آرشیو برای جولای, 2009

ساعت 10:30 شب بود مامانم با خاله ها تو یکی از اتاق ها بودن و به عادت همیشگیشون قبل از رفتن به یه عروسی خیاطی می کردن . من و همسر و خواهرکم هم تو آشپزخونه نشسته بودیم و در حالی که 3 کیلو ریحون خریداری شده توسط همسر رو پاک می کردیم به جونش غر می زدیم که آخه کدوم آدم عاقلی میره 3 کیلو ریحون می خره خواهرکم هر 3 ثانیه یه بار به آرش می گفت آخه تو کبابی انقدر ریحون پیدا میشه .

وی. ا ُ. ای روشن بود و بابا در حین این که شنیسل های کاله رو سرخ می کرد به خبرها گوش می داد. چند وقتی میشه که تو محله مامانینا الله اکبر نمیگن درست از وقتی روی د یوار خونه ها با اسپری قرمز نوشتن خانه منافق وخبر دهن به دهن چرخید که یکی از همسایه ها رو گرفتن.

نشسته بودیم و سبزی پاک می کردیم و به جون آرش غر می زدیم که یک دفعه برق رفت. توی تاریکی محض سرمو از پنجره آوردم بیرون و یه بار فقط یه بار با صدای بلند فریاد زدم الله اکبر . در عرض چند ثانیه یکی از خونه روبروئی جوابمو داد و در عرض یک دقیقه کوچه از صدای الله اکبر ترکید .

رو کردم به آرش و گفتم آتش زیر خاکستر که میگن همینه.

۱ دیدگاه

من ترسیده ام خیلی خیلی هم ترسیده ام از خودم از خشم وحشتناک توی وجودم  . به آرش گفتم که قادرم بکشمشان یا لا اقل تا می خورند کتکشان بزنم بعد ترسیدم ازخودم ازآدمی که نمی شناختم

بعدتر ترسیدم از این همه آدم مثل خودم که خشم که نفرت وجودشان را گرفته که اگر روزی پیروز شوند بکشند بزنند زندانی کنند,که کشورم از پس این همه خشم و نفرت دیگر هیچ گاه رنگ دموکراسی و تحمل مخالف نگیرد .

کاش ببخشیم کاش بزرگوارانه ببخشیم اما فراموش نکنیم.

(6) دیدگاه

سهرابم , برادرم , چه آشنائی تو.  چه آشنائی تو با آن سربند و شال گردن سبز.  چه آشنائی تو نکند کنار تو ایستاده بودم در زنجیره سبز. نکند از دستانت شربت سبز گرفته بودم نکند به دستانم مچ بند سبز بسته بودی نکند از کنار هم گذشته بودیم و به هم وی نشان داده بودیم . آخ برادرم چه آشنائی تو با آن نگاه نافذ.

آخ برادرم چه امیدوار بودی تو آن هنگام که زیر سمبل شهرمان ,برج بلند آزادی نشستی و عکس گرفتی  چه امیدوار بودی تو و نمی دانستی راه رسیدن ما به آزادی حقیقی با خون تو سرخ تر می شود. چه امیدوار بودیم ما هر آن دم که دستبند سبز بستیم هر آن دم که به یکدیگر لبخند زدیم و هر آن دم که کنار یکدیگر در سکوت راهپیمائی کردیم. چه می دانستیم که جواب لبخند سبزمان سفیر گلوله است بر قلب و سر.

برادرم, برادر برومندم دیدی مادرت چه کشید؟ دیدی مادرت چگونه در به در به دنبالت گشت ؟دیدی چگونه تا صبح پشت دیوارهای بلند کریه نشست به امید دیدار تو؟ دیدی برایت لباس نو آورد؟ دیدی که پریشان منتظرنشست به امید شنیدن صدایت .

 آخ برادرم آرام بخواب چشمانت را باز نکن گوشهایت را بگیر که نشنوی صدای ضجه هایش را تا نبینی حال زار و صورت خراشیده اش را بعد از روزهای انتظار در بیم و امید را .  چه می دانیم ما که گم کردن فرزند حتی برای چند ثانیه چه به روز انسان می آورد؟ چه می دانیم ما و وای بر حال مادرت که روزها و شب ها پی یافتن دردانه ای چون تو بود . بخواب برادرم و به ندا به اشکان همان که فامیلش هم نام توست *و مزارش در همسایگیت بگو  از فرشته ها کمک بگیرند تا با هم  آرامش بفرستید برای مادرانتان که طاقت بیاورند که تحمل کنند زیستن ِ بدون شما را.

سهرابم آرام بخواب و مطمئن باش که برادران و خواهرانت آرام نمی گذارند قاتلینت را همان ها که قلب پاکت را نشانه گرفتند.

* اشکان سهرابی : شهید راه آزادی شنبه 30خرداد 1388

 

arabi01

6135_245582215200_642630200_7916323_1219959_n

(9) دیدگاه

وی

این که وقتی از دور همدیگر را می بینیم و به جای دست تکان دادن به هم علامت پیروزی نشان می دهیم را دوست دارم. این که موقع خدا خافظی به جای هر علامتی به هم وی نشان می دهیم را دوست دارم.

این علامت بی صدای دست ها برای نشان دادن دغدغه مشترک , هدف مشترک , امید مشترک  و سوگ مشترک را دوست دارم.

V Sign

(4) دیدگاه