گاهی آدم برمیگردد پشت سرش را نگاه میکند , فکر میکند در 22 سالگی خیلی بچه بوده خیلی کوچک بوده خیلی کارهای احمقانه کرده و بعد به این نتیجه میرسد که آدم 22 ساله هنوز خیلی بچه است.
بعد یکشبی مثل امشب میماند بین زندانیان سیاسی 30 سال پیش. دخترهائی که کوچکترینشان 19 ساله و بزرگترینشان 25 ساله بودهاند و چند تائیشان مادر. یکی نوزاد 5 ماهه را گذاشته پشت درو آمده تو- 24 ساله-. یکی دیگر- 22 ساله- توی زندان بچه اولش را زائیده , نوزادش شده عروسک دخترهای همبند اما بعد از یک ماه منتقل شده به بیرون زندان . فکر میکند به مادر 22 ساله, به جدائی به دوری به پستانهای پر شیر , به درد به صدای گریه خفه شده در پتو و از خودش خجالت میکشد