دقیق یادم نیست اول یا دوم راهنمائی بودم که جنگ بوسنی با صربها و کشتار مسلمانان خبر اول تمام بخشهای خبری ایران بود. یک بار بخشنامه ای آمد مدرسه برای مسابقات داستان نویسی که موضوع داده بودند برای داستان .یکی از موضوعات هم ,همین جنگ بوسنی بود. بی اختیار شروع کردم به نوشتن در مورد بچه های بوسنی . داستانم هنوز نصفه نیمه بود که یک روز توی راه خواندمش برای دوست و همکار بابا که آن روزها در غیاب بابا که شهرستان کار میکرد مرا می رساند مدرسه . ماشین را پارک کرده بود کنار در مدرسه و به داستانم گوش می داد تمام که شد خم شد و سرم را بوسید تا آن لحظه اصلا فکر نمی کردم کار خاصی کرده ام خوب یک داستان ساده معمولی بود.
داستان کوتاهم در مدرسه در استان و در کشور اول شد جایزه اش را هم از دست مصطفی رحمان دوستی گرفتم که اصلا دوستش نداشتم.
داستان نویسی بعد از آن برایم آسان بود پیش دانشگاهی که بودم وقتی همه داشتند می زدند توی سر خودشان برای کنکور داستانی آمده بود توی سرم که نمی توانستم ننویسمش ,شخصیتهای داستانم مدتها بود با من زندگی کرده بودند دوستشان داشتم می خواستم بنویسمشان . من هم شروع کرده بودم به نوشتن , سر کلاس وقتی معلم درس می داد زنگ تفریح من فقط می نوشتم و می نوشتم .دوستهایم هر بار که از نوشتن دست می کشیدم می پریدند روی دست نوشته های خط خطی و کج و معوجم و تا آنجا که نوشته بودم می خواندندش. داستانم را دوست داشتم خیلی زیاد اما بزرگتر ها که خواندنش گفتند شخصیت پردازی ضعیفی دارد و آدم هایش زیادی سیاه و سفیدند .
این روزها که داستانم را می خوانم پرت می شوم به رویا های یک دختر 17 ساله . هنوز داستان را دوست دارم اما خودم هم خنده ام می گیرد از بعضی دیالوگ ها از دنیای سیاه و سفیدی که ترسیم کرده بودم . هنوز فکر می کنم اگر رویش کار کنم فیلم نامه خوبی می شود و می شود از رویش فیلم ماندگاری ساخت.
فکر می کنم چرا بعد از 11 سال هیچ وقت دوباره دست به قلم نشدم برای نوشتن ؟ چرا هیچ سوژه ناب خوبی پیدا نمی کنم برای نوشتن. دلیلش شاید این است که دیگر خیال پردازی نمی کنم شاید از قضاوت شدن می ترسم شاید می خواهم کار بزرگی کنم . هر چه هست دلم برای دختر 11 , 12 ساله ای تنگ است که بدون این که به جایزه به تشویق به کار بزرگی انجام دادن فکر کند داستان نوشت .
آرشیو برای نوامبر, 2009
پسر عمویم و دوست دخترش چهار پنج سالی است که با هم زندگی می کنند , حالا تصمیم گرفته اند ازدواج کنند و دنبال کارهای عروسینند, رفته اند آزمایش خون و بهشان گفته اند باید در کلاسهای آموزش روابط جنسی و تنظیم خانواده شرکت کنند . باید قیافه ما را بعد از شنبدن این خبر می دید همه پخش زمین ازخنده و همه مشغول ارائه راهکار برای خروج از این بحران کلاس رفتن. اولش قرار شد که بچه ها بروند و از معلم کلاس درخواست کنند کمی استراحت کند و آن ها به بقیه کلاس درس بدهند اما بعد قرار گذاشتیم که خودشان را از این خل مشنگ های بی تجربه نشان دهند که تقریبا هیچ چیز نمی دانند و سوال های احمقانه بپرسند شاید کمی تفریح کنیم.
از شوخی گذشته مملکته داریم؟
می خواستم امروز بیایم و برایتان دستور پخت قلیه ماهی را بنویسم , می خواستم برایتان از عروسی پسر عمویم بنویسم و اتفاق های خنده دار قبل از آن می خواستم از زندگی بنویسم از امید اما خبر اعدام احسان فتا* حیان را که خواندم همه چیز رنگ باخت و رفت .
تا کی می خواهند به کشتن به حذف مخالف ادامه دهند کاش یک عاقل پیدا می شد بینشان که کتاب های تاریخ را ورق می زد و چند جمله ای را می خواند برایشان.
دل و دماغ ندارم دستور پخت قلیه ماهی بماند برای بعد.
راه سبز امید
فکر می کنم آخرین روزی که در سال 88 از ته دل شاد بودم کی بود بعد فکر می کنم اصلا سال 88 چطور گذشت که انقدر زود رسیدیم به 18 آبان .ذهنم می چرخد و می چرخد تا می رسد به 2 خرداد 88 به ورزشگاه 12 هزار نفری آزادی به همان روزی که خاتمی آمد و میر حسین اصفهان بود و ما چقدر داد زدیم وقتی خاتمی آمد و چقدر گریه کردیم با سر اومد زمستون . همان روز که آناهیتا برایم دست بند و شال سبز خرید از همین دست بندهای سبز پلاستیکی که هنوز هم دستم می کنم و رویش نوشته “آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا”.
یا شبهای خیابان ولیعصر ,غش غش خنده هایمان از ته دل وقتی کسی از کنارمان رد می شد و با خنده و ادا و اطوار می گفت توپ تانک طالبی چه دکتر جالبی. یا وقتی خسته از سر کار بر می گشتیم و ماشینی از کنارمان می گذشت که آنتنش روبان سبز داشت و بی هوا دستهایمان بالا می رفت و وی نشان می دادیم به سرنشینانش. یا همان روز زنجیره سبز. یا 20 خرداد که انقلاب تا آزادی را پیاده می رفتیم و هوا گرم بود و آب نداشتیم و آن گل فروشی توی خیابان آزادی شلنگ آب را انداخته بود توی خیابان برایمان و ما چقدر خندیم موقع آب خوردن وهر چقدر به پشت سرمان نگاه می کردیم جمعیت تمام نمی شد و ما دیوانه شده بودیم از این بی شماریمان. یا همان آخرین شب تبلیغات که شهر از بالا تا پائین سبز بود .یا اصلا همان 22 خرداد که صفهای طولانی را دیده بودیم و قند توی دلهایمان آب شده بود و مست پیروزی بودیم و کنار در حوزه رای گیری عکس انداخته بودیم با دست بند سبز با علامت پیروزی, همان وقت که سهراب بود ندا بود امیر بود کیانوش بود اشکان بود .
فکر می کنم عمر روزهای شادمان چه کوتاه بود که بعد از آن 22 خرداد هیچ کداممان دیگر از ته دل نخندیده ایم .بعد فکر می کنم که زندگی در جریان بوده اما ,که امید بوده و همین امید همین زندگی ما را سر پا نگه داشته است که مثلا آرش یک هفته زودتر از تولدم با یک مهمانی بزرگ جوری غافلگیرم کرده که فقط یک دقیقه از شدت ذوق فریاد می کشیده ام یا این که برای پنجمین سالگرد ازدواجمان رفته ایم عکاسی عکس های خوشگل گرفته ایم و من یک لپ تاپ خوشگل قرمز کادو گرفته ام که مسافرت رفته ایم که برای اولین بار رفته ایم نماز جمعه و وسط خطبه های نماز سوت و کف زده ایم,که 27 شهریور از سر گذرانده ایم و باز هم فهمیده ایم که ما بی شماریم. که ما راه سبز امید را زندگی کرده ایم حتی اگر دیگر از ته دل نخندیده باشیم.
پسر جوان را گرفته بودید,درست چند قدم جلوتر از من .شما هیکلی , خشن و مسلح بودید. من توی چشمهای شما نگاه کردم و فریاد زدم ولش کن با صدای بلند چندین بار فریاد زدم ولش کن , صدای فریاد من ,صدای فریاد هموطنان من تو را ترساند نمی دانم با کابل یا تسمه یا شلاق حمله کردی طرف من , برگشتم که توی صورتم نزنی و تو کوبیدی توی پهلویم. نفسم برید برای چند لحظه دنیا سیاه شد اما فقط برای چند لحظه, چند صدم ثانیه,صدای کف و سوت که از پشت سرم بلند شد, فهمیدم برادرم را رها کرده اید . می دانی من دیگر درد را سوزش را حس نمی کردم تمام شده بود تمام ِ تمام. جایش را شجاعت گرفته بود تمام شدن ترس , ترس از سگ هاری مثل تو . از آن لحظه من جسورتر بودم و هر بار دنبال جوانی دویدید من هم دنبال شما دویدم و فریاد زدم ولش کن.
من چهره تو را به یاد نمی آورم, شاید تو و دوستانت شب به فیلمهائی که ازمان گرفته اید نگاه کنید و با افتخار به رشادتان!! بخندید شاید فکر کنید درد باتون هایتان ما را از به خیابان آمدن دوباره منصرف می کند , اما هر بار که آن کابل کذائی را بلند می کنی تا بر پیکر کسی بکوبی یادت باشد, یادت باشد که داری ترس را در وجودش می کشی و او این بار جسورتر, شجاع تر و با افتخار تر قدم به خیابان خواهد گذاشت . این را هم به خاطر بسپار که هر بار دستهایت را بلند می کنی برای زدن, ترس و نفرتِ وجود خودت هزار برابر می شود و همین ترس, همین نفرت تو رابه زانو در می آورد.