آرشیو برای می, 2008

هفته پیش با مدیر عامل رفتی جلسه اواخر جلسه بهت می گه از پوشش امروزت هم خیلی خوشم اومد خیلی فرمال، یه جوری بیاید که مشکل براتون پیدا نشه. پوششت چیه؟ یه مانتوی کرم که نه خیلی گشاده و نه خیلی تنگ شلوار تیره ، کفش رو بسته بدون پاشنه و روسری کرم قهوه ای.

دیروز یه بخشنامه زدن تو اداره که روش نوشته به دلیل اطلاعیه های نیروی انتظامی در مورد برخورد با بد حجابی در شرکت های خصوصی لطفا باپوشش مناسبی که برای خود و شرکت مشکل ایجاد نکند به شرکت مراجعه کنید.( نقل به مضمون)

امروز که داری آماده می شی به این فکر می کنی که خوب مدیر عامل که هفته پش پوششم رو تایید کرده با این مانتو هم که صد بار از جلوی خواهران و برادران محترم گشت ارشاد گذشتم مشکلی نداشته پس با همین می رم .

راس ساعت 8 می رسی شرکت به غیر از منشیتون کس دیگه ای تو واحد نیست اون هم که همیشه مقنعه سرش بوده الان با یه شال صورتی خوشگل اومده بهش می گی چقدر خوشگل شدی شال بهت میاد از سکوت واحد استفاده می کنی و غرق کار می شی . 2 ساعته  داری کار می کنی که صدای رییس امور اداریتون رو میشنوی که داره با بی ادبی هرچه تمام تر به همکارت می گه اگر قرار اینجوری بیای شرکت پاشو برو نمیخواد کار کنی .چشمات گرد میشه همکارت امروز با مقنعه اومده نگاهش می کنی مقنعه اش یه کم عقبه .دلت به حالش می سوزه اون بیچاره ارمنیه و مجبور به رعایت این پوشش.

رییس امور اداریتون که از قضای روزگار به احمدی نزاد رای داده ( میدونید دلیلش برای این کار چی بود : وضع مملکت خراب شه آمریکا بیاد حمله کنه از دست اینا راحت شیم) به تو نگاه می کنه و میگه  مدیر عامل گفته هر کس با مقنعه نیومده باید بره خونه عوض کنه بر گرده داغ می کنی می گی یعنی چی اگر قراره همه مقنعه سرشون کنن تو اطلاعیه می نوشتید شما فقط نوشتید پوشش مناسب . تو صورتت نکاه می کنه و میگه شما که با همون مانتوی تنگ دیروز اومددید .از تعجب شاخ در میاری این مانتو تنگه ؟ خوشت نمیاد با این پیر مرد بحث کنی فقط می گی مانتوی من اصلا تنگ نیست.

مدیرت میاد می ره تو اتاقش و چند دقیقه بعد میاد بیرون از سر تا پاتو نگاه می کنه کاری که هیچ وقت عادت نداره بکنه و می ره پایین مطمئنی که راپورتی از تو بهش رسیده بر می گرده و میره تو اتاقش میری پیشش قبل از این که چیزی بگی می گه به خدا به نظر من هم شما مشکلی ندارید من نمیدونم چی شده.

می ری پایین پیش معاون مالی و اداری شرکت که قبلا مدیر تو هم بوده می خوای بهش بگی یعنی چی اگر قرار به مانتو ی تیره و مقنعه بوده چرا نگفتین . خیلی عصبانیه میدونی که خبر به گوش اون هم رسیده داد می زنه بهت می گه  مانتوت تنگه کوتاهه میگه تو رعایت نمی کنی تو چون درشتی به چشم میای میگه همه چی رو که نباید تو بخشنامه نوشت میان شرکتو می بندن برا شما که مشکل بوجود نمیاد برا مدیر عاملش میاد همینطور داد می زنه تعجب کردی میگی مانتوی من کوتاهه مانتوی من تنگه؟میگی صد بار با این مانتو رفتی تو خیابون و مشکلی نداشتی . اصلا انتظارنداری این حرفا رو بشنوی اون هم با داد و بیداد احساس می کنی داری خورد میشی هر چقدر  تلاش می کنی اشکت نریزه نمی تونی و همش فکر می کنی اضافه کردن مقنعه تو بخشنامه انقدر سخت بود؟نوشتن یه دستور العمل برای پوشش انقدر سخت بود؟ خوب می گفتن رنگ روشن نپوشید و حتما مقنعه بذارید. تحمل نداری از اتاق میای بیرون نمیدونی چرا اینطوری به هق هق افتادی دستات می لرزه حتی نمیتونی حرف بزنی  به زور به آرش زنگ می زنی میگی بیاد دنبالت هر کاری میکنی گریه ات بند نمیاد . تو ماشین جیغ می زنی گریه می کنی بهش می گی تا حالا بهم اینطوری تو هین نشده بود می گی همش تقصیر توست که زیر بار مهاجرت نمیری میگی چرا باید تو این مملکت بمونیم ؟ در حالیکه نمی تونیم رنگ لباسمون رو انتخاب کنیم در حالیکه نمیتونیم مهمونی بگیریم ؟ در حالیکه 28 میلیون تومنمون رو خوردن و یک ساله همش از این دادگاه میریم اون دادگاه و هیچی نمیشه ؟ در حالی که از صبح تا شب هزار تا اتفاق دیگه برامون می افته؟……….

اولش فقط گوش می کنه بعدش عصبانی میشه می گه اگر همه اونایی که قهر کردن و رفتن مونده بودن الان مملکت اینطوری نبود میگه نمیتونه بره توالت بشوره می گه مگه تقصیر منه که اینجا به دنیا اومدم مگه تقصیر من که این مملکت خراب شده رو دوست دارم می گه…….

تو می مونی و فکر هزار تا چیز دیگه نمی دونی دوباره پاتو میذاری تو اون شرکت یا نه؟

(19) دیدگاه

خوشبخت ترین زن زمینم وقتی پشت سرم میان موهایم را می بوسی و ازمن تشکر می کنی. خوشبخت ترینم.

 

(5) دیدگاه

ادعاهایم , شعار هایم , خط قرمزهایم را جایی جا گذاشته ام

باورم نمی شود این منم .منی که شرط زندگیم با آرش انسان بودن بود با شرافت زیستن!

کجا گم شدم کجا جا ماندم کجا فراموش کردم؟

به من کمک می کنی دوباره همان شوم ؟ پر شور پر احساس خالی از کینه؟

 

 

گر بدین سان زیست، باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدین سان زیست، باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

 

(8) دیدگاه

روزی صد باربه خودم یاد آوری می کنم که بزرگ شده ام . روزی صد بار به خودم می گویم تو یک زن 26 ساله ای که باید به قوانین بازی آدم بزرگ ها تن دهی هر قدر بی رحمانه و ظالمانه.

دلم مسافر کوچولو می خواهد.

(5) دیدگاه

سالهاست  دلم می خواهد وبلاگ داشته باشم درست از اردیبهشت سال 82 . نمی دانم از تنبلی من بود یا وجود وبلاگ گروهی یادما که با بچه های دانشگاه راه انداخته بودیم هر چه بودتا امروز این اتفاق نیافتاد. این روزها جای شخصی تری می خواهم برای نوشتن جایی که مال خودم باشد . می خواهم خودم باشم وبنویسم به همین سادگی*.

*یقین که نام وبلاگم رااز فیلم به همین سادگی گرفتم.

(6) دیدگاه