نمی دونم چرا با این که می دونستیم امیر بالاخره بر می گرده ایتالیا انقدر باهاش صمیمی شدیم . یعنی می دونی چیه خسته شدم بس که بیشتر آدم های دوست داشتنی زندگیم اونایی که دلم می خواد همش باهشون باشم اونایی که دائم دستم می ره زنگ بزنم بهشون که مثلا بیان تا صبح فیلم ببینیم و بگیم و بخندیم و غر بزنیم و گاهی گریه کنیم , اونایی که من و واسه خودم می خوان و ایضا من هم اونا رو فقط و فقط به خاطر خودشون می خوام یه جورائی دیگه نیستن, یعنی رفتن ,یعنی دیگه ایران نیستن. و هی هروز به لیست شماره تلفن های تو گوشیم که با دو صفر شروع می شه اضافه کردن یعنی خسته شدم بس که تو این 3 ,4 سال اخیر هی خداحافظی کردم با عزیزام هی رفتم فرودگاه و سعی کردم دم آخری زر نزنم و گریه نکنم و بهشون بگم موفق باشی آفرین که راهتو انتخاب کردی و به روشون نیارم که بابا منم آدمم بسه دیگه مگه آدمیزاد چقدر توان داره که هی جلوی خودشو بگیره و بعد تو ماشین که می شینه کنار عزیزترین عزیزش بغضش بترکه. من از این رفتنا و از این دوستی های ایمیلی و چتی و گهگداری تلفن زدن با فرض این که الان اونجا ساعت چنده خسته شدم. از اومدنهای دو هفته ای که همه چی توش به صورت mp3 در اومده خسته شدم از پسته و زعفرون و لواشک و کتاب خریدن دم آخر خسته شدم.
می دونی اون دوتای آخری قبل از امیر فقط برای 1 سال رفتن بعد من همش فکر می کنم این 1 ساله چرا انقدر طول کشیده بعد حساب می کنم می بینم ای بابا هنوز 5 ماه دیگه مونده.
این دفعه هم نمی دونم چی شد که دوتائیمون یادمون رفت این بچه بالاخره برمیگرده سر درس و زندگیش حتی اگه دلشو اینجا جا گذاشته باشه نمی دونم چی شد که هر وقت دلمون سفر خواست و سینما و الواتی و غر و گریه زنگ زدیم به امیر و دخترکش و حالا که امیر رفته دلمون دوباره بدجوری گرفته. جای شکرش باقیه که دخترک اینجاست و وقتی دوباره سرحال بشه خیلی چیزا رو می شه دوباره شروع کرد.
پی نوشت : میدونی چیه کلا انگار ناف رفاقتهای منو با دوری بریدن دانشگاه هم که بودیم نمی دونم چی شد که من بچه تهرونی ( به قول رفقا) بر(به ضم ب) خوردم بین رفقای شیرازی و استان فارسی کلا و تک وتوکی بچه شمال و یک دونه سنندجی بی نظیر. بعد که داشتم فارغ التحصیل می شدم مثل همیشه گریه و زار زارم به را بود که دلم براتون تنگ میشه چند درصدی احتمال زندگی بعد از ازدواج تو شیراز بود که فوق لیسانش قبول شدن آرش تو دانشگاه علم و صنعت اون درصد رو هم از بین برد . خلاصه که من معمولا از دوستهای صمیمیم دورم.