آمده اي توي فيس بوک زير عکس من ، خواهرکم و بابا نوشته اي که (( اين هم عمو جونمه بهترين عموي عالمه )) و من با بغضي غريب پرتاب شده ام به 20 سال پيش به پشت يک ديوار شيشه اي من7 ساله کوچولو را نشانده اند روي سکو و تقريبا همه گريه مي کنند و من ميان آن همه گريه و بغض مي گويم که يعني من ديگر عمو ندارم ، مي داني گاهي فکر مي کنم که کاش هيچ وقت بيشتر از سنم نمي فهميدم اصلا چرا يک بچه کوچک 7 ساله بايد بفهمد که مرگ يعني چه؟ چرا بايد بفهمد آن عمويي که هر دو هفته يک بار مي ديده و هميشه بلوز کرم خوشرنگ مي پوشيده وقدش خيلي بلند بوده و تو را روي زانوهايش مي نشانده ديگر نيست و يا آن يکي عمو که خوش قد و بالاست و براي تو توپ بزرگ 40 تکه خريده ديگر نيست ،يکي از عمه ها بغلم مي کند ( آه که اين روزها چقدر دلتنگش هستم ) يکي يکي اسم پسرهايش را مي گويد و تاکيد مي کند که اين ها عمو هاي تو هستند و تو هنوز عمو داري .اما من باز هم در آن بچگي مي فهمم که ديگر عموي واقعي ندارم . روز ها مي گذرند و باباي ,من بهترين باباي دنيا براي من و بهترين عموي دنيا براي تو, به خانه بر مي گردد بعد از 6 سال و من چقدر خوشحالم از آمدنش و هيچ کس نمي داند که من چقدر کيف مي کنم از ديدنش و چقدر تعجب مي کنم که رانندگي بلد است ( که عمه مي گويد آدم هيچ وقت رانندگي يادش نمي رود ) و گاه گاهي دستانش مي لرزد و من اين ميان مي ترسم که جلوي شما ها که بابايتان بر نگشته به بابابيم بگويم بابا و مي داني خيلي سخت است که بخواهي بابايت را صدا کني و نتواني، روزهاي پر از غم و اندوه ما مي گذرند و مامان يک روز به من مي گويد که باباي من اصلا دلش نمي خواهد جاي باباهاي شما را بگيرد و مي خواهد که فقط عموي خوبي باشد و من کمي راحت مي شوم ، اين ميان من هزار بار ،هزار بار خواب ميبينم که عموهايم برگشته اند و هيچ اتفاقي برايشان نيافتاده و سالم و سرحالند و يک جاي دوري بوده اند و حالا برگشته اند پيش ما ( مي داني حتي وقتي زندانهاي زمان صدام کشف شد و آدم هايي را نشان دادند که سالها در زندانهاي خيلي مخفي گرفتار بوده اند پيش خودم فکر کردم حتما عمو هاي من هم يک جاي دور اينچنيني هستند و بالاخره بر مي گردند) . وقتي کوچکتر بودم فهميدم که آن جاي خشک و بي آب و علفي که گاه گاهي مي رويم خانه عموهاي من است و من با همه عقل کوچکم مي فهمم که با بقيه قبرستانها فرق دارد چرا که نه قطعه دارد و نه سنگ .تا وقتي مامان بزرگ بود مي آمد چادر سياهش را روي سرش مي کشيد و گريه مي کرد مفاتيح مي خواند و براي پسر هايش دعا مي خواند بعد که رفت عمه اين کار را مي کرد و با يک سوزي قران ميخواند که دل همه مان ريش مي شد . ما گل مي گذاشتيم روي آن خاکهاي بدون سنگ قبر به آن همه آدم زير خاک فکر مي کرديم و بر ميگشتيم. گاهي هم يکي از پسر عمو ها رگ خل خل بازيش گل مي کرد و چرت و پرت مي گفت و بابايش را صدا مي کردو ما بغض خفه مان مي کرد و همانطور که چشمهايمان پر از اشک بود مي خنديديم آن جا همه سهم من از عمو داشتن بود ( عمو هايي که همه عمر حسرتشان را داشتم )و سهم شماها از بابا داشتن ,هيچ چيز ديگري هم نبود . حالا حتما شنيده اي نه؟ حتي اگر هزاران کيلومتر آنطرف تر باشي همه آن خاک که سهم ما بود از عموها و باباهايمان با بولدوزر شخم زده شده و درخت کاري شده آن چند وجب خاک که همه سهم ما بود! و من فکر مي کنم از خون جوانان وطن به جاي لاله درخت روئيده .
نسرین گفت
خیلی زیبا نوشتی عزیزم. خدا رحمت کنه عموهات رو و صبر و طاقت بده به شماها
آنا گفت
عزيزم خدا رحمتشون كنه.بغضم گرفت خانومي
آرتمیس آزاد گفت
خدایی که هست که حتما می آمرزتشون … مهربانترین عمو ها بودند آن خفتگان مهربانترین و پاکترینشون… چه کسی قلب ما رو شخم خواهد زد؟ جایی که تا ابد باقی می مونن …
بابا گفت
عموهايت و هر انساني که به خوبي و عشق باور داشته باشد مطمئن است ، با وجود شما انسانهاي با شعور و پر احساس حقيقت زنده خواهد ماند
احسان گفت
وقتی وارد آنجا میشوی آنقدر شوکه میشوی، آنقدر…. مثل یک سیلی میماند واقعیت که توی گوشات میزند که این است، این زمین خالی برهوت همانجاییست که عزیزترین آدمهای زندگی تو زیر آن خوابیدهاند
بهاره گفت
ارتي…
و ما كه هيچ وقت غم بزرگ اين چيز ها را نفهميديم و درك نكرديم
و هر وقت بچه غر ميزدند كه چرا اين بچه ها سهميه دارند و فلا ن وبهمان من فقط ميدانستم كه نيايد چيزي بگويم و هميشه فكر ميكردم كاش كسي هيچ چيز نه در مورد آنان كه رفته اند ميگفت نه از بچه هايشان كه مانده اند ……….هميشه احترام قائلم برايشان…
————————————————–
بهاره عزیز , شاید تقصیر من است که خیلی واضح ننوشته ام . اما عموهای من در جبهه شهید نشده اند. که اگر در آن جا شهید شده بودند کسی جرات خراب کردن همان قطعه خاکی هم که به صورت دسته جمعی زیرش دفن هستند را نداشت. . لینک مرتبطی را که نوشته فرجام است را بخوان. البته من خیلی از چیزهایی که فرجام نوشته را قبول ندارم اما شاید مسئله را کی بیشتر باز کند برایت
گیل بانو گفت
سولمازجون ازلیلا خیر داری؟ نگرانشم
هومان گفت
…جسم ها در خاک ها پوسیده خواهند شد و خاک ها در زمین ها پخش خواهند شد .
شاید آنان که اطرافشان را سنگ ها پوشانده اند خاکشان هم مدفون بماند و هر گز در عمق زمین جاری نگردد
اما
خاک هائی که از پوشاندنش با سنگ جلوگیری کردند در حقیقت به انتشار آن سرعت بخشیدند !
این خاک ها در دل زمین به وسعت ایران منتشر خواهند شد و درختهائی که با دست خویش می کارند و برگهائی که از آنها سبز خواهند شد دوباره بر زمین خواهند ریخت و دوباره انتشار خواهد یافت و این تکرار خواهد شد … در هر بهار … و منتشر خواهند شد در هر پائیز.. و نیز …. در عمق زمان جاری خواهند گشت …. آیا باز هم غصه ای خواهد ماند …
……!!!!!!!!!!!!!؟
هومان گفت
غمین مباش که سهم تو در عمق زمان جاریست!
mana گفت
خیلی قشنگ نوشتی. چقدر دلم گرفت
سرو آزاده گفت
سولماز عزيز
آرشيوت را تا به انتها خواندم و چقدر حس مشترك يافتم . علاوه بر پستي كه با موضوع واحد در وبلاگهايمان نوشته ايم ، حتما حرفهاي زيادي از دردهاي مشترك هم داريم .
باز هم منتظرم كه به من سر بزني .
موفق و سربلند باشي .
شيرين گفت
چقدر دردناك!
گیتی گفت
سلام سولماز عزیز. شما از لیلای دردانه خبر تازه ای دارید؟
sara گفت
منم یه بابا دارم که بد از ۴ سال برگشت، با چند تا عمو که دیگه برنگشتن.
دقیقا با همین داستان!
بچه که بودم فکر میکردم فقط دستان خانوادهٔ ماست.بزرگتر که شدم، فهمیدم خیلی از خانوادهها این تجربه رو دارن
golmaryam گفت
چه دردناک. من این رو فقط تو وبلاگ ها خوندم و خیلی خوب هم بیان شده. چه خوب که همچین فضایی هست که آدم از این جور چیزها باخبر شه.
بهاره گفت
سولماز عزیزم
با توضیحاتی که مامانم بهم داد کاملا این پستتو فهمیدم
عجب بغضی بود توش…
علی کاظمیان گفت
من با تو گریه کرده ام
در سوگ همراهان خویش
آنان که عاشق مانده اند
در خانه بر پیمان خویش
محمد ایرانی تبار گفت
با ضرافت ظلمی را که بر ما ایرانیان شده بیان کردید. من هم بعد از خواندن این مطلب گریستم. بیاد دوستانی که مانند عموهای شما دیگر برنگشتند. یادم میاید که ۳۰ سال پیش در چنین روزها ی یکی از دوستان را به فروودگاه فرانکفورت برده بودم تا به ایران برود. آنجا حدود ۵۰۰ نفر از ایرانیان میخواستند به ایران بیایند ولی هیچ هواپیمأی به ایران پرواز نمیکرد. آنها در فروودگاه تظاهرات میکردند تا یک پرواز برایشان بگذارند. یکی از دوستان بعدها تعریف میکرد زمانی که هواپیما روی مرز ایران رسید خیلی از مسافران که سالها ایران را ندیده بودند زار زار میگریستند. خیلی از ایرانیان وطن پرست به ایران برگشتند تا برای آبادی سرزمین خود کاری کنند. من خیلی از آن دوستان را دیگر ندیدم. میدانم که تعداد زیادی از آنان در کنار عموهای شما آرامیده اند. اگر آنجا را شخم هم بزنند و درخت هم بکارند باز آن درختان نشان آن نسل خواهد بود. یادشان گرامی باد
بابک گفت
Neda گفت
khob solmaz joon, man farsi nadaram barat benevisam, baladam nistam adabi benivisam, vali bad joori ashkamo dar avordi, avalesh aslan nemikhastam bekhoonam, fekr kardam mikhay adaye roshan fekraro dar biyari,be har hal Copyright yadet nare
)
زکیه گفت
یادش گرامی….
احسان گفت
خوندم