فرق نمی کند مشغول چه کاری باشم , در حال گردگیری , پشت فرمان ماشین , در مهمانی ,سرمست. یا توی خانه مامان اینها مشغول شام خوردن , محال است که محسن نامجو دشتی بخواند” دلا این یادگار خون سرو است” و پشت سرش گلشیفته با بغض همین جمله را تکرار کند و تصویر سهراب نیاید جلوی چشمهای من و من نفسم نگیرد و اشک مثل سیل جاری نشود روی گونه هایم .
که غم که غصه ی روزهایی که برما گذشت مثل لرد شراب رسوب کرده توی سلول هایمان که نشسته توی وجودمان که هر ترانه غمناک رمز آلودی همه را به هم می زند و می آورد بالا که غصه که رو آمد دیگر نمیشود پنهانش کرد باید از جائی سر ریز کند.
ما توی همین 3 ماهه ی تابستان 88 بزرگ شدیم, قد بابا بزرگ هایمان قد همه آنهائی که با هر ترانه عاشقانه غمناکی چشمانشان نم می شود , پیر شدیم که پیری به غم و غصه و زخم است .
دراک گفت
که پیری به غم و غصه و زخم است که بزرگی به تحمل این زخم است
dordaneh گفت
روزگار غريب گفت
درديست غير مردن كان را دوا نباشد
پس من چگونه گويم اين درد را دوا را