خواهرهای آرش اینجان. تو اتاق مهمون نمیخوابن میان جاشون رو میاندازن تو هال کنار شومینه , آرش که داشت میرفت بخوابه خواهر کوچیکش گفت نرو بیا پیشمون فردا میریم دلت واسمون تنگ میشه. اومد کنارشون دراز کشید , دوباره کوچیکه یه چیزهائی گفت که ریسه رفتیم از خنده بعد سه تائی خوابشون برد , دلم میخواد بلند شم یه عکس ازشون بگیرم , خیلی خوشگل خوابیدن کنار هم. خوشم میاد از این که این دو تا با ما راحتن , خوشم میاد که انقدر آرشودوست دارن و از همیشه بودنش مطمئنن. شام سالاد یونانی درست کردم. به آرش گفتم یه زن دیگه هم همیشه باید تو این خونه باشه ,من کدبانوگریم با حضور یه زن دیگه شکوفا میشه. مسخره بازی در آوردن بیشعورا . برادرش هم اومده بود یهو دلم گرفت . دلم واسه مامان باباشون سوخت هزار ساله هر چهارتا بچه با هم کنارشون نیستن. چه میدونم زندگی همینه خب.
خوابم نمیبره , پست آخر سرهرمسو خوندم ,دلم بیشتر گرفت. چی میشه؟ خواستم یه ایمیل بهش بزنم, نشد. دوباره نزدیک روزهای خاصی از بهمن شده , لنگر کشتی خورده به کابل یه قسمتهای خاصی از اینترنت. خستهام. پسفردا چی میشه؟ دلم نمیخواد کشته بدیم.
دیشب فیلم لست نایت رو دیدم, ذهنم همینطور درگیرش موند . الان دیدم جدائی نادر از سیمین جایزهی بفتا رو نبرد راستی.
پاشم برم , اول یه عکس از اینا بگیرم بعد یه پتو بیارم بخوابم کنارشون. شب به خیر.