ماندن 3

يک‌شنبه سي و يک خرداد هشتاد و هشت ، ما آدم‌هائي مبهوت ، مايوس ، سرخورده نشستيم روي صندلي‌هاي يک کلاس که حالا رسميتش را از دست داده بود و قرار شد به جاي هر چيزي از حالمان بگوئيم ، نوبت به من که رسيد گفتم من فکر مي‌کردم همه چيز آرام آرام درست مي‌شود، فکر مي‌کردم بالاخره زمانش رسيد که با هم درستش کنيم،  فکر مي‌کردم مي‌مانيم همين جا توي مملکت خودمان ،فکر مي‌کردم بچه دار مي‌شوم،  حالا اما همه چيز برگشته به عقب ، به يک عالمه سال پيش ….. بعد بغضم شکست ، بغض بچه‌هاي کلاس بعد از من.

آقاي همکار صبح به صبح زنگ مي‌زند به خانه و اول ازهمه حال جوجه را از همسرش مي‌پرسد مي‌دانم که منظورش از جوجه نوه‌ي نه ماهه‌اش است. او که حال بچه را مي‌پرسد من بغض مي‌کنم، بغض مي‌کنم چون دلم بچه مي‌خواهد وهمان قدر که بچه مي‌خواهم ، نمي‌خواهم حالا و توي اين مملکت به دنيا بياورمش . اصلن دلم می‌خواهد بچه‌ام هیچ چیز از ایران و وایرانی نداند چون هر جور حساب می‌کنم می‌بینم که ایرانی بودن غمگین است, فکر می‌کنم که این تاریخ بار سنگینی از غصه می‌گذارد روی دل ایرانی جماعت و من دلم می‌خواهد بچه‌ام شاد باشد. دلم می‌خواهد بزرگ که می‌شود دغدغه‌های ما را نداشته باشد واین کوچک‌ترین خواسته‌ی من است.

بابا تمام طول عروسی نوزاد شش ماهه‌ی خاله‌ام را که از صدا و رقص نور ترسیده بغل می‌کند و می‌برد توی حیاط , مامان بزرگ می‌خندد و به ترکی می‌گوید که بابایم نوه می‌خواهد من مثل همه‌ی وقت‌هائی که حرف به بچه دارشدن‌مان می‌کشد , مسخره بازی در می‌آورم , اما بعد بغض می‌کنم ,چون بابایم حق دارد کنار بچه‌ی من باشد , حق دارد بزرگ شدنش را ببینید , بویش کند و اداها و حرف هایش را ببیند .خواهرک من شیرین‌ترین بچه‌ای بود که توی فامیل به دنیا آمد ولی بابا 6 روز قبل از به دنیا امدنش رفت زندان ووقتی برای اولین بار دیدش یازده ماهه بود , وقتی بالاخره از آن زندان لعنتی برگشت او دختر 6 ساله ای بود که مدرسه می‌رفت و از بابا خجالت می‌کشید چون هیچ‌وقت تا آن زمان او را توی خانه و همراه ما ندیده بود. حسرت ندیدن بچگی‌های ما همیشه روی دل باباست , من نمی‌خواهم او با حسرت ندیدن  کودکی نوه‌هایش پیر شود و همه‌ی دنیایش بشود عکس , عکسهای فوری دیجتیالی که هر روز توی میل باکسش می‌بیند.

پ.ن : این نوشته اصلن آن چیزی نشد که می‌خواستم , سه روز است دارم جان می‌کنم بنویسمش , نوشتمش چون زندگی در ایران روز به روز برایمان سخت‌تر می‌شود ویک هفته است به آرش قول داده‌ام بنشینیم جدی در مورد رفتن یا ماندن حرف بزنیم .

شاید هم ادامه‌ی پست‌های ماندن باشد که یک روزی سرهرمس درخواست نوشتن‌شان را داد.یک جور فکر کردن بلند بود  یکی از هزار دلیلی که باعث می‌شود نتوانم تصمیم نهائی را بگیرم, اما یک روز بالاخره باید سبک و سنگین کنم ببینم کدام کفه‌ی ترازو سنگین تر است .

۱ دیدگاه »

  1. اواخر سال 88 بود که فهمیدم خاله ام بارداره. بدجوری شاکی بودم. گفتم آخه این مملکت جای بچه دار شدنه؟ توی این وضعیت؟! ولی اون کوچولو اومد. حالا داره بزرگ میشه. هنوز چیزی از ایرانی بودن نمی دونه. هنوز بار غم رو شونه هاش نیست. وقت داره برا زندگی کردن.
    بد بغضی گلوی آدم رو می گیره وقتی می بینه چه حق هایی داره و ازش گرفتن اونا رو… رفتن خیلی سخته ولی آدم جوش میاره وقتی می بینه کشورش رو جوری بهم ریختن که سختی رفتن از موندن کم تره!
    تو ذهن من بیش ترین حق اما برای مردیه که دوست داره نوه اش رو بغل بگیره…
    راستی، گاهی بداهه نویسی بیشتر جواب میده.

خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته · شناساگر دنبالک

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.