آرشیو برای ژوئن, 2008

چند وقت بود اینطوری خاموشی و قطعی برق نداشتیم ؟ چند وقت بود ساعتها بی برق نمی موندیم؟

کی بود می گفت این دولت با دولتهای قبلی فرق نداره ؟ کی بود می گفت همشون مثل همن؟

هنوز هم از این که رای ندادید پشیمون نیستید؟ از این که به خاطر برنامه ریزی غلط یه عده آدم بی سواد ساعتهای زیادی از زندگیتون در تاریکی و در انتظار اومدن برق می گذره ناراحت نیستید؟

هنوز هم فکر می کنید همه روش های غیر دموکراتیکی  که برای نشون دادن اعترلضاتمون و رسیدن به آزادی انتخاب می کنیم بهترین راه حلن؟

کتابهای محبوبمون دیگه اجازه چاپ نمیگرن ، تحریم های علیه ایران داره روز به روز شدید تر میشه، گرونی بیداد می کنه ، اجاره خونه ها سر به فلک گذاشتن ، حلقه های آزادی های فردی دارن روز به روز تنگ تر می شن ، آیا واقعا را ه حل دیگه ای به جز رای دادن و پافشاری روی خواسته ها هست؟

(15) دیدگاه

فکر می کردم با نبودنت کنار آمده ام , فکر می کردم باورم شده که نباشی فکر می کردم ظالمانه است ولی من ديده ام که خاک رويت ريخته اند ديده ام که خانه ات خالی شده , ديده ام که …..

 

 اما نه هيچ کدام اين ها باورم نشده, باورم نشده که نيستی ,  باورم نشده که رفته ای ,وقتی آن شب در ميان صدای تار و ترانه ها , بودنت آن طور هجوم آورد , آن قدر زنده آن قدر تازه, فهميدم کنار آمدن با نبودنت خيلی سخت تر و جانفرساتر از آنی است که تصورش را می کرده ام .

 

و امروز دوباره اين نبودن  , اين نبودن باور نکردنی دارد ديوانه ام می کند. چندين بار دستم رفته که شماره خانه ات رابگيرم که مثل پارسال بگويم روزت مبارک دلم می خواهد تو بگويی روز تو هم مبارک و من حالت رابپرسم .اما دلم  می خواهد این زنگ زدن و صدای تو را شنيدن با پارسال يک فرق اساسی داشته باشد آن هم اين که حالت خوب باشد و نه از درد خبری باشد ونه از بيماری.

 

دلم برايت تنگ شده, همين.

 

(6) دیدگاه

به شخصه خیلی از آهنگ های نامجو خوشم میاد.این آقا یه نظر سنجی گذاشته در مورد نامجو .خوشحال میشم برید و حتما نظرتون رو بگید.

(2) دیدگاه

 

مثل همیشه داریم تو ماشین نامجو گوش می کنیم

به آهنگ جبر جغرافیایی که می رسیم خواهرم می گه: این نامجو هم دلش خیلی پره ها

بهش می گم : هرکی یه ذره فکر می کنه حتی یه ذره، دلش پره

آرش بعد از چند لحظه سکوت می گه:

به قول شاعر:

آن که می اندیشد به ناچار دم فرو خواهد بست ،

وانگاه که تاریخ زخم خورده و مغموم به شهادتش بطلبد

به هزار زبان سخن خواهد گشود.

یه چیزی ته دلم می ریزه پایین.

(3) دیدگاه

دکارت :اندیشه های بزرگ درباره ایده ها گفتگو می کنند. اندیشه های متوسط از اتفاقات می گویند ، واندیشه های کوتاه در مورد مردم حرف می زنند.

 

زرتشت : ديگران رو ببخش نه بخاطر اينكه انها سزاور بخشش تو هستند بلكه فقط بخاطر اينكه تو سزاوار آرامشي

 

 این روزها خیلی به شنیدن این جمله ها احتیاج داشتم . شما به نشونه ها اعتقاد دارید؟

 

 

 

(4) دیدگاه

ماجراهای ما و lost

من غلط کردم که گفتم می خواهم برای زندگیم برنامه ریزی کنم . اصلا من شکر خورده ام تا وقتی تمام قسمتهای لاست رانبینم نه از برنامه ریزی خبری هست و نه از هیچ چیز دیگر.

هیچ وقت فکر نمی کردم به دیدن سریالی اینطور معتاد شوم.دائم فکر میکنم قوه تخیل یک انسان چقدر می تواند فعال باشد. بدون اغراق می گویم نویسندگان این سریال نابغه اند .چطور می شود این همه آدم را این طور به هم ربط داد و انقدر داستان تازه و غیر تکراری داشت چطور میشود سریالی انقدر طولانی باشد و تو بازهم برای دیدن قسمت بعدی دل توی دلت نباشد.

از خیر دانلود کردن گذشتیم بس که سرعت دانلود پایین آمده بود .گفتم بقیه قسمتها رابخریم که این آقای CD فروش ما تو زرد از آب در آمد فصل 3 قسمتهای 10تا 12 را نگذاشته توی CD. بد جور توی خماریم تحمل ندارم تا فردا صبر کنم یکی به داد من برسد.

باید قیافه ما دوتا را هنگام تماشای این سریال ببینید. من با کامپیوتر خانه میبینم آرش با لپ تاب و هدفون در گوش. گاهی اوقات با شنیدن نفس های خودم به این دنیا برمیگردم. چند روز پیش از شدت هیجان و ترس در حین دیدن این سریال تب خال زدم.

پنج شنبه تا5 صبح سریال دیدیم خوابیدیم 12 ظهر بلند شدیم.من که حاضر نبودم از جلوی مانیتور بلند شوم ناهار را توی اتاق خواب با عجله خوردیم انگار که دنبالمان کرده اند و اگر ما  دیر کنیم حتما بلایی سر دوستانمان می آید.خودتان به راحتی میتوانید بقیه نوبتهای غذاخوردن ما راتصور کنید از پنج شنبه ما نه سر میز و مثل بچه آدم غذا خورده ایم ونه سفره پهن کرده ایم حتما میدانید که من غذا هم نپخته ام .

جمعه بعد از ظهر با صدای آرش به خودم آمدم که گفت وای همسر یه خبر بد . نگاهش کردم  تا قسمت 19فصل 2 رابیشتر نداشتیم.

می دانید وقتی اولین قسمت سریال رادیدم چه چیزی بیشتر ازهمه به ذهنم رسید این که جزیی از نجات یافتگان هواپیما باشم می دانید چرا برای این که بالاخره لاغر شوم.

(3) دیدگاه

در حال حاضر تو مرحله ای از زندگیم هستم که عالم و آدم , دوست و فامیل از دستم شاکین این که بهشون سر نمی زنم باهاشون تماس نمی گیرم .جالبی قضیه این جاست که خودم هم از دست خودم شاکیم . چون هیچ کار مفیدی انجام نمیدم . واقعا نمی فهمم چرا انقدر زمان کم میارم . یک لحظه آروم و قرار ندارم . تا میام کتاب بخونم یادم می افته که باید خونه رو تمیز کنم تا میام خونه رو تمیز کنم یادم می افته که باید ورزش کنم تا می خوام ورزش کنم به این نتیجه می رسم که خسته ام و بعد میبینم روز تموم شده. نمی دونم اشکال کار کجاست این که هر وقت مشغول کاری هستم ذهنم جای دیگه است مشغول یه کار دیگه.هیچ لحظه ای آرامش ندارم یعنی هیچ کاری رو با خیال راحت انجام نمیدم.

واقعا به این نتیجه رسیدم که زندگیم به یک برنامه ریزی اساسی احتیاج داره یه برنامه که ساعت خواب و بیداری توش معلوم باشه ساعت مطالعه داشته باشه و هزار تا چیز دیگه . امیدوارم با این برنامه ریزی هم خودم دیگه از دست خودم شاکی نباشم هم دوستا وفامیل .

(7) دیدگاه

وقتی تازه شروع به نوشتن می کنی دائم به این فکر می کنی که نمی خواهی مثل بقیه بنویسی . می خواهی نوشته هایت با نوشته های آن ها که می خوانیشان متفاوت باشد برای همین هر وقت چیز جدیدی برای نوشتن تو کله ات می چرخد از ترس این که شبیه دیگری باشد نمی نوسیش. دلیل غیبت این روزهایم این بود .

                                                               ×××××××

جمعه صبح وقتی هر دو مون سر مست از مهمونی شب قبل که خیلی خوب بر گزار شده بود بیدار شدیم در حالیکه سعی می کردم به خونه بهم ریخته و ظرف های نشسته فکر نکنم به آرش گفتم می خوام تا قبل از 30 سالگی خیلی از کارهایی که دلم می خواد بکنم . یه لیست بلند بالا از کارهایی که دوست دارم بکنم بهش گفتم یکیش واقعا ساز زدن. بس که امیر اون شب عالی تار زده بود و ما رو مدهوش صدای سازش کرده بود. نمی گم تا قبل از 30 سالگی حتما تار بزنم اما سنتور یا سه تار رو حتما شروع می کنم.

                                                             ×××××××

اولش دیگه داشت با آرش دعوام می شد که چرا همش پای کامپیوتر و داره این سریال مسخره رو نگاه می کنه اما ……. نمی دونم چرا خودم هم حرف گوش نکردم و نشستم به تماشای Lost رسما خواب و خوراک ندارم . همین بس که از جمعه بعد از ظهر که شروع به دیدن کردم  هنوز چندتایی ظرف نشسته از مهمونی  پنج شنبه شب تو ظرفشوییه و من دیگه غذا هم نپختم. آدم ترسویی هم که هستم باید قیافه من رو وقتی دارم قسمتهای هیجان انگیز و ترسناکش رو می بینم ببینید آرش که هدفون می ذاره تو گوشش و تو لب تاپش می بینه من بیچاره پای کامپیوترم همه لحظاتی که به شدت می ترسم بهش می گم خودت حق نداری ببینی باید بیای دست منو بگیری.

خوشبختانه هنوز دانلود season 2 تموم نشده یعنی من دیگه عمرا بذارم آرش جلوتر از من شروع کنه.

                                                        ×××××××

از ماه خرداد متنفر نیستین ؟ یاد امتحان و استرس شب قبل از امتحان نمی افتید با پوزش ازهمه دوستایی که متولد این ماهن مخصوصا خاله و مامان بزرگ عزیز خودم  باید بگم که من از این ماه متنفرم. به همون دلایل بالا بس که من شب های امتحان استرس کشیدم.

                                                        ××××××

داریم می ریم شیراز به اتفاق آقای موسیقیدان.  دوستا و همکارا بهم می گن بابا  عروس !هر وقت تعطیلی گیرت میاد  پا میشی می ری شیراز . جدا از این که دلم برای خانوداه آرش و دو تا خواهر شوهر کوچولوم خیلی تنگ میشه باید بگم که من عاشق شیرازم . من توی شیراز دوستان بی نظیری دارم که هیچ کجای دیگر مثل اون ها رو پیدا نکردم. نمی دونم چرا دوستیهایی که آذر سال 80 شکل گرفتند  انقدر با همه دوستیهای دیگر من یکی حداقل متفاوت بودند.  صداقت خاصی دوستی های ما  رو به هم گره زده . صداقتی که من هر چقدر توی دوستیهای جدیدم دنبالش می گردم پیدا نمی کنم. یک نوع محافظه کاری خاص جای صداقت رو تو رفاقت ها گرفته یه حس خاص که من نمی فهممش یه جور پنهان کاری یه چیزی که همیشه فکر می کنی یک جای کار یک جای این رفاقت می لنگد.

                                               ××××××××××

حالت تهوع ، دل درد ، تب ،گلو درد گوش درد . چرا؟ چرا حالا که دارم می رم شیراز . دیشب چنان تب کرده بودم که احساس می کردم از رو صورتم حرارت بلند میشه. البته این بار برعکس همه دفعاتی که برای دکتر رفتن کلی ادا در می آرم زود رفتم .دکتره گفت آمپول می زنی ؟ بهش گفتم آره هر چی که زودتر خوبم کنه دارم می رم مسافرت گفت چه خبره چرا همه دارن میرن مسافرت؟ می خواستم بگم نشنیدید ertehal Holiday?

نتیجش این که دوتا پنیسیلین زدم و یکیدیگه رو هم امروز می زنم . بهترم .

چیزی نمی خواید براتون بیاریم؟

(3) دیدگاه