این چند خط شنبه قبل از رفتنم به میدون انقلاب و دیدن اون همه جنایت نوشته شد دارم خفه میشم.
نه خواب نیست حتی کابوس هم نیست واقعیتِ واقعیت مطلق. یک هفته گذشت یه هفته از روزی گذشت که بهترین دوستام انگار که مریضی تو کما داشته باشن جمع شدن توی خونه ما و بغض همگیشون با شنیدن بیانیه زود هنگام و عجولانه بالاترین آدم این نظام ترکید انگار که خبر مرگ شنیده باشن همش منتظرم تموم شه همش منتظرم مثل یک مرگ مثل یه عزا کم کم کمرنگ شه کم کم بهش عادت کنم نمیشه . میخوام دیگه عصبانی نباشم میخوام دیگه بغض ته گلوم نباشه میخوام دیگه انقدر کابوس از دست دادن نبینم نمیشه.تموم نمیشه این بغض لعنتی که داره خفه ام می کنه نمیره .توی همه زندگیم هیچ وقت انقدر احساس نا امیدی یاس و سر خوردگی نداشتم .
اینجا فعلا دیگه به روز نمیشه .
کتایون گفت
این بغض توی گلوی همه هست
این بهت توی چشم همه هست
به همه سر می زنم هیچ کس دل و دماغ نوشتن نداره به این بهانه می خوام خبری بگیرم ولی …… فقط ویدئوهای فیس بوک رو دارم. برای هزارمین بار همه را نگاه می کنم و باز بغض می کنم .
کاش پیش شما بودم……….
بهاره گفت
اما در بدترین روزگار هم زمانی رؤیایی جایی جاری است.
سولماز جونم خواهش میکنم ناامید نشو!یادته بهم گفتی اگه نا امید بشیم وای به حالمون
اون روز خیلی بهتر از امروز بود ولی….ما نخستین مردمانی نیستیم که با داشتن بهترین نیتها به بدترین روزگار افتادهایم….صبر داشته باش..مجبوریم که صبر کنیم..دزست میشه
امیدوارم.عزیزم
boogiwoogi گفت
سلام،
هميشه از بدي تحريم مي گفتي. اشتباه در تحريم راي دادن. الان فكر نمي كني اين تحريم در نوشتن وبلاگ از اون تحريم بدتر باشه؟ مگر اين كه دليي ديگه داشته باشه.