آرشیو برای ژانویه, 2009

همه سهم من ازعمو داشتن

آمده اي توي فيس بوک زير عکس من ، خواهرکم و بابا نوشته اي که (( اين هم عمو جونمه بهترين عموي عالمه )) و من با بغضي غريب پرتاب شده ام به 20 سال پيش به پشت يک ديوار شيشه اي من7 ساله کوچولو را نشانده اند روي سکو و تقريبا همه گريه مي کنند و من ميان آن همه گريه و بغض مي گويم که يعني من ديگر عمو ندارم ، مي داني گاهي فکر مي کنم که کاش هيچ وقت بيشتر از سنم نمي فهميدم اصلا چرا يک بچه کوچک 7 ساله بايد بفهمد که مرگ يعني چه؟ چرا بايد بفهمد آن عمويي که هر دو هفته يک بار مي ديده و هميشه بلوز کرم خوشرنگ مي پوشيده وقدش خيلي بلند بوده و تو را روي زانوهايش مي نشانده ديگر نيست و يا آن يکي عمو که خوش قد و بالاست و براي تو توپ بزرگ 40 تکه خريده ديگر نيست ،يکي از عمه ها بغلم مي کند ( آه که اين روزها چقدر دلتنگش هستم ) يکي يکي اسم پسرهايش را مي گويد و تاکيد مي کند که اين ها عمو هاي تو هستند و تو هنوز عمو داري .اما من باز هم در آن بچگي مي فهمم که ديگر عموي واقعي ندارم . روز ها مي گذرند و باباي ,من بهترين باباي دنيا براي من و بهترين عموي دنيا براي تو, به خانه بر مي گردد بعد از 6 سال و من چقدر خوشحالم از آمدنش و هيچ کس نمي داند که من چقدر کيف مي کنم از ديدنش و چقدر تعجب مي کنم که رانندگي بلد است ( که عمه مي گويد آدم هيچ وقت رانندگي يادش نمي رود ) و گاه گاهي دستانش مي لرزد و من اين ميان مي ترسم که جلوي شما ها که بابايتان بر نگشته به بابابيم بگويم بابا و مي داني خيلي سخت است که بخواهي بابايت را صدا کني و نتواني، روزهاي پر از غم و اندوه ما مي گذرند و مامان يک روز به من مي گويد که باباي من اصلا دلش نمي خواهد جاي باباهاي شما را بگيرد و مي خواهد که فقط عموي خوبي باشد و من کمي راحت مي شوم ، اين ميان من هزار بار ،هزار بار خواب ميبينم که عموهايم برگشته اند و هيچ اتفاقي برايشان نيافتاده و سالم و سرحالند و يک جاي دوري بوده اند و حالا برگشته اند پيش ما ( مي داني حتي وقتي زندانهاي زمان صدام کشف شد و آدم هايي را نشان دادند که سالها در زندانهاي خيلي مخفي گرفتار بوده اند پيش خودم فکر کردم حتما عمو هاي من هم  يک جاي دور اينچنيني هستند و بالاخره بر مي گردند) . وقتي کوچکتر بودم فهميدم که آن جاي خشک و بي آب و علفي که گاه گاهي مي رويم خانه عموهاي من است  و من با همه عقل کوچکم مي فهمم که با بقيه قبرستانها فرق دارد چرا که نه قطعه دارد و نه سنگ .تا وقتي مامان بزرگ بود مي آمد چادر سياهش را روي سرش مي کشيد و گريه  مي کرد مفاتيح مي خواند و براي پسر هايش دعا مي خواند بعد که رفت عمه اين کار را مي کرد و با يک سوزي قران مي‌خواند که دل همه مان ريش مي شد . ما گل مي گذاشتيم روي آن خاکهاي بدون سنگ قبر به آن همه آدم زير خاک فکر مي کرديم و بر مي‌گشتيم. گاهي هم يکي از پسر عمو ها رگ خل خل بازيش گل مي کرد و چرت و پرت مي گفت و بابايش را صدا مي کردو ما بغض خفه مان مي کرد و همانطور که چشمهايمان پر از اشک بود مي خنديديم  آن جا همه سهم من از عمو داشتن بود ( عمو هايي که همه عمر حسرتشان را داشتم )و سهم شماها از بابا داشتن ,هيچ چيز ديگري هم نبود . حالا حتما شنيده اي نه؟ حتي اگر هزاران کيلومتر آنطرف تر باشي همه آن خاک که سهم ما بود از عموها و باباهايمان با بولدوزر شخم زده شده و درخت کاري شده آن چند وجب خاک که همه سهم ما بود! و من فکر مي کنم از خون جوانان وطن به جاي لاله درخت روئيده .

مرتبط: + و +

(22) دیدگاه

خبر خوب

خبر خوبم اینه که عمل پسر فسقلی دردانه با موفقیت انجام شده و اونطوری که دردانه می گفت فعلا شرایط خوب و ثابتی داره.

(9) دیدگاه

برای پسر کوچک دردانه دعا کنید

انگار که با پتک کوبیده اند توی سرم تمام این چند روز منتظر خبر به دنیا آمدن نی نی ناز دردانه بودم و خبر یک خطیش دیوانه ام کرده . نی نی کوچولو به دنیا آمده اما ناراحتی قلبی دارد و باید عمل شود دردانه خواسته که برایش دعا کنیم . من هم عاجزانه از همه شما می خواهم که برای پسر کوچک دردانه و دل نگران مادرش دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید فقط همین

(4) دیدگاه

نامه اباما به دخترانش

 متن زیر نامه اباما به دخترانش است , که در خبر نامه گویا منتشر شده فکر کردم بد نیست شما هم بخونیدش.

 

روز سه شنبه ی آينده، باراک اوباما به عنوان چهل و چهارم‍ين رييس جمهور امريکا سوگند خواهد خورد. به خاطر اين واقعه ی تاريخی، مجله [PARADE] از رييس جمهور منتخب که مردی خانواده دوست است خواست تا آن چه را برای دخترانش می خواهد در نامه ای بنويسد. در اينجا اين نامه را می خوانيد:

ماليا و ساشا ی عزيز،
می دانم که در دو سال گذشته روزهای خوشی را در کمپين تبليغاتی پشت سر گذاشته ايد، به پيک نيک و اجتماعات مردمی رفته ايد، و هر نوع خوراکی ای که شايد من و مادرتان نبايد اجازه می داده ايم خورده ايد. اما می دانم که هميشه هم برای شما و مادرتان آسان نبوده است، و هرچه قدر هم که برای سگ جديدتان هيجان زده هستيد، جبران تمام زمانی که از هم جدا بوده ايم را نخواهد کرد. می دانم که در اين دو سال چيزهای بسياری را از دست داده ام، و امروز می خواهم به شما کمی بيشتر در اين باره بگويم که چرا تصميم گرفتم خانواده مان را راهی اين سفر کنم.

وقتی مرد جوانی بودم، فکر می کردم تمام زندگی درباره ی من است – اين که چطور راهم را در دنيا پيدا خواهم کرد، موفق خواهم شد، و چيزهايی را که می خواهم به دست خواهم آورد. اما پس از آن شما دو نفر با تمام کنجکاويها و شيطنت هايتان پا به دنيای من گذاشتيد. با آن لبخندهايی که هميشه قلبم را گرم و روزم را روشن کرده اند. و ناگهان، تمام نقشه های بزرگی که برای خودم داشتم ديگر چندان مهم نبودند. به زودی دريافتم که بزرگ ترين لذت زندگيم، لذتی بود که در زندگی شما می ديدم. و فهميدم که زندگی ام ارزش چندانی نخواهد داشت مگر اين که بتوانم مطمئن باشم که شما تمام فرصت های خوشحالی و خرسندی را در زندگی تان داشته ايد. دخترانم، در نهايت اين چيزی بود که به خاطرش نامزد رياست جمهوری شدم: به خاطر چيزهايی که برای شما و تمام کودکان اين ملت می خواهم.

می خواهم تمام کودکانمان به مدرسه هايی بروند که توانايی آموزشی آن ها را داشته باشد- مدارسی که آن ها را به چالش بخواهد، به آن ها الهام دهد، و حسی از شگفتی درباره ی دنيای اطرافشان به آن ها تزريق کند. می خواهم شانس اين را داشته باشند که به دانشگاه بروند- حتی اگر پدر و مادرشان ثروتمند نيستند. و می خواهم که شغل های خوبی داشته باشند: شغل هايی که درآمد خوبی دارند و مزايايی مانند بيمه به آن ها می دهند، شغل هايی که به آن ها اين اجازه را می دهند که با کودکانشان وقت بگذرانند و با وقار بازنشسته شوند.

می خواهم مرزهای اکتشافات را گسترش دهيم تا شما بتوانيد تکنولوژی و اختراعات جديدی را ببينيد که زندگی مان را بهتر و سياره مان را پاکيزه تر و امن تر می کنند. و می خواهم مرزهای انسانيت را گسترش دهيم تا به چيزی فراتر از مرزبندی های نژادی، منطقه ای، جنسی و مذهبی برسيم که ما را از شناخت بهتر يکديگر باز می دارد.

گاهی بايد مردان و زنان جوانمان را به جنگ و موقعيت های خطرناک بفرستيم تا از سرزمينمان محافظت کنيم- اما وقتی چنين کاری کرديم، می خواهم مطمئن باشم که تنها به دليل خيلی موجهی بوده است، اين که تلاش کنيم تا اختلاف هايمان با ديگران را با آرامش و صلح حل کنيم، و هر آنچه از دستمان بر می آيد انجام دهيم تا از زنان و مردان ارتش مان محافظت کنيم. می خواهم تمام کودکان بدانند که نعمت هايی که اين امريکايی های شجاع برای آن می جنگند ارزان به دست نيامده است- که امتياز ويژه ی شهروندی اين سرزمين مسئوليت فراوانی با خود به همراه دارد.

اين درسی بود که وقتی هم سن و سال شما بودم مادربزرگتان به من آموخت، سطرهای آغازين بيانيه ی استقلال را برايم خواند و از مردان و زنانی گفت که برای برابری راهپيمايی کردند زيرا باور داشتند که کلماتی که دو قرن پيش در آن بيانيه آمده بايد معنايی داشته باشد.

او به من کمک کرد تا بفهمم که امريکا کشور بزرگی ست نه به خاطر بی عيب بودنش بلکه به اين خاطر که هميشه می تواند بهتر شود- و اين که کامل کردن کار ناتمام بی نقص کردن اجتماع مان به عهده ی تک تک ماست. اين مسئوليتی است که به فرزندانمان منتقل می کنيم، با هر نسل جديد به امريکايی که می خواهيم نزديک تر می شويم.

اميدوارم هر دوی شما اين کار را در دست بگيريد، غلط هايی که می بينيد را درست کنيد و تلاش کنيد فرصت هايی که خود داشته ايد را به ديگران بدهيد. نه فقط به خاطر اين که مجبور هستيد تا چيزی به کشوری برگردانيد که چيزهای فراوانی به خانواده ی ما داده است- هرچند چنين تعهدی داريد. اما به خاطر اين که به خودتان تعهد داريد. زيرا تنها زمانی که خود را به چيزی بزرگتر از خودتان متصل می کنيد، پتانسيل واقعی خود را در می يابيد.

اين چيزهايی ست که برای شما می خواهم- اين که در جهاتی رشد کنيد که هيچ محدوديتی برای روياهايتان وجود ندارد و چيزی نيست که نتوانيد به آن دست پيدا کنيد، اين که زنانی دلسوز و متعهد باشيد که به ساختن چنين دنيايی کمک می کنند. و می خواهم تمام کودکان تمام فرصت هايی که شما برای يادگيری، روياپردازی و رشد کردن در اختيار داشته ايد، داشته باشند. به اين دليل است که خانواده مان را راهی چنين ماجراجويی بزرگی کردم.

به هر دوی شما افتخار می کنم. بيش از آن چه که بدانيد دوستتان دارم. و هر روز به خاطر صبر، وقار، مهربانی و شوخ طبعی تان متشکرم و اين در حاليست که خود را برای شروع زندگی جديدمان در کاخ سفيد آماده می کنيم.

با عشق، پدر

 

(4) دیدگاه

نسل…….

مامانش سه تائیمان را نشانده و دارد نصیحتمان می کند که باید مدل زندگی کردنتان را عوض کنید اگر واقعا می خواهید لاغر شوید یعنی چی که همه جا با ماشین می روید . غذا درست کنید از غذای خانگی, خوب و به اندازه بخورید لاغر می شوید . سه تائیمان لم داده ایم روی مبل و زل زده ایم به رژیمی که آزاده از دکتر گرفته می گوید ببین همین که من می گم برای نهار 14 قاشق برنج داره. یکی می گوید وای کی حال داره غذا بپزه یکی دیگر می گوید کی حال داره با اتوبوس و تاکسی بره این ور اونور؟

 در حالیکه به شدت از 3 نفرمان نا امید شده بلند می شود و می گوید کلا نسل ک….. گشادی هستید.

 فکر می کنم که ما کلا نسل بیچاره ای هستیم همه انگی به این نسل بیچاره ما چسبیده بود غیر از این یکی.

پی نوشت مخاطب خاص دار : دلم برایت یک ذره شده بود دوسی. برای این همه کنار هم بودن چرت و پرت گفتن از ته دل خندیدن توی خونه شما خوابیدن و تا لحظه آخر توی رختخواب دیوانه بازی در آوردن برای این همه خود خودم بودن که با تو پیش می آید . خوشحالم که انقدر خوب و سرحالی خوشحالم که انقدر از زندگی کردن در ایتالیا لذت می بری خوشحالم که مستقلی خوشحالم که مردم آن جا را دوست داری و دلت برایشان تنگ می شود خوشحالم که جوانی می کنی . خوشحالم که خوشحالی تپل عزیز و دوست داشتنی من. گیرم که من اینجا گاهی اوقات دلم کپک بزند برای حرف زدن و بودن با دوستی که واقعا نمی دانم از چند سالگی دوستم بوده فکر می کنم از 2 سالگی من و 3 سالگی تو نه؟

پی نوشت بی ربط: نمی دانم این همکار عزیز و گرانقدر من چه اصراری دارد که وقتی دهنش پر است تلفن را بر دارد و شروع  کند به حرف زدن حالم دارد به هم می خورد..بیچاره آن که پشت خط است.

(7) دیدگاه

چه خبر؟

ماناي عزيز ، که من هميشه نوشته ها شو مي خونم ولي اصولا از تنبلي کم براش کامنت مي ذارم ازم پرسيده چه خبر؟

الان بايد برم آرشيو 2 سال پيش وبلاگ يادما رو پيدا کنم يادم بياد اون موقع چي نوشتم اما حوصله ندارم يه چيزايي يادمه اولين و مهمترينش که دغدغه هميشگيم بوده لاغر شدن و باربي شدنه که به حول و قوه الهي هيچ وقت دست نميده  يعني ديگه خودم هم خجالت مي کشم به مردم بگم مرسي نمي خورم رژيم دارم. اون موقع قرار بود تا عيد وزن کم کنم الان هم قراره تا عيد وزن کم کنم. ( البته بايد به اطلاع دوستان و اشنيان برسونم که از آذر پارسال تا حالا 7 کيلو کم کردم).

خوشبختانه تو اين 2 سال تغييرات مثبتي داشتم که خدا رو شکر خودم رو تو وضعيت رضايت از خودم قرار مي‌ده . الان و در حال حاضر مي‌دونم کجام و چي مي‌خوام . البته توي رسيدن به اون چيزي که مي خوام گاهي اوقات دلسرد مي شم گاهي اوقات مي ترسم اما در مجموع وضعيت خوبه اگر پشتکار داشته باشم که بهتر هم مي شه مطمئنم.

 از محيط کارم به شدت بدم اومده درست برعکس 2 سال پيش 2سال پيش هم همينجا بودم و کار کردن تو اين شرکت رو دوست داشتم اما حالا ازش متنفرم. و مسخره اين که جرات تغيير دادنش رو هم ندارم به خاطر اون محتاطي و محافظه کاري احمقانه که اگه جاي ديگه بدتر ازاينجا بود چي؟

آي آدم هايي که اينجا رو مي خونيد کار براي يه کارشناس بازرگاني خارجي تو قسمت واردات کالا با حقوق مکفي سراغ نداريد؟

 زن و مرد و پير و جوون از خانواده آرش گرفته تا خانواده خودم کلافمون کردن بس که گفتن نمي خوايد بچه بياريد؟ گاهي اوقات حرصم مي گيره گاهي اوقات بي تفاوت رد مي‌شم گاهي هم مي خندم .يعني اصولا از اين فضولي مفرط خودمون ايرانيها خندم مي گيره ها تا وقتي دوست دختر و دوست پسريد مي پرسن يه تصميمي برا زندگيتون نمي گيريد بعد که نامزد ميشيد تند تند مي پرسن کي عروسي مي کنين عروسي که مي کنيد اولش همه تو گوشت مي گن مواظب باش حامله نشي ها بعد يکي دو سال همون آدم ها هي  مي پرسن حامله نيستي بچه نمي خوايد دير ميشه ها فاصله سنيتون زياد مي شه ها. احتمالا اولي رو هم که آوردي بعد 2 سال سراغ دومي رو مي گيرن. خنده دار تر اينه که من خودم عاشق بچم و اصولا مادر شدن رو دوست دارم اما قبل از بچه دار شدن يه عالمه کار دارم که بايد انجامشون بدم تا بتونم مادر خوبي بشم. و الان آمادگي براي مادر شدن ندارم . به همين سادگي.

خبر خاص ديگه اي نيست  جز اين که دلم مي خواد برم تاتر مانيفيست چو رو ببينم اما وقت تو صف ايستادن و بليط گرفتن ندارم هر کدومتون که همت کرديد و خواستيد بريد من و‌اقاي همسر رو فراموش نکنيد.

 

آقاي همسر چه خبر؟ نه اين که خبر ندارم !!!!  امير ، آرتميس ، دردانه ، بانوي گيلک ، احسان ،هومان ، بوگي شما چه خبر؟

 

پي نوشت 1: اين هم نوشته 2 سال پيش در يادما ( راستي از اون آدمي که نوشتم که نمي تونم بگم کيه اصلا ديگه بدم نمياد)

پي نوشت 2: سوال پست قبلم خيلي جدي بودا يکي به من جواب بده.

 

 

(14) دیدگاه

تمرکز

يه راه حل يه روش يه دارو برا افزايش تمرکز سراغ نداريد ؟

(4) دیدگاه

تبليغ مي کنيم ( سلام امير)

behkish12يک دوست بسيار نازنين دارم که مثل خيلي ديگر از دوستانم جلاي وطن کرده . اين روزها در ايران است و نمايشگاه عکسي از عکسهايش در فرنگ ترتيب داده . اگر اهل عکس و عکاسي هستيد حتما سري به آدرس زير بزنيد حتم دارم که لذت مي بريد :

نمایشگاه عکس آزاده بهکیش با عنوان “با خرده ریز‌ها در فرنگ” از روز جمعه ۱۳ دی ماه ۱۳۸۷ از ساعت ۴ تا ۸ بعد از ظهر تا پنجشنبه ۱۹ دی ماه. آدرس: گالری گلستان؛ دروس،  خيابان شهيد کماسایی، شماره ۴۲، تلفن: ۲۲۵۴۱۵۸۹  

(2) دیدگاه