ببخشید که این نوشته قدری طولانی است میخواستم در دو قسمت بگذارم که وقتی دو قسمتش کردم به دلم نچسبید.

 

21 ساله بودم که با آرش نامزد کردیم 9 ماه قبلش چنان عاشقش شده بودم که چیزی و کسی غیر از او را نمی دیدم .هردو دانشجو بودیم و آینده مان نامعلوم اما خانواده ها با توجه به شناختی که از ما داشتند و به احترام عشقمان هیچ گونه مخالفتی نکردند. 1 سال از نامزدی گذشته بود که در میانه های سربازی آرش فوق لیسانس قبول شد و برای زندگی و کار به تهران آمد . یک سال که از درس خواندنش گذشت کار نیمه وقتی پیدا کرد حقوقش خنده دار بود ولی خوب, کار بود. 

دقیقا 10 روز مانده به دومین سالگرد نامزدی عروسی کردیم. هنوز کار نمی کردم و آرش هم حقوق ناچیزی می گرفت . از هیچ چیز نمی ترسیدیم هر روز اتفاقات خوب می افتاد آرش با استادش کار می کرد و ما فکر می کردیم این جزئی از وظایف یک دانشجو است اما یک روز استادش شگفت زده مان کرد یک چک چند صد هزار تومانی به آرش داد بابت حق الزحمه کاری که می کرد و خدا می داند ما چقدر خوشحال شده بودیم.

 

یک روزی اوایل بهمن ماه به همت دوست نازنینی که نامزد پسر عمویم شد من هم کارمند شدم . آنها که تهرانند حتما یادشان هست که سال 83 تهران زمستان سرد و پربرفی داشت . آن روز هم برف زیادی آمده بود از سر کار می آمدم داشتم از یکی از سر بالایی های کنار اتوبان نیایش بالا می آمدم که ناگهان حلقه ام از دستم افتاد و توی آن همه برف فرو رفت. دیوانه شدم هر چقدر گشتم نبود چند عابر برای کمک آمدند ولی آن ها هم چیزی پیدا نکردند نمی توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم حلقه نازنینم , با اشک به خانه مادرم رفتم اتفاقا  برادر شوهرم و همه دختر عمو ها و پسر عموها و دختر عمه ها و پسر عمه هایم هم برای برف بازی آمده بودند خانه مامانینا چشمان اشک آلود مرا که دیدند بسیج شدند و در حالیکه هوا به شدت سرد بود دنبال حلقه ام گشتند . آب شده و رفته بود توی زمین حتی توی جوب کنار اتوبان را هم گشتیم نبود. ناامید از پیدا کردنش رفتبم برف بازی و همه کلی سر به سرم گذاشتند تا فراموش کنم حلقه ام نیست . چند شب بعدش ولنتاین بود دوباره با همین ایل اراذل و اوباش بیرون رفتیم در میان تو ی سر و کله همدیگر زدن آرش دست کرد توی جیبش و یک جعبه طلا در آورد وقتی بازش کردم از تعجب در حال مرگ بودم حلقه ام توی جعبه می درخشید قدرت حرف زدن نداشتم دختر عمویم زد پس کله ام که خره پاشو بوس کن شوهرتو ولی من بازهم کاری نکردم پسرعموی دیوانه ام همینطور به آرش بد و براه می گفت : خاک بر سر زن ذلیلت رفتی براش خریدی؟ تازه فهمیدم که آرش به همان جایی که 2 سال پیش حلقه را خریده ایم رفته به آقای فروشنده ماجرا را گفته و با خوش شانسی و همچنین همکاری آقای فروشنده توانسته عین همان حلقه را بریم پیدا کند و بخرد از خوشحالی پرواز می کردم چند بار بوسیدمش و بعد هم آماج متلک ها ی اطرافیان قرار گرفتیم.

 

چند روز بعد وقتی برف ها آب شده بود داشتم از همان سر بالائی بالا می آمدم که چشمم به یک شی ء براق خورد جلو تر که رفتم باورم شد حلقه نازنینم همان جا بود درست جائیی که از دستم افتاده بود از خوشحالی نمی دانستم چه کار کنم دویدم کنار خیابان که ماشین بگیرم و به خانه مامان برسم  که دیدم یک تاکسی دارد از خیابان بالا می آید که روی صندلی جلویش آرش نشسته ماشین جلوی پایم توقف کرد و من همینطور پشت سر هم می گفتم پیداش کردم پیداش کردم . رفتیم خانه خودمان و به مامان ااین ها تلفنی ماجرا را گفتیم بعد هم رفتیم خیابان کریم خان به همان طلا فروشی تا حلقه نو را پس بدهیم ,آقای فروشنده خیلی ماه بود گفت من هیچ وقت جنس فروخته شده را پس نمی گیرم اما ازشما دوتا پس می گیرم . در حال شمردن پول بود که آرش از نگاهم دید از یک انگشتر خوشم آمده هر کار کردم راضی نشد با آن که گران تر بود خریدش و من ازش قول گرفتم که برای عید دیگر چیزی نخرد و این انگشتر کادوی عیدم باشد.

 

عید همان سال خبر خوشی برایمان نداشت شرکتی که آرش برایشان کار میکرد با همه کارمندهای پارت تایم تصفیه حساب کرد  من توی آرایشگاه دختر عمه ام بودم که از روی صدای آرش فهمیدم اتفاق بدی افتاده .اتفاقا شوهر همین دختر عمه که پسر عمه من هم هست ( دختر خاله و پسر خاله با هم ازدواج کرده اند) یکی از مدیران شرکتی بود که آرش در آن کار می کرد و اصلا آرش به واسطه او به سر کار رفته بود .  دختر عمه ام که قیافه دمغم را دید چندین بار سوال کرد که چی شده و من اشکهایم سرازیر شد . بعدا فهمیدیم که بی اطلاع پسر عمه ام این کار انجام شده , خوشبختانه فردای آن روز عازم سفر بودیم و غصه نتوانست خیلی جا باز کند توی دلهایمان .

 

دردسرتان ندهم اواخر فروردین من هم از جائی که کار می کردم استعفا دادم و هردو بیکار شدیم نمی دانستیم بخندیم یا گریه کنیم هنوز 2 ,3 روزی از بیکار شدن من نگذشته بود که به واسطه یکی از دوستان خانوادگی من دوباره سر کار رفتم و تقریبا 1 ماه بعدش آرش هم دوباره سر کار رفت .

 

سال خیلی خوبی بود با کمک خانواده ام ماشین خریدیم چیزی که یک سال قبلش برایمان غیر ممکن بود آرش یک دفعه با شرکتی آشنا شد و آن ها هم که توانائیهاش را دیدند بهش پیشنهاد مدیرفنی و جانشین مدیر عامل دادند که آرش پذیرفت .شاید باورتان نشود اما حقوقی که اینجا می گرفت چیزی بیشتر از 10 برابر حقوق اولیه اش بود زندگیمان به یک باره تغییر کرد دیگر دغدغه مالی نداشتشم هرچند هنوز هم که فکر می کنم می بینم هیچ وقت اصلا دغدغه ای نبود یا مشکلی.

 

یک سال بعد آرش تصمیم به راه اندازی شرکت خودش گرفت سخت بود اما شیرین بود تلاشش را که می دیدم کیف می کردم تقریبا همه چیز خوب پیش می رفت که ناگهان تند بادی از حادثه بر روی سرمان نازل شد.

 

از مسافرت زنانه ای به کیش بر گشته بودم و کلی سر حال بودم که تلفن محل کارم به صدا در آمد آرش بود : صدایش مضطرب بود خدا می داند چقدر ترسیده بودم گفت : اشکال نداره ماشین بفروشم فکر کردم نه چه اشکالی داره عزیز چی شده؟

 برایم توضیح داد که جنس داده دست یک شرکتی که بعدا فهمیدیم نام یک شرکت خیلی معتبر را جعل کرده اند و در ازایش مبلغ قابل توجهی چک گرفته و خوب بقیه ماجرا هم که تا ته معلوم است حساب خالی و شرکت خالی . یک دفعه رسیده بودیم به زیر صفر شریکهای نامردش هر کدام طوری پشتمان را خالی کردند ترسیده بودم برای اولین بار.خیلی هم ترسیده بودم.

 نمی خواستم به بزرگتر ها چیزی بگویم زنگ زدم به پسر عمویم به کسی که برادر است نه پسر عمو ماجرا را گفتم چند دقیقه بعد مقدار قابل توجهی پول به حساب آرش ریخته بود . دوستان بی نظیر دانشگاه هم که خبر شده بودند برایمان پول به حساب ریختند فراموش نمی کنم بغض آرش را وقتی فهمید افشین نامی دوست بی نظیر سنندجی مان 5 میلیون تومان به حسابش ریخته , خواستیم ماشین را بفروشیم که خاله ودایی ام نگذاشتند , پدر و مادرم هم که بودند مثل همیشه . اما من سگ شده بودم تلخ شده بودم نفرت انگیز بودم یادم رفته بودم که چگونه شروع کرده ایم یادم رفته بود نباید پشت سر عشقم را خالی کنم یادم رفته بود من تنها کسی هستم که باید درکش کنم که او خودش را مقصر می داند و حالش خوب نیست در مقابل هر بد اخلاقی او من بدتر می شدم و چه نفرت انگیز بودم. بدترین دعوا های زندگی مشترکمان را کردیم و هر روز بیشتر از هم دور شدیم. بین همان دعوا ها در آن بی پولی ها برای تولدم یک دستبند خوشگل خرید و یک مهمانی سورپرایزی گرفت . یک شب با یکی از پسر عوهایم که از آمریکا آمده بود ومن دیوانه وار دوستش دارم ( اصولا بنده عاشق 3 عدد پسر عموی گلم می باشم و این 3 تا پسر عمو از برادر برایم عزیزترند) سوار ماشین شدم و درد و دل کردم گفتم چه مشکلی برایمان پیش آمده اولش که گفت من مقدار کمی پس انداز دارم در آمریکا آن را برایتان می فرستم گفتم برادرت به اندازه کافی شرمنده کرده موقتا مشکلی نداریم . بعد شروع کرد از آرش تعریف کردن گفت که این آدم فرشته زندگی توست گفت من آرش را دوست داشتم همیشه ولی حالا احترامش 100 برابر شده گفت و گفت و گفت .

 

حرفهای پسر عموی نازنینم چشمهایم را باز کرده بود به خودم آمدم دیدم دارم آدمهایی را جایگزین عشقم می کنم که یک بند انگشت کوچک آرش هم نمی شوند در مهربانی, در محبتی که به من می کند و در خیلی چیزهای دیگر از خودم متنفر شدم چند وقت بعدش وقتی حرفهایی از همان آدم ها شنیدم که دروغ محض بود که یک اشتباه کودکانه من جرات قضاوت کردن به آنها داده بود در مورد عشقم و در مورد زندگیم بیشتر از خودم و تصمیم های آنی و بچگانه ام متنفر شدم . دیدم دارم دستی دستی زندگیی را  که خیلی برایش زحمت کشیده ایم به گند می کشم دیدم یک جائی باید بچه بازی هایم را تمام کنم و تمام کردم آرامش دوباره برگشت دوباره شدیم همان سولماز و آرش قبل , مثل همه زن و شوهر ها با هم دعوا می کنیم با هم جر و بحث می کنیم اما من دیگر احمق نیستم.

 

این ماجرا دارد نفس های آخرش را می کشد هردومان خیلی تلاش کردیم آرش 100 برابر من ولی من درس بزرگی گرفته ام درس بزرگی که هزینه ای که برایش پرداخت کردم اصلا کم نبوده ولی گاهی فکر می کنم شاید ارزشش را داشته. 

10 دیدگاه »

  1. آرش گفت

    با این که این نوشته اشکم را در آورد. اما شاید خیلی هم صادق نبودی و خیلی با شکسته نفسی نوشته ای. من یادم نمی اید که تو ذره ای پشتم را خالی کرده باشی همیشه به خود بالیدم که پشتم استحکامی چون تو قرار دارد…واین ماجرا خیلی چیزها یادمان داد و از آن جنبه همیشه ممنون این کلاه برداران هستم…

  2. آنا گفت

    وااااي عزيزم شايد باورت نشه كه مو به بدنم سيخ شد .خدا رو شكر كه داره حل ميشه.ميدوني كه بايد خدا رو شكر كني به خاطر همچين دوستايي.همچين فاميلي و از همه مهمتر همچين شوهري.بوووووس

  3. امیر گفت

    زندگی پره از همین سر به سنگ خوردن ها و دست به زانو زدن ها برای یبند شدن و شروع کردن دوباره. ولی حالا شما زن و شوهر هم خوب هی توی پست و کامنت به هم لطف دارید ها… بابا مردم حسادت میکنند و چشمتون میزنند… نکنید این کار رو که حیفید به خدا! در ضمن من اصلاً چشمم شور نیست محض ثبت در تاریخ!!!!

  4. dordaneh گفت

    man ke zadam be takhte va too hame zendegiha sakhti hast va adama bishtar be ham nazdik mishan ama too hame sakhtihaye ma jaye hamchin supporthai khali boode ,dar morede terry ham!hanooz maloom nist chi mishe khabaret mikonam!

  5. هومان گفت

    سلام
    البته با عرض پوزش صمیمانه !
    متاسفانه یا خوشبختانه من همیشه از حقوق خانم ها دفاع کرده ام اما همیشه هم یه جورائی احساس میکنم خانم ها حوزه دیدشان کم است و قضاوتشان سطحی !

    در تصمیماتشان عجله زیاد میکنند و در بحث هایشان حرف آخر را اول می زنند و خوشبختانه زود هم متوجه اون عجله هایشان می شوند .

    گر همسفر عشق شدی ……

    من به عنوان یه دوست پیشنهاد میکنم که هر وقت خواستید قضاوت اخرتان را در هر موردی بکنید چند لحظه یا ساعت یا روز در ابراز ان تردید کنید و دوباره فکر کنید خیلی لذت خواهید برد وقتی که این تاخیر را (خصوصا در هنگام عصبانیت ) به کار برده باشید.
    زندگی همیشه پستی و بلندی دارد پس بنابر این انسان همواره در حال کامل شدن است و عاقل تر شدن
    شما احمق نبوده اید بلکه عاقل تر شده اید و این تعقل شما را به تفکر واداشته است که احساس کنید حماقت کرده اید و گرنه در هر حادثه ای تلخ و شیرین تصمیماتی در پی ان وجود خواهد داشت که گذشت زمان ان تصمیمات را به چالش می کشاند و به نقد و بررسی . شما یک دوست دانا بوده و هستید و از این تکامل و آگاهی به نفع زندگی تان بهره ببرید.
    موفق باشید.

  6. قسمتی از پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه _ قسمت چهاردهم

    http://monparnas.blogfa.com/

    …بودن با ماریا پارادوکس غریبی رو در من پدید آورد میلی که دوست داشت در اسارت ماریا بمونه و نیروئی که همواره در من نجوا می کرد ماریا جز زجر تدریجی و دهشتناک و روح سرگردانی بیش برام نیست و نخواهد بود . چنانکه بعدها فهمیدم اگه زودتر به نجوای اون الهام درونی گوش فرا می دادم اون همه سختی و رنج با ماریا بودن رو این روح دوازده ساله ام مجبور نبود تا دو سال تحمل کنه…

    آپم دوست نازنین و دوست داشتنی ام [لبخند][گل][قلب]

  7. نسرین گفت

    سولماز جان. چندسالی که پیش هم بودیم و از آلان به هم نزدیکتر اینها رو چندین بار از زبون خودت می شنیدم و لذت می بردم و جالب اینه که من داستان حلقه ات رو برای خیلیا تعریف می کنم و همیشه خوشحالم از اینکه از زندگیت راضی هستی.

  8. شیوا گفت

    چه خوب که به این نگرش رسیدین ما هم چندبار این مشکلات از سرمون گذشت و …همیشه عاشق هم باشین …مرسی از پست قشنگت که منو یاد خودمون هم انداخت

  9. bahareh گفت

    vaaaaaaaaaaaaaaaay azizam ashkam dar ovordi! cheghadr talasheton ziba bode va hast …………ye jorayi engar toye riyeham espry nanayi zadi ba in postet tamame vojodam fresh shod ba khondane in poste ziba..:)
    (bebakhshid ke english com gozashtam farsi kar nemikone !!!:(

  10. dordaneh گفت

    ma be davate shoma labeik goftim ha ama link dadaneman kharab ast nashod link bedahim

خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته · URI دنبالک

نوشتن دیدگاه