فکر می کردم با نبودنت کنار آمده ام , فکر می کردم باورم شده که نباشی فکر می کردم ظالمانه است ولی من ديده ام که خاک رويت ريخته اند ديده ام که خانه ات خالی شده , ديده ام که …..

 

 اما نه هيچ کدام اين ها باورم نشده, باورم نشده که نيستی ,  باورم نشده که رفته ای ,وقتی آن شب در ميان صدای تار و ترانه ها , بودنت آن طور هجوم آورد , آن قدر زنده آن قدر تازه, فهميدم کنار آمدن با نبودنت خيلی سخت تر و جانفرساتر از آنی است که تصورش را می کرده ام .

 

و امروز دوباره اين نبودن  , اين نبودن باور نکردنی دارد ديوانه ام می کند. چندين بار دستم رفته که شماره خانه ات رابگيرم که مثل پارسال بگويم روزت مبارک دلم می خواهد تو بگويی روز تو هم مبارک و من حالت رابپرسم .اما دلم  می خواهد این زنگ زدن و صدای تو را شنيدن با پارسال يک فرق اساسی داشته باشد آن هم اين که حالت خوب باشد و نه از درد خبری باشد ونه از بيماری.

 

دلم برايت تنگ شده, همين.

 

6 دیدگاه »

  1. امیر گفت

    متاسفم…هرچند دقیقاً متوجه نشدم منظورت چه کسی بود … شاید اصولاً نباید هم متوجه شد!

  2. deraak گفت

    قلم روانت گاهي بغض را پس گلو مي‌کارد.
    هضم اينکه نيست و چرا نيست همسشه سخت است

  3. baran گفت

    به امیر: 4 ماه پیش عزیزی را که عمه ام بود از دست دادم. این را برای او نوشتم.

  4. امیر گفت

    متاسفم…..الان یادم اومد. قبلاً تو وبلاگ دراک هم چیزی نوشته بودید راجع بهش….

  5. leila گفت

    omidvaram ke rooheshoon shad bashe !man 3 mahi hast ke 1 nini daram va emrooz mojeze boodanesh bavaram shod ta emrooz hesesh nemikardam kholase tajrobe shirinie .roozet ham mobarak .

  6. ساسا گفت

    خیلی قشنگ و لطیف.
    منم خیلی خوشحالم که پیدات کردم.
    اینم برای آقا آرش:
    تاریک خاطران همه در ناز و نعمتند
    ای روشنی عقل تو بر ما بلا شدی

خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته · URI دنبالک

نوشتن دیدگاه