آرشیو برای ژوئن, 2009

خرداد پر از حادثه

بعد از رای دادن بیرون در حوزه ایستادیم به همدیگه علامت پیروزی نشان دادیم و عکس گرفتیم . آرش به من که هنوز استرس داشتم گفت دیوونه ای تو تا حالا کی مردم اینطوری رای دادن؟ تا حالا کی این همه آدم تو صف رای دادن دیدی؟ میگفتن حتی یه نفرو ندیدن که به ا.ن رای داده باشه میگفتن همه به هم میگفتن فقط موسوی حتی آدم هایی که اصلا به قیافشون نمیومده.فرجام با خنده گفت خله ببین کی گفتم بالای 24 میلیون رای داریم.

خندیدم .کباب کوبیده خوشمزه خوردیم با آبگوشت عالی دسپخت فتانه. یکی یکی به دوستام زنگ زدم همشون رای داده بودن همه به موسوی همه میگفتن تو صف وضع خیلی خوب بوده . دوستانی داشتم که ناظر صندوق بودند توی شهرهای کوچیک زنگ زدم بهشون با یه خنده شیرینی میگفتن وضع خیلی خوب بوده . خیال من هم کم کم راحت می شد .

عصر بابا زنگ زد خوشحال بود خوشحال تر از همه شاید, گفت براش از روی CD موسوی رایت کنم آهنگ های شاد وطنی برای پیروزی گفت می ریم تو خیابونا که جشن بگیریم .

خاله گفت شیرینی و شکلات کم میاریم اما اشکال نداره خودم پودر کیک آماده دارم کیک می پزم.

ساعت 10 وقتی هنوز بعضی ازآشناهای دور چه تو تهران چه تو شیراز تو صف رای دادن بودن خبرگزاری فارس تیتر زد پیروزی قاطع ا.ن با 60 % آرا .حالم بد شد یه دونه آرام بخش خوردم . ساعت 11 وقتی هنوز ملت تو صف بودن 5 میلیون رای شمرده شد آناهیتا و فرجام اومدن بالا .نشستم روی تخت و زار زدم فرجام گفت دیوونه من 6 سال کار آمار گیری کردم این جنگ روانیه می خوان مردم نریزن تو خیابونا . آناهیتا بغض کرد زنگ زد به شهرزاد . ساعت 1 نصفه شب بود شهرزاد گفت ما بردیم ما بردیم به خدا از یه عالمه صندوق خبر داشت میگفت تو شمال توی شهر کوچیک اولین صندوقش 77 درصد موسوی بوده گفت خفه کن CNN لعنتی رو اون با رجا نیوز فرق نداره . بابا خوابیده بود حتما, تماس نداشتیم, شاید هم مثل من شوکه بود . دوباره آرام بخش خوردم مجید و کسرا اومدن . تعداد آراء شمارش شده می رفت بالا بدون هیچ تغییری تو درصدها مجید خل شده بود می خوند موسوی بای بای . داشتم بالامی آوردم آناهیتا دوباره اومد بالا گریه کردیم خواستم یه قرص دیگه بخورم نذاشت . احسان برادر شوهرم با مجید شروع کردن به دیوونه بازی . دستبندهای سبزمونو قایم میکردن حالم بد بود شنیدم آرش به کسرا گفت تموم شد این مریض شد بغض گیر کرده بود تو گلوم دلم می خواست بالا بیارم. بچه ها رفتن . مادر بزرگ آرشو خوابونده بودم تو اتاقمون . من و احسان و آرش خوابیدیم تو هال . آرش دست کشید رو موهام زیر گوشم گفت تا همدیگرو داریم غصه نخور . یادم نیست خوابیدیم یا نه احسان هی تلویزیونو روشن میکرد آرش پای لبتاپش بود بیانیه 1 موسوی رو خوند فهمیدیم تقلب گسترده است احسان تو فیس بوکش نوشت کمیته صیانت حمایت حمایت .

صبح با مامان و بابا حرف زدم بابا گفت دیگه نمیذارم بمونید میفرستمتون برید از این مملکت با هر بزرگتری حرف زدم گفت کو* دتا . خواهرکم اومد یکی از بچه ها رو تو خیابون دیده بود علی می گفت تا بهش گفتم سلام زد زیر گریه برا همین آوردمش اینجا .گفت یه عالمه آدمو دیده که داشتن زار می زدن کم کم خونمون شلوغ شد بچه ها یکی یکی اومدن عین وقتای عزا بی صدا با بغض با گریه هیچ کس سر کار نرفته بود . حرف زدیم گفتم بریم تو خیابون بریم اعتراض کنیم دوتا عاقل داشتیم که یکیش آرش بود گفتن نه . نهار پختیم باید به مادر بزرگ آرش غذا می دادم بیچاره پیر زن سرسام گرفته بود حتما . زن عموم اومد پیشمون بغلمون کرد آرممون کرد نذاشت بریم تو خیابون ساعت 3 بیانیه رو خوندن دوباره داغ همه تازه شد همه زار می زدن عصر شد این بار همه بزرگترا اومدن مجید و شیما, آناهیتا و فرجام هم . آناهیتا بابا رو بغل کرد گفت نمی خواستم تو این موقعیت ببینمتون می خواستم جشن پیروزی رو با شما بگیرم گریه کرد من پشت سرش.

شنبه گذشت یکشنبه هم شبا درگیری بود صدای شلیک بود ترس بود کابوس بود . دوشنبه گفتن تجمع از آزادی تا انقلاب اول ترسوندنمون نرید خبری نسیت می خوان آدم بکشن بعد گفتن خود موسوی میاد رفتیم بی فوت وقت . دریا شدیم دریای بی صدا دریای ساکت بی شعار نشون دادیم نه خس و خاشاکیم نه آشوبگر ما فقط رایمونو می خواستیم . لبخند زدیم به هم به آدما روی چمنهای کنار میدون آزادی نشستیم صدای تیر اومد پسر عموم گفت توهم زدی کی به این مردم آروم کار داره . اومدیم تو جناح یک دفعه یه تاکسی از کنارمون رد شد که روی صندوق عقبش یه جوون تیر خورده بود صدای شعار اومد : می کشم می کشم آن که برادرم کشت . ترسیدیم خیلی زیاد راهمونو کج کردیم تو شیخ فضل الله ماشین گرفتیم و رفتیم خونه .

روزهای بعد هم گذشت هر روز بی صدا بی شعار :

سکوتم از رضایت نیست

خس و خاشاک توئی دشمن این خاک توئی

یه روز فکر می کنم هفت تیر تا ولیعصر موقع برگشت از کمر درد خم شدم یه دفعه یه دست گذاشته شد روی کمرم یه صدای مهربون یه خانم همسن مامانم شاید : آی آی آی جوونای این دوره زمونه رو چقدر نازک نارنجی شدین شما ها .کمرمو مالید و رفت دوسش داشتم چه آشنا بود.

یه دختر کوچولوی فسقلی 4 ,5 ساله رفته بود رو کول مامانش خسته بود یکی بهش شکلات داد یکی آب یکی بیسکوئیت تمام پسرهای دور و بر رفتن بهش گفتن بغل ما میای عمو فسقلی قبول نکرد . مامانش خندید , به همه : مرسی بچه ها از همراهیتون .

تا پنج شنبه همینطور بود آروم بودیم نه کسی بانک آتیش زد نه کسی سنگ پرت کرد نه کسی شعار داد.

جمعه روز بدی بود.

شنبه رفتیم مجید نمیومد زنگ زدم بهش وصیت کردم جدی جدی آماده بودم یه بلائی سرم بیاد. شنبه من قیامتو دیدم با جشمهای خودم دیدم که چطور 30 نفر یه نفرو زدن دیدم که چطور یه حرکت مدنی تبدیل شد به در گیری دیدم که کیا باعث و بانیش بودن. تا خونه زار زدم .

شب فیلم ندا رو دیدم . ندا رفت, رفت که ندای آزادی خواهی ما رو به گوش همه دنیا برسونه.

یکشنبه بهت زده ماتم زده نشستم تو خونه به امید این که یه روزی برسه که این غم دیگه رو سینه ام سنگینی نکنه که بتونم نفس بکشم .

بعد 10 روز بغض آرشم ترکید.

خرداد پر از حادثه تموم شد.به رنگ خون .

(14) دیدگاه

درباره الی

از وبلاگ آلوچه خانوم,

یک نکته ی بسیار مهم که شاید بی ربط به نظر برسد تا آخر بخوانید می بینید مربوط است. ده روز مانده به انتخابات ” درباره ی الی ” به نمایش عمومی درآمد , گویا این بدترین زمان اکران نهایت لطف معاونت سینمایی بود . نمی دانم میدانید یا نه که فیلم قطعا وسط این شلوغی اندازه ی خودش دیده نشد و خوب نفروخته , یعنی آنطور که انتظارش می رفت نمی فروشد . گویا در این هفته ی پرتنش 100 میلیون تومان افت فروش داشته …
برای تشویق دیگران به دیدن “درباره ی الی” لازم نیست آدم اینقدر آسمان ریسمان ببافد . قصه اش سرراست است, می شود در دو خط تعریفش کرد اما کارگردانی اش بی نظیر است از آن اتفاق های نادر سینمای ماست که فقط خود فرهادی پیش از این در “چهارشنبه سوری ” تکرارش کرده . اگر از من بپرسید یک جورهایی قصه ی “چهارشنبه سوری” را بیشتر دوست دارم . اما فرهادی فوق العاده در ” چهارشنبه سوری ” اینجا بی نظیر است .
به دیدن فیلم بروید … حالتان را بهتر نمی کندها , گفته باشم ! انقدر درگیر موقعیت ترسیم شده در فیلم می شوید که نفستان بند می آید … سینمای واقعی است . استاندارد است .
بهتان برنمی خورد فیلم رکورد شکن سینمایمان ” اخراجی ها “ست ؟ این یکی که دیگر شدنی است . “درباره ی الی ” به بالای جدول بفرستید, جایی که “فیلم” و “ما” لیاقتش را داریم. سه هفته از اکرانش گذشته, زمان زیادی نمانده این فرصت را از خودمان و از “درباره ی الی ” نگیریم .

مرتبط :
مهرزاد دانش /در این فضا تماشایش یک غنیمت دلنشین است : … شاید در فضای کنونی، چندان حوصله فیلم و سینما را نداشته باشید و بیش‌تر راغب باشید در دنیای اخبار و بیانات و رجال مربوطه سیاحت کنید، اما حضورتان در مقابل فیلمی همچون درباره الی، نه تنها هرگز پشیمانتان نخواهد کرد که برعکس انگاره‌های ذهنی و روحی تان را در این وضعیت، جهتی انسانی‌تر، اندیشناک‌تر و تبلوریافته‌تر خواهد بخشید.
ناتور / بازگشت : … بیایید قرار بگذاریم، گروهی برویم دیدن «درباره‌ی الی…»، فیلم تلخی است، اما ما باید نفس بکشیم، یک نفس عمیق…

من به شخصه فیلم را دو بار دیده ام و دفعه دوم بسیار بیشتر دوستش داشته ام . یک بار قبل از انتخابات روز زنجیره سبز, قبل از رفتن بین مردم و یک بار بعد از انتخابات وقتی حالم خوش نبود .فیلم حالتان را بهتر نمیکند اما تماشایش بسیار لذت بخش است. برای دیده شدنش کمک کنید

یک نظر بنویسید

می نویسم که دیگر نمی نویسم اما تاب نمی آورم این روزهای پر دلهره را .
کاش می شد این همه سیاهی را بالا آورد.

(2) دیدگاه

این چند خط شنبه قبل از رفتنم به میدون انقلاب و دیدن اون همه جنایت نوشته شد دارم خفه میشم.

نه خواب نیست حتی کابوس هم نیست واقعیتِ واقعیت مطلق. یک هفته گذشت یه هفته از روزی گذشت که بهترین دوستام انگار که مریضی تو کما داشته باشن جمع شدن توی خونه ما و بغض همگیشون با شنیدن بیانیه زود هنگام و عجولانه بالاترین آدم این نظام ترکید انگار که خبر مرگ شنیده باشن همش منتظرم تموم شه همش منتظرم مثل یک مرگ مثل یه عزا کم کم کمرنگ شه کم کم بهش عادت کنم نمیشه . میخوام دیگه عصبانی نباشم میخوام دیگه بغض ته گلوم نباشه میخوام دیگه انقدر کابوس از دست دادن نبینم نمیشه.تموم نمیشه این بغض لعنتی که داره خفه ام می کنه نمیره .توی همه زندگیم هیچ وقت انقدر احساس نا امیدی یاس و سر خوردگی نداشتم .
اینجا فعلا دیگه به روز نمیشه .

(3) دیدگاه

 از وبلاگ آلوچه خانم و نوشته فرجام :
فرزند یک خانواده سیاست کشیده ام. شش ماهه بوده ام انگار که یک نصفه روز بی سیم ساواک را قرق کرده ام تا شیر و پوشکم را ردیف کنند و مادرم را پیدا کنند و تحویلم بدهند. همراه پدرم بوده ام وقت دستگیری. و پدر سالهاست به هر شور و شورش اجتماعی و سیاسی با پوزخند نگاه می کند.
پدر به انقلابیون می گفت نمی دانید چه می کنید. شناسنامه پدر سفید است. بی مهر و نشانی از رای دادن و بازی خوردن. پیش و پس از 57.
من مثل پدر نشدم. می خواستم رای بدهم. داد بزنم. دنیا را تکان بدهم. اصلاحات کنم. رای می دادم و پدر نهیب می زد. نهیب می زد که ساختار قدرت، که مفهوم دموکراسی، مفهوم انتخابات. پدر می گفت این بازی از اساس غلط است. می گفت این انتخاب بد و بدتر نیست. این گشتن در یک حلقه باطل است . می گفت سر رشته را گم کرده اند برایتان تا از دویدنتان استفاده کنند. استفاده ابزاری، ناجوانمردانه.
می گفتم آزادی گام به گام است و آهسته. این هم یک گام. پدر می گفت این گام به جلو نیست. محکم کردن زنجیر است. پذیرفتن قیدی که مال تو نیست. تایید اصلی که اصل تو نیست. می گفتم چه کنیم اگر این کار را هم نکنیم. پدر می گفت چه می کنی مگر وقتی این کار را می کنی؟ چند سال بیشتر گشتن است دور خود. من و پدر دیگر مثل هم نشدیم.
راستش بعد از این همه زد و خورد و افت و خیز، هر بار اسم انتخابات می آید صدای پدر زنگ می زند در گوشم. شده ام دو آدم در دو سر یک عقیده. گاهی می دوم و بوق می زنم و تبلیغ می کنم. گاهی فکر می کنم و پیله می تنم و دور می شوم از این جمع همیشه هیجان زده و بی هوده.
این بار اما نیامده بودم برای هیجان و گام به گام جلو رفتن.نوشتم از جنگ آخر. از حفظ صندوق رای شکسته وسوراخی که بودنش با نبودنش فرق دارد. سایه دروغ و ابتذال که سرما می زند. صدای چکمه استبداد که محکم تر می آید در زرورقی از ریا و تخدیر. دوست داشتم پدر باورم می کرد که این همان اختلاف همیشگی نیست. یک گام به جلو من و دور خود گشتن او. دوست داشتم داد بزنم برای پدر که وقتی سیل می آید فرقی نمی کند دست به دست که گذاشته ای. می خواستم پدر باور کند من سر این گردنه عاشق خرافات رنگ سبز و تغییر رنگ مهره های 20 سال پیش نیستم. فریفته اسم اصلاحات در قالبی نشدنی دیگر نیستم.
می خواستم پدر باورم کند. لبخند تمسخر آمیز نزند به رویم. 50 سال تلخی مبارزه سوخته را، عمر سوخته را، ایمان سوخته را به رویم نیاورد. می خواستم مرا باز بازی خورده یک بازی از پایه غلط نداند. می خواستم پدر باور کند من سبز نشده ام برای شاخه کردن و میوده دادن. سبز شده ام برای به هم پیچیدن با هر سبزه ای. سبز شده ام برای ریشه کن نشدن. برای ریشه کن نشدن.
فکر می کردم به همه هم وطن هایم که روبرویم می ایستند در این جنگ. به پیرزنی که سهام گرفته . به راننده تاکسی عشق فردینی که دنبال مرد می گردد برای خشکاندن فساد. به متعصب جوانی که دلش قنج می زند با نام طالبان. به نوجوانی که حاج آقای محل گفته چه کند. می خواستم به پدر بگویم پیدا کرده ام شباهت همه هم وطن های روبرویم را. همه کتاب کم می خوانند. همه زور و ظلم بیش از من کشیده اند. همه موسیقی گوش نمی دهند. همه دستشان نمی رسد به دنیای اطلاعات. می خواستم به پدر بگویم چرا این بار رای می دهم، شاید باورم کند.
اما گفتم به تو بگویم. می دانم که مرغ هر دوی مان یک پا دارد. می دانم که نمی توانم اعتقادت را تغییر دهم و راستش نمی خواهم. همه جنگهایمان جای خود. اما طوفانی میآید بزرگ تر آن چه خیالش را می کنیم. یک کار ازما بر می آید با تضمینی کمتر از آن چه که بتوانیم رویش حساب کنیم. لکه ای می خورد روی شناسنامه مان تیره تر از آنچه لیاقت دانستنمان است. اما این سنگر شاید نماند برایمان بعد از این. من با امید کامل می جنگم این روزها. اما اگر پیام پیروزی ابتذال را بشنوم فردای این بازی، تنها حسی که ندارم تعجب است. مگر این که با هم باشیم. هر چه بیشتر با هم.
این طوفان اگر ببرد همه را می برد. نه فقط من را و تو را و معتقد را. نمی خواهم دعوا کنم. زور بگویم. می خواهم فکر کنی. بیشتر و بیشتر. از تو با همه داشته ام درخواست می کنم. خواهش می کنم. فکر کن. این شاید رویارویی همه خوانده ها باشد روبروی همه نخوانده ها. همه شنیده ها روبروی کمتر شنیده ها. این جنگ نیست. جنگ با هم وطن نیست. اما طوفان است. ریشه کن شدن اندیشه است و ریاست جمهوری مادام العمر ابتذال و دروغ . من از تو درخواست می کنم و اگر نپذیری محترمت می دانم.
اگر با ما شدی قدمت روی چشم. اگر هم نشدی فقط خوستم بگویم پدر امروز شناسنامه اش را درآورد. می گفت این جنگ آخر است. نمی گذارم 50 سال نوشتن و خواندن و اندیشه و معلمی کردنم ریشه کن شود. پدر می گوید یقین ندارد به نتیجه اش. اما نفس این مبارزه می ارزد به لکه دار شدن شناسنامه اش. طوفان که می آید ریسمان را بگیر. ریسمان از رنگ ریسمان مهم تر است وقت ریشه کن شدن

(8) دیدگاه

به شدت نگرانم و وقتي نگرانم علاوه بر هزار تا بلا که سر گوارشم مياد لالموني هم مي ‌گيرم. غيبت طولاني اين روزها رو ببخشيد و اگر هنوز تحريمي هستيد به اين فکر کنيد که دروغ ، ريا و خرافه لياقت ملت ما نيست.

به اميد صبح سبز 23 خرداد

(6) دیدگاه