آرشیو برای آگوست, 2008

باز هم محسن نامجو

اکه دیروزتو جاده فیروزکوه به تهران چهار تادختر و پسر رو دیدید که صدای ضبط ماشین رو تا ته بلند کردند و دارن خودشون رو با آهنگهای محسن نامجو خفه می کنن شک نکنید که ما رو دیدید. آقای محسن نامجو هیچ خبر دارید که بعضی از اهنگ هاتون از اگزاز و دیازپام هم آرام بخش تر؟

 

- ببخشید که نبودم ، فردا توضیح می دم.

(9) دیدگاه

همین که تو امشب اینجایی همین که مرا در آغوش می گیری همین که صدای    نفس هایت در گوشم می پیچد.  همین که دستانت در دستانم گره می خورند همین، مرا سرشار می کند از احساس آرامش و امنیت.  همین، فرق بین دو شب چسبیده به هم را می کند از زمین تا آسمان ،شبی که تو هستی و شبی که نیستی و من نا آرام و پر استرس به دنبال مآوایی می گردم که جز آغوش تو نیست .

وشبهایی که از تو دورم و دلتنگ بیشتر به مامان 27 ساله ای فکر می کنم که یک نوزاد داشت و یک دختر 2 ساله و برای 6 سال تنها شد به شبهای پر استرس اویی فکر می کنم که اگر از من عاشق تر نبود به اندازه من عاشق بود و 2 کودک داشت و نمی دانست چه بلایی بر سر عشقش خواهد آمدبه مامانی فکر می کنم که اگر عشقش در کنارش نبود پشتش به محبتهای پدر گرم بود اما پدر هم نماند برایش و  به سوگ او نشست و مامان جز صبوری کار دیگری نکرد و من دختر همان مادرم که باید صبور باشم و پرتوان و نگذارم زندگی بر من چیره شود.

(10) دیدگاه

چی بنویسم  در حالی که این چنین درگیر روزمرگیهای زندگیم. چی بنویسم در حالی که نه وقت کتاب خوندن دارم نه فیلم دیدن که حرف تازه ای برا گفتن داشته باشم. چی بنویسم از سرزمینی که زندگی کردن توش هر روز سخت تر از دیروز میشه  و آینده اش از همه وقت تاریکتر و مبهم تر. چی بنویسم وقتی تابستونم داره میگذره و بیشتر عزیزام دیگه ایران نیستن و خودم دائم به این فکر می کنم که کی طاقت ما هم تموم میشه؟ چی بنویسم چی بنویسم وقتی حرف تازه ای نیست ؟

 

 

پی نوشت واقعا بی ربط: ناخن شست پام در اثر یه سانحه از جا کنده شد و مجبور شدم بکشمش . امروز که اومدیم پانسمان رو عوض کنیم با یه فاجعه روبرو شدیم گازی که گذاشته رو زخم به زخم چسبیده و هر کاری می کنم جدا نمیشه حدود 3 ساعت گذاشتمش تو آب داغ و بتادین اما هیچ فایده ای نداشت . الان هم آرش رفته لیدو کایین بگیره که بی حسش کنیم و بکنیمش. اگر در این رابطه تجربه دارین بهم بگید چی کار کنم که دوباره اینطوری نشه؟ البته دعا کنید که امشب به خیر بگذره و این گازی که روشه کنده شه.

(9) دیدگاه

من خوشبختم و زندگی در دستان من است چرا که :

27 ساله شده ام و سرمایه ام در زندگی پدرو مادری هستند که عاشقانه دوستشان دارم

پدری که اس ام اس می زند و می نویسد :

گرمای تابستان, نیمه مرداد , زایش عشق , تولد شادی , محبت , شرف, احساس , انسانیت , تولد سولماز تولد همیشه بهار تولد دوستی مبارک.

مادری که دائم قربان صدقه ام می رود و می گوید تولدت مبارک دختر گلم.

همسری که مهربان ترین است و عشق و امید من در زندگی و همه کار می کند که خوشحالم کند همه کار می کند تا از صبح که از خواب بیدار می شوم همینطور لبخند بزنم و روز تولدم را تبدیل می کند به بهترین روز سال .

خواهری که عاشقانه تلفن و اس ام اس میزند و می داند که می دانم بهترین خواهر دنیاست.

خاله هایی که تلفن می زنند وبه من می گویند دوستم دارند و هیچ وقت روزی را که من به دنیا آمده ام فراموش نمی کنند.

عمه پیری که از نوشته های صفحه آخر قرآن قدیمی مادر بزرگ می داند که تولدم است و صبح زود تلفن می زند تا خوشحالم کند و می گوید که برایم لواشک درست کرده و منتظر است که یک روز به دیدنش بروم .

دختر خاله شیطانی که اس ام اس های خنده دار می زند تا آخرش بگوید تولدت مبارک .

پسرخاله مهربانی که می گوید : دارم میام دم شرکتتون ریسه ببندم به خاطر تولدت

و دوستانی که تلفن می زنند اس ام اس می دهند و کامنت می گذارند و به خاطرم می آورند که دنیا با وجودشان قشنگ تر از همیشه است .

تک تک این آدم ها سرمایه های منند در زندگی و من می دانم که با وجودشان و وبا وجود آغوش پر مهرشان هیچ گاه تنها و نا امید نخواهم ماند.

(13) دیدگاه

می دانی بزرگترین خوشبختی دنیا همین است این که ساعت 1.30 بعد از نیمه شب یادم بیاید که در یخچال بستنی قیفی داریم بستنی ها را بیاورم و در حالی که  عروسکم را در آغوش گرفته ام بستنی لیس بزنم و به وبلاگ نوشتن تو نگاه کنم.

 

پی نوشت:27 ساله شدم.این بزرگ شدن را دوست دارم.

در روز تولدم خیلی به انرژی های مثبت شما نیاز دارم.مرا فراموش نکنید.

(6) دیدگاه