ساعت 10:30 شب بود مامانم با خاله ها تو یکی از اتاق ها بودن و به عادت همیشگیشون قبل از رفتن به یه عروسی خیاطی می کردن . من و همسر و خواهرکم هم تو آشپزخونه نشسته بودیم و در حالی که 3 کیلو ریحون خریداری شده توسط همسر رو پاک می کردیم به جونش غر می زدیم که آخه کدوم آدم عاقلی میره 3 کیلو ریحون می خره خواهرکم هر 3 ثانیه یه بار به آرش می گفت آخه تو کبابی انقدر ریحون پیدا میشه .
وی. ا ُ. ای روشن بود و بابا در حین این که شنیسل های کاله رو سرخ می کرد به خبرها گوش می داد. چند وقتی میشه که تو محله مامانینا الله اکبر نمیگن درست از وقتی روی د یوار خونه ها با اسپری قرمز نوشتن خانه منافق وخبر دهن به دهن چرخید که یکی از همسایه ها رو گرفتن.
نشسته بودیم و سبزی پاک می کردیم و به جون آرش غر می زدیم که یک دفعه برق رفت. توی تاریکی محض سرمو از پنجره آوردم بیرون و یه بار فقط یه بار با صدای بلند فریاد زدم الله اکبر . در عرض چند ثانیه یکی از خونه روبروئی جوابمو داد و در عرض یک دقیقه کوچه از صدای الله اکبر ترکید .
رو کردم به آرش و گفتم آتش زیر خاکستر که میگن همینه.
ناشناس گفت
خيلي قشنگ نوشتي دوستم…كشور مثل يك انبار كاه شده، منتظر جرقه