سر بالایی شیب تندی داشت و بارش سنگین بود ایستاد تا نفسی تازه کند ، ماشین را کنار پایش متوقف کردم و گفتم : کجا میرید ببرمتون؟
چشمانش خندید شروع کرد به قربان صدقه رفتن و دعا کردن در آخر هم گفت همین کوچه پشتی میرود و زحمت نمی دهد.
فکر کردم وطن یعنی همین، همین که تا به یک نفر پیشنهاد کمک میدهی آنقدر به زبان مادری دعایت میکند تا شرمنده شوی ، همین لبخندی که بر لبانت نشسته و در عین حال طعم بغض می دهد.
امیر گفت
وطن؟ انسانیت چه ربطی به وطن داشت؟ نفهمستم!
دراک گفت
ربط داره آقا جان… ربط داره…
dordaneh گفت
khoda omret bede madar kheir bebini.
بهاره گفت
آخی عزیزم چه حس نابی توش بود…من موافقم با چشم هایی که حرف میزنند و میخندند..موافقم که اینها فقط در وطن یافت میشود.در همین خاک..
عزیزم بی اجازه لینکت کردم:)
boogi گفت
خدا خيرت بده خاهر. حالا آخرش رسوندينش يا نه؟
manbedoonesansoor گفت
خوب نوشتید
من و دلنوشته هام گفت
راست ميگي منم هميشه اينجور مواقع حس تورو دارم