آلزايمر لعنتي

همه توانم را جمع کردم که به دیدنش بروم . 8 ماه تمام است می ترسم بروم 8 ماه تمام است فکرمی کنم طاقت ندارم نشناسدم، طاقت ندارم حال و روزش را ببینم . اما 8 ماه تمام است که دارم به خودم دروغ می گویم . می دانم که عذاب وجدان این نرفتن یقه ام را مي چسبد می دانم می دانم. تجربه اش کرده ام وحشتناک است. همه توانم را جمع مي‌ کنم و می روم . دخترک پرستار با غریبه‌گی و سرزنش نگاهم می کند وفتی می گویم برادر زاده اش هستم. یعنی تا حالا کجا بودی پس. صورت نحیف و لاغر روی تخت را نمی شناسم جا می خورم از این که انقدر لاغر شده . خواب است جلو نمی روم تا مایه استرسش نشوم.می دانم که دیگر هیچ نمی شناسدم . 8 ماه پیش هنوز می شناخت کم و بیش، گاهی اوقات یادش بود عروسیم را دستش را روی شکمش می گذاشت و به من اشاره می کرد یعنی حامله نیستی و من می گفتم نه و همیشه دلخور می شد که چرا ؟ حالا در عر ض 8 ماه بیماری لعنتی بد جوری پیشرفت کرده . دیگر نوه هایش را هم نمی شناسد. بالای سرش می ایستم و به زنی که روزگاری زيبائيش زبانزد همه بود نگاه می کنم چشمهايش را باز مي کند و به من خيره مي شود غريب غريب . طاقت ندارم مي بوسمش و مي گويم بخواب . مي خوابد و من به اتاق کناري پناه مي برم تا پرستارش اشکهايم را نبيند . از ته دل مي خواهم که بشناسدم .همه آرزويم در آن لحظه همين است. اشکهايم را پاک ميکنم و دوباره بالاي سرش مي روم . کمي نگاهش ميکنم خاطرات مثل يک فيلم که آن را روي دور تند گذاشته اند از جلوي چشمانم مي گذرد . بچگيهاي دور ، نوجواني وقتهايي که مي‌آمد و چمدان پر از سوغاتيش . همين بار آخري که آمد و يک لحظه غفلت باعث شد گمش کنيم و تا نيمه هاي شب تمام فرودگاه پروازهاي خارجي را گشتيم و اخر سر توي ميدان آزادي من و آرش پيدايش کرديم و اين که هنوزمرا خوب مي شناخت . دوباره چشمهايش را باز مي کند دوباره خيره نگاه مي‌کند و اين بار انگار دختر برادر عزيز کرده اش را مي شناسد . در آغوشم مي‌گيرد، چندين بار مي بوسدم و گريه امان هردويمان را مي‌برد. دستهايش را مي بوسم و مي گويم چقدر دوستش دارم مي‌گويم که چقدر از ديدنش در اين حال مي ترسيده ام . نمي دانم مي فهمد چه مي‌گويم يا نه اما پشت سر هم مي گويم . مي بوسدم و صورتم را نوازش مي‌کند چند لحظه اي کنارش مي نشينم دستهايش را نوازش مي‌کنم و مي گذارم که دوباره بخوابد . مي خوابد و من فرار مي کنم از خودم از عذاب وجدانم از اين همه خاطره که گريبانم را گرفته اند.

همه توانم را جمع کرده و رفته ام و حالا دارم ديوانه مي شوم.

13 دیدگاه »

  1. امیر گفت

    آی آی… بد مرضیه… بد مرضیه لعنتی….

  2. artemisazad گفت

    چقدر سخته چقدر سخته…من هیچ وقت توان روبرو شدن با بیماری عزیزامو ندارم… متاسفم….. امما چه قدرتی داری تو بهت حسودیم شد…خوب کاری کردی رفتی دیدنشون…

  3. sara گفت

    می فهمم… آفرین. بهترین کارو کردی. تو این دنیا از این چیزا زیاده..

  4. boogiwoogi گفت

    واقعن صبر مي خاد. پارسال كه يادته تو زمستون عمه كوچيكم فوت شد. اونم درست چند ماه بعد از بازنشسته شدن كه تازه مي خاست يه نفسي بكشه. چند وقت بعدش هم مادر بزرگم علائم آلزايمر رو نشون داد و خيلي سريع به حالت نباتي رفت. جوري كه حدود 3 هفته فقط نفس مي كشيد و روزي چند دقيقه چشم باز مي كرد. ولي يه دفعه معجزه شد و حالش خوب شد. خوب خوب. مي دوني خيلي وقتا ما آدم ها واقعن مستعصل (فكر كنم باز املاش رو غلط نوشتم) مي شيم و هيچ كاري از دستمون بر نمياد. همين جاست كه من معمولن هرچي از دهنم در مياد به خدا مي گم يعد تهديدم مي كنن كه كفر نگو يا اين كه سنگ مي شم. ولي خوب واقعيته ديگه :(

  5. خزر گفت

    من چی بگم الان… آخ

  6. هومن گفت

    سلام دوست ندیده
    قلمتان خوب است.می توانستید در جا هایی با حذف بعضی عبارات تاثبرگزارترش کنید.ببخشید که فضولی می کنم . چون اصولا اهل کامنت گذاشتن نیستم ولی از از آنجا که از نوشته تان خوشم آمد این را می نویسم. به هر حال باز هم ببخشید

  7. بهاره گفت

    آخ سولماز عزیزم
    توان رویارویی با بعضی چیزها اونقدر سخته که داغون میکنه آدمو!
    من تا حالا هیچ وقت با همچین بیماری برخورد نداشتم ولی الان که اینو خوندم چشمام خیس شد..تصورش هم برام سخته!
    آفرین دختر…و صبر… وصبر..

  8. علی کاظمیان گفت

    دستامون از هم اگه دور بمونه

    شب شیشه ای دیگه نمی شکنه

    از تو این شیشه ای همیشگی

    خورشید مقوایی سر می زنه

    به عزای دوری دستای ما

    کوچه ها ساکت و بی صدا می شن

    بوی رخوت همه جا رُ می گیره

    همه درها به غربت وا می شن

    ما به هم محتاجیم…………..

  9. چرا همه ی مردم دنیا انگار با انواع بیماریها درگیرن؟؟

  10. نسرین گفت

    عزیزم کاملا می فهممت، مادر بزرگ من هم تقریبا 7-8 ماهیه با این بیماری دست به گریبانه و دیگه ماهارو نمی شناسه. واقعا سخته

  11. هومن گفت

    ااااا
    تو سولمازه دراکی؟؟؟ چه جالب.نمی دونستم.

  12. شيرين گفت

    عميقا باهات ابراز همدردي مي كنم………
    يه احساسه بدي دارم… مي ترسم! مي ترسم از رويارويي با چنين روزي… خداكنه كه اونطوري نشه.

  13. dordaneh گفت

    ajab dardiye piri…

خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته · شناسه‌ی دنبالک

نوشتن دیدگاه