آرشیو برای دسامبر, 2008

درهمه جای دنیا وقتی کسی با هواپیما سفر می کند می داند که امن ترین راه ممکن را برای رسیدن به مقصد انتخاب کرده و اطرافیانش هم هنگامی که  او در سفر است اطمینان دارند که اگر یک در میلیون اتفاقی نیافتد عزیزشان به سلامت به مقصد می رسد . حالا اینجا توی مملت خودمان همه چیز برعکس است من از مسافرت با هواپیما به شدت می ترسم همیشه قبل از سفرهای هوائی از پدر و مادرم طولانی تر خداحافظی می کنم و در تمام طول مسیر با یک لرزش هواپیما می میرم و زنده می شوم وقتی هم که عزیزی در سفر هوائی دارم دائم دلشوره مي گيرم .

آقای همسر عزیز ما دیروز عازم بوشهر بود ساعت 5 صبح از خانه بیرون رفت در تمام 1 ساعت بعدش که توی خواب و بیداری بودم دائم کابوس دیدم و تمام صبحم به گند کشیده شد . امروز هم ساعت 9.30 پرواز داشت . تمام مدت به خودم گفتم که دست از مسخره بازی بردارو به سقوط و این چرت و پرتها فکر نکن خودم را حسابی مشغول کار کردم اما نزدیک ساعت 10.30 چنان تپش قلبی گرفتم که صدای قلبم را می شنیدم. زنگ که زد و گفت رسیده نفس راحتي کشيدم . همه این ها موهبت زندگی در سرزمین اسلامی مان است. به هر دليل مسخره اي آرامش ازت گرفته مي شود و استرس جايگزين.

 

 لعنت خدا به همه آنانی که  با سیاستهای قشنگشان هواپیماهای از رده خارج روسی را نصیبمان کرده اند و هنگام سفر های هوائی انقدر تن و بدنمان را می لرزانند.

(10) دیدگاه

غزه

 چي به سر دنيا ، چي به سر آدما چي به سر خوبي و نيکي اومده.؟ اين همه بچه اين همه کودک دارن کشته مي شن و هيچ خبري نيست؟ اگر اين اتفاق هر کجاي ديگه اين کره خاکي افتاده بود چند صد هزار شمع به احترام کشته شده ها روشن شده بود چند صد هزار تا؟

(3) دیدگاه

کنسرت عليزاده و درويشي

 

به  اميد شنيدن يک موسيقي ستني ناب آن هم ساخته حسين عليزاده راهي سالن وزارت کشور شديم . کمي دير رسيديم و امکان گرفتن بروشورهاي تبليغاتي را از دست داديم . تازه سر جاهايمان نشسته بوديم که  صفحه هاي نمايش بزرگ سالن چهره شهرام ناظري ، محمد رضا شجريان ، همايون شجريان و سالار عقيلي و پس از آن مجيد انتظامي را به تصوير کشيد . سالن منفجر شده بود، مطمئن شده بودم که چيزي که خواهيم شنيد آن قدر عالي است که چنين ميهمانان بي همتائي دارد . ويلون سل ها روي سن البته کمي مرا دچار ترديد کرده بود که باز پيش خودم فکر مي کردم احتمالا تلفيق سنتي و کلاسيک است که بيشتر مي چسبد ارکستر اوکرايني که روي سن امد بلند گوي سالن اعلام کرد که قطعاي که نواخته مي شود 8 قسمت است و کليدر نام دارد فکر کرديم چه خوب کليدر  ( اين قسمت ساخته محمد رضا درويشي بود) قطعه اول که شروع شد به دلمان نچسبيد فکر کرديم حتما بهتر مي شود هر اهنگي فراز و فرود دارد بعد انقدر ريتم هاي تکراري و يکنواخت شنيديم خسته شديم  ديگر شروع کرده بودم به شمردن قطعه ها و دلم مي خواست هر چه زودتر تمام شود به قول آرتميس انگار داشتيم يک موسيقي فيلم گوش مي داديم بدون آن که فيلم را ببينيم. ( آقاي موسيقدان وبلاگستان فارسي تمام مدت به خودم مي گفتم که حتما من چون چيز زيادي از موسيقي نمي فهمم انقدر حوصله ام سر رفته لطف کن و اگر بعدها اين قطعه ها را شنيدي نظرت را به من بگو)  کم کم سر درد گرفتم  به نظرم انتخاب مزخرفي بود آن هم براي شروع يک کنسرت که نام عليزاده را يدک مي کشيد.

  آنتراکت که شروع شد بالا خره بروشور ها را بدست آورديم و دلمان را خوش کرديم به ساخته هاي عليزاده .

شيشه هاي رنگي ساخته هوشيار خيام عالي بود و دوباره شور و شعف کنسرت را که اول برنامه آن هم بعد از ديدن همايون و محمد رضا شجريان داشتم برگردانده بود . عصيان را دوست نداشتم ساخته خود عليزاده بود ولي من از تلفيق پيانو و ويلون و سازهاي کوبه ايش هيچ خوشم نيامد .

اما ني نوا، ني نوا که شروع شد شايد لذت من از موسيقي دوباره شروع شد چه آرامشي داشت و چه بغض غريبي با خود آورد تمام مدت احساس مي کردم که ارکستر اوکرايني هم  از نواختن اين موسيقي و شنيدن نواي ني خيلي بيشتر لذت مي برد تا از نواختن قطعه کسل کننده کليدر.

ترکمن هم که خود عليزاده را داشت و نواي سه تار و دوتار و شور انگيز را که بالاخره من را به آرزويم رساند. آخر نمي دانيد وقتي به اميد شنيدن موسيقي ناب سنتي به يک کنسرت مي رويد چقدر توي ذوقتان مي زند  شنيدن صداي ويلون ها آن هم در قطعه اي به نام کليدر.

حسن ختام برنامه هم ديدن توکاي مقدس بود با آن قد آن همه بلندش  و آن کلاه شاپوي هميشگي. سلام و عليکي تند و گذرا کرديم و من دائم غبطه مي خورم که بيشتر صحبت نکرديم و نگفتم که در مسابقه دويچه وله  1500 بار بهش راي دادم دو نقطه دي

.

 

(2) دیدگاه

يلدا و ما

يه روزي اواسط سال دوم دانشگاه وقتي ديگه حالم داشت از هرچي دانشگاه و دانشجوست به هم مي خورد وقتي دائم با خودم فکر مي کردم اين بود اوني که من از دانشگاه انتظار داشتم؟ درست روبروي دفتر بخشمون يه اتاق کوچولوي تنگ باز شد که عکس خاتمي با يه شعر کنارش به من لبخند مي زد انگار روزنه اي به روم باز شده بود رفتم پيش آقايي که مسئول بود و خيلي تند تند حرف مي زد يادم نمياد چي گفتم و چي شنفتم فقط مي خواستم عضو باشم فقط مي خواستم فعال باشم فرم پر کردم و رفتم واقعا نمي دونم چي شد که تمام ترم چهارم رو ديگه سراغي ازشون نگرفتم شايد مريضي هاي پي در پي و عمل آپانديس باعثش بود نمي دونم. گذشت و گذشت تا دوباره همون آدم ها رو توي گردهمائي که براي دور دوم انتخابات خاتمي ترتيب داده بودند ديدم همون آقايي که فرم ها رو ازم گرفته بود شروع کرد به دعوا کردن با هام که خانم فلاني ما از شما خيلي بيشتر انتظار داشتيم کجائيد ؟ از خجالت آب شدم. رفتم تو، ميتينگ به بهترين شکل برگزار شد نماينده هاي اصلاح طلب شيراز توش حضور پيدا کرده بودند و همه چي عالي بود . توي اون گير ودار نظرم جلب شد به يه پسر جون سبزه که بلوز چهار خونه پوشيده بود خيلي فعال بود و دائم از اين ور مي رفت اون ور .خاتمي راي آورد وما همه چقدر خوشحال بوديم.

دوباره درس و امتحان و برگشت من به تهران . ترم پنجم تازه شروع شده بود که در حال ديوونه بازي و خل بازي خوردم زمين و آرنجم شکست . پزشک کشيش نفهميد با دستي که ديگه خم نمي شد اومدم خونه و فرداش با پر روئي رفتم دانشگاه درست يادمه که 15 آبان سال 80 بود توي گير و دار چند تا پسر کو چولو رو ديدم که دارن نشريه مي فروشن خدا مي دونه دلم چه غنجي مي رفت نشريه دانشجويي اون هم تو دانشگاه ما؟ رفتم جلو باهاشون خوش وبش کردم و نشريه گفتمان اولين نشريه دانشجوئي دانشگاه رو خريدم.

بقيه اش خيلي سريع اتفاق افتاد يک روز بعد از تموم شدن کلاسم چند تا از دختر هاي سال پائيني رشتمون اومدن دنبالم و بردنم به يه اتاق تازه تاسيس که ديگه بزرگ بود و رو سر درش نوشته بود انجمن علمي دانشجويان ازم خواستن کانون رشته خودمون رو تاسيس کنم و بشم عضو فعال من مگه ديگه از خدا چي مي خواستم؟ آقايي که تند تند حرف مي زد اونجا بود بچه هاي گفتمان اونجا بودن آقاي سبزه پيراهن چار خونه اونجا بود و من يه بهانه پيدا کرده بودم براي خارج شدن از انفعال . اون روزا بحث بود براي برپائي يه جشن به بهانه تجليل از اساتيد و دانشجويان ممتاز ولي در واقع براي شب يلدا و يه حرکت صنفي دسته جمعي. بهترين روزهاي دانشجوئيم شروع شدن تقريبا هر روز جلسه داشتيم با بچه هائي که همفکر خودم بودن، که دوست داشتني بودن. هومان همون آقايي که تند تند حرف مي زد وآقاي چهار خونه پوش  يه جورائي بزرگتر جمع بودند همه بهشون احترام مي ذاشتن کم کم احساسم نسبت به اقاي چهار خونه پوش فرق کرده بود. خيلي بهش فکرمي کردم خيلي قبولش داشتم خيلي عاقل بود خيلي خوب حرف مي زد و نگاهش با همه نگاهها فرق مي کرد يه روز رفتيم تو سايت کامپيوتر که مهر الکترونيکي بسازيم براي کانون ما که سر درد و دل هردو مون بازشد از قبل مي دونستم که بايد شباهتي باشه بين کودکيهامون که بود.

روز جشن مجري قسمتي از برنامه بودم و مثل هميشه استرس داشتم سالن پر پر بود و جاي سوزن انداختن نبود رو کردم به آقاي چهار خونه پوش و گفتم شعري بگه که اول سخنرانيم بخونم توي چشمهام نگاه مي کرد که خوند :

من و تو يکي شوريم

 

از هر شعله اي برتر،

 

                           که هيچ گاه شکست را بر ما چيره گي نيست

چرا که از عشق روئينه تن ايم.

يه چيزي توي دلم پائين ريخت. رفتم روي سن و در حالي که صدام به شدت مي لرزيد سخنراني کردم.

بعد از مراسم ميون چشمهاي از حدقه در اومده مسئولين دانشگاه دور هم نشستيم و دسته جمعي فال حافظ گرفتيم و هندوانه و آجيل خورديم.

 همان يک روز دوستي هايمان را به يکديگر پيوند داد همان يک روز شد سالروز دوستيهاي جمع بي نظير ما. نمي دانم چه شد که با اتحادي بي نظير هم کانون را چرخانديم هم از همديگر چيز ياد گرفتيم و هم گفتمان را منتشر کرديم.

3 روز بعد از جشن هم من وآاقاي چهار خونه پوش يا همان آرش خودمان به يکديگر ابراز علاقه کرديم و دوران دوستيمان شروع شد.

حالايلدا براي من سالروز بهترين خاطرات زندگيم است . سالرزو عاشقي و سالرزو دوستي. دوستيهاي بي نظيري که من هيچ جا و هيچ گونه اي ديگر مانندشان را نيافته ام . 7 سال از شروع دوستيهايمان گذشت و ما همه تلاش خودمان را مي کنيم که اين شب را با هم بگذرانيم  امسال ما شيراز بوديم و مراسم شب يلدا را يک روز زودتر برگزار کرديم .حالا هومان يک دختر 3 ماهه دارد .بغلش که کردم انگار بخشي از وجود خودمان را بغل کرده بودم و دائم فکر مي کردم دوستي چه معجزه بزرگي دارد که من ديوانه وار اين فرشته کوچک را مي پرستم.

 آقاي گفتمان عزيزم احسان مهربانم من هم دلم لک زده براي جلسات کانون براي جلسات گفتمان و جشن شب يلدا مرسي که هميشه انقدر خوب و فعال و با انرژي هستي . اما يک خواهش کوچک : نکن اين کارو با من ديدن اشک مرد طاقت مي خواد.

سالروز عاشقيمون ، سالروز دوستيهامون و يلداي همتون مبارک.

 

 

(18) دیدگاه

لنگه کفش و دموکراسی

من نه از بوش خوشم میاد نه اصولا معتقدم با جنگ و خونریزی و ریختن بمب رو سر و کله زن و بچه مردم میشه دموکراسی رو به کشوری برد اما واقعا اعصابم خورد شد از دیدن صحنه پرتاب کفش به سمت بوش اون هم توی یه جلسه مهم مطبوعاتی. دلیل اعصاب خوردیم هم اینه که همین جور صحنه ها و صحنه های دیگه ای مثل بمب گذاری انتحاری و کشت و کشتار  آتو میده دست همه که دیدین این عربهای وحشی بی تمدن  رو هیچ جوره نمیشه آدم کرد و این آدم ها اصولا به قیم احتیاج دارن و کی هم از ما بهتر و گوگولی تر.

  

(9) دیدگاه

هزار درنا

چند روزی می شود که آرتمیس فرمان هزار درنا را برای خوب شدن گیله مرد بانوی گیلک صادر کرده هی می خواهم بیایم و بنویسم اما فراموش می شود . بر سر من منت می گذارید اگر با ما همراه شوید و درنای کاغذی بسازید.

مرتبط :هزار درنا به مثابه هزار دوستی

(2) دیدگاه

رويا

گاهي اوقات مثل يک دختر بچه بازيگوش 12،13 ساله رويا پردازي مي کنم. اين روزها هم دائم به روزي فکر مي‌کنم که بچه‌ام کمي بزرگ شده باشد آن قدر که بتواند خاله، عمه ها و عموي واقعي خودش را از خيل خاله‌ها ،عموها ، عمه‌ها و دائي هايي که در واقع دوستان مادر و پدرش هستند تشخيص بدهد و از اين که بفهمد مادر و پدرش هم دانشگاهي بوده اند، با هم دوست شده اند و بعد ازدواج کرده‌اند و کلي از اين خاله‌ها و دائي‌ها، دوستان مشترک دانشگاه مامان و بابا هستند هيجان زده شود. از اين که بفهمد خاله آزيش تنها دوست مامان نبوده و دوست مشترک مامان و بابا بوده و حالا شده خاله آزي کيف کند.يا مثلا کلي ذوق کند از اين که بفهمد مامان اوايل آشنائيش با کانون و نشريه گفتمان به عمو احسان مي گفته آقاي گفتمان و از همه بيشتر با عمو هومان جور بوده و خيلي دلش مي خواسته که براي جشن شب يلدا عمو حميد مجري برنامه باشد. و روزهايي که مامان خيلي شيطان بوده و در حال پريدن از روي تخت دوستش به روي تخت خودش زمين خورده و آرنجش شکسته، خاله سولماز حمامش مي کرده و مقنعه اش را توي دانشگاه مرتب. و خيلي کيف کند از اين‌که برايش تعريف کنم چطور شد که يک روز که با دائي مسيح رفته بوديم براي اردوي مرودشت و تخت جمشيد خوراکي بخريم دائي مسيح با آن لهجه خوشگل شيرازي به مامان گفته “آجي” و همين شده که مامان و دائي مسيح خواهر و برادر شده اند و مامان از آن به بعد هميشه داداشي صدايش کرده و حالا يک دائي دارد و آن دائي مسيح است و چطور شده که عمه آيدا شده خواهر بابائي و حالا عمه آيداي عزيز و مهربان او.

کلي بخندد از اين که برايش تعريف کنم چطور يک بار و سط جلسه گفتمان موبايل عمو آرش زنگ زده و عمو آرش دستش را تا ته کرده توي جيبش تا موبايلش را در بياورد و همه از خنده غش کرده اند و يا اين که راننده اي که ماماني و بابائي و عمو احسان را از نمايشگاه کتاب به خانه مي آورده رو به عمو احسان کرده و از او پرسيده دائي جون کلاس چندي؟ و صداي خنده ماماني و بابائي و عمو احسان ماشين را پر کرده .

وکلي افتخار کند به داشتن عموهائي که دسته جمعي رفته اند توي شکم يکي از اين جوجه بسي* جي هايي که به حجاب مامان گير داده بوده و مامان باهاش دعوا مي کرده و  براي کشيده نشدن کار به جاهاي باريک مامان را هل داده اند توي دفتر کانون. و افتخار کند به عمو افشيني که وقتي مي دانسته مامان دلتنگ بابائي است که فارغ التحصيل شده و ديگر پيشش نيست يک عالمه گل نرگسي که خودش از دشت نرگس چيده بوده را بياورد براي ماماني و بگويد اين ها از طرف آرشند.

و روزي صدبار بخواهد برايش تعريف کنيم ماجراي آن روزي را که ماماني يک عالم آش رشته پخته بوده و پسرها جمع شده اند توي خانه بابائي و دخترها خانه ماماني و چقدر به همه خوش گذشته بس که از پشت تلفن دسته جمعي با هم حرف زده اند و آخر سر هم دل را به دريا زده اند و همه آمده اند خانه ماماني. بعد هم توي چشمهايم نگاه کند و بگويد خيلي دلت تنگ شده نه ؟ و من بغلش کنم ،ببوسمش و بگم آره، خيلي.

(20) دیدگاه

عاشقانه

يعني من هيچ چيزاين دنيا رو با اون لحظه اي که تو ، تو اوج خواب دستتو وا مي کني تا بيام تو بغلت و کنارت آروم بگيرم عوض نمي کنم هيچ چيزي رو.

(7) دیدگاه