وقتی تازه شروع به نوشتن می کنی دائم به این فکر می کنی که نمی خواهی مثل بقیه بنویسی . می خواهی نوشته هایت با نوشته های آن ها که می خوانیشان متفاوت باشد برای همین هر وقت چیز جدیدی برای نوشتن تو کله ات می چرخد از ترس این که شبیه دیگری باشد نمی نوسیش. دلیل غیبت این روزهایم این بود .
×××××××
جمعه صبح وقتی هر دو مون سر مست از مهمونی شب قبل که خیلی خوب بر گزار شده بود بیدار شدیم در حالیکه سعی می کردم به خونه بهم ریخته و ظرف های نشسته فکر نکنم به آرش گفتم می خوام تا قبل از 30 سالگی خیلی از کارهایی که دلم می خواد بکنم . یه لیست بلند بالا از کارهایی که دوست دارم بکنم بهش گفتم یکیش واقعا ساز زدن. بس که امیر اون شب عالی تار زده بود و ما رو مدهوش صدای سازش کرده بود. نمی گم تا قبل از 30 سالگی حتما تار بزنم اما سنتور یا سه تار رو حتما شروع می کنم.
×××××××
اولش دیگه داشت با آرش دعوام می شد که چرا همش پای کامپیوتر و داره این سریال مسخره رو نگاه می کنه اما ……. نمی دونم چرا خودم هم حرف گوش نکردم و نشستم به تماشای Lost رسما خواب و خوراک ندارم . همین بس که از جمعه بعد از ظهر که شروع به دیدن کردم هنوز چندتایی ظرف نشسته از مهمونی پنج شنبه شب تو ظرفشوییه و من دیگه غذا هم نپختم. آدم ترسویی هم که هستم باید قیافه من رو وقتی دارم قسمتهای هیجان انگیز و ترسناکش رو می بینم ببینید آرش که هدفون می ذاره تو گوشش و تو لب تاپش می بینه من بیچاره پای کامپیوترم همه لحظاتی که به شدت می ترسم بهش می گم خودت حق نداری ببینی باید بیای دست منو بگیری.
خوشبختانه هنوز دانلود season 2 تموم نشده یعنی من دیگه عمرا بذارم آرش جلوتر از من شروع کنه.
×××××××
از ماه خرداد متنفر نیستین ؟ یاد امتحان و استرس شب قبل از امتحان نمی افتید با پوزش ازهمه دوستایی که متولد این ماهن مخصوصا خاله و مامان بزرگ عزیز خودم باید بگم که من از این ماه متنفرم. به همون دلایل بالا بس که من شب های امتحان استرس کشیدم.
××××××
داریم می ریم شیراز به اتفاق آقای موسیقیدان. دوستا و همکارا بهم می گن بابا عروس !هر وقت تعطیلی گیرت میاد پا میشی می ری شیراز . جدا از این که دلم برای خانوداه آرش و دو تا خواهر شوهر کوچولوم خیلی تنگ میشه باید بگم که من عاشق شیرازم . من توی شیراز دوستان بی نظیری دارم که هیچ کجای دیگر مثل اون ها رو پیدا نکردم. نمی دونم چرا دوستیهایی که آذر سال 80 شکل گرفتند انقدر با همه دوستیهای دیگر من یکی حداقل متفاوت بودند. صداقت خاصی دوستی های ما رو به هم گره زده . صداقتی که من هر چقدر توی دوستیهای جدیدم دنبالش می گردم پیدا نمی کنم. یک نوع محافظه کاری خاص جای صداقت رو تو رفاقت ها گرفته یه حس خاص که من نمی فهممش یه جور پنهان کاری یه چیزی که همیشه فکر می کنی یک جای کار یک جای این رفاقت می لنگد.
××××××××××
حالت تهوع ، دل درد ، تب ،گلو درد گوش درد . چرا؟ چرا حالا که دارم می رم شیراز . دیشب چنان تب کرده بودم که احساس می کردم از رو صورتم حرارت بلند میشه. البته این بار برعکس همه دفعاتی که برای دکتر رفتن کلی ادا در می آرم زود رفتم .دکتره گفت آمپول می زنی ؟ بهش گفتم آره هر چی که زودتر خوبم کنه دارم می رم مسافرت گفت چه خبره چرا همه دارن میرن مسافرت؟ می خواستم بگم نشنیدید ertehal Holiday?
نتیجش این که دوتا پنیسیلین زدم و یکیدیگه رو هم امروز می زنم . بهترم .
چیزی نمی خواید براتون بیاریم؟