آرشیو برای مارس, 2009

بهار نو

به یمن وجود شرکت محترم و الطاف مدیریت محترم امسال 29 اسفند هم سر کار بودم و همه کارهام با تاخیر انجام شد . یکیش نوشتن این چند خط بهارانه که قرار بود قبل از سال تحویل انجام بشه که نشد.

 سال 87 سال خوب و بی آزاری بود برای خانواده کوچک 2 نفری ما درست بر عکس سال 86 که کش می اومد و تموم نمی شد و هر چی اتفاق بد بود توش افتاد. سال 87 سال رفاقت بود به یمن وجود این وبلاگ و نوشتن اینجا یکی از بهترین اتفاقات سالی که گذشت.

سال نو مبارک و نوروز خجسته

 • این هم عکس سفره هفت سین امسال ما

 

img_2443img_24601

(4) دیدگاه

عیدی

دوتا خواهر شوهر کوچولو دارم ( از نظر من کوچولو البته,دیگر برای خودشان خانم هائی هستند یکیشان امسال لیسانس کامپیوتر می گیرد ویکی دیگر سوم دبیرستان را تمام می کند) که خاطرشان خیلی عزیز است. می خواستم عیدی برایشان اتوی مو بگیرم زنگ زدم که احیانا خودشان نخریده باشند که خریده بودند پرسیدم به جایش چه می خواهید که هردو با جدیت گفتند کتاب, رمان خوب. نمی دانید چه کیفی کردم خیلی چسبید.

پی نوشت:رمان خوب که اخیرا خوانده اید و خوشتان آمده پیشنهاد بدهید.

(12) دیدگاه

امنیت اجتماعی

آی آقایونی که طرح امنیت اجتماعی می گذارید و در طرحتون دختر و پسرهای جوون رو که قیافه شون اونطوری نیست که شما دوست دارید می گیرید,می برید. می دونید از نظر من امنیت اجتماعی یعنی چی ؟

 

امنیت اجتماعی ازنظر من اینه که هروقت بدون ماشین می رم تو خیابون صدتا ماشین مدل بالا و مدل پائین برام بوق نزنن و جلوی پام ترمز نکنن که به جای اونا من از خجالت آب بشم و از تو خیابون اومدن بدون ماشین به غلط کردن بیافتم. برای من امنیت اجتماعی اینه که وقتی سوار ماشین های مسافر کش می شم صدبار از ترس دزدیده شدن حلقم نیاد تو دهنم و به خودم بگم کاش بذارم آرش برام اسپری گاز فلفل بخره . یا این که از ترس یه آدم عوضی که کنارم نشسته هی خودم و جمع نکنم سمت در.

 

 امنیت اجتماعی برای من اینه که وقتی ساعت 11 شب از در خونه دوستم میام بیرون تا سوار ماشینم بشم ترس همه وجودمو نگیره که اگه یکی الان با چاقو بیاد سمت من بخواد ماشینو ببره چی؟

وقتی که با خیال راحت ماشینمو کنار خیابون پارک کنم و هر دفعه که برمی گردم سوارش بشم فکر نکنم ممکنه الان شیشه ماشین شکسته باشه و ظبط  یا لاستیک زاپاس سر جاش نباشه.

وقتیه که با خیال راحت از پل هوائی خلوت برم بالا و هی دور و بر خودمو نگاه نکنم از ترس یه دیوونه روانی که روی پل بلائی سرم بیاره .

وقتیه که با شنیدن صدای یه موتور که از پشت سرم میاد هر ثانیه فکر نکنم الانه که کیفمو بزنن.

 

امنیت اجتماعی برای من با موی از روسری در آومده دخترها صورت آرایش کرده شون. موهای سیخ سیخی پسرها و شلوار گشاد آویزنوشون یا بلوز های تنگ کوتاهشون از بین نمی ره . لطفا کاری کنید که با آرامش توی شهرم راه برم و زندگی کنم.

(3) دیدگاه

از وظایف زنان…….

امروز سر نهار توی شرکت بحث از جریان کم غذا درست کردن من در طول هفته و طفلکی شوهر بیچاره من به جاهای جالبی رسید :

 

خانم ن: شوهر سولماز مرد ایده آل به این چیزا گیر نمی ده.

 آقای ب: ولی من اصلا مرد ایده آل نیستم

آقای ش :من هم همینطور من اگه بیشتر از یه بار تو هفته غذای بیرون بخورم زنمو طلاق می دم

من : ما زیاد غذای بیرون نمی خوریم . معمولا یه چیزی با هم درست می کنیم .  وقتی هم غذا نداشته باشیم آرش ظهرها تو شرکت از غذائی که مامان برا بابام داده می خوره.

آقای ب: من اصلا فکر نمی کردم شما انقدر با سیاست باشی.

خانم ج: به نظر من ایده آل اینه که 3 روز خانما غذا بپزن 3 روز آقایون.

آقای ب : خانم پس شما برو یه خانم پیدا کن واسه زندگی کردن باهاش. خوبه دیگه مردا غذا بپزن ظرف هم بشورن چطوره  یه سال زن بچه به دنیا بیاره یه سال مرد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ما (تمام خانم های سر میز ): وا یعنی چی یعنی مردا نباید غذا بپزن؟

آقای ب : نه اصلا ببینید یکی از  بزرگترین لذت های زن تو زندگی اینه که برا شوهرش غذا بپزه. شوهرش ازش تعریف کنه.

خانم ن تقریبا عصبانی : آهان این بزرگترین لذت رو تو زندگی شما تعیین می کنی دیگه؟ زنی که از صبح تا شب داره  پا به پای شما بیرون از خونه کار می کنه بزرگترین لذتش غذا پختنه . اما شما باید بشینی تلویزیون نگاه کنی.

آقای ب : مگه من گفتم کار کنه . این هم اداهای جدید زنهاست که ما می خوایم کار کنیم روحیمون خراب میشه وگرنه وظیفه مرد این که بیرون از خونه کار کنه زندگی بسازه زنش هم کیف کنه شوهرش براش همچین زندگیی ساخته.

من : آهان این که زنها بخوان شخصیت اجتماعی داشته باشن و کار کنن ادای جدیدشون ؟

خانم ج: به نظر من توی زندگی های الان اگر زن کار نکنه چرخ زندگی خوب نمی چرخه؟

آقای ب در حالیکه بادی به غبغب انداخته : چرخ زندگیی که با کار نکردن زن نچرخه می خوام که هیچ وقت نچرخه.

آقای ت: بله هر کس وظیفه ای داره  وظیفه مرد اینه که بیرون کار کنه زندگی بسازه و ظیفه زن هم اینه که تو خونه باشه بچه بزرگ کنه.

خانم ن در حال ترکیدن از عصبانیت : آهان ! پس چرا زنهای شما کار می کنن چیه دری به تخته خورده وضعتون خوب شده حالا دیگه زن وظیفه نداره کار کنه اوایل زندگیتون چرا از این حرفا نمی زدید؟

 آقایان محترم : خوب کار نکنن .ما که  مجبورشون نکردیم.

من : پس شخصیت زن این وسط چی میشه .

خان ن: ولشون کن . تو موفقی که باج ندادی.

من : نه ن باج دادن چیه . شوهر من اول به من به چشم یک انسان نگاه می کنه بعد زن . وقتی ما صبح با هم از در خونه میریم بیرون و با هم برمی گردیم به اندازه هم خسته ایم و به اندازه هم توی خونه کار می کنیم به نظر من برابری زن و مرد از همین جاهای کوچیک شروع می شه.

 

خانم ن: برا همین هم من وقتی زنی اندازه شوهرش بیرون کار کنه بعد از لحظه ای که می رسه شروع کنه به پخت و پز و تمیزی من می گم داره باج می ده………

 

 

 توضیح :آقایون بالا همگی تحصیلات عالی دانشگاهی دارند. زنهای همه شان کار می کنند و خودشان در آمد بالای آنچنانی ندارند و در خانه های اجاره ای ساکنند.

 

ومن فکر می کنم وقتی مردهای تحصیل کرده این جامعه هنوز اینچنین فکر می کنن و خیلی از زن های تحصیل کرده ما هم به زندگی کردن با این طرز تفکر گردن می دن و اعتراض نمی کنن؛ فعالین حقوق زنان چه راه سخت و پر فراز و نشیبی دارن برای برقراری برابری حقوق زن و مرد. در گرفتن دیه برابر ,حق شهادت , حق طلاق و هزار تا چیز دیگه.

 

 

 

(14) دیدگاه

 دل زنده بود, خیلی حال می کردم که می دیدم دوست دارد روزهای تعطیل یک چیزی درست کنند و غذایشان را توی دشت و صحرا بخورند هر وقت که برف می آمد خوشحال می شد که می شود بچه هارا برد برف بازی و سرسره بازی بچه هایش را دوست داشت زنش را هم به گمانم, به نسبت مردهای سنتی که می بینم بیشتر این مسئله را بروز می داد اما دائم با هم دعوا داشتند. گاه گداری که سر درد دلش باز می شد می گفت که با هم خیلی دعوا دارند که یک بار همسرش را کتک زده که دختر بزرگش دائما پی قرتی بازی است دوست پسر دارد و حریفش نمی شوند . می گفت تمام دلخوشیم کوچکه است که هنوز دوستم دارد هنوز بابا می شناسد .می گفت زنش دیگر نه می خندد نه حرف می زند . صدبار بهش گفتم آقای ر. این طرز زندگی کردن نیست خوب بروید یکی از این مراکز کوفتی مشاوره رایگان شاید زنت افسردگی دارد. می گفت می رویم حالا . دائم می گفت که همیشه زن خوبی بوده ,هرچه دارند به خاطر اوست.

 زنش یک روز آمده بود شرکت وام 3 میلیون تومانیی را که آقای ر. در خواست داده بود از مدیرش گرفته بود می گفت با کسی شریک شده و یک آرایشگاه باز کرده  کار و بارش بدک نبود اما حالا آقای ر. قسطهای وام را می داد و چیزی ته حقوقش نمی ماند خانمش هم یک قران از در آمدش را به این نمی داد .

 بچه های شرکت هم کلا زیاد سر به سرش می گذاشتند هر روز شکایت پشت شکایت که چائی مار ا مثلا 10 دقیقه دیرتر داد بیچاره گرفتار بود بین سرویس دهی به مدیر عامل و خرده فرمایش های واحد مدیریت و هزار کار فرعی دیگر که روی دوشش بود. هفته پیش مدیر عامل توی کوچه دیده بودش وقتی داشت برگه هایی که ما معمولا از این ساختمان به آن ساختمان می فرستیم می برد, تهدیدش کرده بود که اگر یک بار دیگر توی کوچه ببینیمت اخراجی. بیچاره دائم می نشست توی آشپزخانه و ما هروقت برگه ای , سندی چیزی داشتیم که باید می رفت آن ساختمان زنگ می زدیم که یک نفر از آن جا بیاید . یکی دوبار گفت: به درک فوقش اخراجم می کنه دیگه چکار کنم. اما من می دیدم که از اخراج می ترسد . دلم برایش می سوخت که مثل زندانی ها باید بنشیند توی آشپزخانه و تکان نخورد .

پنج شنبه آمد بالای میزم دستش را گذاشته بود روی قلبش گفت دکتر قلب کدوم طرفه با خنده گفتم سمت چپ همون جائی که دستت روشه گفت: بله فکر کنم دارم سکتهه رو می زنم به سلامتی .

بس که همیشه چرت و پرت می گفت که من زود می میرم و از خدا عمر نمی خواهم گفتم: برو بابا برو تو هم دیوونه ای حتما معدت زده به قلبت. برو دکتر .

 شنبه ها که نمی آیم سر کار, دیروز که آمدم دیدم نیست گفتم حتما کاری چیزی داشته مرخصی گرفته . امروز هم که امدم دیدم نیست به همکارم گفتم ر. چش شده گفت مگه نمی دونی سکته کرده تو CCU  است شوکه شدم . از آن لحظه به بعد هم عذاب وجدان دست از سرم بر نمی دارد کاش جدی گرفته بودمش و تا یک دکتری چیزی می رساندمش کاش مسخره اش نکرده بودم. امیدوارم اتفاق بدی برایش نیافتاد فقط امیدوارم.

پی نوشت: همکارم به بخش منتقل شده. حالش خوب است. امروز تلفنی احوالش را پرسیدم .می گفت دکترها گفته اند که خیلی شانس آورده معمولا کسی که در 40 سالگی سکته میکند زنده نمی ماند. خدا را شکر

(8) دیدگاه

روزجهانی زن

  روز جهانی زن بر همه زنان آزاده و آنانی که به زن به عنوان یک انسان می نگرند و ارزش های انسانی اورا پاس می دارند مبارک.

(7) دیدگاه

از دل درد و کمر درد روی تخت مچاله شده ام دلم می خواهد فریاد بکشم نای بلند شدن ندارم . فکر می کنم کاش دو شب قبل که تو بودی می رفتیم و می دیدمشان و امشب دیگر نمی رفتم. به سختی بلند می شوم موهای خیسم را با عجله سشوار می کشم هوای لعنتی قاطی کرده چرا یک دفعه انقدر سرد شد؟ با تو دعوا کرده ام بهت گفته ام که بی مسئولیتی که حتی یک هزار تومانی توی خانه نگذاشته ای که توی این سرما نیم ساعت پشت صف عابر بانک ایستاده ام که ماشین را بدون بنزین گذاشته ای و با این حالم نیم ساعت معطل بنزین زدن شده ام که صد بار ازت پرسیده ام فی لتر شکن جدید را روی کامپیوتر خانه نصب کرده ای و هر صد بار با قاطعیت جواب مثبت داده ای. و حالا که می خواهم می بینم نیست اعصابم خرد و خاک شیر است لباس می پوشم . چرا دوباره چاق شده ام چرا این لباس اینطوری می ایستد روی تنم چقدر دلم می خواهد نروم . آرایش می کنم با عجله و دم دستی, خط مشکی توی چشمهایم ریمل کمی رژگونه رژلب و خلاص. یک قرص مسکن را بدون آب می بلعم . توی درد و خواب و بیداری رانندگی می کنم به این فکر می کنم که چقر خوابم می آید که چقدر دلم برای بهترین دوستان دوران کودکیم تنگ شده حالا می خواهم بعد از 15 سال ببینمشان وهمه فکرم این است که نکند فکر کنند چقدر چاق شده ام و با خودم دعوا می کنم.

 می رسم سعی می کنم مثبت باشم سحر را می بینم بلند بالا و زیبا و روزبه را یادم می رود درد و خشم را صداقت کودکانه و عشق دوستی های بچگی جایش را داده به همه حس های بد و منفی . باورم نمی شود که دوباره با همیم . شروع می کنیم به حرف زدن ازهمه دری سخن گفتن سر به سر شوهر ایتالیائی سحر می گذاریم و برایش از مدل ایرانی پیتزاهای ایتالیائی می گوئیم . بعد از 1 ساعت من همه چیز را فراموش کرده ام . همه چیز را حالا آرش دارد برایمان گیتار می زند و می خواند ماسیمو سفارش( اگه یه روزی نوم تو, تو گوش من صدا کنه می دهد ). همگی با هم زمزمه می کنیم یک دفعه دلم برایت تنگ می شود خیلی تنگ , جایت خیلی خالی است . دلم تو را می خواهد که وقتی آرش می خواند دستهایم را بگیری . سرشار از انرژی مثبتم دیوانه بازی هایمان که تمام می شود بر می گردم بابا اصرار می کند حالا که نیستی شب را خانه آنها بمانم اما قبول نمی کنم . به خانه که می رسم دیگر نه احساس چاقی می کنم نه احساس عصبانیت و نه درد چقدر خوب شد که رفتم توی خواب و بیداری برایت اس ام اس می دهم و می نویسم :

 دوست دارم دوست دارم دوست دارم خیلی خیلی خیلی

تی شرتی را که روز قبل پوشیده بودی از روی دسته صندلی بر می دارم , می پوشم و با عطر تنت به خواب می روم.

(6) دیدگاه

دلم برای نوشتن در اینجا تنگ شده است و یک عالمه حرف دارد توی ذهنم تاب می خورد تا سر و سامانشان دهم و بنویسمشان. اما سرم خیلی شلوغ است این روزهای آخر اسفند هم توی شرکت هم توی خانه و زندگی . می دانم که باید زودتر از این ها خبر می دادم ببخشید . قول می دهم که زود برگردم که خوب می دانم این رسم وبلاگ نوشتن نیست.

(7) دیدگاه