آرش به چشمهایم نگاه می کند و می گوید خسرو شکیبایی رفت ، پاهایم سست می شوند تنها چیزی که می گویم این است : آخه چرا؟
هامون را ندیدم ، نمی دانم واقعا چرا ؟ شاید چون وقتی اکران می شد خیلی کوچک بودم و بعد هم فرصتی پیش نیامد نمی دانم، این را یادم هست که خاله هر روز که از دانشگاه می آمد به مامان می گفت امروز هم دوباره هامون دیدم و مامان می خندید که تو دیوانه ای.
هامون ندیدم اما عاشق خسرو شکیبایی بودم . عاشق زنگ صدایش ، عاشق شعرهای سهراب خواندنش ،عاشق دوستت دارم گفتن هایش ،عاشق سلام بابایی گفتنش در کیمیا ، عاشق عاطفه عاطفه گفتنش در خانه سبز ، عاشق قهری اما حرف که می زنیش حتی آن لحنی که می گفت سبز .
باورم نمی شودکه رفته است به نقش هایی فکر می کنم که او می توانست بازی کند،که حتما با حضور او قشنگ تر، دوست داشتنی تر و ماندگار تر می شد و به سینمایی که دیگر مثل قبل نیست ولی حتما بدون او چیزی کم دارد .
آقای شکیبایی عزیز خیلی زود تصمیم به پر کشیدن گرفتید و دوباره ما را به یاد این انداختید که ناگهان چقدر زود دیر می شود ممنون به خاطر همه خاطره های خوبتان.