پایان شب سیه سفید است

این همه سال درست از اسفند 67 که آمدید بیرون و همه تان آدم های دیگری بودید و غم یک جور وحشتناکی توی چشمهایتان خانه کرده بود هیچ کدامتان حرفی نزدید. حالا بعد از 21 سال توی این روزهای بعد از کود*تا که دوباره غم توی چشمهایتان لانه کرده ,  که به هر بهانه ای چشمانتان تر می شود که وقت و بی وقت ما را به نماندن, به رفتن تشویق می کنید , وقتی که بی * بی * سی عاشقانه زیستن را نشان می دهد وقتی با ارغوان سایه به هق هق می افتید وقتی ما دلمان خون است از دیدن دادگاهها اصلا وقتی 5 شهریور را تازه گذرانده ایم و هی با خودمان از عموهایت شاملو را زمزمه کرده ایم بعد این همه سال یادتان افتاده که میان حرفهایتان از شکنجه هائی که شده اید تعریف کنید. یادتان افتاده که بگوئید و ما را دیوانه کنید که ما را نا امید تر کنید . درد دارد شنیدن این حرفا .درد دارد که می شنویم شکنجه شده اید درد دارد که از شبهای اعدام ها میگوئید از سایه سنگین مرگ ,نه از آن جهت که عزیز مائید( که آن جای خود دارد) از آن جهت که ما دائم فکر می کنیم پس کی تمام می شود ؟ از آن جهت که تمام اسمهائی که شنیده ایم از  شهیدان این صد سال  از ستارخان و باقر خان گرفته تا سهراب و ندا و امیر می آیند جلوی چشمهایان و فکر می کنیم آخر تا کی ؟ تا کی جواب آزادی خواهی ما سفیر گلوله است و طناب دار ؟

این گونه ما را به رفتن به نماندن تشویق نکینید دستهای ما را بگیرید و با امید به ما بگوئید که تمام می شوند این روزهای تیره و تار تا باور کنیم , باور کنیم که پایان شب سیه سفید است.

8 دیدگاه »

  1. boogiwoogi گفت

    با اين كه تو تمام اين سال ها هر وقت به رفتن فكر مي كردم خيلي زود منصرف مي شدم وتقريبن هيچ وقت خودم رو به شكل جدي درگير رفتن نكردم. اما چند وقته كه دارم جدي به رفتن فكر مي كنم :( ناراحت كننده است ولي حقيقته

  2. sara گفت

    این بابا‌هایی‌ که خودشون جونشونو واسه ایران گذاشتن کف دستشون، خوب همینا بودن که این عشق و علاقه به ایران رو توی دل ماها که بچه‌هاشون باشیم کاشتن. حالا که اونها پیر شدن ، ما هستیم که جوونیم رو‌ تازه نفس. ما هستیم که باید ادامه بدیم و پس بگیریم کشورمون رو. همه که نمیتونن برن! چقدر مهاجرت؟ فرار تاکی؟ کی‌ گفته سرنوشت ما نابودیه؟ رفتن یعنی‌ حل شدن توی یه فرهنگ دیگه، یعنی‌ فراموش کردن و نابود کردن یه ملت

  3. گیل بانو گفت

    و اگه این روزهای پردرد و تیره و تار تمام نشد چی؟ اگه حالا حالاها تمام نشد چی؟ وقتی توی صد سال تمام نشد، پس حالا حالاها میتونه ادامه داشته باشه. چندنسل دیگه باید این چیزا رو ببینه و درد بکشه و تحمل کنه؟

  4. آرش.س گفت

    رفتن کم هزینه ترین راه رسیدن به آرامش است، تا کی باید هزینه داد برای داشتن یک زندگی آرام و بی دغدغه، مگر چند سال زنده ایم، اصلا فکر کنید موسوی هم رییس جمهور شده بود تازه بر می گشتیم به سال 76 ، دوباره دوره بگیر و ببندو فشار و از آن طرف یکه تازی امثال فرزندان هاشمی بود،از تمام اینها هم که بگذریم حتی اگر مشکلات سیاسی هم بر طرف شود نوبت به مسائل فرهنگی می رسد. یک کشور ورشسکته اقتصادی با مردم مذهبی که مذهب و خرافات تا عمق وجودشان نفوذ کرده ، هر روز صحنه های نا هنجار و اعصاب خورد کنی را در خیابان و اطراف خود می بینیم که خیلی هم ربطی به حکومت ندارد و اصولا ریشه های فرهنگی دارد، دست آخر هم که اقتصاد است و داستان آنرا همه می دانند، هر جه بیشتر برای ماندن در این کشور دنبال دلیل می گردم کمتر پیدا می کنم.باید رفت.

  5. همونطور که بود بازهم هست

  6. sara گفت

    لازمهٔ اینکه با رفتن به آرامش رسید، اینه که به اندازهٔ کافی‌ خودخواه بود، و به جز زندگی‌ روزمرهٔ شخصی‌ به هیچ چیز فکر نکرد، به زندگی‌ آدمهای کشورت و سرنوشتش هیچ اهمیتی نداد، آره. اینطوری می‌شه رفت و راحت شد!

  7. رضا رادمنش گفت

    به همین سادگی، تو برادر خوانده منی یا خواهر خوانده ام؟نکند هیچ کدام؟

    تو را در داشبورد وردپرس دیدم گفتم “من” آن پایین چه می کنم؟کلیک کردم آمدم خانه تو…

    هرچه باشد مهم اینست که توهم مثل برادر خوانده ات قشنگ می نویسی…….

  8. رفتن هیچ چیزی را حل نمی کنه…بدتر میشی وقتی واقعیت ها را می بینی…وقتی می فهمی که یه مدل دیگه هم هست. مگه اینکه وقتی رفتی..هرچی داشتی و داری و را دفن کنی و تو همه چیز اونجایی که میری حل بشی….دلم برای ایران می سوزه…دلم برای خودم ها می سوزه..دلم برای ما و پدران ما و فرزندانمان می سوزه…خیلی مشکل فرهنگی داریم…خیلی.

خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته · شناسه‌ی دنبالک

نوشتن دیدگاه