بغض راه گلویم را بسته , نمی فهمم چرا دریغ می کنیم محبت های کوچک ناچیز را از هم و از بزرگتر هایمان . خوشحالیش از شنیدن صدایم وصف نا شدنی است . کاش انقدر درگیر این همه چیز تکراری و مسخره نبودیم.
آرشیو برای اکتبر, 2008
دیرتش باد
این را مستقیما از و بلاگ همسر محترممان می گذاریم اینجا که هر کس اینجا را می خواند و آن جا را نمی خواند ببیند.
اين يک بازي وبلاگي بدرد بخور است و شما که به بازي دعوت شديد ميتوانيد درباره موضوع زير در وبلاگتان مطلب قرار دهيد و ديگران را نيز به بازي دعوت کنيد:
“دیر تش باد“ نوشته سرباز معلم، این نازنین خستگی ناپذیر جنوب تنها وبلاگ فارسی است که به جمع ۱۱ وبلاگ برتر پنجمین دوره رقابت های مسابقه وبلاگ نوسی راه یافته است. تا بیست و ششم نوامبر (۶آذر) رای گیری آنلاین ادامه دارد و رقیبش وبلاگ های چینی با آن پشتوانه جمعیتی وحشتناک هستند که به قول خود سرباز معلم غيرت ايراني فقط حريفشان ميشود. پس حتما همين حالا راي دهيد.
تمام کسانی که این وبلاگ را می خوانند و وبلاگ دارند به این بازی دعوتنند.بسم الله.
رکورد
آنها که مرا می شناسند می دانند که میانه ام با آشپزی خیلی خوب نیست یعنی راستش را بخواهید تنبلم در آشپزی شاید چون ساعات کارم طولانی است و آرش هم اصلا گیر به غذا نمی دهد. شده گاهی که مثلا یک ماه تمام آشپز خانه ما تعطیل بوده. این را هم بگویم که وقتی غذا می پزم سنگ تمام می گذارم و غذاهایم ای بدک نمی شوند ( این را باید البته از آقایمان بپرسید)
حالا این ها را نوشتم که برای ثبت در تاریخ و برای ثبت شدن در کتاب رکوردهای گینس بگویم که از جمعه هفته پیش و دقیقا تا همین دیروز من هر روز غذا پختم . در دوره زندگی مشترک 4 ساله ما این یکی از بی نظیر ترین اتفاقات است و یک رکورد محسوب می شود.
گاهی فکر میکنم نکند چیزی توی سرم خورده؟
ببخشید که این نوشته قدری طولانی است میخواستم در دو قسمت بگذارم که وقتی دو قسمتش کردم به دلم نچسبید.
21 ساله بودم که با آرش نامزد کردیم 9 ماه قبلش چنان عاشقش شده بودم که چیزی و کسی غیر از او را نمی دیدم .هردو دانشجو بودیم و آینده مان نامعلوم اما خانواده ها با توجه به شناختی که از ما داشتند و به احترام عشقمان هیچ گونه مخالفتی نکردند. 1 سال از نامزدی گذشته بود که در میانه های سربازی آرش فوق لیسانس قبول شد و برای زندگی و کار به تهران آمد . یک سال که از درس خواندنش گذشت کار نیمه وقتی پیدا کرد حقوقش خنده دار بود ولی خوب, کار بود.
دقیقا 10 روز مانده به دومین سالگرد نامزدی عروسی کردیم. هنوز کار نمی کردم و آرش هم حقوق ناچیزی می گرفت . از هیچ چیز نمی ترسیدیم هر روز اتفاقات خوب می افتاد آرش با استادش کار می کرد و ما فکر می کردیم این جزئی از وظایف یک دانشجو است اما یک روز استادش شگفت زده مان کرد یک چک چند صد هزار تومانی به آرش داد بابت حق الزحمه کاری که می کرد و خدا می داند ما چقدر خوشحال شده بودیم.
یک روزی اوایل بهمن ماه به همت دوست نازنینی که نامزد پسر عمویم شد من هم کارمند شدم . آنها که تهرانند حتما یادشان هست که سال 83 تهران زمستان سرد و پربرفی داشت . آن روز هم برف زیادی آمده بود از سر کار می آمدم داشتم از یکی از سر بالایی های کنار اتوبان نیایش بالا می آمدم که ناگهان حلقه ام از دستم افتاد و توی آن همه برف فرو رفت. دیوانه شدم هر چقدر گشتم نبود چند عابر برای کمک آمدند ولی آن ها هم چیزی پیدا نکردند نمی توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم حلقه نازنینم , با اشک به خانه مادرم رفتم اتفاقا برادر شوهرم و همه دختر عمو ها و پسر عموها و دختر عمه ها و پسر عمه هایم هم برای برف بازی آمده بودند خانه مامانینا چشمان اشک آلود مرا که دیدند بسیج شدند و در حالیکه هوا به شدت سرد بود دنبال حلقه ام گشتند . آب شده و رفته بود توی زمین حتی توی جوب کنار اتوبان را هم گشتیم نبود. ناامید از پیدا کردنش رفتبم برف بازی و همه کلی سر به سرم گذاشتند تا فراموش کنم حلقه ام نیست . چند شب بعدش ولنتاین بود دوباره با همین ایل اراذل و اوباش بیرون رفتیم در میان تو ی سر و کله همدیگر زدن آرش دست کرد توی جیبش و یک جعبه طلا در آورد وقتی بازش کردم از تعجب در حال مرگ بودم حلقه ام توی جعبه می درخشید قدرت حرف زدن نداشتم دختر عمویم زد پس کله ام که خره پاشو بوس کن شوهرتو ولی من بازهم کاری نکردم پسرعموی دیوانه ام همینطور به آرش بد و براه می گفت : خاک بر سر زن ذلیلت رفتی براش خریدی؟ تازه فهمیدم که آرش به همان جایی که 2 سال پیش حلقه را خریده ایم رفته به آقای فروشنده ماجرا را گفته و با خوش شانسی و همچنین همکاری آقای فروشنده توانسته عین همان حلقه را بریم پیدا کند و بخرد از خوشحالی پرواز می کردم چند بار بوسیدمش و بعد هم آماج متلک ها ی اطرافیان قرار گرفتیم.
چند روز بعد وقتی برف ها آب شده بود داشتم از همان سر بالائی بالا می آمدم که چشمم به یک شی ء براق خورد جلو تر که رفتم باورم شد حلقه نازنینم همان جا بود درست جائیی که از دستم افتاده بود از خوشحالی نمی دانستم چه کار کنم دویدم کنار خیابان که ماشین بگیرم و به خانه مامان برسم که دیدم یک تاکسی دارد از خیابان بالا می آید که روی صندلی جلویش آرش نشسته ماشین جلوی پایم توقف کرد و من همینطور پشت سر هم می گفتم پیداش کردم پیداش کردم . رفتیم خانه خودمان و به مامان ااین ها تلفنی ماجرا را گفتیم بعد هم رفتیم خیابان کریم خان به همان طلا فروشی تا حلقه نو را پس بدهیم ,آقای فروشنده خیلی ماه بود گفت من هیچ وقت جنس فروخته شده را پس نمی گیرم اما ازشما دوتا پس می گیرم . در حال شمردن پول بود که آرش از نگاهم دید از یک انگشتر خوشم آمده هر کار کردم راضی نشد با آن که گران تر بود خریدش و من ازش قول گرفتم که برای عید دیگر چیزی نخرد و این انگشتر کادوی عیدم باشد.
عید همان سال خبر خوشی برایمان نداشت شرکتی که آرش برایشان کار میکرد با همه کارمندهای پارت تایم تصفیه حساب کرد من توی آرایشگاه دختر عمه ام بودم که از روی صدای آرش فهمیدم اتفاق بدی افتاده .اتفاقا شوهر همین دختر عمه که پسر عمه من هم هست ( دختر خاله و پسر خاله با هم ازدواج کرده اند) یکی از مدیران شرکتی بود که آرش در آن کار می کرد و اصلا آرش به واسطه او به سر کار رفته بود . دختر عمه ام که قیافه دمغم را دید چندین بار سوال کرد که چی شده و من اشکهایم سرازیر شد . بعدا فهمیدیم که بی اطلاع پسر عمه ام این کار انجام شده , خوشبختانه فردای آن روز عازم سفر بودیم و غصه نتوانست خیلی جا باز کند توی دلهایمان .
دردسرتان ندهم اواخر فروردین من هم از جائی که کار می کردم استعفا دادم و هردو بیکار شدیم نمی دانستیم بخندیم یا گریه کنیم هنوز 2 ,3 روزی از بیکار شدن من نگذشته بود که به واسطه یکی از دوستان خانوادگی من دوباره سر کار رفتم و تقریبا 1 ماه بعدش آرش هم دوباره سر کار رفت .
سال خیلی خوبی بود با کمک خانواده ام ماشین خریدیم چیزی که یک سال قبلش برایمان غیر ممکن بود آرش یک دفعه با شرکتی آشنا شد و آن ها هم که توانائیهاش را دیدند بهش پیشنهاد مدیرفنی و جانشین مدیر عامل دادند که آرش پذیرفت .شاید باورتان نشود اما حقوقی که اینجا می گرفت چیزی بیشتر از 10 برابر حقوق اولیه اش بود زندگیمان به یک باره تغییر کرد دیگر دغدغه مالی نداشتشم هرچند هنوز هم که فکر می کنم می بینم هیچ وقت اصلا دغدغه ای نبود یا مشکلی.
یک سال بعد آرش تصمیم به راه اندازی شرکت خودش گرفت سخت بود اما شیرین بود تلاشش را که می دیدم کیف می کردم تقریبا همه چیز خوب پیش می رفت که ناگهان تند بادی از حادثه بر روی سرمان نازل شد.
از مسافرت زنانه ای به کیش بر گشته بودم و کلی سر حال بودم که تلفن محل کارم به صدا در آمد آرش بود : صدایش مضطرب بود خدا می داند چقدر ترسیده بودم گفت : اشکال نداره ماشین بفروشم فکر کردم نه چه اشکالی داره عزیز چی شده؟
برایم توضیح داد که جنس داده دست یک شرکتی که بعدا فهمیدیم نام یک شرکت خیلی معتبر را جعل کرده اند و در ازایش مبلغ قابل توجهی چک گرفته و خوب بقیه ماجرا هم که تا ته معلوم است حساب خالی و شرکت خالی . یک دفعه رسیده بودیم به زیر صفر شریکهای نامردش هر کدام طوری پشتمان را خالی کردند ترسیده بودم برای اولین بار.خیلی هم ترسیده بودم.
نمی خواستم به بزرگتر ها چیزی بگویم زنگ زدم به پسر عمویم به کسی که برادر است نه پسر عمو ماجرا را گفتم چند دقیقه بعد مقدار قابل توجهی پول به حساب آرش ریخته بود . دوستان بی نظیر دانشگاه هم که خبر شده بودند برایمان پول به حساب ریختند فراموش نمی کنم بغض آرش را وقتی فهمید افشین نامی دوست بی نظیر سنندجی مان 5 میلیون تومان به حسابش ریخته , خواستیم ماشین را بفروشیم که خاله ودایی ام نگذاشتند , پدر و مادرم هم که بودند مثل همیشه . اما من سگ شده بودم تلخ شده بودم نفرت انگیز بودم یادم رفته بودم که چگونه شروع کرده ایم یادم رفته بود نباید پشت سر عشقم را خالی کنم یادم رفته بود من تنها کسی هستم که باید درکش کنم که او خودش را مقصر می داند و حالش خوب نیست در مقابل هر بد اخلاقی او من بدتر می شدم و چه نفرت انگیز بودم. بدترین دعوا های زندگی مشترکمان را کردیم و هر روز بیشتر از هم دور شدیم. بین همان دعوا ها در آن بی پولی ها برای تولدم یک دستبند خوشگل خرید و یک مهمانی سورپرایزی گرفت . یک شب با یکی از پسر عوهایم که از آمریکا آمده بود ومن دیوانه وار دوستش دارم ( اصولا بنده عاشق 3 عدد پسر عموی گلم می باشم و این 3 تا پسر عمو از برادر برایم عزیزترند) سوار ماشین شدم و درد و دل کردم گفتم چه مشکلی برایمان پیش آمده اولش که گفت من مقدار کمی پس انداز دارم در آمریکا آن را برایتان می فرستم گفتم برادرت به اندازه کافی شرمنده کرده موقتا مشکلی نداریم . بعد شروع کرد از آرش تعریف کردن گفت که این آدم فرشته زندگی توست گفت من آرش را دوست داشتم همیشه ولی حالا احترامش 100 برابر شده گفت و گفت و گفت .
حرفهای پسر عموی نازنینم چشمهایم را باز کرده بود به خودم آمدم دیدم دارم آدمهایی را جایگزین عشقم می کنم که یک بند انگشت کوچک آرش هم نمی شوند در مهربانی, در محبتی که به من می کند و در خیلی چیزهای دیگر از خودم متنفر شدم چند وقت بعدش وقتی حرفهایی از همان آدم ها شنیدم که دروغ محض بود که یک اشتباه کودکانه من جرات قضاوت کردن به آنها داده بود در مورد عشقم و در مورد زندگیم بیشتر از خودم و تصمیم های آنی و بچگانه ام متنفر شدم . دیدم دارم دستی دستی زندگیی را که خیلی برایش زحمت کشیده ایم به گند می کشم دیدم یک جائی باید بچه بازی هایم را تمام کنم و تمام کردم آرامش دوباره برگشت دوباره شدیم همان سولماز و آرش قبل , مثل همه زن و شوهر ها با هم دعوا می کنیم با هم جر و بحث می کنیم اما من دیگر احمق نیستم.
این ماجرا دارد نفس های آخرش را می کشد هردومان خیلی تلاش کردیم آرش 100 برابر من ولی من درس بزرگی گرفته ام درس بزرگی که هزینه ای که برایش پرداخت کردم اصلا کم نبوده ولی گاهی فکر می کنم شاید ارزشش را داشته.
شنل نامرئي
نيلوفرجان ببخش که انقدر دير بازي نامرئي را شروع کردم.
راستش را بخواهيد خيلي به نامرئي بودن و نامرئي شدن فکر کردم راستش اولين چيزي که به ذهنم رسيد همان سفر کردن بود سفر کردن به خيلي از کشورهايي که مي خواهم بروم ولي دغدغه ويزا و صد البته پول نمي گذارد.مثلا سفر به ايتاليا فرانسه و از همه مهمتر اتريش و شهر سالزبورگ که بعد از ديدن صد باره اشکها و لبخندها عاشقش شده ام و سفر به آمريکا . خنده دار است اما دلم مي خواهد زماني به آمريکا بروم که مراسم اسکار برگزار ميشود بروم روي فرش قرمز و مثلا بشنوم که بازيگرها به هم چه مي گويند بعدش هم حتما با آنجلينا جولي و برادپيت به خانه شان بروم تا ببينم اين آدم هايي که انقدر ادعا دارند مثلا با بچه هاييکه سرپرستيشان را قبول کرده اند چگونه برخورد مي کنند اصلا ميبينندشان در طول شبانه روز يا نه؟
دومين چيز رفتن به استاديوم آزادي بود مثلا روزي که پرسپوليس و استقلال بازي دارند و يا وقتي که تيم ملي يک بازي مهم دارد البته يادم نمي رود که براي به خطر نيافتادن اسلام حتما توي گوشهايم پنبه بچپانم.
راستش به رفتن بين معتادهاي بي خانمان هم فکر کردم اما ترسيدم واقعا دل ديدن اين جور چيزها را ندارم .
يک روز هم مي روم بنياد باران تا خاتمي را ببينم مي روم توي دفترش و از دور کار کردنش را نگاه مي کنم ميخواهم بي هيچ ادعايي نگاهش کنم و طلبکارش نباشم.
از همه مهمتر شنل نامرئيم را به آرش ميدهم تا يک جاهائي برود که نمي تواند و يا جاهايي بيايد که من دوستم دارم باشد و به دلايلي نمي شود.
انقدر توي اين دنياي مجازي دوست و آشنا دارم که نمي دانم چه کساني را براي بازي دعوت کنم اول همسر گرامي را دعوت مي کنم که از نامرئي شدن بنويشد و بعد هم بتواند دوستاني را که من دعوت نميکنم دعوت کند.
بعد هم : امير ، آرتميس خانوم گل گلاب، آلوچه خانم ، دردانه ، بانوي گيلک و احسان.
با من بمان
تو خوبی
و من بدی نبودم.
تو را شناختم تو را یافتم تو را در یافتم و حرف هایم همه شعر شد سبک شد .
عقده هایم شعر شد سنگینی ها همه شعر شد
بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد
همه شعر ها خوبی شد
آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب نغمه اش را خواند
به تو گفتم : « گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم . »
و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب در آمد .
من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه ی اقرار هاست ، بزرگ ترین اقرار هاست . _
من به اقرار هایم نگاه کردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم .
دل ام می خواهد خوب باشم
دلم ام می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم
نگاه کن :
با من بمان !
دم به دم بغض مي کنم ، مثل دبوانههامي شمارم ، از 65 تا 87 فقط 22 سال است .فقط 22 سال فکر مي کنم آن غده لعنتي کي و چگوته پيدا شده؟ آن هم در 22 سالگي. دوباره مي شمرم 22 سال. دوباره بغض مي کنم نمي خواهم بشکند هنوز که هيچ چيز معلوم نيست شايد همه اشتباه کرده اند. فکر مي کنم زنگ بزنم ؟ توانش را ندارم ، بميرم هم نمي توانم با مادر بچه 22 ساله اي صحبت کنم که مي گويند يک توده در مغزش در آمده . مي گويند!!!!!!انگار غريبه ها گفته اند بابا خودش رفته خودش با دکتر حرف زده خودش سعي کرده آرام کند پدر و مادر شوکه را. دوباره مي شمرم 22 سال بعد مي گويم کاش ام اس باشدهمان که دکتر آخري گفته به طومر مغزي که اصلا فکر نمي کنم اصلا بعد دوباره مي گويم ام اس پشتم مي لرزد ياد قد و بالايش مي افتم و به همين 2 هفته پيش که با هم بسکت بال بازي کرديم فکر ميکنم ياد بچگي هايمان که چقدر دوستش داشتيم بس که خوشگل بود با آن موهاي فرفري و چشمان روشن.بعد دوباره ياد خواهرش مي افتم که با يک بغض خفه به آرش گفت داداشم هيچ چيش نيست و به خودم مي گويم هيچ چيش نيست هيچ چيش نيست.اما بغض دوباره ميآيد.
خدايا با تو ام با خود خودت تويي که هميشه جوابم دادي مي دوني ديگه طاقت ندارم با بزرگترامون کردي گفتيم سختي زياد کشيدن استرس زياد کشيدن تو زندگي برا همين سرطان گرفتن ، آلزامير گرفتن ، ناراحتي قلبي گرفتن برا همين رفتن .
هنوز 7 ماه نيست اون عزيزو بردي نکن اين کارو باهامون نکن من يکي ديگه طاقت ندارم نمي تونم همش فکر مي کردم دوره مريضي و درد تو اين خانواده داره تموم ميشه فکر مي کردم باز مي تونيم دو رهم جمع شيم بدون اين که نگران مريضي کسي باشيم اين کارو باهمون نکن.فقط 22 سالشه خواهش مي کنم.
بچه ها دعا،انرژي مثبت هر چي که بلدين يادتون نره.
کنعان
مینا :مي خواهم کسي دوستم نداشته باشد مي خواهم صبح که از خواب بيدار مي شوم به کسي سلام نکنم . مي خواهم کسي نگرانم نباشد.
مرتضی: اما من دوست دارم عاشقتم
مینا : قول دادم…… نمی دونم…… به خودم
مرتضی: اینطوری نمیشه مینا
مینا: بمونم؟
کنعان قصه سرگشتگی نسل من است . نسلی که دوگانه دوگانه است و همین دوگانگی دارد دودمانش را به باد می دهد. نسلی که مانده بین ماندن و رفتن بین سنت و مدرنیسم . بین بی اعتقادی و معتقد بودن .
باید چند بار دیگر ببینم کنعان را بعد می آیم و از سرگشتگی آدم های نسلم از دوگانگی های خودم واز کنعان می نویسم.
فیلم یک ترانه علی دوستی عالی دارد , یک محمد رضا فروتن خوب , یک بهرام رادان بی نظیرو یک افسانه بایگان متفاوت دیدنش را از دست ندهید.
نوشته نیلوفر را اينجا در مورد کنعان بخوانید خیلی از حرفهای مرا زده.
1- چرا هميشه در حال فکر کردن به گذشته ايم؟ چرا اصلا فرهنگ ما ادبيات ما گذشته را بيشتر دوست دارد؟
چرا هميشه آدم ها ي قديمي بهترند؟ و هميشه چيزي در گذشته ها بوي خوبي و نيکي مي دهد؟
چرا فراموش مي کنيم حال امروز ما گذشته فرداي ما را مي سازد ،خاطرات شيرينمان را و هر چقدر حال را بهتر بسازيم گذشته و آينده مان بهتر مي شوند.
کاش ياد بگيريم در حال زندگي کنيم.
چند تايي مسافرتانه ، غرغرانه ، تبريکانه ………
1- گاهي اوقات خيلي از کار کردن خسته مي شم خيلي، از اين که کارم خيلي زياد ، پر استرس واعصاب داغون کنه و خيلي چيزهاي ديگه، پيش خودم فکر مي کنم خوب کار نکنم بعد فکر مي کنم اگه کار نکنم چي کار کنم چه جوري احساس بطالت نکنم چه جوري به هدفهام برسم؟ ولي امروز از اون روزهايي که دلم مي خواست بميرم ولي ديگه کار نکنم ساعت 9.30 اومدم خونه.
2-مسافرت بوديم با جمعي از اهالي وبلاگستان . آقاي مستر ميوزيک ، آرتميس خانم گل گلاب که واقعا گل گلاب مي باشند . جناب شازده غرغرو و فخرالملوک گناه دار از اون جهت که بايد اين شازده رو تحمل کنه و خواهر شوهر محترمه مان. خيلي خيلي خوش گذشت غير از اول ماجرا که بنده به دليل حضور در محل کار باعث به تعويق افتادن مسافرت به مدت 2 ساعت شدم که خوب شازده است و اخلاق خاص خودش ديگه يه جورايي ترورم کرد.
3-جناب آقاي عمو امير دربست مخلصتم به خاطر اون شب و به خاطر حسهاي مشترکمون و به خاطر دنيايي که خيلي کوچيکه و آهنگ هايي که تو مي سازي و ضبط ميکني و اشکي که با هم مي ريزيم.
4-گاهي دلها با هم حرف مي زنن اين يکي رو مطمئنم . نه علي موقع فوت خسرو شکيبائي ايران بود نه وبلاگ اميررو خونده بود که بفهمه امير از رفتن هامونش چي کشيده.
وقتي دلها حرف مي زنن اين ميشه که امير آروم آروم ساز مي زنه و علي مي خونه : آي حميد هامون پسر مهري خانوم ……….
5- هيچ وقت اونطوري نشده بودم . کاش ميفهميدم اون گريه هاو اون اشکها برا چي بوده.
6- هيچ مي دونستيد رشتيها خيلي از غذاهای محلی و سنتیشون رو با دست مي خورن؟ باور نمي کنيد؟ من با چشمهاي خودم ديدم آلوچه ترشه تره و پلو رو با دست خورد مي گه اين نشون ميده که يه رشتيه اصيله و اینطوری غذا خیلی بیشتر بهش میچسبه من چشام چهار تا شده بود از ديدن همچين صحنه اي کلي هم با هم خنديدم خيلي جالب بود مراسم ترشه تره خوري.
7- نيلوفر عزيز من رو به بازي نامرئي دعوت کرده. خيلي ايده نو و جالبيه دارم راجع بهش فکر مي کنم حتما مي نويسم.
8- باربد قندي قندي پرسپوليسي رو عشق است.
9- هومان کريمي رفيق قديمي، وقتي 7 سال پيش جلوي در کانون باهات آشنا شدم و شدي باعث آشنائي من با آرش هيچ فکر نمي کردم خبر پدر شدنت انقدر خوشحالم کنه. ورود دخترک نازت به زندگي مبارک.
10-آقاي همسر قبل از خواب چون ديد که دارم وبلاگ مينويسم امر فرمودن که اينجا به جهانيان اعلام کنم که عاشقشان مي باشم و کلي دوسشون دارم. آقاي همسر اطاعت امر.