آرشیو برای جولای, 2008

فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسپیان
                                    باز می آمدند .
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد ،
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
                         سر برنگرفته اند!

 

20 سال گذشت چه جوری طاقت آوردیم؟………

(2) دیدگاه

نقش

هیچ بدم نمی آمد که بازیگر می شدم بعد می رفتم و از این نقش هایی بازی می کردم که هیچ شباهتی به خود اصلی من نداشتند یعنی هیچ وقت هیچ وقت شبیهشان نبوده ام ، مثلا نقشی مثل این صفورای کافه پیانو که یک جور هایی دیوانه است ، اخر اعتماد به نفس آخر مستقل ، آخر راحت از این هایی که هیچ محدودیتی در رابطه بر قرار کردن با آدم های دور و برشان ندارند، بی تکلفند و در قید و بند قرار نمی گیرند در عین حال که فکر می کنی وای چه بچه پررو ازشان خوشت هم می اید که انقدر راحتند ولی خوب هیچ وقت مثلشان نبوده ای یعنی اصلا به ذات تو نمی آمده که اینجور رفتار کنی انقدر بی خیال خلاصه که هیچ بدم نمی آمد هنر پیشه شوم تا شاید در نقش احساس آدم های این مدلی را  درک کنم .

(6) دیدگاه

مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر

آرش به چشمهایم نگاه می کند و می گوید خسرو شکیبایی رفت ، پاهایم سست می شوند تنها چیزی که می گویم این است : آخه چرا؟

هامون را ندیدم ، نمی دانم واقعا چرا ؟ شاید چون وقتی اکران می شد خیلی کوچک بودم و بعد هم فرصتی پیش نیامد نمی دانم، این را یادم هست که خاله  هر روز که از دانشگاه می آمد به مامان می گفت امروز هم دوباره هامون دیدم و مامان می خندید که تو دیوانه ای.

هامون ندیدم اما عاشق خسرو شکیبایی بودم . عاشق زنگ صدایش ، عاشق شعرهای سهراب خواندنش ،عاشق دوستت دارم گفتن هایش ،عاشق سلام بابایی گفتنش در کیمیا ، عاشق عاطفه عاطفه گفتنش در خانه سبز ، عاشق قهری اما حرف که می زنیش حتی آن لحنی که می گفت سبز .

باورم نمی شودکه رفته است به نقش هایی فکر می کنم که او می توانست بازی کند،که حتما با حضور او قشنگ تر، دوست داشتنی تر و ماندگار تر می شد و به سینمایی که دیگر مثل قبل نیست ولی حتما بدون او چیزی کم دارد .

آقای شکیبایی عزیز خیلی زود تصمیم به پر کشیدن گرفتید و دوباره ما را به یاد این انداختید که ناگهان چقدر زود دیر می شود ممنون به خاطر همه خاطره های خوبتان.

(4) دیدگاه

فرزند خوانده

این عکس یه تبلیغه برای تشویق به پذیرفتن سرپرستی کودکان, منو دیوونه کرده. هر کاری کردم نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم.

untitled

پی نوشت کاملا بی ربط: در حالی که می‌خواستم مانتومو بشورم موبایلم رو هم که در جیبش بود شستم. همسر مهربونم داره تمام تلاشش رو می‌کنه که برام موبایل نو نخره!

(9) دیدگاه

برای خواهرم

یادته بچه بودیم به این لاک هایی که توش گوی نقره ای کوچولو بود و به همش که می زدی تق تق صدا می داد می گفتیم لاک هسته دار.

امروز تو آرایشگاه خانومه لاک هسته دار به ناخن هام زد ،،دلم برا بچگیهامون یه ذره شد.

(4) دیدگاه

15 سالشان هم نبود .نگاهشان که می کردی معصومیت دختر بچه ها را هنوز در چهره داشتند گیرم که همه سعیشان را کرده بودند تا بزرگتر به نظر بیایند

دراز کشیده بودند و آفتاب می گرفتند وبه رسم دخترهای دیگری که کنارشان دراز کشیده بودند سیگار می کشیدند فکر این که بعد از استخر هم سوار ماشین یکی از پسرهایی شوند که خیابان را بالا و پایین می روند تا دختری برای رختخوابشان شکار کنند تنم را لرزاند.

(16) دیدگاه