آرشیو برای سپتامبر, 2008
سپتامبر 23, 2008 روی 4:59 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
دیدم مهر شده و من همیشه چقدر از این ماه متنفربودم بس که به من استرس وارد می کرد همیشه, از این که یک دفعه ساعتها عوض می شد و زود نور می رفت و زود عصر می شد( من هم که چقدر عاشق آفتاب و نور و روشنایی) بدم می اومد تا این که کم کم بهتر شدم اون هم به خاطر وجود آرش چون ما اخر شهریور عروسی کردیم و روزهای خیلی قشنگ اول زندگیمون شدن رزوهای اول پائیز .یعنی دیدم باد که می وزه و می خوره به صورتم و وقتی آفتاب مهربون انقدر زود میره دیگه حالم به بدی قبل نمیشه و دیگه اونطوری استرس نمی گیرم .استرس هم واقعا نمی دونم از کجا می اومد این که من همیشه از مدرسه بدم می اومد و یا این که با شروع مهر مامان هم خیلی از روزها رو خونه نبود و من و خواهری تنها می شدیم و عصر ها که خیلی دلگیر بودند که مثلا ساعت 3 از مدرسه می اومدی و چون ساعت 6.30 بیدار شده بودی می رفتی می خوابیدی و بعد که بیدار می شدی هوا تاریک بود و وای غم دنیا می شست رو دلت .
خلاصه دیدم مهر شده و من همچین بفهمی نفهمی باز تو این حال و هواهای بد اومدنم که فکر کردم به جای تزریق حس بد به خودم باید به این فکر کنم که خوبی مهر این که کار و تلاش شروع می شه و 6 ماهه دوم سال شروع میشه وآدم میتونه کلی برا این 6 ماهه دوم برا خودش هدف تعیین کنه و از این حرفا این بود که دو تا هدف اساسی که می تونه خیلی دیگه از جنبه های زندگیم رو تحت الشعاع قرار بده نوشتم و گذاشتم جلو روم که هی چشمم بهشون بخوره و هی یادم نره تو این 6 ماهه دومی دنبال چیم.
خلاصه این که با این که من از این مهر خیلی خوشم نمیاد شد مایه خیر و اگه خدا بخواد من مصمم شدم.
پیوند پایدار
سپتامبر 18, 2008 روی 11:38 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
عصر یه روز آخرتابستون، ماه رمضون، نزدیک افطار، توی قصابی:
پسر جوونی که به نظر می آید کارگر ساختمونیه یه اسکناس 2 هزار تومنی دستشه ومی خواهد مرغ بگیره نمی تونم تشخیص بدم کجائیه زبونش نا آشناست اصرار میکنه که مرغ کوچیک باشه ولی مرد فروشنده نمی فهمه مرغ نسبتا کوچیکی بهش میده اما قیمت مرغ میشه 2950 تومن از چهره اش می فهمم که مستاصل شده دست می کنه تو جیب بغل شلوارش و از جائی که احتمالا محل ذخیره کردن پولهاشه یه اسکناس 1000 تومنی رو با ناراحتی در میاره انگار یه چیزی داره قلبم رو فشار میده بر میگردم سمت دوستم که با هم بریم گوشت سفارش بدیم.
5دقیقه بعد همون مغازه:
دارم به آناهیتا میگم خدا روشکر تو با من اومدی که من بعد از4 سال زن خونه بودن بفهمم کجای گوشت رو باید بخرم که خورشت هام خوشمزه بشه منتظریم که فروشنده گوشت رو تمیز کنه و بده دستمون یه اقای میانسال و محترم گوشت می خواد دست دست میکنه چیزی کمتر از نیم کیلو گوشت میگیره سرش پائینه شاید، نمی دونم قلبم دوباره داره تیر می کشه.
1 ساعت بعد تو خونه :
دراز کشیدم رو زمین روبروی تلویزیون آرش داره گوشتها و مرغها رو برام پاک می کنه و باهم سریال عطاران می بینیم . سریال تموم شده چشمام داره سنگین میشه و خواب میاد توش با صدای آرش بلند می شم می بینی بدبختو ماشینش بیمه نداشته زده به یه نفر کشتتش پول دیه رو نداشته 7 ساله تو زندانه . به مرد نگاه می کنم چهره اش خیلی مظلومه یه سری اتفاق نشون میده و بعد مرد رو نشون میده که داره یه نامه رو با صدای بلند می خونه درست نمی شنوم کی و چطور اما دیه اش پرداخت شده ومرد آزاده یک دفعه رو زانوهاش خم میشه به حالت سجده می افته رو زمین وزار می زنه صفحه تلویزیون جلوی چشمام تار میشه . مرد نمی تونه از جاش بلند شه هم بندیهاش بلندش میکنن مرد گریه می کنه بهش آب قند ميدن صلوات می فرستن دوباره یه سری اتفاق دیگه ومرد الان توی حیاط زندانه به عکس پسرش نگاه می کنه که موقع اون اتفاق 6 ماهه بوده و الان 7سال ونیمه است .فکر می کنم چی در انتظار یه مرد تنهاو زن وبچشه وقتی 7 سال نبوده و احتمال نزدیک به یقین الان بیکاروبيپوله
شب همون روز تو خونه:
گوشتها و مرغهای پاک شده رو می شورم بسته بندی و فریز می کنم یه طبقه از فریزر پرمیشه و خیالم راحت اما قلبم ,قلبم هنوز داره تیر می کشه.
پیوند پایدار
سپتامبر 13, 2008 روی 5:22 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
سر بالایی شیب تندی داشت و بارش سنگین بود ایستاد تا نفسی تازه کند ، ماشین را کنار پایش متوقف کردم و گفتم : کجا میرید ببرمتون؟
چشمانش خندید شروع کرد به قربان صدقه رفتن و دعا کردن در آخر هم گفت همین کوچه پشتی میرود و زحمت نمی دهد.
فکر کردم وطن یعنی همین، همین که تا به یک نفر پیشنهاد کمک میدهی آنقدر به زبان مادری دعایت میکند تا شرمنده شوی ، همین لبخندی که بر لبانت نشسته و در عین حال طعم بغض می دهد.
پیوند پایدار
سپتامبر 10, 2008 روی 11:46 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
رفتم تو بغل مامان بزرگ که خوابم ببره و برای روز پر استرسی که جلو روم بود آماده بشم. صبح با صدا و دستهای مهربونش بیدار شدم و دعاش شد بدرقه راه و زندگیم.
همه چیز خوب پیش رفت نشستم سر سفره عقد و دستاتو گرفتم درست یادم نمیادچی گذشت مثل رویا بود شاید، یه چیزی بین شادی ، بغض ، ترس گفتم بله و شدیم زن و شوهر . و استرس جای خودشو داد به یه دنیا آرامش و روزی که قراربود پر استرس ترین و خسته کننده ترین روز زندگیم باشه شد بهترین روز و قشنگترین و پر خاطره ترینش.
باورم نمیشه که 4 سال گذشته از اون روز باورم نمیشه 4 ساله که زن و شوهریم که هنوز گاهی بهت میگم ما واقعا زن و شوهریم؟
بهترین دوست من بودی تو این سالها تویی که بداخلاقیها ،غرغرها و جفتک زدن هام را تحمل کردی و همیشه تو خوشی و ناخوشی رفقیم بودی .خودت خوب می دونی که بدون تو زندگی من یه چیزی کم داره ومن خوب خوب میدونم که حتما یه جایی، یه وقتی تو زندگی کار خوبی کردم که خدا همچین پاداشی بهم داده.
اولین روز پنجمین سال زندگی مشترکمون مبارک رفیقم ، همخونهام، همسرم.
پیوند پایدار
سپتامبر 7, 2008 روی 1:03 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
اووووووووووووف .
انقدر برادر شوهره زیر لبی به زمین و زمان فحش داد و انقدر من یکی حرص خوردم که مربی عزیز و محبوبمون تصمیم گرفت 3 تا تعویض درست و حسابی بکنه .من که ضربان قلبم رسیده بود به هزار . .اقای دایی دمت گرم خوب تیمی ساختیا چهار تاپاس سالم نمیتونن به هم برسونن. چه می دونم ما که دق کردیم شما چطور؟
- همسر جان ساعت خواب !!!! خواستم بگم چطوری می تونی بخوابی در حالی که من و احسان داریم بالاسرت خودمونو خفه می کنیم حداقل پاشو سر جات بخواب.
پیوند پایدار
سپتامبر 4, 2008 روی 12:17 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
نمی دانم آدم ها چه اصراری دارند که پیچیده ،مرموز و خاص به نظر بیایند، دائم راز مگویی داشته باشند و تورا نامحرم به حساب بیاورند دائم دلت را بدرد بیاورند و تو هر روز تصمیم بگیری که تمام کنی هرچه هست و هرچه نیست را حالم دارد به هم می خورد از مناسبت های آدم ها با هم .حالم به هم می خورد.
پیوند پایدار
سپتامبر 2, 2008 روی 11:33 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
توی پنجره ،پشت سر آدم اخمویی که جلوم میشینه، بالاترین شاخه های سبز یه درخت پیداست از فکر این که زمستونا می تونم نشستن آروم آروم برف روی شاخه ها رو ببینم دلم غنج میره.
پیوند پایدار