فکر می کنم آخرین روزی که در سال 88 از ته دل شاد بودم کی بود بعد فکر می کنم اصلا سال 88 چطور گذشت که انقدر زود رسیدیم به 18 آبان .ذهنم می چرخد و می چرخد تا می رسد به 2 خرداد 88 به ورزشگاه 12 هزار نفری آزادی به همان روزی که خاتمی آمد و میر حسین اصفهان بود و ما چقدر داد زدیم وقتی خاتمی آمد و چقدر گریه کردیم با سر اومد زمستون . همان روز که آناهیتا برایم دست بند و شال سبز خرید از همین دست بندهای سبز پلاستیکی که هنوز هم دستم می کنم و رویش نوشته “آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا”.
یا شبهای خیابان ولیعصر ,غش غش خنده هایمان از ته دل وقتی کسی از کنارمان رد می شد و با خنده و ادا و اطوار می گفت توپ تانک طالبی چه دکتر جالبی. یا وقتی خسته از سر کار بر می گشتیم و ماشینی از کنارمان می گذشت که آنتنش روبان سبز داشت و بی هوا دستهایمان بالا می رفت و وی نشان می دادیم به سرنشینانش. یا همان روز زنجیره سبز. یا 20 خرداد که انقلاب تا آزادی را پیاده می رفتیم و هوا گرم بود و آب نداشتیم و آن گل فروشی توی خیابان آزادی شلنگ آب را انداخته بود توی خیابان برایمان و ما چقدر خندیم موقع آب خوردن وهر چقدر به پشت سرمان نگاه می کردیم جمعیت تمام نمی شد و ما دیوانه شده بودیم از این بی شماریمان. یا همان آخرین شب تبلیغات که شهر از بالا تا پائین سبز بود .یا اصلا همان 22 خرداد که صفهای طولانی را دیده بودیم و قند توی دلهایمان آب شده بود و مست پیروزی بودیم و کنار در حوزه رای گیری عکس انداخته بودیم با دست بند سبز با علامت پیروزی, همان وقت که سهراب بود ندا بود امیر بود کیانوش بود اشکان بود .
فکر می کنم عمر روزهای شادمان چه کوتاه بود که بعد از آن 22 خرداد هیچ کداممان دیگر از ته دل نخندیده ایم .بعد فکر می کنم که زندگی در جریان بوده اما ,که امید بوده و همین امید همین زندگی ما را سر پا نگه داشته است که مثلا آرش یک هفته زودتر از تولدم با یک مهمانی بزرگ جوری غافلگیرم کرده که فقط یک دقیقه از شدت ذوق فریاد می کشیده ام یا این که برای پنجمین سالگرد ازدواجمان رفته ایم عکاسی عکس های خوشگل گرفته ایم و من یک لپ تاپ خوشگل قرمز کادو گرفته ام که مسافرت رفته ایم که برای اولین بار رفته ایم نماز جمعه و وسط خطبه های نماز سوت و کف زده ایم,که 27 شهریور از سر گذرانده ایم و باز هم فهمیده ایم که ما بی شماریم. که ما راه سبز امید را زندگی کرده ایم حتی اگر دیگر از ته دل نخندیده باشیم.
نیلوفر گفت
عزیزم این نوشته ات رو بارها خوندم … دلم براتون خیلی تنگ شده…
خزر گفت
چقدر به دل نشست چقدر به دل نشست ای جان