از وبلاگ آلوچه خانم و نوشته فرجام :
فرزند یک خانواده سیاست کشیده ام. شش ماهه بوده ام انگار که یک نصفه روز بی سیم ساواک را قرق کرده ام تا شیر و پوشکم را ردیف کنند و مادرم را پیدا کنند و تحویلم بدهند. همراه پدرم بوده ام وقت دستگیری. و پدر سالهاست به هر شور و شورش اجتماعی و سیاسی با پوزخند نگاه می کند.
پدر به انقلابیون می گفت نمی دانید چه می کنید. شناسنامه پدر سفید است. بی مهر و نشانی از رای دادن و بازی خوردن. پیش و پس از 57.
من مثل پدر نشدم. می خواستم رای بدهم. داد بزنم. دنیا را تکان بدهم. اصلاحات کنم. رای می دادم و پدر نهیب می زد. نهیب می زد که ساختار قدرت، که مفهوم دموکراسی، مفهوم انتخابات. پدر می گفت این بازی از اساس غلط است. می گفت این انتخاب بد و بدتر نیست. این گشتن در یک حلقه باطل است . می گفت سر رشته را گم کرده اند برایتان تا از دویدنتان استفاده کنند. استفاده ابزاری، ناجوانمردانه.
می گفتم آزادی گام به گام است و آهسته. این هم یک گام. پدر می گفت این گام به جلو نیست. محکم کردن زنجیر است. پذیرفتن قیدی که مال تو نیست. تایید اصلی که اصل تو نیست. می گفتم چه کنیم اگر این کار را هم نکنیم. پدر می گفت چه می کنی مگر وقتی این کار را می کنی؟ چند سال بیشتر گشتن است دور خود. من و پدر دیگر مثل هم نشدیم.
راستش بعد از این همه زد و خورد و افت و خیز، هر بار اسم انتخابات می آید صدای پدر زنگ می زند در گوشم. شده ام دو آدم در دو سر یک عقیده. گاهی می دوم و بوق می زنم و تبلیغ می کنم. گاهی فکر می کنم و پیله می تنم و دور می شوم از این جمع همیشه هیجان زده و بی هوده.
این بار اما نیامده بودم برای هیجان و گام به گام جلو رفتن.نوشتم از جنگ آخر. از حفظ صندوق رای شکسته وسوراخی که بودنش با نبودنش فرق دارد. سایه دروغ و ابتذال که سرما می زند. صدای چکمه استبداد که محکم تر می آید در زرورقی از ریا و تخدیر. دوست داشتم پدر باورم می کرد که این همان اختلاف همیشگی نیست. یک گام به جلو من و دور خود گشتن او. دوست داشتم داد بزنم برای پدر که وقتی سیل می آید فرقی نمی کند دست به دست که گذاشته ای. می خواستم پدر باور کند من سر این گردنه عاشق خرافات رنگ سبز و تغییر رنگ مهره های 20 سال پیش نیستم. فریفته اسم اصلاحات در قالبی نشدنی دیگر نیستم.
می خواستم پدر باورم کند. لبخند تمسخر آمیز نزند به رویم. 50 سال تلخی مبارزه سوخته را، عمر سوخته را، ایمان سوخته را به رویم نیاورد. می خواستم مرا باز بازی خورده یک بازی از پایه غلط نداند. می خواستم پدر باور کند من سبز نشده ام برای شاخه کردن و میوده دادن. سبز شده ام برای به هم پیچیدن با هر سبزه ای. سبز شده ام برای ریشه کن نشدن. برای ریشه کن نشدن.
فکر می کردم به همه هم وطن هایم که روبرویم می ایستند در این جنگ. به پیرزنی که سهام گرفته . به راننده تاکسی عشق فردینی که دنبال مرد می گردد برای خشکاندن فساد. به متعصب جوانی که دلش قنج می زند با نام طالبان. به نوجوانی که حاج آقای محل گفته چه کند. می خواستم به پدر بگویم پیدا کرده ام شباهت همه هم وطن های روبرویم را. همه کتاب کم می خوانند. همه زور و ظلم بیش از من کشیده اند. همه موسیقی گوش نمی دهند. همه دستشان نمی رسد به دنیای اطلاعات. می خواستم به پدر بگویم چرا این بار رای می دهم، شاید باورم کند.
اما گفتم به تو بگویم. می دانم که مرغ هر دوی مان یک پا دارد. می دانم که نمی توانم اعتقادت را تغییر دهم و راستش نمی خواهم. همه جنگهایمان جای خود. اما طوفانی میآید بزرگ تر آن چه خیالش را می کنیم. یک کار ازما بر می آید با تضمینی کمتر از آن چه که بتوانیم رویش حساب کنیم. لکه ای می خورد روی شناسنامه مان تیره تر از آنچه لیاقت دانستنمان است. اما این سنگر شاید نماند برایمان بعد از این. من با امید کامل می جنگم این روزها. اما اگر پیام پیروزی ابتذال را بشنوم فردای این بازی، تنها حسی که ندارم تعجب است. مگر این که با هم باشیم. هر چه بیشتر با هم.
این طوفان اگر ببرد همه را می برد. نه فقط من را و تو را و معتقد را. نمی خواهم دعوا کنم. زور بگویم. می خواهم فکر کنی. بیشتر و بیشتر. از تو با همه داشته ام درخواست می کنم. خواهش می کنم. فکر کن. این شاید رویارویی همه خوانده ها باشد روبروی همه نخوانده ها. همه شنیده ها روبروی کمتر شنیده ها. این جنگ نیست. جنگ با هم وطن نیست. اما طوفان است. ریشه کن شدن اندیشه است و ریاست جمهوری مادام العمر ابتذال و دروغ . من از تو درخواست می کنم و اگر نپذیری محترمت می دانم.
اگر با ما شدی قدمت روی چشم. اگر هم نشدی فقط خوستم بگویم پدر امروز شناسنامه اش را درآورد. می گفت این جنگ آخر است. نمی گذارم 50 سال نوشتن و خواندن و اندیشه و معلمی کردنم ریشه کن شود. پدر می گوید یقین ندارد به نتیجه اش. اما نفس این مبارزه می ارزد به لکه دار شدن شناسنامه اش. طوفان که می آید ریسمان را بگیر. ریسمان از رنگ ریسمان مهم تر است وقت ریشه کن شدن

8 دیدگاه »

  1. چه کار خوبی کردی اینجا گذاشتیش . وبلاگش برای من فیلتره و از دیروز که دیدم امیر تو فیس بوک از نوشتش تعریف کرده خیلی دلم میخواست میخوندمش . سپاس

  2. boogiwoogi گفت

    سولماز، اين نوشته از تو نبود؟

  3. بله … نفس این مبارزه به همه چیز می ارزه …

  4. sara گفت

    توجه توجه: لطفاً به همه دوستان اطلاع رساني كنید كه در روز انتخابات از رنگ سبز استفاده نكنند چون در آن روز تبليغات ممنوع است و احتمال دارد آن راي ها باطل شوند پس بهانه به دستشان ندهيد.

    ضمنا” براي راي دادن فقط به مدارس مراجعه كنيد و به هيچ وجه در مساجد و پايگاه هاي بسيج راي ندهيد.

  5. آوامین گفت

    سلام…مرسی که این نوشته ی بکر رو اینجا گذاشتی…وبلاگ آلوچه خانوم و آقا فرجام برام فیلتره و من مدتهاست همیشه حسرت نوشته هاشون به دلم مونده !!! مرسی خانومی…
    به امید صبححح سبز…
    راستی این قبلی که کامنت گذاشته راست میگه نریم مسجد رای بدیم؟!یا رنگ سبز؟!
    وو !!!
    امشب عجب کیفی کردم با آرامش و حرفهای رضایی که کوبوند این الف ن رو !!!
    و عجب حرصی خوردم از این به ظاهر بشر با این دروغگویی و ظاهرسازی و اعتماد به نفس کاذب و وقاحت و پررویی و ادعا…
    ای خدا رحمییی…به ما رحم کنننننننننننننن…

  6. saam گفت

    دوستان
    اگر توی خونه هامون بنشینیم یعنی‌ این حق ماست که الف نون رئیس جمهور ما بشه! همه به پشت بام‌ها بیاییم و شعار بدهیم. امروز باید کاری کنیم. به همهٔ دوستان خود اطلاع دهید.

  7. شیرین گفت

    بسیار زیبا نوشته بود… مو به بدنم ایستاد!
    “ریسمان از رنگ ریسمان مهم تر است وقت ریشه کن شدن”

  8. boogiwoogi گفت

    سلام، سولماز خوبي؟

خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته · URI دنبالک

نوشتن دیدگاه