11 شب از در خونه دوستم میام بیرون تا سوار ماشینم بشم ترس همه وجودمو نگیره که اگه یکی الان با چاقو بیاد سمت من بخواد ماشینو ببره چی؟
وقتی که با خیال راحت ماشینمو کنار خیابون پارک کنم و هر دفعه که برمی گردم سوارش بشم فکر نکنم ممکنه الان شیشه ماشین شکسته باشه و ظبط یا لاستیک زاپاس سر جاش نباشه.
وقتیه که با خیال راحت از پل هوائی خلوت برم بالا و هی دور و بر خودمو نگاه نکنم از ترس یه دیوونه روانی که روی پل بلائی سرم بیاره .
وقتیه که با شنیدن صدای یه موتور که از پشت سرم میاد هر ثانیه فکر نکنم الانه که کیفمو بزنن.
امنیت اجتماعی برای من با موی از روسری در آومده دخترها صورت آرایش کرده شون. موهای سیخ سیخی پسرها و شلوار گشاد آویزنوشون یا بلوز های تنگ کوتاهشون از بین نمی ره . لطفا کاری کنید که با آرامش توی شهرم راه برم و زندگی کنم.
پیوند پایدار
مارس 11, 2009 روی 3:10 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
امروز سر نهار توی شرکت بحث از جریان کم غذا درست کردن من در طول هفته و طفلکی شوهر بیچاره من به جاهای جالبی رسید :
خانم ن: شوهر سولماز مرد ایده آل به این چیزا گیر نمی ده.
آقای ب: ولی من اصلا مرد ایده آل نیستم
آقای ش :من هم همینطور من اگه بیشتر از یه بار تو هفته غذای بیرون بخورم زنمو طلاق می دم
من : ما زیاد غذای بیرون نمی خوریم . معمولا یه چیزی با هم درست می کنیم . وقتی هم غذا نداشته باشیم آرش ظهرها تو شرکت از غذائی که مامان برا بابام داده می خوره.
آقای ب: من اصلا فکر نمی کردم شما انقدر با سیاست باشی.
خانم ج: به نظر من ایده آل اینه که 3 روز خانما غذا بپزن 3 روز آقایون.
آقای ب : خانم پس شما برو یه خانم پیدا کن واسه زندگی کردن باهاش. خوبه دیگه مردا غذا بپزن ظرف هم بشورن چطوره یه سال زن بچه به دنیا بیاره یه سال مرد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ما (تمام خانم های سر میز ): وا یعنی چی یعنی مردا نباید غذا بپزن؟
آقای ب : نه اصلا ببینید یکی از بزرگترین لذت های زن تو زندگی اینه که برا شوهرش غذا بپزه. شوهرش ازش تعریف کنه.
خانم ن تقریبا عصبانی : آهان این بزرگترین لذت رو تو زندگی شما تعیین می کنی دیگه؟ زنی که از صبح تا شب داره پا به پای شما بیرون از خونه کار می کنه بزرگترین لذتش غذا پختنه . اما شما باید بشینی تلویزیون نگاه کنی.
آقای ب : مگه من گفتم کار کنه . این هم اداهای جدید زنهاست که ما می خوایم کار کنیم روحیمون خراب میشه وگرنه وظیفه مرد این که بیرون از خونه کار کنه زندگی بسازه زنش هم کیف کنه شوهرش براش همچین زندگیی ساخته.
من : آهان این که زنها بخوان شخصیت اجتماعی داشته باشن و کار کنن ادای جدیدشون ؟
خانم ج: به نظر من توی زندگی های الان اگر زن کار نکنه چرخ زندگی خوب نمی چرخه؟
آقای ب در حالیکه بادی به غبغب انداخته : چرخ زندگیی که با کار نکردن زن نچرخه می خوام که هیچ وقت نچرخه.
آقای ت: بله هر کس وظیفه ای داره وظیفه مرد اینه که بیرون کار کنه زندگی بسازه و ظیفه زن هم اینه که تو خونه باشه بچه بزرگ کنه.
خانم ن در حال ترکیدن از عصبانیت : آهان ! پس چرا زنهای شما کار می کنن چیه دری به تخته خورده وضعتون خوب شده حالا دیگه زن وظیفه نداره کار کنه اوایل زندگیتون چرا از این حرفا نمی زدید؟
آقایان محترم : خوب کار نکنن .ما که مجبورشون نکردیم.
من : پس شخصیت زن این وسط چی میشه .
خان ن: ولشون کن . تو موفقی که باج ندادی.
من : نه ن باج دادن چیه . شوهر من اول به من به چشم یک انسان نگاه می کنه بعد زن . وقتی ما صبح با هم از در خونه میریم بیرون و با هم برمی گردیم به اندازه هم خسته ایم و به اندازه هم توی خونه کار می کنیم به نظر من برابری زن و مرد از همین جاهای کوچیک شروع می شه.
خانم ن: برا همین هم من وقتی زنی اندازه شوهرش بیرون کار کنه بعد از لحظه ای که می رسه شروع کنه به پخت و پز و تمیزی من می گم داره باج می ده………
توضیح :آقایون بالا همگی تحصیلات عالی دانشگاهی دارند. زنهای همه شان کار می کنند و خودشان در آمد بالای آنچنانی ندارند و در خانه های اجاره ای ساکنند.
ومن فکر می کنم وقتی مردهای تحصیل کرده این جامعه هنوز اینچنین فکر می کنن و خیلی از زن های تحصیل کرده ما هم به زندگی کردن با این طرز تفکر گردن می دن و اعتراض نمی کنن؛ فعالین حقوق زنان چه راه سخت و پر فراز و نشیبی دارن برای برقراری برابری حقوق زن و مرد. در گرفتن دیه برابر ,حق شهادت , حق طلاق و هزار تا چیز دیگه.
پیوند پایدار
مارس 9, 2009 روی 4:15 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
دل زنده بود, خیلی حال می کردم که می دیدم دوست دارد روزهای تعطیل یک چیزی درست کنند و غذایشان را توی دشت و صحرا بخورند هر وقت که برف می آمد خوشحال می شد که می شود بچه هارا برد برف بازی و سرسره بازی بچه هایش را دوست داشت زنش را هم به گمانم, به نسبت مردهای سنتی که می بینم بیشتر این مسئله را بروز می داد اما دائم با هم دعوا داشتند. گاه گداری که سر درد دلش باز می شد می گفت که با هم خیلی دعوا دارند که یک بار همسرش را کتک زده که دختر بزرگش دائما پی قرتی بازی است دوست پسر دارد و حریفش نمی شوند . می گفت تمام دلخوشیم کوچکه است که هنوز دوستم دارد هنوز بابا می شناسد .می گفت زنش دیگر نه می خندد نه حرف می زند . صدبار بهش گفتم آقای ر. این طرز زندگی کردن نیست خوب بروید یکی از این مراکز کوفتی مشاوره رایگان شاید زنت افسردگی دارد. می گفت می رویم حالا . دائم می گفت که همیشه زن خوبی بوده ,هرچه دارند به خاطر اوست.
زنش یک روز آمده بود شرکت وام 3 میلیون تومانیی را که آقای ر. در خواست داده بود از مدیرش گرفته بود می گفت با کسی شریک شده و یک آرایشگاه باز کرده کار و بارش بدک نبود اما حالا آقای ر. قسطهای وام را می داد و چیزی ته حقوقش نمی ماند خانمش هم یک قران از در آمدش را به این نمی داد .
بچه های شرکت هم کلا زیاد سر به سرش می گذاشتند هر روز شکایت پشت شکایت که چائی مار ا مثلا 10 دقیقه دیرتر داد بیچاره گرفتار بود بین سرویس دهی به مدیر عامل و خرده فرمایش های واحد مدیریت و هزار کار فرعی دیگر که روی دوشش بود. هفته پیش مدیر عامل توی کوچه دیده بودش وقتی داشت برگه هایی که ما معمولا از این ساختمان به آن ساختمان می فرستیم می برد, تهدیدش کرده بود که اگر یک بار دیگر توی کوچه ببینیمت اخراجی. بیچاره دائم می نشست توی آشپزخانه و ما هروقت برگه ای , سندی چیزی داشتیم که باید می رفت آن ساختمان زنگ می زدیم که یک نفر از آن جا بیاید . یکی دوبار گفت: به درک فوقش اخراجم می کنه دیگه چکار کنم. اما من می دیدم که از اخراج می ترسد . دلم برایش می سوخت که مثل زندانی ها باید بنشیند توی آشپزخانه و تکان نخورد .
پنج شنبه آمد بالای میزم دستش را گذاشته بود روی قلبش گفت دکتر قلب کدوم طرفه با خنده گفتم سمت چپ همون جائی که دستت روشه گفت: بله فکر کنم دارم سکتهه رو می زنم به سلامتی .
بس که همیشه چرت و پرت می گفت که من زود می میرم و از خدا عمر نمی خواهم گفتم: برو بابا برو تو هم دیوونه ای حتما معدت زده به قلبت. برو دکتر .
شنبه ها که نمی آیم سر کار, دیروز که آمدم دیدم نیست گفتم حتما کاری چیزی داشته مرخصی گرفته . امروز هم که امدم دیدم نیست به همکارم گفتم ر. چش شده گفت مگه نمی دونی سکته کرده تو CCU است شوکه شدم . از آن لحظه به بعد هم عذاب وجدان دست از سرم بر نمی دارد کاش جدی گرفته بودمش و تا یک دکتری چیزی می رساندمش کاش مسخره اش نکرده بودم. امیدوارم اتفاق بدی برایش نیافتاد فقط امیدوارم.
پی نوشت: همکارم به بخش منتقل شده. حالش خوب است. امروز تلفنی احوالش را پرسیدم .می گفت دکترها گفته اند که خیلی شانس آورده معمولا کسی که در 40 سالگی سکته میکند زنده نمی ماند. خدا را شکر
پیوند پایدار
مارس 8, 2009 روی 11:42 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
روز جهانی زن بر همه زنان آزاده و آنانی که به زن به عنوان یک انسان می نگرند و ارزش های انسانی اورا پاس می دارند مبارک.
پیوند پایدار
مارس 5, 2009 روی 4:28 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
از دل درد و کمر درد روی تخت مچاله شده ام دلم می خواهد فریاد بکشم نای بلند شدن ندارم . فکر می کنم کاش دو شب قبل که تو بودی می رفتیم و می دیدمشان و امشب دیگر نمی رفتم. به سختی بلند می شوم موهای خیسم را با عجله سشوار می کشم هوای لعنتی قاطی کرده چرا یک دفعه انقدر سرد شد؟ با تو دعوا کرده ام بهت گفته ام که بی مسئولیتی که حتی یک هزار تومانی توی خانه نگذاشته ای که توی این سرما نیم ساعت پشت صف عابر بانک ایستاده ام که ماشین را بدون بنزین گذاشته ای و با این حالم نیم ساعت معطل بنزین زدن شده ام که صد بار ازت پرسیده ام فی لتر شکن جدید را روی کامپیوتر خانه نصب کرده ای و هر صد بار با قاطعیت جواب مثبت داده ای. و حالا که می خواهم می بینم نیست اعصابم خرد و خاک شیر است لباس می پوشم . چرا دوباره چاق شده ام چرا این لباس اینطوری می ایستد روی تنم چقدر دلم می خواهد نروم . آرایش می کنم با عجله و دم دستی, خط مشکی توی چشمهایم ریمل کمی رژگونه رژلب و خلاص. یک قرص مسکن را بدون آب می بلعم . توی درد و خواب و بیداری رانندگی می کنم به این فکر می کنم که چقر خوابم می آید که چقدر دلم برای بهترین دوستان دوران کودکیم تنگ شده حالا می خواهم بعد از 15 سال ببینمشان وهمه فکرم این است که نکند فکر کنند چقدر چاق شده ام و با خودم دعوا می کنم.
می رسم سعی می کنم مثبت باشم سحر را می بینم بلند بالا و زیبا و روزبه را یادم می رود درد و خشم را صداقت کودکانه و عشق دوستی های بچگی جایش را داده به همه حس های بد و منفی . باورم نمی شود که دوباره با همیم . شروع می کنیم به حرف زدن ازهمه دری سخن گفتن سر به سر شوهر ایتالیائی سحر می گذاریم و برایش از مدل ایرانی پیتزاهای ایتالیائی می گوئیم . بعد از 1 ساعت من همه چیز را فراموش کرده ام . همه چیز را حالا آرش دارد برایمان گیتار می زند و می خواند ماسیمو سفارش( اگه یه روزی نوم تو, تو گوش من صدا کنه می دهد ). همگی با هم زمزمه می کنیم یک دفعه دلم برایت تنگ می شود خیلی تنگ , جایت خیلی خالی است . دلم تو را می خواهد که وقتی آرش می خواند دستهایم را بگیری . سرشار از انرژی مثبتم دیوانه بازی هایمان که تمام می شود بر می گردم بابا اصرار می کند حالا که نیستی شب را خانه آنها بمانم اما قبول نمی کنم . به خانه که می رسم دیگر نه احساس چاقی می کنم نه احساس عصبانیت و نه درد چقدر خوب شد که رفتم توی خواب و بیداری برایت اس ام اس می دهم و می نویسم :
دوست دارم دوست دارم دوست دارم خیلی خیلی خیلی
تی شرتی را که روز قبل پوشیده بودی از روی دسته صندلی بر می دارم , می پوشم و با عطر تنت به خواب می روم.
پیوند پایدار
مارس 1, 2009 روی 2:59 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
دلم برای نوشتن در اینجا تنگ شده است و یک عالمه حرف دارد توی ذهنم تاب می خورد تا سر و سامانشان دهم و بنویسمشان. اما سرم خیلی شلوغ است این روزهای آخر اسفند هم توی شرکت هم توی خانه و زندگی . می دانم که باید زودتر از این ها خبر می دادم ببخشید . قول می دهم که زود برگردم که خوب می دانم این رسم وبلاگ نوشتن نیست.
پیوند پایدار
فوریه 9, 2009 روی 1:35 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
خاتمی اعلام کاندیداتوری کرد .خوشحالم ؟ ناراحتم ؟ بی تفاوتم؟ ترسیدم؟
ببیشتر از همه بی انگیزه ام, نا امیدم بی حوصله ام ,خسته ام از عالمان بی عمل از آدم های پر مدعایی که فکر می کنن عقل کلن که فکر می کنن نباید رای داد اما هیچ راه حل عملی دیگه ای هم برای خروج از وضعیت الان نشونمون نمی دن .خسته ام دیگه حوصله ندارم برای مردمی که دائم غر می زنن دائم ایراد می گیرن توضیح بدم که قدم اول همین رای دادن . دیگه از توانم خارجه که دلیل بیارم برای مردمی که بدبینن و حق هم دارن که بدبین باشن دلم می خواد بخوابم روز انتخابات بیدار شم برم رای بدم بعد برگردم دوباره بخوابم وقتی بیدار شم که نتایج اعلام شده باشه. دیگه تحمل اون دلشوره ای رو هم ندارم که از الان گریبانمو گرفته
اون همه انرژی اون همه شور اون همه نشاط کجا رفت؟
خزر اینجا حرفای دلمو نوشته و فرجام اینجا.
اينجا يک خانم ديگر همه حرفهاي مرا خيلي خيلي قشنگتر نوشته.
و اينجا همراه نازنينم اميد رو به من تزريق کرده . نوشته آرش رو خيلي خيلي دوست دارم
پیوند پایدار
ژانویه 24, 2009 روی 12:12 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
آمده اي توي فيس بوک زير عکس من ، خواهرکم و بابا نوشته اي که (( اين هم عمو جونمه بهترين عموي عالمه )) و من با بغضي غريب پرتاب شده ام به 20 سال پيش به پشت يک ديوار شيشه اي من7 ساله کوچولو را نشانده اند روي سکو و تقريبا همه گريه مي کنند و من ميان آن همه گريه و بغض مي گويم که يعني من ديگر عمو ندارم ، مي داني گاهي فکر مي کنم که کاش هيچ وقت بيشتر از سنم نمي فهميدم اصلا چرا يک بچه کوچک 7 ساله بايد بفهمد که مرگ يعني چه؟ چرا بايد بفهمد آن عمويي که هر دو هفته يک بار مي ديده و هميشه بلوز کرم خوشرنگ مي پوشيده وقدش خيلي بلند بوده و تو را روي زانوهايش مي نشانده ديگر نيست و يا آن يکي عمو که خوش قد و بالاست و براي تو توپ بزرگ 40 تکه خريده ديگر نيست ،يکي از عمه ها بغلم مي کند ( آه که اين روزها چقدر دلتنگش هستم ) يکي يکي اسم پسرهايش را مي گويد و تاکيد مي کند که اين ها عمو هاي تو هستند و تو هنوز عمو داري .اما من باز هم در آن بچگي مي فهمم که ديگر عموي واقعي ندارم . روز ها مي گذرند و باباي ,من بهترين باباي دنيا براي من و بهترين عموي دنيا براي تو, به خانه بر مي گردد بعد از 6 سال و من چقدر خوشحالم از آمدنش و هيچ کس نمي داند که من چقدر کيف مي کنم از ديدنش و چقدر تعجب مي کنم که رانندگي بلد است ( که عمه مي گويد آدم هيچ وقت رانندگي يادش نمي رود ) و گاه گاهي دستانش مي لرزد و من اين ميان مي ترسم که جلوي شما ها که بابايتان بر نگشته به بابابيم بگويم بابا و مي داني خيلي سخت است که بخواهي بابايت را صدا کني و نتواني، روزهاي پر از غم و اندوه ما مي گذرند و مامان يک روز به من مي گويد که باباي من اصلا دلش نمي خواهد جاي باباهاي شما را بگيرد و مي خواهد که فقط عموي خوبي باشد و من کمي راحت مي شوم ، اين ميان من هزار بار ،هزار بار خواب ميبينم که عموهايم برگشته اند و هيچ اتفاقي برايشان نيافتاده و سالم و سرحالند و يک جاي دوري بوده اند و حالا برگشته اند پيش ما ( مي داني حتي وقتي زندانهاي زمان صدام کشف شد و آدم هايي را نشان دادند که سالها در زندانهاي خيلي مخفي گرفتار بوده اند پيش خودم فکر کردم حتما عمو هاي من هم يک جاي دور اينچنيني هستند و بالاخره بر مي گردند) . وقتي کوچکتر بودم فهميدم که آن جاي خشک و بي آب و علفي که گاه گاهي مي رويم خانه عموهاي من است و من با همه عقل کوچکم مي فهمم که با بقيه قبرستانها فرق دارد چرا که نه قطعه دارد و نه سنگ .تا وقتي مامان بزرگ بود مي آمد چادر سياهش را روي سرش مي کشيد و گريه مي کرد مفاتيح مي خواند و براي پسر هايش دعا مي خواند بعد که رفت عمه اين کار را مي کرد و با يک سوزي قران ميخواند که دل همه مان ريش مي شد . ما گل مي گذاشتيم روي آن خاکهاي بدون سنگ قبر به آن همه آدم زير خاک فکر مي کرديم و بر ميگشتيم. گاهي هم يکي از پسر عمو ها رگ خل خل بازيش گل مي کرد و چرت و پرت مي گفت و بابايش را صدا مي کردو ما بغض خفه مان مي کرد و همانطور که چشمهايمان پر از اشک بود مي خنديديم آن جا همه سهم من از عمو داشتن بود ( عمو هايي که همه عمر حسرتشان را داشتم )و سهم شماها از بابا داشتن ,هيچ چيز ديگري هم نبود . حالا حتما شنيده اي نه؟ حتي اگر هزاران کيلومتر آنطرف تر باشي همه آن خاک که سهم ما بود از عموها و باباهايمان با بولدوزر شخم زده شده و درخت کاري شده آن چند وجب خاک که همه سهم ما بود! و من فکر مي کنم از خون جوانان وطن به جاي لاله درخت روئيده .
مرتبط: + و +
پیوند پایدار
ژانویه 22, 2009 روی 11:54 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
خبر خوبم اینه که عمل پسر فسقلی دردانه با موفقیت انجام شده و اونطوری که دردانه می گفت فعلا شرایط خوب و ثابتی داره.
پیوند پایدار
ژانویه 19, 2009 روی 12:42 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
انگار که با پتک کوبیده اند توی سرم تمام این چند روز منتظر خبر به دنیا آمدن نی نی ناز دردانه بودم و خبر یک خطیش دیوانه ام کرده . نی نی کوچولو به دنیا آمده اما ناراحتی قلبی دارد و باید عمل شود دردانه خواسته که برایش دعا کنیم . من هم عاجزانه از همه شما می خواهم که برای پسر کوچک دردانه و دل نگران مادرش دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید فقط همین
پیوند پایدار
ژانویه 18, 2009 روی 11:30 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
متن زیر نامه اباما به دخترانش است , که در خبر نامه گویا منتشر شده فکر کردم بد نیست شما هم بخونیدش.
روز سه شنبه ی آينده، باراک اوباما به عنوان چهل و چهارمين رييس جمهور امريکا سوگند خواهد خورد. به خاطر اين واقعه ی تاريخی، مجله [PARADE] از رييس جمهور منتخب که مردی خانواده دوست است خواست تا آن چه را برای دخترانش می خواهد در نامه ای بنويسد. در اينجا اين نامه را می خوانيد:
ماليا و ساشا ی عزيز،
می دانم که در دو سال گذشته روزهای خوشی را در کمپين تبليغاتی پشت سر گذاشته ايد، به پيک نيک و اجتماعات مردمی رفته ايد، و هر نوع خوراکی ای که شايد من و مادرتان نبايد اجازه می داده ايم خورده ايد. اما می دانم که هميشه هم برای شما و مادرتان آسان نبوده است، و هرچه قدر هم که برای سگ جديدتان هيجان زده هستيد، جبران تمام زمانی که از هم جدا بوده ايم را نخواهد کرد. می دانم که در اين دو سال چيزهای بسياری را از دست داده ام، و امروز می خواهم به شما کمی بيشتر در اين باره بگويم که چرا تصميم گرفتم خانواده مان را راهی اين سفر کنم.
وقتی مرد جوانی بودم، فکر می کردم تمام زندگی درباره ی من است – اين که چطور راهم را در دنيا پيدا خواهم کرد، موفق خواهم شد، و چيزهايی را که می خواهم به دست خواهم آورد. اما پس از آن شما دو نفر با تمام کنجکاويها و شيطنت هايتان پا به دنيای من گذاشتيد. با آن لبخندهايی که هميشه قلبم را گرم و روزم را روشن کرده اند. و ناگهان، تمام نقشه های بزرگی که برای خودم داشتم ديگر چندان مهم نبودند. به زودی دريافتم که بزرگ ترين لذت زندگيم، لذتی بود که در زندگی شما می ديدم. و فهميدم که زندگی ام ارزش چندانی نخواهد داشت مگر اين که بتوانم مطمئن باشم که شما تمام فرصت های خوشحالی و خرسندی را در زندگی تان داشته ايد. دخترانم، در نهايت اين چيزی بود که به خاطرش نامزد رياست جمهوری شدم: به خاطر چيزهايی که برای شما و تمام کودکان اين ملت می خواهم.
می خواهم تمام کودکانمان به مدرسه هايی بروند که توانايی آموزشی آن ها را داشته باشد- مدارسی که آن ها را به چالش بخواهد، به آن ها الهام دهد، و حسی از شگفتی درباره ی دنيای اطرافشان به آن ها تزريق کند. می خواهم شانس اين را داشته باشند که به دانشگاه بروند- حتی اگر پدر و مادرشان ثروتمند نيستند. و می خواهم که شغل های خوبی داشته باشند: شغل هايی که درآمد خوبی دارند و مزايايی مانند بيمه به آن ها می دهند، شغل هايی که به آن ها اين اجازه را می دهند که با کودکانشان وقت بگذرانند و با وقار بازنشسته شوند.
می خواهم مرزهای اکتشافات را گسترش دهيم تا شما بتوانيد تکنولوژی و اختراعات جديدی را ببينيد که زندگی مان را بهتر و سياره مان را پاکيزه تر و امن تر می کنند. و می خواهم مرزهای انسانيت را گسترش دهيم تا به چيزی فراتر از مرزبندی های نژادی، منطقه ای، جنسی و مذهبی برسيم که ما را از شناخت بهتر يکديگر باز می دارد.
گاهی بايد مردان و زنان جوانمان را به جنگ و موقعيت های خطرناک بفرستيم تا از سرزمينمان محافظت کنيم- اما وقتی چنين کاری کرديم، می خواهم مطمئن باشم که تنها به دليل خيلی موجهی بوده است، اين که تلاش کنيم تا اختلاف هايمان با ديگران را با آرامش و صلح حل کنيم، و هر آنچه از دستمان بر می آيد انجام دهيم تا از زنان و مردان ارتش مان محافظت کنيم. می خواهم تمام کودکان بدانند که نعمت هايی که اين امريکايی های شجاع برای آن می جنگند ارزان به دست نيامده است- که امتياز ويژه ی شهروندی اين سرزمين مسئوليت فراوانی با خود به همراه دارد.
اين درسی بود که وقتی هم سن و سال شما بودم مادربزرگتان به من آموخت، سطرهای آغازين بيانيه ی استقلال را برايم خواند و از مردان و زنانی گفت که برای برابری راهپيمايی کردند زيرا باور داشتند که کلماتی که دو قرن پيش در آن بيانيه آمده بايد معنايی داشته باشد.
او به من کمک کرد تا بفهمم که امريکا کشور بزرگی ست نه به خاطر بی عيب بودنش بلکه به اين خاطر که هميشه می تواند بهتر شود- و اين که کامل کردن کار ناتمام بی نقص کردن اجتماع مان به عهده ی تک تک ماست. اين مسئوليتی است که به فرزندانمان منتقل می کنيم، با هر نسل جديد به امريکايی که می خواهيم نزديک تر می شويم.
اميدوارم هر دوی شما اين کار را در دست بگيريد، غلط هايی که می بينيد را درست کنيد و تلاش کنيد فرصت هايی که خود داشته ايد را به ديگران بدهيد. نه فقط به خاطر اين که مجبور هستيد تا چيزی به کشوری برگردانيد که چيزهای فراوانی به خانواده ی ما داده است- هرچند چنين تعهدی داريد. اما به خاطر اين که به خودتان تعهد داريد. زيرا تنها زمانی که خود را به چيزی بزرگتر از خودتان متصل می کنيد، پتانسيل واقعی خود را در می يابيد.
اين چيزهايی ست که برای شما می خواهم- اين که در جهاتی رشد کنيد که هيچ محدوديتی برای روياهايتان وجود ندارد و چيزی نيست که نتوانيد به آن دست پيدا کنيد، اين که زنانی دلسوز و متعهد باشيد که به ساختن چنين دنيايی کمک می کنند. و می خواهم تمام کودکان تمام فرصت هايی که شما برای يادگيری، روياپردازی و رشد کردن در اختيار داشته ايد، داشته باشند. به اين دليل است که خانواده مان را راهی چنين ماجراجويی بزرگی کردم.
به هر دوی شما افتخار می کنم. بيش از آن چه که بدانيد دوستتان دارم. و هر روز به خاطر صبر، وقار، مهربانی و شوخ طبعی تان متشکرم و اين در حاليست که خود را برای شروع زندگی جديدمان در کاخ سفيد آماده می کنيم.
با عشق، پدر
پیوند پایدار
ژانویه 15, 2009 روی 1:14 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
مامانش سه تائیمان را نشانده و دارد نصیحتمان می کند که باید مدل زندگی کردنتان را عوض کنید اگر واقعا می خواهید لاغر شوید یعنی چی که همه جا با ماشین می روید . غذا درست کنید از غذای خانگی, خوب و به اندازه بخورید لاغر می شوید . سه تائیمان لم داده ایم روی مبل و زل زده ایم به رژیمی که آزاده از دکتر گرفته می گوید ببین همین که من می گم برای نهار 14 قاشق برنج داره. یکی می گوید وای کی حال داره غذا بپزه یکی دیگر می گوید کی حال داره با اتوبوس و تاکسی بره این ور اونور؟
در حالیکه به شدت از 3 نفرمان نا امید شده بلند می شود و می گوید کلا نسل ک….. گشادی هستید.
فکر می کنم که ما کلا نسل بیچاره ای هستیم همه انگی به این نسل بیچاره ما چسبیده بود غیر از این یکی.
پی نوشت مخاطب خاص دار : دلم برایت یک ذره شده بود دوسی. برای این همه کنار هم بودن چرت و پرت گفتن از ته دل خندیدن توی خونه شما خوابیدن و تا لحظه آخر توی رختخواب دیوانه بازی در آوردن برای این همه خود خودم بودن که با تو پیش می آید . خوشحالم که انقدر خوب و سرحالی خوشحالم که انقدر از زندگی کردن در ایتالیا لذت می بری خوشحالم که مستقلی خوشحالم که مردم آن جا را دوست داری و دلت برایشان تنگ می شود خوشحالم که جوانی می کنی . خوشحالم که خوشحالی تپل عزیز و دوست داشتنی من. گیرم که من اینجا گاهی اوقات دلم کپک بزند برای حرف زدن و بودن با دوستی که واقعا نمی دانم از چند سالگی دوستم بوده فکر می کنم از 2 سالگی من و 3 سالگی تو نه؟
پی نوشت بی ربط: نمی دانم این همکار عزیز و گرانقدر من چه اصراری دارد که وقتی دهنش پر است تلفن را بر دارد و شروع کند به حرف زدن حالم دارد به هم می خورد..بیچاره آن که پشت خط است.
پیوند پایدار
ژانویه 10, 2009 روی 3:15 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
ماناي عزيز ، که من هميشه نوشته ها شو مي خونم ولي اصولا از تنبلي کم براش کامنت مي ذارم ازم پرسيده چه خبر؟
الان بايد برم آرشيو 2 سال پيش وبلاگ يادما رو پيدا کنم يادم بياد اون موقع چي نوشتم اما حوصله ندارم يه چيزايي يادمه اولين و مهمترينش که دغدغه هميشگيم بوده لاغر شدن و باربي شدنه که به حول و قوه الهي هيچ وقت دست نميده يعني ديگه خودم هم خجالت مي کشم به مردم بگم مرسي نمي خورم رژيم دارم. اون موقع قرار بود تا عيد وزن کم کنم الان هم قراره تا عيد وزن کم کنم. ( البته بايد به اطلاع دوستان و اشنيان برسونم که از آذر پارسال تا حالا 7 کيلو کم کردم).
خوشبختانه تو اين 2 سال تغييرات مثبتي داشتم که خدا رو شکر خودم رو تو وضعيت رضايت از خودم قرار ميده . الان و در حال حاضر ميدونم کجام و چي ميخوام . البته توي رسيدن به اون چيزي که مي خوام گاهي اوقات دلسرد مي شم گاهي اوقات مي ترسم اما در مجموع وضعيت خوبه اگر پشتکار داشته باشم که بهتر هم مي شه مطمئنم.
از محيط کارم به شدت بدم اومده درست برعکس 2 سال پيش 2سال پيش هم همينجا بودم و کار کردن تو اين شرکت رو دوست داشتم اما حالا ازش متنفرم. و مسخره اين که جرات تغيير دادنش رو هم ندارم به خاطر اون محتاطي و محافظه کاري احمقانه که اگه جاي ديگه بدتر ازاينجا بود چي؟
آي آدم هايي که اينجا رو مي خونيد کار براي يه کارشناس بازرگاني خارجي تو قسمت واردات کالا با حقوق مکفي سراغ نداريد؟
زن و مرد و پير و جوون از خانواده آرش گرفته تا خانواده خودم کلافمون کردن بس که گفتن نمي خوايد بچه بياريد؟ گاهي اوقات حرصم مي گيره گاهي اوقات بي تفاوت رد ميشم گاهي هم مي خندم .يعني اصولا از اين فضولي مفرط خودمون ايرانيها خندم مي گيره ها تا وقتي دوست دختر و دوست پسريد مي پرسن يه تصميمي برا زندگيتون نمي گيريد بعد که نامزد ميشيد تند تند مي پرسن کي عروسي مي کنين عروسي که مي کنيد اولش همه تو گوشت مي گن مواظب باش حامله نشي ها بعد يکي دو سال همون آدم ها هي مي پرسن حامله نيستي بچه نمي خوايد دير ميشه ها فاصله سنيتون زياد مي شه ها. احتمالا اولي رو هم که آوردي بعد 2 سال سراغ دومي رو مي گيرن. خنده دار تر اينه که من خودم عاشق بچم و اصولا مادر شدن رو دوست دارم اما قبل از بچه دار شدن يه عالمه کار دارم که بايد انجامشون بدم تا بتونم مادر خوبي بشم. و الان آمادگي براي مادر شدن ندارم . به همين سادگي.
خبر خاص ديگه اي نيست جز اين که دلم مي خواد برم تاتر مانيفيست چو رو ببينم اما وقت تو صف ايستادن و بليط گرفتن ندارم هر کدومتون که همت کرديد و خواستيد بريد من واقاي همسر رو فراموش نکنيد.
آقاي همسر چه خبر؟ نه اين که خبر ندارم !!!! امير ، آرتميس ، دردانه ، بانوي گيلک ، احسان ،هومان ، بوگي شما چه خبر؟
پي نوشت 1: اين هم نوشته 2 سال پيش در يادما ( راستي از اون آدمي که نوشتم که نمي تونم بگم کيه اصلا ديگه بدم نمياد)
پي نوشت 2: سوال پست قبلم خيلي جدي بودا يکي به من جواب بده.
پیوند پایدار
ژانویه 10, 2009 روی 1:58 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
يه راه حل يه روش يه دارو برا افزايش تمرکز سراغ نداريد ؟
پیوند پایدار
ژانویه 4, 2009 روی 6:16 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
يک دوست بسيار نازنين دارم که مثل خيلي ديگر از دوستانم جلاي وطن کرده . اين روزها در ايران است و نمايشگاه عکسي از عکسهايش در فرنگ ترتيب داده . اگر اهل عکس و عکاسي هستيد حتما سري به آدرس زير بزنيد حتم دارم که لذت مي بريد :
نمایشگاه عکس آزاده بهکیش با عنوان “با خرده ریزها در فرنگ” از روز جمعه ۱۳ دی ماه ۱۳۸۷ از ساعت ۴ تا ۸ بعد از ظهر تا پنجشنبه ۱۹ دی ماه. آدرس: گالری گلستان؛ دروس، خيابان شهيد کماسایی، شماره ۴۲، تلفن: ۲۲۵۴۱۵۸۹
پیوند پایدار
دسامبر 31, 2008 روی 6:51 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
درهمه جای دنیا وقتی کسی با هواپیما سفر می کند می داند که امن ترین راه ممکن را برای رسیدن به مقصد انتخاب کرده و اطرافیانش هم هنگامی که او در سفر است اطمینان دارند که اگر یک در میلیون اتفاقی نیافتد عزیزشان به سلامت به مقصد می رسد . حالا اینجا توی مملت خودمان همه چیز برعکس است من از مسافرت با هواپیما به شدت می ترسم همیشه قبل از سفرهای هوائی از پدر و مادرم طولانی تر خداحافظی می کنم و در تمام طول مسیر با یک لرزش هواپیما می میرم و زنده می شوم وقتی هم که عزیزی در سفر هوائی دارم دائم دلشوره مي گيرم .
آقای همسر عزیز ما دیروز عازم بوشهر بود ساعت 5 صبح از خانه بیرون رفت در تمام 1 ساعت بعدش که توی خواب و بیداری بودم دائم کابوس دیدم و تمام صبحم به گند کشیده شد . امروز هم ساعت 9.30 پرواز داشت . تمام مدت به خودم گفتم که دست از مسخره بازی بردارو به سقوط و این چرت و پرتها فکر نکن خودم را حسابی مشغول کار کردم اما نزدیک ساعت 10.30 چنان تپش قلبی گرفتم که صدای قلبم را می شنیدم. زنگ که زد و گفت رسیده نفس راحتي کشيدم . همه این ها موهبت زندگی در سرزمین اسلامی مان است. به هر دليل مسخره اي آرامش ازت گرفته مي شود و استرس جايگزين.
لعنت خدا به همه آنانی که با سیاستهای قشنگشان هواپیماهای از رده خارج روسی را نصیبمان کرده اند و هنگام سفر های هوائی انقدر تن و بدنمان را می لرزانند.
پیوند پایدار
دسامبر 29, 2008 روی 8:30 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
چي به سر دنيا ، چي به سر آدما چي به سر خوبي و نيکي اومده.؟ اين همه بچه اين همه کودک دارن کشته مي شن و هيچ خبري نيست؟ اگر اين اتفاق هر کجاي ديگه اين کره خاکي افتاده بود چند صد هزار شمع به احترام کشته شده ها روشن شده بود چند صد هزار تا؟
پیوند پایدار
دسامبر 29, 2008 روی 12:02 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
به اميد شنيدن يک موسيقي ستني ناب آن هم ساخته حسين عليزاده راهي سالن وزارت کشور شديم . کمي دير رسيديم و امکان گرفتن بروشورهاي تبليغاتي را از دست داديم . تازه سر جاهايمان نشسته بوديم که صفحه هاي نمايش بزرگ سالن چهره شهرام ناظري ، محمد رضا شجريان ، همايون شجريان و سالار عقيلي و پس از آن مجيد انتظامي را به تصوير کشيد . سالن منفجر شده بود، مطمئن شده بودم که چيزي که خواهيم شنيد آن قدر عالي است که چنين ميهمانان بي همتائي دارد . ويلون سل ها روي سن البته کمي مرا دچار ترديد کرده بود که باز پيش خودم فکر مي کردم احتمالا تلفيق سنتي و کلاسيک است که بيشتر مي چسبد ارکستر اوکرايني که روي سن امد بلند گوي سالن اعلام کرد که قطعاي که نواخته مي شود 8 قسمت است و کليدر نام دارد فکر کرديم چه خوب کليدر ( اين قسمت ساخته محمد رضا درويشي بود) قطعه اول که شروع شد به دلمان نچسبيد فکر کرديم حتما بهتر مي شود هر اهنگي فراز و فرود دارد بعد انقدر ريتم هاي تکراري و يکنواخت شنيديم خسته شديم ديگر شروع کرده بودم به شمردن قطعه ها و دلم مي خواست هر چه زودتر تمام شود به قول آرتميس انگار داشتيم يک موسيقي فيلم گوش مي داديم بدون آن که فيلم را ببينيم. ( آقاي موسيقدان وبلاگستان فارسي تمام مدت به خودم مي گفتم که حتما من چون چيز زيادي از موسيقي نمي فهمم انقدر حوصله ام سر رفته لطف کن و اگر بعدها اين قطعه ها را شنيدي نظرت را به من بگو) کم کم سر درد گرفتم به نظرم انتخاب مزخرفي بود آن هم براي شروع يک کنسرت که نام عليزاده را يدک مي کشيد.
آنتراکت که شروع شد بالا خره بروشور ها را بدست آورديم و دلمان را خوش کرديم به ساخته هاي عليزاده .
شيشه هاي رنگي ساخته هوشيار خيام عالي بود و دوباره شور و شعف کنسرت را که اول برنامه آن هم بعد از ديدن همايون و محمد رضا شجريان داشتم برگردانده بود . عصيان را دوست نداشتم ساخته خود عليزاده بود ولي من از تلفيق پيانو و ويلون و سازهاي کوبه ايش هيچ خوشم نيامد .
اما ني نوا، ني نوا که شروع شد شايد لذت من از موسيقي دوباره شروع شد چه آرامشي داشت و چه بغض غريبي با خود آورد تمام مدت احساس مي کردم که ارکستر اوکرايني هم از نواختن اين موسيقي و شنيدن نواي ني خيلي بيشتر لذت مي برد تا از نواختن قطعه کسل کننده کليدر.
ترکمن هم که خود عليزاده را داشت و نواي سه تار و دوتار و شور انگيز را که بالاخره من را به آرزويم رساند. آخر نمي دانيد وقتي به اميد شنيدن موسيقي ناب سنتي به يک کنسرت مي رويد چقدر توي ذوقتان مي زند شنيدن صداي ويلون ها آن هم در قطعه اي به نام کليدر.
حسن ختام برنامه هم ديدن توکاي مقدس بود با آن قد آن همه بلندش و آن کلاه شاپوي هميشگي. سلام و عليکي تند و گذرا کرديم و من دائم غبطه مي خورم که بيشتر صحبت نکرديم و نگفتم که در مسابقه دويچه وله 1500 بار بهش راي دادم دو نقطه دي
.
پیوند پایدار
دسامبر 22, 2008 روی 12:09 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
يه روزي اواسط سال دوم دانشگاه وقتي ديگه حالم داشت از هرچي دانشگاه و دانشجوست به هم مي خورد وقتي دائم با خودم فکر مي کردم اين بود اوني که من از دانشگاه انتظار داشتم؟ درست روبروي دفتر بخشمون يه اتاق کوچولوي تنگ باز شد که عکس خاتمي با يه شعر کنارش به من لبخند مي زد انگار روزنه اي به روم باز شده بود رفتم پيش آقايي که مسئول بود و خيلي تند تند حرف مي زد يادم نمياد چي گفتم و چي شنفتم فقط مي خواستم عضو باشم فقط مي خواستم فعال باشم فرم پر کردم و رفتم واقعا نمي دونم چي شد که تمام ترم چهارم رو ديگه سراغي ازشون نگرفتم شايد مريضي هاي پي در پي و عمل آپانديس باعثش بود نمي دونم. گذشت و گذشت تا دوباره همون آدم ها رو توي گردهمائي که براي دور دوم انتخابات خاتمي ترتيب داده بودند ديدم همون آقايي که فرم ها رو ازم گرفته بود شروع کرد به دعوا کردن با هام که خانم فلاني ما از شما خيلي بيشتر انتظار داشتيم کجائيد ؟ از خجالت آب شدم. رفتم تو، ميتينگ به بهترين شکل برگزار شد نماينده هاي اصلاح طلب شيراز توش حضور پيدا کرده بودند و همه چي عالي بود . توي اون گير ودار نظرم جلب شد به يه پسر جون سبزه که بلوز چهار خونه پوشيده بود خيلي فعال بود و دائم از اين ور مي رفت اون ور .خاتمي راي آورد وما همه چقدر خوشحال بوديم.
دوباره درس و امتحان و برگشت من به تهران . ترم پنجم تازه شروع شده بود که در حال ديوونه بازي و خل بازي خوردم زمين و آرنجم شکست . پزشک کشيش نفهميد با دستي که ديگه خم نمي شد اومدم خونه و فرداش با پر روئي رفتم دانشگاه درست يادمه که 15 آبان سال 80 بود توي گير و دار چند تا پسر کو چولو رو ديدم که دارن نشريه مي فروشن خدا مي دونه دلم چه غنجي مي رفت نشريه دانشجويي اون هم تو دانشگاه ما؟ رفتم جلو باهاشون خوش وبش کردم و نشريه گفتمان اولين نشريه دانشجوئي دانشگاه رو خريدم.
بقيه اش خيلي سريع اتفاق افتاد يک روز بعد از تموم شدن کلاسم چند تا از دختر هاي سال پائيني رشتمون اومدن دنبالم و بردنم به يه اتاق تازه تاسيس که ديگه بزرگ بود و رو سر درش نوشته بود انجمن علمي دانشجويان ازم خواستن کانون رشته خودمون رو تاسيس کنم و بشم عضو فعال من مگه ديگه از خدا چي مي خواستم؟ آقايي که تند تند حرف مي زد اونجا بود بچه هاي گفتمان اونجا بودن آقاي سبزه پيراهن چار خونه اونجا بود و من يه بهانه پيدا کرده بودم براي خارج شدن از انفعال . اون روزا بحث بود براي برپائي يه جشن به بهانه تجليل از اساتيد و دانشجويان ممتاز ولي در واقع براي شب يلدا و يه حرکت صنفي دسته جمعي. بهترين روزهاي دانشجوئيم شروع شدن تقريبا هر روز جلسه داشتيم با بچه هائي که همفکر خودم بودن، که دوست داشتني بودن. هومان همون آقايي که تند تند حرف مي زد وآقاي چهار خونه پوش يه جورائي بزرگتر جمع بودند همه بهشون احترام مي ذاشتن کم کم احساسم نسبت به اقاي چهار خونه پوش فرق کرده بود. خيلي بهش فکرمي کردم خيلي قبولش داشتم خيلي عاقل بود خيلي خوب حرف مي زد و نگاهش با همه نگاهها فرق مي کرد يه روز رفتيم تو سايت کامپيوتر که مهر الکترونيکي بسازيم براي کانون ما که سر درد و دل هردو مون بازشد از قبل مي دونستم که بايد شباهتي باشه بين کودکيهامون که بود.
روز جشن مجري قسمتي از برنامه بودم و مثل هميشه استرس داشتم سالن پر پر بود و جاي سوزن انداختن نبود رو کردم به آقاي چهار خونه پوش و گفتم شعري بگه که اول سخنرانيم بخونم توي چشمهام نگاه مي کرد که خوند :
من و تو يکي شوريم
از هر شعله اي برتر،
که هيچ گاه شکست را بر ما چيره گي نيست
چرا که از عشق روئينه تن ايم.
يه چيزي توي دلم پائين ريخت. رفتم روي سن و در حالي که صدام به شدت مي لرزيد سخنراني کردم.
بعد از مراسم ميون چشمهاي از حدقه در اومده مسئولين دانشگاه دور هم نشستيم و دسته جمعي فال حافظ گرفتيم و هندوانه و آجيل خورديم.
همان يک روز دوستي هايمان را به يکديگر پيوند داد همان يک روز شد سالروز دوستيهاي جمع بي نظير ما. نمي دانم چه شد که با اتحادي بي نظير هم کانون را چرخانديم هم از همديگر چيز ياد گرفتيم و هم گفتمان را منتشر کرديم.
3 روز بعد از جشن هم من وآاقاي چهار خونه پوش يا همان آرش خودمان به يکديگر ابراز علاقه کرديم و دوران دوستيمان شروع شد.
حالايلدا براي من سالروز بهترين خاطرات زندگيم است . سالرزو عاشقي و سالرزو دوستي. دوستيهاي بي نظيري که من هيچ جا و هيچ گونه اي ديگر مانندشان را نيافته ام . 7 سال از شروع دوستيهايمان گذشت و ما همه تلاش خودمان را مي کنيم که اين شب را با هم بگذرانيم امسال ما شيراز بوديم و مراسم شب يلدا را يک روز زودتر برگزار کرديم .حالا هومان يک دختر 3 ماهه دارد .بغلش که کردم انگار بخشي از وجود خودمان را بغل کرده بودم و دائم فکر مي کردم دوستي چه معجزه بزرگي دارد که من ديوانه وار اين فرشته کوچک را مي پرستم.
آقاي گفتمان عزيزم احسان مهربانم من هم دلم لک زده براي جلسات کانون براي جلسات گفتمان و جشن شب يلدا مرسي که هميشه انقدر خوب و فعال و با انرژي هستي . اما يک خواهش کوچک : نکن اين کارو با من ديدن اشک مرد طاقت مي خواد.
سالروز عاشقيمون ، سالروز دوستيهامون و يلداي همتون مبارک.
پیوند پایدار
دسامبر 16, 2008 روی 1:52 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
من نه از بوش خوشم میاد نه اصولا معتقدم با جنگ و خونریزی و ریختن بمب رو سر و کله زن و بچه مردم میشه دموکراسی رو به کشوری برد اما واقعا اعصابم خورد شد از دیدن صحنه پرتاب کفش به سمت بوش اون هم توی یه جلسه مهم مطبوعاتی. دلیل اعصاب خوردیم هم اینه که همین جور صحنه ها و صحنه های دیگه ای مثل بمب گذاری انتحاری و کشت و کشتار آتو میده دست همه که دیدین این عربهای وحشی بی تمدن رو هیچ جوره نمیشه آدم کرد و این آدم ها اصولا به قیم احتیاج دارن و کی هم از ما بهتر و گوگولی تر.
پیوند پایدار
دسامبر 15, 2008 روی 1:18 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
پیوند پایدار
دسامبر 6, 2008 روی 2:00 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
گاهي اوقات مثل يک دختر بچه بازيگوش 12،13 ساله رويا پردازي مي کنم. اين روزها هم دائم به روزي فکر ميکنم که بچهام کمي بزرگ شده باشد آن قدر که بتواند خاله، عمه ها و عموي واقعي خودش را از خيل خالهها ،عموها ، عمهها و دائي هايي که در واقع دوستان مادر و پدرش هستند تشخيص بدهد و از اين که بفهمد مادر و پدرش هم دانشگاهي بوده اند، با هم دوست شده اند و بعد ازدواج کردهاند و کلي از اين خالهها و دائيها، دوستان مشترک دانشگاه مامان و بابا هستند هيجان زده شود. از اين که بفهمد خاله آزيش تنها دوست مامان نبوده و دوست مشترک مامان و بابا بوده و حالا شده خاله آزي کيف کند.يا مثلا کلي ذوق کند از اين که بفهمد مامان اوايل آشنائيش با کانون و نشريه گفتمان به عمو احسان مي گفته آقاي گفتمان و از همه بيشتر با عمو هومان جور بوده و خيلي دلش مي خواسته که براي جشن شب يلدا عمو حميد مجري برنامه باشد. و روزهايي که مامان خيلي شيطان بوده و در حال پريدن از روي تخت دوستش به روي تخت خودش زمين خورده و آرنجش شکسته، خاله سولماز حمامش مي کرده و مقنعه اش را توي دانشگاه مرتب. و خيلي کيف کند از اينکه برايش تعريف کنم چطور شد که يک روز که با دائي مسيح رفته بوديم براي اردوي مرودشت و تخت جمشيد خوراکي بخريم دائي مسيح با آن لهجه خوشگل شيرازي به مامان گفته “آجي” و همين شده که مامان و دائي مسيح خواهر و برادر شده اند و مامان از آن به بعد هميشه داداشي صدايش کرده و حالا يک دائي دارد و آن دائي مسيح است و چطور شده که عمه آيدا شده خواهر بابائي و حالا عمه آيداي عزيز و مهربان او.
کلي بخندد از اين که برايش تعريف کنم چطور يک بار و سط جلسه گفتمان موبايل عمو آرش زنگ زده و عمو آرش دستش را تا ته کرده توي جيبش تا موبايلش را در بياورد و همه از خنده غش کرده اند و يا اين که راننده اي که ماماني و بابائي و عمو احسان را از نمايشگاه کتاب به خانه مي آورده رو به عمو احسان کرده و از او پرسيده دائي جون کلاس چندي؟ و صداي خنده ماماني و بابائي و عمو احسان ماشين را پر کرده .
وکلي افتخار کند به داشتن عموهائي که دسته جمعي رفته اند توي شکم يکي از اين جوجه بسي* جي هايي که به حجاب مامان گير داده بوده و مامان باهاش دعوا مي کرده و براي کشيده نشدن کار به جاهاي باريک مامان را هل داده اند توي دفتر کانون. و افتخار کند به عمو افشيني که وقتي مي دانسته مامان دلتنگ بابائي است که فارغ التحصيل شده و ديگر پيشش نيست يک عالمه گل نرگسي که خودش از دشت نرگس چيده بوده را بياورد براي ماماني و بگويد اين ها از طرف آرشند.
و روزي صدبار بخواهد برايش تعريف کنيم ماجراي آن روزي را که ماماني يک عالم آش رشته پخته بوده و پسرها جمع شده اند توي خانه بابائي و دخترها خانه ماماني و چقدر به همه خوش گذشته بس که از پشت تلفن دسته جمعي با هم حرف زده اند و آخر سر هم دل را به دريا زده اند و همه آمده اند خانه ماماني. بعد هم توي چشمهايم نگاه کند و بگويد خيلي دلت تنگ شده نه ؟ و من بغلش کنم ،ببوسمش و بگم آره، خيلي.
پیوند پایدار
دسامبر 4, 2008 روی 1:08 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
يعني من هيچ چيزاين دنيا رو با اون لحظه اي که تو ، تو اوج خواب دستتو وا مي کني تا بيام تو بغلت و کنارت آروم بگيرم عوض نمي کنم هيچ چيزي رو.
پیوند پایدار
نوامبر 27, 2008 روی 1:24 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
نمی دونم چرا با این که می دونستیم امیر بالاخره بر می گرده ایتالیا انقدر باهاش صمیمی شدیم . یعنی می دونی چیه خسته شدم بس که بیشتر آدم های دوست داشتنی زندگیم اونایی که دلم می خواد همش باهشون باشم اونایی که دائم دستم می ره زنگ بزنم بهشون که مثلا بیان تا صبح فیلم ببینیم و بگیم و بخندیم و غر بزنیم و گاهی گریه کنیم , اونایی که من و واسه خودم می خوان و ایضا من هم اونا رو فقط و فقط به خاطر خودشون می خوام یه جورائی دیگه نیستن, یعنی رفتن ,یعنی دیگه ایران نیستن. و هی هروز به لیست شماره تلفن های تو گوشیم که با دو صفر شروع می شه اضافه کردن یعنی خسته شدم بس که تو این 3 ,4 سال اخیر هی خداحافظی کردم با عزیزام هی رفتم فرودگاه و سعی کردم دم آخری زر نزنم و گریه نکنم و بهشون بگم موفق باشی آفرین که راهتو انتخاب کردی و به روشون نیارم که بابا منم آدمم بسه دیگه مگه آدمیزاد چقدر توان داره که هی جلوی خودشو بگیره و بعد تو ماشین که می شینه کنار عزیزترین عزیزش بغضش بترکه. من از این رفتنا و از این دوستی های ایمیلی و چتی و گهگداری تلفن زدن با فرض این که الان اونجا ساعت چنده خسته شدم. از اومدنهای دو هفته ای که همه چی توش به صورت mp3 در اومده خسته شدم از پسته و زعفرون و لواشک و کتاب خریدن دم آخر خسته شدم.
می دونی اون دوتای آخری قبل از امیر فقط برای 1 سال رفتن بعد من همش فکر می کنم این 1 ساله چرا انقدر طول کشیده بعد حساب می کنم می بینم ای بابا هنوز 5 ماه دیگه مونده.
این دفعه هم نمی دونم چی شد که دوتائیمون یادمون رفت این بچه بالاخره برمیگرده سر درس و زندگیش حتی اگه دلشو اینجا جا گذاشته باشه نمی دونم چی شد که هر وقت دلمون سفر خواست و سینما و الواتی و غر و گریه زنگ زدیم به امیر و دخترکش و حالا که امیر رفته دلمون دوباره بدجوری گرفته. جای شکرش باقیه که دخترک اینجاست و وقتی دوباره سرحال بشه خیلی چیزا رو می شه دوباره شروع کرد.
پی نوشت : میدونی چیه کلا انگار ناف رفاقتهای منو با دوری بریدن دانشگاه هم که بودیم نمی دونم چی شد که من بچه تهرونی ( به قول رفقا) بر(به ضم ب) خوردم بین رفقای شیرازی و استان فارسی کلا و تک وتوکی بچه شمال و یک دونه سنندجی بی نظیر. بعد که داشتم فارغ التحصیل می شدم مثل همیشه گریه و زار زارم به را بود که دلم براتون تنگ میشه چند درصدی احتمال زندگی بعد از ازدواج تو شیراز بود که فوق لیسانش قبول شدن آرش تو دانشگاه علم و صنعت اون درصد رو هم از بین برد . خلاصه که من معمولا از دوستهای صمیمیم دورم.
پیوند پایدار
نوامبر 25, 2008 روی 4:02 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
از آنجا که ما يک رفيق شفيق دوست داشتني داريم که البته خودمان هم دقيقا نميدانيم که چطور شدکه رفيق شفيقمان شد و يکهو ديديم تمامي ساعتهايي که دوست داريم با دوستانمان بگذرانيم دارد با او ميگذرد و هر کس که ما را با يکديگر ميبيند ميپرسد شما چند وقته همديگر را ميشناسيد؟ و يکهو ديديم که شوهرمان هر شب يا يک شب در ميان دارد با اين رفيق شفيق تلفني صحبت مي کند ( که حسودي ما درد ميگيرد)و از همه مهتر اين رفيق شفيق ما يک دخترک خيلي خيلي خيلي عزيز دارد که ما مي ميريم برايشان و طاقت ناراحتيشان را نداريم و از آن جا که اين رفيق شفيق ما بسيار بچه پر رو مي باشند و در هر موقعيت زماني و مکاني به ما و ماه تولدمان که بر حسب اتفاق ما خيلي دوستش مي داريم گير مي دهدو از ان جائي که اين رفيق شفيق بچه پر روي ما قصد جلاي وطن کرده و به ماهم نميگويد که کي ميخواهد برود و باز هم از همه مهمتر به درخواست دخترک ايشان و به خاطر ثابت کردن پشتکارمان به اين رفيق بزرگوار و از آن جائي که خانوادگي تحمل دوري او را نداريم مي خواهيم خواهشي بسيار کوچک از ايشان بکنيم باشد که مقبول افتد:
امير ميشه نري؟
پیوند پایدار
نوامبر 20, 2008 روی 12:38 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
همه توانم را جمع کردم که به دیدنش بروم . 8 ماه تمام است می ترسم بروم 8 ماه تمام است فکرمی کنم طاقت ندارم نشناسدم، طاقت ندارم حال و روزش را ببینم . اما 8 ماه تمام است که دارم به خودم دروغ می گویم . می دانم که عذاب وجدان این نرفتن یقه ام را مي چسبد می دانم می دانم. تجربه اش کرده ام وحشتناک است. همه توانم را جمع مي کنم و می روم . دخترک پرستار با غریبهگی و سرزنش نگاهم می کند وفتی می گویم برادر زاده اش هستم. یعنی تا حالا کجا بودی پس. صورت نحیف و لاغر روی تخت را نمی شناسم جا می خورم از این که انقدر لاغر شده . خواب است جلو نمی روم تا مایه استرسش نشوم.می دانم که دیگر هیچ نمی شناسدم . 8 ماه پیش هنوز می شناخت کم و بیش، گاهی اوقات یادش بود عروسیم را دستش را روی شکمش می گذاشت و به من اشاره می کرد یعنی حامله نیستی و من می گفتم نه و همیشه دلخور می شد که چرا ؟ حالا در عر ض 8 ماه بیماری لعنتی بد جوری پیشرفت کرده . دیگر نوه هایش را هم نمی شناسد. بالای سرش می ایستم و به زنی که روزگاری زيبائيش زبانزد همه بود نگاه می کنم چشمهايش را باز مي کند و به من خيره مي شود غريب غريب . طاقت ندارم مي بوسمش و مي گويم بخواب . مي خوابد و من به اتاق کناري پناه مي برم تا پرستارش اشکهايم را نبيند . از ته دل مي خواهم که بشناسدم .همه آرزويم در آن لحظه همين است. اشکهايم را پاک ميکنم و دوباره بالاي سرش مي روم . کمي نگاهش ميکنم خاطرات مثل يک فيلم که آن را روي دور تند گذاشته اند از جلوي چشمانم مي گذرد . بچگيهاي دور ، نوجواني وقتهايي که ميآمد و چمدان پر از سوغاتيش . همين بار آخري که آمد و يک لحظه غفلت باعث شد گمش کنيم و تا نيمه هاي شب تمام فرودگاه پروازهاي خارجي را گشتيم و اخر سر توي ميدان آزادي من و آرش پيدايش کرديم و اين که هنوزمرا خوب مي شناخت . دوباره چشمهايش را باز مي کند دوباره خيره نگاه ميکند و اين بار انگار دختر برادر عزيز کرده اش را مي شناسد . در آغوشم ميگيرد، چندين بار مي بوسدم و گريه امان هردويمان را ميبرد. دستهايش را مي بوسم و مي گويم چقدر دوستش دارم ميگويم که چقدر از ديدنش در اين حال مي ترسيده ام . نمي دانم مي فهمد چه ميگويم يا نه اما پشت سر هم مي گويم . مي بوسدم و صورتم را نوازش ميکند چند لحظه اي کنارش مي نشينم دستهايش را نوازش ميکنم و مي گذارم که دوباره بخوابد . مي خوابد و من فرار مي کنم از خودم از عذاب وجدانم از اين همه خاطره که گريبانم را گرفته اند.
همه توانم را جمع کرده و رفته ام و حالا دارم ديوانه مي شوم.
پیوند پایدار
نوامبر 11, 2008 روی 3:16 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
از آن روز چهارشنبه ای که صبح زود سرم را از گوشه درحمام بیرون آوردم و از همسر پرسیدم نتیجه انتخابات چه شد و آن هم از لای همان در به من گفت که بالاخره اباما رای آورد حال و هوایم فرق کرده. درست مثل همان روزهای خرداد 76 ذوق مرگم . درست مثل خرداد 80 دم به دم تلویزیون روشن میکنم و کانال های خبری را می بینم و صفحه های خبری اینترنت را باز می کنم تا از این پیروزی تاریخی چیز جدیدی بشنوم یا بخوانم. حتی مثل آن وقت ها که هنوز امید بود و ما همه امیدوار سخنرانی اباما را در جشن پیروزی گوش می کنم و همه آن وقت های که می گوید Yes we can بغض می کنم و به ملتی فکر می کنم که تغییر خواست و در نقطه ای از دنیا که می گویند مهد دموکراسی دنیا ست و یکی از آزاد ترینشان بار دیگر دموکراسی را تمرین کرد.
وبه مردم سرزمین خودم فکر می کنم که همیشه به دنبال یک فرشته نجات است به دنبال یک ناجی و خودش را و توانائیهای انسان را باور ندارد و نمی خواهد به این باور برسد که آری ما می توانیم . نمی خواهد یاد بگیرد که پله ها را یکی یکی فتح می کنند آرام آرام و تغییرات نباید همیشه انقلابی باشد.
به مردمی فکر می کنم که آنقدر نارو خورده دیگر نمی تواند به کسی اعتماد کند و اگر به کسی هم اعتماد می کند صبر ندارد و می خواهد خیلی زود به نتیجه برسد.
حال و هوایم جور دیگری است چون توانائی های انسان را دیده ام و به این باور رسیده ام که ما می توانیم و دلم می خواهد این باور را با مردمم شریک شوم.
Yes, we can too.
پیوند پایدار
نوامبر 5, 2008 روی 1:15 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
1- مامان مي گه ظرف که تو ظرفشويي بمونه مي زاد . بايد اعتراف کنم الان که ظرفشويي رو ديدم به اين نتيجه رسيدم که ظرفشوييمون به زايشگاه تبديل شده. حوصله خالي کردن ماشين ظرفشويي و چيدن ظرفهاي نشسته رو هم ندارم.
2- چرا انقدر دلم ميخواد اوباما راي بياره؟ اگر راي بياره بعد از 7 ، 8 سال اين اولين راي گيري ميشه که نتيجه اش باب ميلم بوده.
3- آبروي کردان بدجو ر رفت نه؟ به نظرم راي عدم اعتماد به کردان ميتونه نقطه روشني تو سوابق مجلس هشتم باشه.
4-يادتونه تو پست پائيزانه نوشتم که مصمم شدم و تصميم هاي جديدي برا زندگيم گرفتم . از فردا بعد از ظهر مرحله جديدي از زندگيم شروع مي شه اگر پشت کار داشته باشم و يه خورده از نوک دماغم بالاتر رو ببينم. ( آمين)
5-مدتها به يک مسئله فکر کرديم . هميشه من مصمم بودم و آرش دو دل حالا که اون مصمم و خيلي جدي شده من دودلم . نمي دونم، دودل نيستم ترسيدم شايد از روزي که حرفاشو زديم و تصميمشو گرفتيم .ترس مرض مسري. به خودم ميگم نذار ترس آينده ات رو نابود کنه احساساتي نشو . بذار به اون چيزي که از خودت انتظار داري برسي.
6-خدايا خواهش مي کنم هيچ کدوم از روساي شرکتم اينجا رو نخونن خوب ؟
فکر کنيد وسط يکي از جلسه هاي مهم شرکت داشتم به اين فکر مي کردم که اعتراف تلخيه اما من هنوز تصور کاملي از زني که مي خوام بشم ندارم.
نمي دونم دوست دارم يه زن خوب خونه دار بشم که خونش هميشه مثل گل تميزه و مي درخشه و فقط به فکر آسايش و ارامش بچه ها و شوهرشه و به خاط راحتي اونا کار نمي کنه و يا زني که مدير موفقيه خيلي شيک و خوش پوشه کفش پاشنه بلند( باور کنيد به اين هم فکر کردم ) مي پوشه و مي ره سر کار خيلي جدي و سخت گير و گاهي دير مياد خونه ولي سعي مي کنه چيزي کم نذاره برا زندگي و بچه هاش.
من خودم با دومي راحتتر کنار ميام يعني راستشو بخواهيد دومي خيلي راضي ترم ميکنه تمام اهداف و برنامه هام هم در جهت رسيدن به دوميه ولي گاهي واقعا دلم مي خواد يه زن خونه دار باشم و دو تا بچه خوشگل پشت سر هم داشته باشم که صداي منظم نفسهاشون شبها توي اتاقشون بپيچه و بهم آرامش بده.
دوگانگي بد درديه ها؟
7- خدايا يه خواهش کوچولوي ديگه . کاري کن اين jj.ABRAMS يه چند وقتي سريال نسازه تا ديروز lOST بود حالا شده Alias من دلم برا شوهرم تنگ شده خوب همش داره سريال مي بينه.
8-آقاي فرهاد رهبر رئيس دانشکاه تهران تصميم گرفتن لباس فرم درست کنن برا دانشجو هاي دانشگاه تهران ( فکر کن ) يکي از نماينده هاي مجلس که الان اصلا يادم نمياد نماينه کجا بوده گفته آقا جون مي خواي چادر بکشي سر دخترها خوب بکش. اين چرت و پرتها چيه مي گي لباس فرم لباس فرم به جاي اين کارا يه ذره به فکر بالا بردن سطح علمي دانشگاه باش . خدايا ميشه يه خواهش ديگه هم بکنم ؟ مرسي … خواهش مي کنم يه جو عقل بذار تو سر سران اين مملکت . البته بهتره ازت خواهش کنم يه جو عقل تو سر ما هم بذاري که اون موقع که وقت تصميم گيري برا خودمون و آيندمون قهر نکنيم و نريم بشينيم تو خونه و بگيم اينا با اونا فرقي ندارن و حالا اگه من برم راي بدم چي ميشه مگه.
9-دلم براي دانشگاه دلم براي دوستان دانشگاه دلم براي اتاق کوچک کانون دلم براي ميزها، صندلي ها دلم براي کنار هم نشستن ها جلسه گرفتن ها دلم براي دوستيهامون يه ذره شده .
10-چرا انقدر تنبلم تو ورزش کردن؟ گور باباي لاغري و خوش اندامي.اين گردن درد و شونه درد ديگه امونم بريده . خدايا ….. آهان ديگه نگما يه ذره زرنگي.
پیوند پایدار
نوامبر 2, 2008 روی 12:30 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
…… زري باز پرسيد: ديوانه هم نميشوم؟
دکتر عبدالله خان گفت : قول ميدهم نشوي.
چشم در چشم زري دوخت و با صداي نوازشگري ادامه داد: اما يک مرض بد خيم داري که علاجش از من ساخته نيست. مرضي است مسري. بايد پيش از اين که مزمن شود ريشه کنش کني. گاهي هم ارثي است.
زري پرسيد : سرطان؟
دکتر گفت : نه جانم چرا ملتفت نيستي؟ مرض ترس. خيلي ها دارند. گفتم که مسري است.
باز دست زري را در دست گرفت و پيامبرانه افزود: من ديگر آفتاب لب بامم. اما از اين پيرمرد بشنو جانم در اين دنيا همه چيز دست خود آدم است حتي عشق حتي جنون حتي ترس. آدميزاد مي تواند اگر بخواهد کوهها را جا به جا کند. مي تواند آب را بخشکاند. مي تواند چرخ و فلک را به هم بريزد.آدميزاد حکايتي است مي تواند همه جور حکايتي باشد. حکايت شيرين، حکايت تلخ حکايت زشت و حکايت پهلواني… بدن آدميزاد شکننده است اما هيچ نيرويي در اين دنيا ،به قدرت نيروي روحي او نمي رسد، به شرطي که اراده و وقوف داشته باشد.
سو و شون-سيمين دانشور-انتشارات خوارزمي-3000 تومان
پیوند پایدار
اکتبر 30, 2008 روی 3:07 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
بغض راه گلویم را بسته , نمی فهمم چرا دریغ می کنیم محبت های کوچک ناچیز را از هم و از بزرگتر هایمان . خوشحالیش از شنیدن صدایم وصف نا شدنی است . کاش انقدر درگیر این همه چیز تکراری و مسخره نبودیم.
پیوند پایدار
اکتبر 29, 2008 روی 7:08 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
این را مستقیما از و بلاگ همسر محترممان می گذاریم اینجا که هر کس اینجا را می خواند و آن جا را نمی خواند ببیند.
اين يک بازي وبلاگي بدرد بخور است و شما که به بازي دعوت شديد ميتوانيد درباره موضوع زير در وبلاگتان مطلب قرار دهيد و ديگران را نيز به بازي دعوت کنيد:
“دیر تش باد“ نوشته سرباز معلم، این نازنین خستگی ناپذیر جنوب تنها وبلاگ فارسی است که به جمع ۱۱ وبلاگ برتر پنجمین دوره رقابت های مسابقه وبلاگ نوسی راه یافته است. تا بیست و ششم نوامبر (۶آذر) رای گیری آنلاین ادامه دارد و رقیبش وبلاگ های چینی با آن پشتوانه جمعیتی وحشتناک هستند که به قول خود سرباز معلم غيرت ايراني فقط حريفشان ميشود. پس حتما همين حالا راي دهيد.
تمام کسانی که این وبلاگ را می خوانند و وبلاگ دارند به این بازی دعوتنند.بسم الله.
پیوند پایدار
اکتبر 27, 2008 روی 2:17 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
آنها که مرا می شناسند می دانند که میانه ام با آشپزی خیلی خوب نیست یعنی راستش را بخواهید تنبلم در آشپزی شاید چون ساعات کارم طولانی است و آرش هم اصلا گیر به غذا نمی دهد. شده گاهی که مثلا یک ماه تمام آشپز خانه ما تعطیل بوده. این را هم بگویم که وقتی غذا می پزم سنگ تمام می گذارم و غذاهایم ای بدک نمی شوند ( این را باید البته از آقایمان بپرسید)
حالا این ها را نوشتم که برای ثبت در تاریخ و برای ثبت شدن در کتاب رکوردهای گینس بگویم که از جمعه هفته پیش و دقیقا تا همین دیروز من هر روز غذا پختم . در دوره زندگی مشترک 4 ساله ما این یکی از بی نظیر ترین اتفاقات است و یک رکورد محسوب می شود.
گاهی فکر میکنم نکند چیزی توی سرم خورده؟
پیوند پایدار
اکتبر 24, 2008 روی 5:33 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
GOD, I don’t belong to these people.
پیوند پایدار
Older Posts »