يه روزي اواسط سال دوم دانشگاه وقتي ديگه حالم داشت از هرچي دانشگاه و دانشجوست به هم مي خورد وقتي دائم با خودم فکر مي کردم اين بود اوني که من از دانشگاه انتظار داشتم؟ درست روبروي دفتر بخشمون يه اتاق کوچولوي تنگ باز شد که عکس خاتمي با يه شعر کنارش به من لبخند مي زد انگار روزنه اي به روم باز شده بود رفتم پيش آقايي که مسئول بود و خيلي تند تند حرف مي زد يادم نمياد چي گفتم و چي شنفتم فقط مي خواستم عضو باشم فقط مي خواستم فعال باشم فرم پر کردم و رفتم واقعا نمي دونم چي شد که تمام ترم چهارم رو ديگه سراغي ازشون نگرفتم شايد مريضي هاي پي در پي و عمل آپانديس باعثش بود نمي دونم. گذشت و گذشت تا دوباره همون آدم ها رو توي گردهمائي که براي دور دوم انتخابات خاتمي ترتيب داده بودند ديدم همون آقايي که فرم ها رو ازم گرفته بود شروع کرد به دعوا کردن با هام که خانم فلاني ما از شما خيلي بيشتر انتظار داشتيم کجائيد ؟ از خجالت آب شدم. رفتم تو، ميتينگ به بهترين شکل برگزار شد نماينده هاي اصلاح طلب شيراز توش حضور پيدا کرده بودند و همه چي عالي بود . توي اون گير ودار نظرم جلب شد به يه پسر جون سبزه که بلوز چهار خونه پوشيده بود خيلي فعال بود و دائم از اين ور مي رفت اون ور .خاتمي راي آورد وما همه چقدر خوشحال بوديم.
دوباره درس و امتحان و برگشت من به تهران . ترم پنجم تازه شروع شده بود که در حال ديوونه بازي و خل بازي خوردم زمين و آرنجم شکست . پزشک کشيش نفهميد با دستي که ديگه خم نمي شد اومدم خونه و فرداش با پر روئي رفتم دانشگاه درست يادمه که 15 آبان سال 80 بود توي گير و دار چند تا پسر کو چولو رو ديدم که دارن نشريه مي فروشن خدا مي دونه دلم چه غنجي مي رفت نشريه دانشجويي اون هم تو دانشگاه ما؟ رفتم جلو باهاشون خوش وبش کردم و نشريه گفتمان اولين نشريه دانشجوئي دانشگاه رو خريدم.
بقيه اش خيلي سريع اتفاق افتاد يک روز بعد از تموم شدن کلاسم چند تا از دختر هاي سال پائيني رشتمون اومدن دنبالم و بردنم به يه اتاق تازه تاسيس که ديگه بزرگ بود و رو سر درش نوشته بود انجمن علمي دانشجويان ازم خواستن کانون رشته خودمون رو تاسيس کنم و بشم عضو فعال من مگه ديگه از خدا چي مي خواستم؟ آقايي که تند تند حرف مي زد اونجا بود بچه هاي گفتمان اونجا بودن آقاي سبزه پيراهن چار خونه اونجا بود و من يه بهانه پيدا کرده بودم براي خارج شدن از انفعال . اون روزا بحث بود براي برپائي يه جشن به بهانه تجليل از اساتيد و دانشجويان ممتاز ولي در واقع براي شب يلدا و يه حرکت صنفي دسته جمعي. بهترين روزهاي دانشجوئيم شروع شدن تقريبا هر روز جلسه داشتيم با بچه هائي که همفکر خودم بودن، که دوست داشتني بودن. هومان همون آقايي که تند تند حرف مي زد وآقاي چهار خونه پوش يه جورائي بزرگتر جمع بودند همه بهشون احترام مي ذاشتن کم کم احساسم نسبت به اقاي چهار خونه پوش فرق کرده بود. خيلي بهش فکرمي کردم خيلي قبولش داشتم خيلي عاقل بود خيلي خوب حرف مي زد و نگاهش با همه نگاهها فرق مي کرد يه روز رفتيم تو سايت کامپيوتر که مهر الکترونيکي بسازيم براي کانون ما که سر درد و دل هردو مون بازشد از قبل مي دونستم که بايد شباهتي باشه بين کودکيهامون که بود.
روز جشن مجري قسمتي از برنامه بودم و مثل هميشه استرس داشتم سالن پر پر بود و جاي سوزن انداختن نبود رو کردم به آقاي چهار خونه پوش و گفتم شعري بگه که اول سخنرانيم بخونم توي چشمهام نگاه مي کرد که خوند :
من و تو يکي شوريم
از هر شعله اي برتر،
که هيچ گاه شکست را بر ما چيره گي نيست
چرا که از عشق روئينه تن ايم.
يه چيزي توي دلم پائين ريخت. رفتم روي سن و در حالي که صدام به شدت مي لرزيد سخنراني کردم.
بعد از مراسم ميون چشمهاي از حدقه در اومده مسئولين دانشگاه دور هم نشستيم و دسته جمعي فال حافظ گرفتيم و هندوانه و آجيل خورديم.
همان يک روز دوستي هايمان را به يکديگر پيوند داد همان يک روز شد سالروز دوستيهاي جمع بي نظير ما. نمي دانم چه شد که با اتحادي بي نظير هم کانون را چرخانديم هم از همديگر چيز ياد گرفتيم و هم گفتمان را منتشر کرديم.
3 روز بعد از جشن هم من وآاقاي چهار خونه پوش يا همان آرش خودمان به يکديگر ابراز علاقه کرديم و دوران دوستيمان شروع شد.
حالايلدا براي من سالروز بهترين خاطرات زندگيم است . سالرزو عاشقي و سالرزو دوستي. دوستيهاي بي نظيري که من هيچ جا و هيچ گونه اي ديگر مانندشان را نيافته ام . 7 سال از شروع دوستيهايمان گذشت و ما همه تلاش خودمان را مي کنيم که اين شب را با هم بگذرانيم امسال ما شيراز بوديم و مراسم شب يلدا را يک روز زودتر برگزار کرديم .حالا هومان يک دختر 3 ماهه دارد .بغلش که کردم انگار بخشي از وجود خودمان را بغل کرده بودم و دائم فکر مي کردم دوستي چه معجزه بزرگي دارد که من ديوانه وار اين فرشته کوچک را مي پرستم.
آقاي گفتمان عزيزم احسان مهربانم من هم دلم لک زده براي جلسات کانون براي جلسات گفتمان و جشن شب يلدا مرسي که هميشه انقدر خوب و فعال و با انرژي هستي . اما يک خواهش کوچک : نکن اين کارو با من ديدن اشک مرد طاقت مي خواد.
سالروز عاشقيمون ، سالروز دوستيهامون و يلداي همتون مبارک.