چند روز مانده به هجده سالگیم , بعد از آن کنکور لعنتی فائزه زنگ زد کمی خوش و بش کردیم و من ازصدای گرفته اش فهمیدم خبر بدی دارد , خبرش کوتاه بود پریسا تصادف کرده و از بین ما چهار نفر رفته بود . من باورم نمی شد سخت بود باور کنم دوست خل و چلم که عاشق یک بچه آخوند شده بود دیگر نباشد . دو , سه روز بعد از آن به اصرار مامان و بابا راهی یک مسافرت دسته جمعی دوستانه شدیم به مقصد اردبیل و سفر به قله سبلان . یک اتوبوس آدم بودیم چهار پنج ردیف آخر شد صندلی جوان ها که از همان اول راه شروع کرده بودند به دیوانه بازی , خواندن و رقصیدن , من حوصله نداشتم , من می خواستم پیش دوستهایم باشم که 3 تائی برای پریسا گریه کنیم عصبانی بودم از دست مامان و بابایم . نشسته بودم ته اتوبوس به گریه کردن , کم کم بچه ها که تقریبا همگیشان از دوستهای بچگیم بودند فهمیدند و همه تلاششان را کردند تا از آن حال و هوا بیرون بیایم.
کم کم با تو هم آشنا شدم صدای خوبی داشتی 2 ,3 باری که بزرگترها شاکی شدند از سر و صدا ترانه های دلکش و مرضیه خواندی برایشان تا جو را تلطیف کنی.
شب را توی همان اتوبوس خوابیدیم و صبح که هوا روشن شد راه افتادیم به سمت قله , یادم نیست ,نمی دانم از کجا شروع شد که همپای من شدی می دانستی که غصه دارم جوری حرف می زدی که فراموش کنم ,به پناهگاه که رسیدیم ظهر بود نهار خوردیم و قرار شد فردا صبح زود به سمت قله حرکت کنیم.
سفر تفریحی بود موقع برگشت ویلا گرفتیم درآستارا شب که شد ما جوانها راه افتادیم کنار دریا. آتش روشن کردیم اولش بزن و برقص بود و بعد خواندن های تو و دوقلوها. تا نیمه های شب کنار آتش نشستیم من هنوز غصه دار بودم و چشمهایم هنوز از اشک پر و خالی می شد کلی برایم حرف زدی از صبر کردن گفتی از تحمل کردن که خودت هم دوستی را از دست داده بودی . گفتی آدم ها با این غصه ها بزرگ می شوند که باید تحمل کنی . از کنارت که بلند شدم یادم آمد سحرگاه تولد 18 سالگیم است .
قبل از ظهر به سمت رشت حرکت کردیم قرار بود مامان اینها برای نهار جمع را مهمان کنند به مناسبت تولد من . از تو چه پنهان کمی دلخور بودم از دستتان که هیچ کدام تولدم را تبریک نگفته بودید نهار را توی رستورانی خوردیم که آلاچیق آلاچیق بود همین که غذا خوردیم صدای قهقه خنده هایتان بلند شد توی یکی از آلاچیق های ته رستوران برایم تولد سور پرایزی گرفته بودید یادم نمی رود که شلوار آرش را پاره کرده و رویش برایم یادگاری نوشته بودید آن تکه پارچه لی را قاب کردم و تا روزی که در 23 سالگی خانه پدری را ترک می کردم از روی دیوار تکان نخورد. همه تان تمام تلاشتان را کرده بودید که فراموش کنم درست یک هفته قبل دوستی را از دست داده ام. کادوی تو اما خاص بود تا صبح کنار آتش نشسته بودی و یک تکه چوب را تراشیده بودی تا رویش تصویری در آوری از آدمی که دهانش باز بود و همه وجودش فریاد.
آن تولد با وجود غم از دست دادن دوست یکی از بهترین تولد های زندگیم شد. از آن سفر به بعد ما کوهنوردهای حرفه ای شدیم , کوههای چند روزه , قله های بلند و تو صبورترین و با تحمل ترین بودی با آن کوله سنگین , تمام راه هم ناز ما دختر ها را که غرهایمان قطع نمی شد می خریدی و یا کوله یکی دیگر که خسته بود را می کشیدی.
تو همیشه بهترین دوست من بودی یکی از خاص ترینشان. روزی که بعد از 2 سال بی خبری به خاطریک سوء تفاهم, زنگ زده بودی خانه مامان اینها فراموش نمی کنم, تا مامان گفت بگو کی زنگ زده بود بی معطلی اسم تو را گفتم.
چهار شنبه صبح, همین دو روز پیش ,بهت زنگ زدم و کلی حرف زدیم گفتم دل تنگتانیم گفتی ما هم همینطور گفتی با مریم نشسته ایم دوستانمان را فیلتر کرده ایم و دیدیم شما از همه فیلتر ها می گذرید گفتم شما برای ما هم چیز دیگری هستید قرار شد به زودی بیائید تو ساز بزنی و بخوانی و ما کیف کنیم.
دیروز که توی فیس بوک لعنتی خبر فوت پدر و مادرت در یک تصادف رانندگی را خواندم خشکم زد تازه یک ساعت از تصادف گذشته بود و من اصلا نمی دانستم باید چه کار کنم نمی فهمیدم یک ساعت بعد از فوت مادر و پدر یک نفر باید چه کار کرد اصلا؟ از شوک که در آمدیم آرش زنگ زد جوری سلام و علیک کرده بودی که همه چی را عادی نشان دهی می خواستی اگر ما نمی دانیم خاطرمان را نیازاری بعد که فهمیدی می دانیم, آه کشیدی. من نتوانستم حرف بزنم .عصر که زنگ زدم بغضت ترکید من بلد نیستم حرفهای آرام کننده بزنم مجید, همین که گفتی روزبه ( خواهر زاده محبوبت , آن روزها که با هم آشنا شده بودیم 2 سالش بود) توی کماست و با ناله گفتی دعا کن برگرده بغض من هم ترکید من بلد نیستم آرامت کنم من بلد نیستم صبور و محکم باشم من بلد نیستم چوب بتراشم برای نشان دادن این که غصه ات را می فهمم اما می توانم شانه باشم برای گریه هایت می توانم گوش باشم برای شنیدن فریادهایت .این بار صبوری نکن نازنین این بار گریه کن, فریاد بزن که این غم نابودتت نکند. صبوری بس است. اصلا صبوری بد است برای این غم برای این روزهای گند که پشت هم می آیند.
مانا گفت
وای سولماز جان چقدر سخته. چقدر خوبه که دوست خوبی مثل تو داره.
گیل بانو گفت
این روزهای گند
این روزهای گند که پشت سر هم می آیند