این همه سال درست از اسفند 67 که آمدید بیرون و همه تان آدم های دیگری بودید و غم یک جور وحشتناکی توی چشمهایتان خانه کرده بود هیچ کدامتان حرفی نزدید. حالا بعد از 21 سال توی این روزهای بعد از کود*تا که دوباره غم توی چشمهایتان لانه کرده , که به هر بهانه ای چشمانتان تر می شود که وقت و بی وقت ما را به نماندن, به رفتن تشویق می کنید , وقتی که بی * بی * سی عاشقانه زیستن را نشان می دهد وقتی با ارغوان سایه به هق هق می افتید وقتی ما دلمان خون است از دیدن دادگاهها اصلا وقتی 5 شهریور را تازه گذرانده ایم و هی با خودمان از عموهایت شاملو را زمزمه کرده ایم بعد این همه سال یادتان افتاده که میان حرفهایتان از شکنجه هائی که شده اید تعریف کنید. یادتان افتاده که بگوئید و ما را دیوانه کنید که ما را نا امید تر کنید . درد دارد شنیدن این حرفا .درد دارد که می شنویم شکنجه شده اید درد دارد که از شبهای اعدام ها میگوئید از سایه سنگین مرگ ,نه از آن جهت که عزیز مائید( که آن جای خود دارد) از آن جهت که ما دائم فکر می کنیم پس کی تمام می شود ؟ از آن جهت که تمام اسمهائی که شنیده ایم از شهیدان این صد سال از ستارخان و باقر خان گرفته تا سهراب و ندا و امیر می آیند جلوی چشمهایان و فکر می کنیم آخر تا کی ؟ تا کی جواب آزادی خواهی ما سفیر گلوله است و طناب دار ؟
این گونه ما را به رفتن به نماندن تشویق نکینید دستهای ما را بگیرید و با امید به ما بگوئید که تمام می شوند این روزهای تیره و تار تا باور کنیم , باور کنیم که پایان شب سیه سفید است.