آرشیو برای نوامبر, 2008

رفاقت از راه دور

نمی دونم چرا با این که می دونستیم امیر بالاخره بر می گرده ایتالیا انقدر باهاش صمیمی شدیم . یعنی می دونی چیه خسته شدم بس که بیشتر آدم های دوست داشتنی زندگیم اونایی که دلم می خواد همش باهشون باشم اونایی که دائم دستم می ره زنگ بزنم بهشون که مثلا بیان تا صبح فیلم ببینیم و بگیم و بخندیم و غر بزنیم و گاهی گریه کنیم , اونایی که من و واسه خودم می خوان و ایضا من هم اونا رو فقط و فقط به خاطر خودشون می خوام یه جورائی دیگه نیستن, یعنی رفتن ,یعنی دیگه ایران نیستن. و هی هروز به لیست شماره تلفن های تو گوشیم که با دو صفر شروع می شه اضافه کردن یعنی خسته شدم بس که تو این 3 ,4 سال اخیر هی خداحافظی کردم با عزیزام هی رفتم فرودگاه و سعی کردم دم آخری زر نزنم و گریه نکنم و بهشون بگم موفق باشی آفرین که راهتو انتخاب کردی و به روشون نیارم که بابا منم آدمم بسه دیگه مگه آدمیزاد چقدر توان داره که هی جلوی خودشو بگیره و بعد تو ماشین که می شینه کنار عزیزترین عزیزش بغضش بترکه. من از این رفتنا و از این دوستی های ایمیلی و چتی و گهگداری تلفن زدن با فرض این که الان اونجا ساعت چنده خسته شدم. از اومدنهای دو هفته ای که همه چی توش به صورت mp3 در اومده خسته شدم از پسته و زعفرون و لواشک و  کتاب خریدن دم آخر خسته شدم.

می دونی اون دوتای آخری قبل از امیر فقط برای 1 سال رفتن بعد من همش فکر می کنم این 1 ساله چرا انقدر طول کشیده بعد حساب می کنم می بینم ای بابا هنوز 5 ماه دیگه مونده.

 

این دفعه هم نمی دونم چی شد که دوتائیمون یادمون رفت این بچه بالاخره برمیگرده سر درس و زندگیش حتی اگه دلشو اینجا جا گذاشته باشه نمی دونم چی شد که هر وقت دلمون سفر خواست و سینما و الواتی و غر و گریه زنگ زدیم به امیر و دخترکش و حالا که امیر رفته دلمون دوباره بدجوری گرفته. جای شکرش باقیه که دخترک اینجاست و وقتی دوباره سرحال بشه خیلی چیزا رو می شه دوباره شروع کرد.

 

پی نوشت : میدونی چیه کلا انگار ناف رفاقتهای منو با دوری بریدن دانشگاه هم که بودیم نمی دونم چی شد که من بچه تهرونی ( به قول رفقا) بر(به ضم ب) خوردم بین رفقای شیرازی و استان فارسی کلا و تک وتوکی بچه شمال و یک دونه سنندجی بی نظیر. بعد که داشتم فارغ التحصیل می شدم مثل همیشه گریه و زار زارم به را بود که دلم براتون تنگ میشه چند درصدی احتمال زندگی بعد از ازدواج تو شیراز بود که فوق لیسانش قبول شدن آرش تو دانشگاه علم و صنعت اون درصد رو هم از بین برد . خلاصه  که من معمولا از دوستهای صمیمیم دورم.

(9) دیدگاه

امير نرو

از آنجا که ما يک رفيق شفيق دوست داشتني داريم که البته خودمان هم دقيقا نمي‌دانيم که چطور شدکه رفيق شفيقمان شد و يکهو ديديم تمامي ساعتهايي که دوست داريم با دوستانمان بگذرانيم دارد با او مي‌گذرد و هر کس که ما را با يکديگر مي‌بيند مي‌پرسد شما چند وقته همديگر را مي‌شناسيد؟ و يکهو ديديم که شوهرمان هر شب يا يک شب در ميان دارد با اين رفيق شفيق تلفني صحبت مي کند ( که حسودي ما درد مي‌گيرد)و از همه مهتر اين رفيق شفيق ما يک دخترک خيلي خيلي خيلي عزيز دارد که ما مي ميريم برايشان و طاقت ناراحتيشان را نداريم و از آن جا که اين رفيق شفيق ما بسيار بچه پر رو مي باشند و در هر موقعيت زماني و مکاني به ما و ماه تولدمان که بر حسب اتفاق ما خيلي دوستش مي داريم گير مي دهدو از ان جائي که اين رفيق شفيق بچه پر روي ما قصد جلاي وطن کرده و به ماهم نمي‌گويد که کي مي‌خواهد برود و باز هم از همه مهمتر به درخواست دخترک ايشان و به خاطر ثابت کردن پشتکارمان به اين رفيق بزرگوار و از آن جائي که خانوادگي تحمل دوري او را نداريم مي خواهيم خواهشي بسيار کوچک از ايشان بکنيم باشد که مقبول افتد:

امير ميشه نري؟

 

(15) دیدگاه

آلزايمر لعنتي

همه توانم را جمع کردم که به دیدنش بروم . 8 ماه تمام است می ترسم بروم 8 ماه تمام است فکرمی کنم طاقت ندارم نشناسدم، طاقت ندارم حال و روزش را ببینم . اما 8 ماه تمام است که دارم به خودم دروغ می گویم . می دانم که عذاب وجدان این نرفتن یقه ام را مي چسبد می دانم می دانم. تجربه اش کرده ام وحشتناک است. همه توانم را جمع مي‌ کنم و می روم . دخترک پرستار با غریبه‌گی و سرزنش نگاهم می کند وفتی می گویم برادر زاده اش هستم. یعنی تا حالا کجا بودی پس. صورت نحیف و لاغر روی تخت را نمی شناسم جا می خورم از این که انقدر لاغر شده . خواب است جلو نمی روم تا مایه استرسش نشوم.می دانم که دیگر هیچ نمی شناسدم . 8 ماه پیش هنوز می شناخت کم و بیش، گاهی اوقات یادش بود عروسیم را دستش را روی شکمش می گذاشت و به من اشاره می کرد یعنی حامله نیستی و من می گفتم نه و همیشه دلخور می شد که چرا ؟ حالا در عر ض 8 ماه بیماری لعنتی بد جوری پیشرفت کرده . دیگر نوه هایش را هم نمی شناسد. بالای سرش می ایستم و به زنی که روزگاری زيبائيش زبانزد همه بود نگاه می کنم چشمهايش را باز مي کند و به من خيره مي شود غريب غريب . طاقت ندارم مي بوسمش و مي گويم بخواب . مي خوابد و من به اتاق کناري پناه مي برم تا پرستارش اشکهايم را نبيند . از ته دل مي خواهم که بشناسدم .همه آرزويم در آن لحظه همين است. اشکهايم را پاک ميکنم و دوباره بالاي سرش مي روم . کمي نگاهش ميکنم خاطرات مثل يک فيلم که آن را روي دور تند گذاشته اند از جلوي چشمانم مي گذرد . بچگيهاي دور ، نوجواني وقتهايي که مي‌آمد و چمدان پر از سوغاتيش . همين بار آخري که آمد و يک لحظه غفلت باعث شد گمش کنيم و تا نيمه هاي شب تمام فرودگاه پروازهاي خارجي را گشتيم و اخر سر توي ميدان آزادي من و آرش پيدايش کرديم و اين که هنوزمرا خوب مي شناخت . دوباره چشمهايش را باز مي کند دوباره خيره نگاه مي‌کند و اين بار انگار دختر برادر عزيز کرده اش را مي شناسد . در آغوشم مي‌گيرد، چندين بار مي بوسدم و گريه امان هردويمان را مي‌برد. دستهايش را مي بوسم و مي گويم چقدر دوستش دارم مي‌گويم که چقدر از ديدنش در اين حال مي ترسيده ام . نمي دانم مي فهمد چه مي‌گويم يا نه اما پشت سر هم مي گويم . مي بوسدم و صورتم را نوازش مي‌کند چند لحظه اي کنارش مي نشينم دستهايش را نوازش مي‌کنم و مي گذارم که دوباره بخوابد . مي خوابد و من فرار مي کنم از خودم از عذاب وجدانم از اين همه خاطره که گريبانم را گرفته اند.

همه توانم را جمع کرده و رفته ام و حالا دارم ديوانه مي شوم.

(13) دیدگاه

yes,we can.

از آن روز چهارشنبه ای که صبح زود سرم را از گوشه درحمام بیرون آوردم و از همسر پرسیدم نتیجه انتخابات چه شد و آن هم از لای همان در به من گفت که بالاخره اباما رای آورد حال و هوایم فرق کرده. درست مثل همان روزهای خرداد 76 ذوق مرگم . درست مثل خرداد 80 دم به دم تلویزیون روشن میکنم و کانال های خبری را می بینم  و صفحه های خبری اینترنت را باز می کنم تا از این پیروزی تاریخی چیز جدیدی بشنوم یا بخوانم. حتی مثل آن وقت ها که هنوز امید بود و ما همه امیدوار سخنرانی اباما را در جشن پیروزی گوش می کنم و همه آن وقت های که می گوید Yes we can بغض می کنم و به ملتی فکر می کنم که تغییر خواست و در نقطه ای از دنیا که می گویند مهد دموکراسی دنیا ست و یکی از آزاد ترینشان بار دیگر دموکراسی را تمرین کرد.

 

وبه مردم سرزمین خودم فکر می کنم که همیشه به دنبال یک فرشته نجات است به دنبال یک ناجی و خودش را و توانائیهای انسان را باور ندارد و نمی خواهد به این باور برسد که آری ما می توانیم . نمی خواهد یاد بگیرد که پله ها را یکی یکی فتح می کنند آرام آرام و تغییرات نباید همیشه انقلابی باشد.

به مردمی فکر می کنم که آنقدر نارو خورده دیگر نمی تواند به کسی اعتماد کند و اگر به کسی هم اعتماد می کند صبر ندارد و می خواهد خیلی زود به نتیجه برسد.

 

حال و هوایم جور دیگری است چون توانائی های انسان را دیده ام و به این باور رسیده ام که ما می توانیم و دلم می خواهد این باور را با مردمم شریک شوم.

 

Yes, we can too.

(18) دیدگاه

پراکنده گوئيهاي نصفه شبي

1- مامان مي گه ظرف که تو ظرفشويي بمونه مي زاد . بايد اعتراف کنم الان که ظرفشويي رو ديدم به اين نتيجه رسيدم که ظرفشوييمون به زايشگاه تبديل شده. حوصله خالي کردن ماشين ظرفشويي و چيدن ظرفهاي نشسته رو هم ندارم.

2- چرا انقدر دلم مي‌خواد اوباما راي بياره؟  اگر راي بياره بعد از 7 ، 8 سال اين اولين راي گيري مي‌شه که نتيجه اش باب ميلم بوده.

3- آبروي کردان بدجو ر رفت نه؟ به نظرم راي عدم اعتماد به کردان مي‌تونه نقطه روشني تو سوابق مجلس هشتم باشه.

4-يادتونه تو پست پائيزانه نوشتم که مصمم شدم و تصميم هاي جديدي برا زندگيم گرفتم . از فردا بعد از ظهر مرحله جديدي از زندگيم شروع مي شه اگر پشت کار داشته باشم و يه خورده از نوک دماغم بالاتر رو ببينم. ( آمين)

5-مدتها به يک مسئله فکر کرديم . هميشه من مصمم بودم و آرش دو دل حالا که اون مصمم و خيلي جدي شده من دودلم . نمي دونم، دودل نيستم ترسيدم شايد از روزي که حرفاشو زديم و تصميمشو گرفتيم .ترس مرض مسري. به خودم ميگم نذار ترس آينده ات رو نابود کنه احساساتي نشو . بذار به اون چيزي که از خودت انتظار داري برسي.

6-خدايا خواهش مي کنم هيچ کدوم از روساي شرکتم اينجا رو نخونن خوب ؟

فکر کنيد وسط يکي از جلسه هاي مهم شرکت داشتم به اين فکر مي کردم که  اعتراف تلخيه اما من هنوز تصور کاملي از زني که مي خوام بشم ندارم.

نمي دونم دوست دارم يه زن خوب خونه دار بشم که خونش هميشه مثل گل تميزه و مي درخشه و فقط به فکر آسايش و ارامش بچه ها و شوهرشه و به خاط راحتي اونا کار نمي کنه و يا زني که مدير موفقيه  خيلي شيک و خوش پوشه کفش پاشنه بلند( باور کنيد به اين هم فکر کردم )  مي پوشه و مي ره سر کار خيلي جدي و سخت گير و گاهي دير مياد خونه ولي سعي مي کنه چيزي کم نذاره برا زندگي و بچه هاش.

من خودم با دومي راحتتر کنار ميام يعني راستشو بخواهيد دومي خيلي راضي ترم مي‌کنه تمام اهداف و برنامه هام هم در جهت رسيدن به دوميه ولي گاهي واقعا دلم مي خواد يه زن خونه دار باشم و دو تا بچه خوشگل پشت سر هم داشته باشم که صداي منظم نفسهاشون شبها توي اتاقشون بپيچه و بهم آرامش بده.

دوگانگي بد درديه ها؟

7- خدايا يه خواهش کوچولوي ديگه . کاري کن اين jj.ABRAMS يه چند وقتي سريال نسازه تا ديروز lOST بود حالا شده Alias من دلم برا شوهرم تنگ شده خوب همش داره سريال مي بينه.

8-آقاي فرهاد رهبر رئيس دانشکاه تهران تصميم گرفتن لباس فرم درست کنن برا دانشجو هاي دانشگاه تهران ( فکر کن ) يکي از نماينده هاي مجلس که الان اصلا يادم نمياد نماينه کجا بوده گفته آقا جون مي خواي چادر بکشي سر دخترها خوب بکش. اين چرت و پرتها چيه مي گي لباس فرم لباس فرم به جاي اين کارا يه ذره به فکر بالا بردن سطح علمي دانشگاه باش . خدايا ميشه يه خواهش ديگه هم بکنم ؟ مرسي … خواهش مي کنم يه جو عقل بذار تو سر سران اين مملکت . البته بهتره ازت خواهش کنم يه جو عقل تو سر ما هم بذاري که اون موقع که وقت تصميم گيري برا خودمون و آيندمون قهر نکنيم و نريم بشينيم تو خونه و بگيم اينا با اونا فرقي ندارن و حالا اگه من برم راي بدم چي مي‌شه مگه.

9-دلم براي دانشگاه دلم براي دوستان دانشگاه دلم براي اتاق کوچک کانون دلم براي ميزها، صندلي ها دلم براي کنار هم نشستن ها جلسه گرفتن ها دلم براي دوستيهامون يه ذره شده .

10-چرا انقدر تنبلم تو ورزش کردن؟ گور باباي لاغري و خوش اندامي.اين گردن درد و شونه درد ديگه امونم بريده . خدايا ….. آهان ديگه نگما يه ذره زرنگي.

(12) دیدگاه

به شيوه امير تاملات نابهنگام مطالعه مي‌کنيم

…… زري باز پرسيد: ديوانه هم نمي‌شوم؟

دکتر عبدالله خان گفت : قول مي‌دهم نشوي.

چشم در چشم زري دوخت و با صداي نوازشگري ادامه داد: اما يک مرض بد خيم داري که علاجش از من ساخته نيست. مرضي است مسري. بايد پيش از اين که مزمن شود ريشه کنش کني. گاهي هم ارثي است.

زري پرسيد : سرطان؟

دکتر گفت : نه جانم چرا ملتفت نيستي؟ مرض ترس. خيلي ها دارند. گفتم که مسري است.

باز دست زري را در دست گرفت و پيامبرانه افزود: من ديگر آفتاب لب بامم. اما از اين پيرمرد بشنو جانم در اين دنيا همه چيز دست خود آدم است حتي عشق حتي جنون حتي ترس. آدميزاد مي تواند اگر بخواهد کوهها را جا به جا کند. مي تواند آب را بخشکاند. مي تواند چرخ و فلک را به هم بريزد.آدميزاد حکايتي است مي تواند همه جور حکايتي باشد. حکايت شيرين، حکايت تلخ حکايت زشت و حکايت پهلواني… بدن آدميزاد شکننده است اما هيچ نيرويي در اين دنيا ،به قدرت نيروي روحي او نمي رسد، به شرطي که اراده و وقوف داشته باشد.

سو و‌‌‌ شون-سيمين دانشور-انتشارات خوارزمي-3000 تومان

(7) دیدگاه