بایگانی نویسنده

استاده‌ام چو شمع , مترسان ز آتشم

می‌دانی آقای خاتمی من از تو دل‌خورم این‌ روزها , اما این همه دل‌خوری باعث نمی‌شود که هنوز تو را و آن دوم خرداد بی‌نظیر هفتاد و شش را دوست نداشته باشم.پانزده سال پیش , من نوجوان شانزده ساله‌ای بودم در خانواده‌ای بحران زده از شصت و هفت و حتمن خودت می‌دانی , بهتر می‌دانی ,بحران زده از شصت و هفت یعنی چه؟ یعنی دو برادر , دو عمو, جا مانده زیر خروارها خاک سرد خاوران.معلوم است که اعتمادی نبود نه به تو و نه به هیچ‌کس دیگر. اما من تو را و حرف‌های تو را و آن جور خوبی که لباس می‌پوشیدی و می‌نشستی و راه می‌رفتی دوست داشتم.
تصمیم شخصیم رای دادن به تو بود. غروب دوم خرداد هفتاد وشش من برای اولین بار روی برگه‌ رای نوشتم سید محمد خاتمی و فردای همان روز ساعت دو بعد ازظهر تو شدی رییس‌جمهور من.
خاطره‌ی آن اولین رای و تمام آن اولین‌های بعد از آن جزء روشن‌ترین خاطرات زندگی من است , خاطره‌ی تمام روزهای بعداز خرداد هفتاد وشش و آن همه امید.

.دوم خردادمان مبارک آقای خاتمی به پاس آن همه امید , تزریق شده به رگ‌های جوان‌ ما که دریغا بر باد شد

(2) دیدگاه

بدون شرح

اسم کتاب شهربانوست نام یک زن , اول کتاب هم آن را تقدیم کرده به تمام شهربانو‌های سرزمینش .آقای محمد حسن شهسورای را می‌گویم بعد جائی از کتاب نوشته :

مرسی دهه‌ی شصت . شهربانو دم ورودی دانشکده ایستاده بود. دو کیف در یک دستش بود و یک کاپشن هم دست دیگرش. از پنج دقیقه پیش به گونه‌ای خوشایند معذب بود و زیر چشمی جوانی را نگاه می‌کردکه گاه به گاه به او خیره می‌شد. همان که بعد‌ها شد حمید خودش.وجه زنانه‌اش خشنود, که این جوان بلند قد و جدی و یک جورهایی مغرور , پنج دقیقه ای است نگاه‌ش را از او برنداشته, و سوی دیگر همان وجه زنانه , معذب, که مگر در ظاهرش و چیزی که گوهر زنانه می‌نامند, چه مرز هرزه ای هست که به یک مرد اجازه می‌دهد این‌طور بی‌پروا, در حد دهه‌ی شصت بی‌پروا, او را براندازکند. .این‌طور عذاب خوشایند دیگر این روزها برای دختران ایرانی دیریاب شده , بس که جلوه‌گری زنانه قبحش را از دست داده و یک جورهایی فقط مفرح شده.مرسی از تو ای دهه‌ی شصت عزیز مردانه

راستش من چیز دیگری ندارم اضافه کنم. تو خود حدیث مفصل بخوان .

نوشتن دیدگاه

مخاطب خاص دارد:

مثل این است که یک بار سنگین را از روی شانه‌هایم برداشته باشند.سبک‌ترم. مطمئنم و این اطمینان امن‌ترم کرده. مرسی رفیقم. ممنون که بزرگورای.

نوشتن دیدگاه

Yes , we won.

آقاي فرهادي نازنين ،

  در روزگاري تلخ ، ميان تلاش مرگ‌خواران براي بلعيدن اميد ، من و رفقايم جمع شديم کنارهم ، دست‌هاي هم‌ديگر را گرفتيم‌ و بعد از خواندن نام فيلم شما به عنوان برنده‌ي جايزه‌ي اسکاربهترين فيلم غيرانگليسي زبان از ته دل شادي کرديم.مي‌دانيد اقاي فرهادي ميان اين روزها و خبرهاي بد، ما ياد گرفته‌ايم نفس تازه کردن و دوباره قدم برداشتن‌ را. اسکار ام‌روز شما يک نفس عميق بزرگ بود براي به‌ترادامه دادن.

راستي ممنون که هر بار حساب ما را از حساب جنگ و سياست و ترور جدا مي‌کنيد.

نوشتن دیدگاه

Don’t be close

 پیام نزدیک نشو به این شکل است » به کسی اطمینان نکن با کسی صمیمی نشو » این پیام گاهی اوقات به وسیله‌ی کودکی دریافت می‌شود که والدین یا یکی از آن‌ها ناگهان خانه را ترک کرده و یا فوت می‌کننند. از آن‌جائی که کودک قادر نیست دلیل واقعی غیبت والدین‌ش را بفهمد به این نتیجه می‌رسد ( هرگز به کسی اطمینان نخواهم کرد حتی اگر به آن‌ها محتاج باشم)

شخص بزرگ‌‌سالی که چنینی پیام‌هائی با خود دارد دائم نسبت به افرادی که با آن‌ها ارتباط برقرا می‌کنددچار سوء تفاهم است. حتی اگر آن‌ها او را به گرمی بپذیرند باز در پی یافتن نشانه‌هائی از طرد شدگی است.

* تحلیل رفتار متقابل

یان استوارت /ون جونز

خسته‌ام از جنگ مدام با این احساس . خیلی خسته.

(2) دیدگاه

شب

خواهرهای آرش اینجان. تو اتاق مهمون نمی‌خوابن میان جاشون رو می‌اندازن تو هال کنار شومینه , آرش که داشت می‌رفت بخوابه خواهر کوچیک‌ش گفت نرو بیا پیشمون فردا می‌ریم دل‌ت واسمون تنگ می‌شه. اومد کنارشون دراز کشید , دوباره کوچیکه یه چیزهائی گفت که ریسه رفتیم از خنده بعد سه تائی خوابشون برد , دلم می‌خواد بلند شم یه عکس ازشون بگیرم , خیلی خوشگل خوابیدن کنار هم. خوشم میاد از این که این دو تا با ما راحتن , خوشم میاد که انقدر آرشودوست دارن و از همیشه بودن‌ش مطمئنن. شام سالاد یونانی درست کردم. به آرش گفتم یه زن دیگه هم همیشه باید تو این خونه باشه ,من کدبانوگریم با حضور یه زن دیگه شکوفا میشه.  مسخره بازی در آوردن بی‌شعورا . برادرش هم اومده بود یهو دلم گرفت . دلم واسه مامان باباشون سوخت هزار ساله هر چهارتا بچه با هم کنارشون نیستن. چه می‌دونم زندگی همینه خب.

  خوابم نمی‌بره , پست آخر سرهرمسو خوندم ,دلم بیشتر گرفت. چی میشه؟ خواستم یه ایمیل بهش بزنم, نشد. دوباره نزدیک روزهای خاصی از بهمن شده , لنگر کشتی خورده به کابل یه قسمت‌های خاصی از اینترنت. خسته‌ام. پس‌فردا چی می‌شه؟ دلم نمی‌خواد کشته بدیم.

دی‌شب فیلم  لست نایت رو دیدم, ذهنم همین‌طور درگیرش موند . الان دیدم جدائی نادر از سیمین جایزه‌ی بفتا رو نبرد راستی.

پاشم برم , اول یه عکس از اینا بگیرم بعد یه پتو بیارم بخوابم کنارشون. شب به خیر.

نوشتن دیدگاه

نوشتهٔ پیشین

مامان سولماز گفت دیگه نوبت شما دو تاست . ما به نوزاد کوچک نگاه کردیم و لبخند زدیم. سه تائی که با نوزاد دو روزه تنها شدیم گفتم خیلی دوستش داری؟ لبخند زد : نمی‌دونم . حس عجیبیه.

باورم نمی‌شد زنی که با سینه‌های پر شیر نشسته روی تخت همان دختری است که من به عشق هم‌نام بودن راه اتاق‌ش در خواب‌گاه را گرفتم, رفیق‌ش شدم و رفیق‌م شد. نگاه کردم به خودمان سه تا که  از فرط دست و پا چلفتگی در مقابل گریه‌ی نوزاد دقیقا شبیه ریچل , مانیکا و فیبی بودیم وقتی دختر ریچل به دنیا آمد و سعی کردم خودِ دوازده سال پیش‌مان را به یاد بیاورم.  ما کی انقدر بزرگ شدیم؟  کی از آن دخترهای جوان 18 ساله که پایه‌ی تمام دیوانه‌بازی‌ها, شب تا صبح بیدار نشستن‌ها , غش‌غش خندیدن‌ها , گریه کردن‌ها  و عاشق شدن‌های هم بودند , تبدیل به زنانی شدیم که یکی‌شان مادر است؟فکر کردم زمان , خیلی خزنده , خیلی موذی می‌گذرد یک‌هو برمی‌گردی به عقب و فکر می‌کنی کی انقدر گذشت؟

نگاه کردم به سولماز و دست زیر شکم هنوز خیلی گنده‌اش بعد به آزی. دوباره انقدر خندیدیم که اشک‌مان در آمد. گفت :کوفت, به خودتون بخندید.

فکر کردم , فرق نمی‌کند چند ساله باشیم , یکی‌مان مادر باشد, یکی‌مان استاد دانشگاه. هنوز همان دخترهائیم , همان‌هائی که یک روز از فرط خستگی ,بعد از کار کردن در زمین کشاورزی درس زراعت نشستند روی زمین و به زمین و زمان و بخت نامراد فحش دادند و  انقدر خندیدند که نزدیک بود شلوارهایشان را خیس کنند.

بچه دوباره شروع کرد به کولی‌بازی , از توی گهواره بلندش کردم, سر بی‌موی‌ نرمش را بوسیدم , یک روز همه‌ی آن چهار سال ِ لعنتیِ عزیز را برایت تعریف می‌کنیم خاله جانم.

نوشتن دیدگاه

and the Golden Globe goes to : A separation

ساعت شش و یازده دقیقه‌ی صبح دوشنبه بیست و شش دی هزار و سیصد و نود. از شدت خوشحالی هنوز چشمام تره و دست‌هام داره می‌لرزه.

از خواب شیرین دم صبح بلند شدیم که ببینیم اصغر فرهادی و فیلمش جایزه‌ی گلدن گلوب رو می‌گیرن یا نه. لحظه‌ای که گرفت از خوشحالی پریدیم بالا و همدیگرو بغل کردیم , حالم , خوشحالیم مثل روزی بود که خدادادعزیزی گل دوم رو زد به استرالیا , یا روزی که حمید استیلی با سر توپ رو چسبوند به تور دروزاه‌ی آمریکا.

تمام صفحه‌ی فیس بوکم الان پر شده از عکس‌های اصغر فرهادی , دوستهام اندازه‌ی من خوشحالن و این حس خیلی خوبیه کاش شادی‌های دسته‌جمعی ما انقدر دیر به دیر اتفاق نمی‌افتاد.

(3) دیدگاه

ماندن 3

يک‌شنبه سي و يک خرداد هشتاد و هشت ، ما آدم‌هائي مبهوت ، مايوس ، سرخورده نشستيم روي صندلي‌هاي يک کلاس که حالا رسميتش را از دست داده بود و قرار شد به جاي هر چيزي از حالمان بگوئيم ، نوبت به من که رسيد گفتم من فکر مي‌کردم همه چيز آرام آرام درست مي‌شود، فکر مي‌کردم بالاخره زمانش رسيد که با هم درستش کنيم،  فکر مي‌کردم مي‌مانيم همين جا توي مملکت خودمان ،فکر مي‌کردم بچه دار مي‌شوم،  حالا اما همه چيز برگشته به عقب ، به يک عالمه سال پيش ….. بعد بغضم شکست ، بغض بچه‌هاي کلاس بعد از من.

آقاي همکار صبح به صبح زنگ مي‌زند به خانه و اول ازهمه حال جوجه را از همسرش مي‌پرسد مي‌دانم که منظورش از جوجه نوه‌ي نه ماهه‌اش است. او که حال بچه را مي‌پرسد من بغض مي‌کنم، بغض مي‌کنم چون دلم بچه مي‌خواهد وهمان قدر که بچه مي‌خواهم ، نمي‌خواهم حالا و توي اين مملکت به دنيا بياورمش . اصلن دلم می‌خواهد بچه‌ام هیچ چیز از ایران و وایرانی نداند چون هر جور حساب می‌کنم می‌بینم که ایرانی بودن غمگین است, فکر می‌کنم که این تاریخ بار سنگینی از غصه می‌گذارد روی دل ایرانی جماعت و من دلم می‌خواهد بچه‌ام شاد باشد. دلم می‌خواهد بزرگ که می‌شود دغدغه‌های ما را نداشته باشد واین کوچک‌ترین خواسته‌ی من است.

بابا تمام طول عروسی نوزاد شش ماهه‌ی خاله‌ام را که از صدا و رقص نور ترسیده بغل می‌کند و می‌برد توی حیاط , مامان بزرگ می‌خندد و به ترکی می‌گوید که بابایم نوه می‌خواهد من مثل همه‌ی وقت‌هائی که حرف به بچه دارشدن‌مان می‌کشد , مسخره بازی در می‌آورم , اما بعد بغض می‌کنم ,چون بابایم حق دارد کنار بچه‌ی من باشد , حق دارد بزرگ شدنش را ببینید , بویش کند و اداها و حرف هایش را ببیند .خواهرک من شیرین‌ترین بچه‌ای بود که توی فامیل به دنیا آمد ولی بابا 6 روز قبل از به دنیا امدنش رفت زندان ووقتی برای اولین بار دیدش یازده ماهه بود , وقتی بالاخره از آن زندان لعنتی برگشت او دختر 6 ساله ای بود که مدرسه می‌رفت و از بابا خجالت می‌کشید چون هیچ‌وقت تا آن زمان او را توی خانه و همراه ما ندیده بود. حسرت ندیدن بچگی‌های ما همیشه روی دل باباست , من نمی‌خواهم او با حسرت ندیدن  کودکی نوه‌هایش پیر شود و همه‌ی دنیایش بشود عکس , عکسهای فوری دیجتیالی که هر روز توی میل باکسش می‌بیند.

پ.ن : این نوشته اصلن آن چیزی نشد که می‌خواستم , سه روز است دارم جان می‌کنم بنویسمش , نوشتمش چون زندگی در ایران روز به روز برایمان سخت‌تر می‌شود ویک هفته است به آرش قول داده‌ام بنشینیم جدی در مورد رفتن یا ماندن حرف بزنیم .

شاید هم ادامه‌ی پست‌های ماندن باشد که یک روزی سرهرمس درخواست نوشتن‌شان را داد.یک جور فکر کردن بلند بود  یکی از هزار دلیلی که باعث می‌شود نتوانم تصمیم نهائی را بگیرم, اما یک روز بالاخره باید سبک و سنگین کنم ببینم کدام کفه‌ی ترازو سنگین تر است .

(2) دیدگاه

دسترسی شما به سایت موردنظر امکان‌پذیر نمی‌باشد

مثل هر روز صبح که می‌رسم دفتر, سایت مثقال رو باز کردم که قیمت ارز بگیرم, صفحه‌ی آشنای دسترسی شما به «سایت مورد نظر امکان‌پذیر نمی‌باشد» اومد بالا, دیگه این‌طوری شده که 90 درصد سایت‌هائی که باهاشون سر و کار دارم حاوی مصادیق مجرمانه‌اند و ورودم بهشون ممنوعه. خودم هم در همه حالی مجرمم و خلافش هرگز ثابت نمیشه .تو ذهنم بالا پائین کردم ببینم اعلام نرخ ارز و دلار و قیمت جهانی طلا و نقره چه جوری جزء مصدایق مجرمانه است چیزی به ذهنم نرسید.
نزدیک ظهر به ضرب و زور فیلترشکنی که یک هفته است با کمترین سرعت ممکن کار می‌کنه وارد سایت مثقال شدم نرخ دلار در بازار رسمی 1400 تومن اعلام شده بود. با خوشحالی زنگ زدم به آقای صراف که بگم حواله‌هامون رو بزنه و خلاص‌مون کنه که فهمیدم به تمام صرافی‌ها و فروشندگان ارز و سکه دستور داده شده که نرخ دلار رو 1400 تومن اعلام کنن ولی قیمت واقعی دلار بالای هزار و پونصد وهشتاد تومنه.
بالاخره دستم اومد چرا سایت موردنظر فیلتره دسترسی شما به اون چیزی که حقیقت رو اعلام می‌کنه مسدوده شما فقط باید اون چیزی رو بدونید که ما می‌خوایم.

(۱) دیدگاه

دوش گرفتم قبل خواب و حالا بی‌خواب شده ‌ام. آرش پتو‌ها رابرداشت رفت توی هال خوابید روی تخت پر از لباس است. خانه برای بار هزارم بعد از این که به همدیگر قول داده‌ایم تمیز نگه‌اش داریم ترکیده. برای مرتب نگه‌داشتنش احساس ناتوانی می‌کنم سر کلاس فهمیدم این که یا کارها را خیلی خیلی خوب انجام می‌دهم یا این که اصلا انجام نمی‌دهم از کمال گرائی است. دیدگاه صفر و یک . واقعا انتظار دارید ربطش را به مرتب نگه داشتن خانه بگویم؟

خواهرم آن‌لاین نیست دلم برایش تنگ شده , خیلی تنگ شاید برای این که می‌دانم دور است دو قاره دورتر. تمام 8 ساعتی که من سر کارم او خوابیده بعد که خسته وداغان می‌روم خانه روز او تازه شروع می‌شود. هی به ساعت خودمان نگاه‌ می‌کنم هی 8ساعت و نیم کم می‌کنم ببینم ساعت زندگی او الان روی چند است. این‌ها قابلیت‌های جدیدی است که در خودم کشف کرده‌ام , قابلیت نگرانی برای اعضای خانواده , قابلیت احساس مسئولیت عمیق‌تر نسبت به آن چیزی که قبل‌تر بود به مامان و بابا . قابلیت تمام شب نخوابیدن وقتی خواهرت برای اولین بار تنهائی 17 ساعت پرواز می‌کند.

خوب است که سفر موقتی است خوش‌حالم که زود برمی‌گردد این که هی بخواهی حساب زمان را نگه داری طاقت فرسات ,شاید برای همین است که مامان بچه‌هائی که مهاجرت می‌کنند یک‌هو ساکت می‌شوند دائم دارند توی سرشان حساب می‌کنند که ساعت بچه‌هایشان چند است. الان که باید از خواب بیدار شوند سرحال‌ند؟راحت از رخت‌خواب بلند می‌شوند یا نه؟ بعد هی آن غده‌ی دل‌تنگی توی دل‌شان بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود.

توی سرم , توی دلم غوغاست.

گفتم :4 تومن میدان کتابی. آقای راننده گفت: 5 تومن. گفتم نه یه قدم راهه آقا 4تومن بیشتر نمی‌دم. گفت بیا بالا. سرد بود . موبایلش زنگ خورد گفت: 2 میلی‌متر؟ 2 میلی‌متر رشد کرده؟ دکتر عباسی که دو سال پیش گفت نیم میلی‌متر ؟ نمی‌خواد هیچی از جواب ام آر ای به مامانت بگی…… . نه نگو چقدر غصه بخوره. …….چی کار می‌کنم بابا؟ مشغول گدائیم. هیچی به مامانت نگیا.

گوشی را که قطع کرد دست چپش را گذاشت روی سرش . لهجه‌اش شیرازی بود . خواستم بگویم شوهر من هم شیرازی است , نگفتم .

آرش گفت دور اگزوز اتوبوس نوشته بودند : دودش تو چشم حسود. پسرک چهار پنج ساله‌ی گل‌فروش اما دویده بود پشت اتوبوس دستهایش را گرفته بود سمت دود و خودش را گرم کرده بود.

بایستید روی زمین, حالا آرام , ارام از لگن خم شوید به سمت زمین , با مچ دست ,ساق پاهایتان را بگیرید , پشت صاف , سینه‌ها روی ران پا, سر روی ساق , لگن عمود به سمت سقف.  نفس روان. این حرکت ضد افسردگی است. این‌ها را خانوم مربی یوگا می‌گوید.

دائم باید دولا شوم روی پاهایم سر رو به زمین.

نوشتن دیدگاه

گاهی هم لازم داری خودت را بغل کنی و هی زیر گوشش بگوئی عادت می‌کنی , عادت می‌کنی , عادت می‌کنی.

نوشتن دیدگاه

خسرو شکیبائی در نقش رضای خانه‌ی سبز رو می‌کرد به مهرانه ترابی در نقش عاطفه‌ی خانه‌ی سبز و می‌گفت دیدن اشک مرد طاقت می‌خواد عاطفه. من اما فکر می‌کنم دیدن اشک رفیق چه مرد و چه زن طاقت بیشتری می‌خواهد وقتی کاری از دستت بر نمی‌آید جز در آغوش کشیدن.

(۱) دیدگاه

.آقای مدیر گفت : مشکل شما اینه که سکوت می‌کنید خانوم

دستهایم را فرو کردم در محلول نرم کننده و آب گرم , دخترک که وقتی می‌خندید چشمهایش یک‌دفعه تابه‌تا می‌شد گفت: یه فکری کردم برای ناخون‌هات فرنچ ساده نمی‌کنم سنگ‌فرشی خوبه؟سرم را تکان دادم یعنی باشد. گفت دوست نداری بگو. خندیدم .. دست‌های فرنچ سنگ‌فرشی شده را گرفتم جلوی آرش ,خوشگله؟آره .به نظر خودم مضحک بود.

 مشکل شما اینه که سکوت بی‌جا می‌کنید خانوم.چرا وقتی حق با شماست اعتراض نمی‌کنید؟ سکوت بی‌جا قد حرف بی‌جا مضره .

من و سکوت؟ من و اعتراض نکردن؟کی انقدر عوض شدم؟

دکتر گفت نسلی که توی جنگ به دنیا آمد همیشه ترس از دست دادن دارد. نسلی که این روزها به دنیا می‌آید نسل ناامیدی می‌شود نسلی که فکر می‌کند هر‌چه تلاش کند چیزی عوض نمی‌شود.

سایه‌ی پاهائی با من توی خیابان می‌دوند .من اعتراض کردن را بلد بودم . چه شد؟

نوشتن دیدگاه

از گودر- به بهانه‌ی عاشورای دردناک 88

مامانم پای تلفن زار زد که من فقط شما دوتا رو دارم برگردید. خانوم میان‌سال زیر پل حافظ بی این که بدونه مامان پای تلفن چی گفته نگاه کرد تو چشمای من و خواهرم و گفت برید خونه مامان‌تون چشم به راهه. بعد از 3 ساعت و نیم دویدن اشک اور خوردن, شعار دادن رسیدیم خونه مامان‌بزرگ به دیگ های نذری . مامان با اشک بغلمون کرد . بابا با افتخار نگاهمون کرد . مامان بزرگ نفس کشید و گفت سال دیگه 2 کیلو بیشتر گوشت می ریزم توی خورش نذر کردم سالم برگردید.

یکی به من بگه مامان این بچه هائی که دیروز برنگشتن مگه چند تا بچه داشتن .مگه کسی تو خونه منتظرشون نبود مگه براشون نذر نکرده بودن سالم برگردن؟ یکی به من بگه به چه جرمی به چه گناهی؟

(۱) دیدگاه

از گودر 1

گاهی آدم برمی‌گردد پشت سرش را نگاه می‌کند , فکر می‌کند در 22 سالگی خیلی بچه بوده خیلی کوچک بوده خیلی کارهای احمقانه کرده و بعد به این نتیجه می‌رسد که آدم 22 ساله هنوز خیلی بچه است.
بعد یک‌شبی مثل امشب می‌ماند بین زندانیان سیاسی 30 سال پیش. دخترهائی که کوچکترینشان 19 ساله و بزرگترینشان 25 ساله بوده‌اند و چند تائیشان مادر. یکی نوزاد 5 ماهه را گذاشته پشت درو آمده تو- 24 ساله-. یکی دیگر- 22 ساله- توی زندان بچه اولش را زائیده , نوزادش شده عروسک دخترهای همبند اما بعد از یک ماه منتقل شده به بیرون زندان . فکر می‌کند به مادر 22 ساله, به جدائی به دوری به پستان‌های پر شیر , به درد به صدای گریه‌ خفه شده در پتو و از خودش خجالت می‌کشد

نوشتن دیدگاه

آ‌ن‌وقت‌ها که گودر بود , غر که داشتم , شادی خیلی عظیمی که داشتم , عشقم که قلمبه بود یا دلم می‌خواست حرفی بزنم که نمی‌خواستم جلوی چشم همه باشد و دوست داشتم فقط یک عده آدم که دست‌چینشان کرده‌ام بخوانند صفحه‌ی نوت گودرم را باز می‌کردم و می‌نوشتم. روزمرگی‌هایم مال نوت گودر بود و اینجا برای نوشته‌های جدی‌تر , حالا بعد از این یک ماهی که دیگر گودر نداریم  , دلم برای نوشتن تنگ شده , تراوشات ذهنیم هم انگار به صفر رسیده , دلم می‌خواهد چراغ وبلاگم روشن بماند , شاید دوباره شروع کنم از زندگی و روزمره نوشتن . از طرف دیگر روزی که گودر مرد ‌یک‌هو به خودم آمدم و دیدم نوت‌هائی نوشته‌ام توی گودر که دوستشان داشته‌ام و حالا دیگر ندارمشان , دوستان دست به دست هم دادند و بخشی‌ از نوت‌هایم پیدا شد , حالاتا تلاش من برای نوشتن به نتیجه برسد تمام شهامتم را جمع می‌کنم و از نوت‌های گودرچند تائی را می‌گذارم اینجا شاید که چراغ وبلاگ هم روشن ماند.

نوشتن دیدگاه

گودر

یه موقعی بود فکر می‌کردم وقتی بزرگ شدم ,یه فیلم می‌سازم اسمشو می‌ذارم گودر بعد همه‌ی فیلمم میشه زندگی یه عده آدم که وسط دغدغه‌های زندگی , وسط ناامیدی مطلق , وسط تنهائی و بی‌کسی مهاجرت , توی یه فضای مجازی آدم‌های شبیه خودشون روپیدا می‌کنن , از رو نوشته‌ها با هم دوست می‌شن , عاشق می‌شن واقعی می‌شن. و دنیای مجازی میشه همه دلخوشی‌شون.

فکر می‌کردم یه فیلم می‌سازم از آدم‌های گودری و هیچ وقت به پایان گودر فکر نکرده بودم به دردی که تموم شدنش داره و ترسی که باز شدن یه صفحه‌ی جدید بدون حضور آدم‌های آشنا تو وجودت میندازه.

خداحافظ گودر دوست داشتنی.

نوشتن دیدگاه

از رابطه‌ی » صمیمانه‌ی» خود محافظت کنیم

اریک برن و کلائود اشنایدر که از استاید علم TA یا همون تحلیل رفتار متقابل هستند، معتقدند که یکی از راه‌های پایداری و ثبات روابط، چه رابطه‌ی پارتنرشیپ و چه رابطه‌ی دوستانه‌ی معمولی، نوازش دادن است. نوازش یا Stroke کانال‌های مختلفی داره. می‌تونه کلامی، حسی، لمسی یا از طریق نگاه کردن باشه. رابطه‌ا‌ی سالم و پایداره که هر سه تا Ego State  بالغ و والد و کودک در اون نوازش بگیرند از طرف مقابل. در بعضی از رابطه‌ها مثل رابطه‌ی شما و همکارتون یا شما و رئیستون اگر نوازشی رد و بدل بشه نوازش بالغ به بالغه. اما تو رابطه‌ با پارتنر، معشوق و همسر هر سه تا Ego state باید درگیری نوازشی داشته باشند. رابطه‌ای که یک طرف، کودک یا بالغ سالم و فعالی نداشته باشه و فقط از طریق والدش نوازش بده و بگیره، رابطه‌ی سالمی نیست. در اصطلاح بهش می‌کن رابطه‌ی مرضی. معمولا کسی که والد قوی داره با کسی وارد رابطه می‌شه که رفتاری کودکانه داره. این دو نفر از طریق این دو تا Ego   State  به هم نوازش مثبت و منفی می‌دن. به این رابطه می‌گن چسبندگی. اگر یک طرف این نوع رابطه شروع کنه به خودشناسی یا کم کم بقیه Ego state ها رو فعال کنه رابطه از شکل قبلی درمیاد و معمولا تموم میشه چون نوازشی دیگه صورت نمی‌گیره.
همون‌طور که در بالا گفتم رابطه‌ی سالم ‌رابطه‌ایه که هر دو نفر رابطه از طریق هر سه Ego State به هم نوازش بدن نوازش بالغ به بالغ، نوازش کودک به والد و بالعکس. یکی از مهمترین نوازش‌ها نوازش کودک به کودکه. حالا نوازش کودک به کودک چه مدلیه؟ نوازش کودک به کودک انجام یک‌سری کارهای مفرح و شاد با همدیگه‌است که کودک طبیعی (natural child)  ازطریق اون ارضا بشه. مسافرت رفتن، آشپزی کردن، فیلم دیدن، بازی کردن و از همه مهمتر سکس، نوازش کودک به کودک به حساب میاد. رابطه‌ای که از همه نظر خوب باشه ولی دراون طرفین رابطه با هم سکس نداشته باشن یا بلد نباشن با هم شاد و خوش‌حال باشن و کارهای مفرح دونفره انجام بدن حتما شکست می‌خوره. ممکنه شکست خوردن تو بطن رابطه اتفاق بیافته و آدم‌ها سال‌ها، اصلن تا لحظه‌ای که برن تو قبر کنار هم زندگی کنن ولی رابطه‌ای که توش نوازش کودک به کودک قطع بشه همزیسیته و پارتنرشیپ نیست. اگر می‌خواهید که خوب و شاد زندگی کنید از سکس و رابطه‎‌ی «صمیمانه» تون محافظت کنید و بهش بیشتر از هر چیز دیگه‌ای اهمیت بدید.

نوشتن دیدگاه

نوزدهم شهریور

تو تنها تکیه‌گاهی برای خستگی‌هام
تو می‌دونی چی‌ می‌گم
تو گوش می‌دی به حرفام.

تصمیم برای با تو بودن , بهترین تصمیم زندگی من است تا ابد.

نوشتن دیدگاه

صلح

این پست را باید یک ماه پیش می‌نوشتم , نشد , ام‌شب میان های وهوی و رقص و آواز مهمانی فکر کردم , باید بنویسم از صلح , از صلح حاکم بر جهانم بعد از سی سالگی.

نمی‌دانم خاصیت سی سالگی است یا آرامش بعد از طوفانی است که حاکم روح و روانم بود پس از پائیز هشتاد و هشت. هر چه هست من به آرامش رسیده‌ام و آشتی کرده‌ام با خودم , با آدم‌های دورو برم و با جهان .

یک بار وسط صحبت با دوستانی امین, از دهانم پرید که من گاهی توی آینه نگاه می‌کنم و به خودم می‌گویم ازت متنفرم.دوستانم با تعجب نگاهم کردند و پرسیدند تو؟ بله من. حالا اما بعد از همه‌ی آن کشمکش‌ها سولماز توی آینه دیگردشمن من نیست , سولماز توی آینه رفیق من است , خودِ خود من که دوستش دارم با همه‌ی نقص‌ها و کاستی‌هایش.پذیرفتمش و باور کرده‌ام تغییر و گام برداشتن به سوی بهتر شدن از همین پذیرش شروع می‌شود.

سولمازی که دوستش دارم , حالا دیگر خودش است ,بی نقاب, و جهانش امن است. امن ِ امن.

(۱) دیدگاه

The one when Solmaz turns thirty

اولين دقايق سي سالگي‌است ، سي ساله شدن بر خلاف حواشي و حرف‌هائي که بقيه پشت سرش مي‌زنند و آن همه کلي بازي جوئي و مانيکا ، خوب است. خوب و دوست داشتني و آرام .

خسته و خواب آلودم از مهماني تولد سي سالگي .حرف‌هائي هست که بايد بنويسمشان بماند براي فردا..

(۱) دیدگاه

پنج‌شنبه 23 تیر

روی شکم خوابیده‌ام روی تخت روبروی لپ تاپ , مگسی ,بین پرده و شیشه‌ی اتاق خواب گیر افتاده و تلاش مذبوحانه‌ای می‌کند برای خروج. چای و نبات و بیسکوئیت خورده‌ام که سر درد ناشی از فشار پائینم تمام شود که هنوز نشده.باید بروم آرایشگاه اما هنوز وقت نگرفته‌ام , چند شب پیش به احسان گفتم دچار بحران سی سالگی شده‌ام , چیز و شعر محض ,بحران سی‌سالگی؟ یک مرگیم هست اما ربطی به سی ساله شدن ندارد. به این سوی چراغ ندارد.دلم بچه می‌خواهد و همان‌قدر که دلم بچه می‌خواهد , بچه نمی‌خواهد ملغمه‌ی عجیبی شده‌ام که فکر می‌کنم تحلیلش از عهده‌ی هیچ‌کس بر نمی‌آید. خاله‌ام رفته بود سفر یک عالم کفش ولباسِ سرهمی و پتوی نوزاد آورده برای من. نگاه می‌کنم به لباس‌ها و دلم برای نوزاد غنج می‌زند , فکر می‌کنم به بویش و دلم ضعف می‌رود در همان لحظه به خودم می‌گویم برو بابا تو را چه به بچه داشتن , نه صبر داری نه تحمل .آن پیام کامل باش درونی هم پدر بچه را در می‌آورد . بچه بیاورید که چه اصلا. اینجا؟ کم خودتان بدبختی کشیدید توی این مملکت ؟ یکی دیگر را بیاورید همه‌ی آن ها را از نو بکشد؟ لباس ها را کادو بده به دوست‌های حامله‌ی دور و برت و خلاص. یک ساعت بعد , فیلمی می‌بینم در فیس بوک از بچه های خوشگل شش‌هفت ماهه توی آب , توی بغل مامان‌هایشان و بغض می‌کنم. حال مزخرفی است.
یک ماه مانده به سی‌سالگی بچه می‌خواهم و نمی‌خواهم و دلم برای آرش تنگ شده.
این همه آدم این همه سال چطور انقدر راحت بچه دار شدند؟.

(3) دیدگاه

ماندن

بیا دوباره دلیل بیاوریم برای ماندن سر‌هرمس جان. ماندن در تنها نقطه‌ای روی کره‌ی زمین که وظیفه‌ی پلیسش زل زدن به لباس آدم‌هاست و تعیین رنگ و تنگی وگشادیش وقتی جائی دیگر ,دسته‌جمعی تجاوز می‌کنند به زنان.
بیا دوباره دلیل بیاوریم برای ماندن , ماندن در جغرافیائی که در آن مرز آزادی‌های فردی روز‌به‌روز تنگ‌تر می‌شود.

دوباره بنویس از ماندن امیر‌حسین. ماندن برای دیدن روز خوب پیروزی وقتی 19 زندانی سیاسی یک هفته است لب به غذا نزده‌اند و هیچ‌کس ,کاری نکرده.

بیائید دوباره دلیل تراشی‌کنیم , شاید این‌بار قانع شدم به ماندن ,نرفتن.

(۱) دیدگاه

در ستایش مشاوره با متخصص

تو همه‌ی دنیا مشاورها برای این که اجازه‌ی مشاوره دادن داشته بشن ,سالی یکی دوبار خودشون تراپی می‌شن .چرا ؟چون باید آدم‌های سالمی باشن از نظر روانی تا مشکلات خودشون رو پروجکت نکنن روی بیمار . حالا ما چی کار می‌کنیم؟ وقتی مشکل داریم وقتی یه مسئله‌ای و حواشیش خیلی اذیتمون می‌کنه به جای پیش مشاور رفتن , میریم پیش یه دوست که ازهمه نظر قبولش داریم , باهاش حرف می‌زنیم و کمک می‌گیریم .دوست ما هر چقدر خوب هر چقدر دوست داشتنی , هر چقدر مهربون , مسائل و مشکلات خودشو داره. بعد چه اتفاقی می‌افته ,یه کلمه حرف ما اونو یاد یه مشکل خودش می‌اندازه بعد با شبیه سازی و بزرگ نمائی مشکل خودش روی ما به نتایجی در مورد ما می‌رسه که خیلی وقت‌ها نه تنها کمکی نمی کنه بلکه از مسیر اصلی هم منحرفمون می‌کنه. درسته که پیش مشاور رفتن هزینه داره و مشاور خوب و با استاندارد پیدا کردن کار راحتی نیست اما مشاوره گرفتن امنیت روانی ایجاد می‌کنه , امنیتی که با هیچی عوضش نمی‌کنی.

پی‌نوشت : منظورم این نیست که آدم درد دل نکنه که دوست و رفیق خوب برای همین وقت‌هاست , برای وقتی که غصه وغم داری و می‌خوای با حرف زدن و به اشتراک گذاشتن غصه بار روی دوش خودتو کم کنی. منظورم وقتهائی که به جای درد‌دل, مشاوره می‌گیری و می‌خوای دوستی که خیلی قبولش داری مشکلتو حل کنه و کمک بده بهت.

نوشتن دیدگاه

سی‌ام خرداد

من تازه از راه رسیده بودم ندا. گیج, ‌منگ, پربغض. به هق‌هق افتاده بودم توی بغل آنا و آزاده , که آرش بی‌هوا فیلم رفتن تو را گذاشت. خون فواره زد توی صورتت و دنیا سیاه شد .

حق ما که تمام روزهای قبل , آرام و بی‌شعار خیابان‌های شهر را پیاده رفته بودیم و رایمان را خواسته بودیم آن نبود.حق تو و آن چند صد نفر دیگر مثل تو ,که رفتند آن نبود.

اینجا مثل پارسال , مثل هرسی خردادی که از این به بعد می‌آید به یاد تو دخترجان و به یاد آن‌ها که ما رفتنشان را ندیدیم شمعی روشن است.

نوشتن دیدگاه

هدی صابر به دلیل شوک قلبی ناشی از اعتصاب غذا درگذشت

یک روز هم بالاخره تاریخ می‌نویسد از استیصال , استیصالِ نسل ما وقتی خبر فاجعه پشت‌ سر هم می‌رسید.

نوشتن دیدگاه

بیست و دوم خرداد

از همه چیز آن روز لعنتی پر‌رنگ تر , تصویر آن لحظه‌ای است که انگشتهای جوهری را وی کردیم , لبخند زدیم رو به دوربین وعکس گرفتیم. شبش دیوانه‌سازها , امید را بلعیدند و شادیمان را به کابوس گره زدند. دیگر هیچ‌کدام‌مان جرات نگاه کردن به عکس را پیدا نکردیم.

نوشتن دیدگاه

هاله سحابی دختر مهندس سحابی بر اثر حمله نیروهای امنیتی در مراسم تشعیع جنازه پدرش جان سپرد.

کاش قدرتش را داشتم که خرداد را از روی تمام تقویم‌ها پاک کنم.خرداد برای من تا همیشه به رنگ مشکی است.

* طرح از miss.par3oos

(۱) دیدگاه

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد

ما به خرداد پر از حادثه عادت داشتیم پیر‌مرد. عادت داشتیم اما نه این‌طور , رفتن تو تا ابد آتشی است بر دل.

نوشتن دیدگاه

نوزدهم اردیبهشت یک‌هزار و سی‌صد و هشتاد و نه خورشیدی

اما اون که مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زنده است.

نوشتن دیدگاه

تا صبح خواب دیده بودم که رفته‌ای خواب گورستان دیده بودم و وقتی بیدار شدم , گلویم و فکم در می‌کرد از فریاد‌هائی که نتوانسه بودم توی خواب بزنم. چون به خیال خودم باید رعایت زنت و مادرت را می‌کردم. یادم آمد که قبل خواب آرش گفته بود با برادرت حرف زده و گفته حالت خوب نیست و ضریب هوشیاریت روی 4 است و باید خودمان را برای هر اتفاقی آماده کنیم. حالا که دیگر بیداری بود و تنها بودم و قرار نبود رعایت آدم‌های نزدیک‌ترت را بکنم به هق هق افتادم روی تخت.دیوانه شده بودم و فکر‌می‌کردم اگر قرار بود بروی چرا در همان تصادف 5 سال پیش نرفتی. چرا ماندی که ازدواج کنی و حالا یک دختر 2 ساله داشته باشی که یک ماه و نیم تمام است سراغت را می‌گیرد .فکر کرده بودم به خود دو ساله‌ام که بابایش یک شبه ناپدید شد , اذیت شد ,غصه دار شد و شکست و از همان دو سالگی بزرگ شد . فکر کردم به غیبت ده ماهه‌ی بابای خودم و بعدتر دیدنش پشت شیشه , لاغر , تکیده  و بعد نبودن 6 ساله‌اش. به زخم‌هائی که نبودن پدر به دختر دوساله‌ می‌زند جوری که تمام بزرگ‌سالی ترس از دست دادن داشته باشد.
تمام روز سرجنگ داشتم با تو , با  خودم ,با دنیا ,با کائنات با همه ,که غروب آرش زنگ زد و خبر داد که چشمانت را باز کرده‌ای چند دقیقه , و دست و پایت را هم تکان داده‌ای.
هومان جان من , رفیق قدیمی! به خاطر هیچ‌کس نه , به خاطر دختر دوساله‌ات بیشتر تلاش کن .

(۱) دیدگاه

یک جائی هست در فیلم عروسیمان که فیلم‌بردار می‌رود سراغ آدم‌‌هائی که می‌داند برای ما خیلی مهم‌ند و دوستشان داریم و ازشان می‌خواهد از ما حرف بزنند. یکی ازاین آدم‌ها توئی . من هروقت این قسمت فیلم را می‌بینم گریه‌ام می‌گیرد هومان , به خاطر آن احساس نوستالژیک , چون تو از روزهای کانون می‌گوئی و روزهای کانون برای من ازعزیزترین روزهای زندگیند. نخواه که من دیگر جرات نگاه کردن به فیلم عروسیم را هم نداشته باشم.

نوشتن دیدگاه

باز آ چو گل در این بهار

صبح زود رفت , یک‌جور سفتِ محکمی , بغلم کرد و توی گوشم گفت خیلی مواظب خودت باش که دلم برای صد‌هزارمین بار به خاطر داشتن و بودنش قرص شد. ساعت هشت و پنج دقیقه, بعد از یک عالم کلنجار رفتن با خودم بیدار شدم . مانتوی کرم پوشیدم با روسری قرمز, و کیف قرمز را که آزاده برایم از سفر به بلاد کفر خریده کجکی انداختم روی دوشم. پیاده راه افتادم به سمت شرکت و دیدم دارم دیوانه می‌شوم از این بهار. (دیوانگیِ این‌جا دیوانگی‌ خوب است.) یا من تا به حال لذت بردن از بهار را بلد نبوده‌ام یا بهار امسال اصلا یک چیز دیگر است. آخر آسمان هم انقدر آبی , برگ درختان هم انقدر سبزِ, هوا هم انقدر ملس.

با این که هومانمان هنوز به‌هوش نیامده و روزهایمان به شدت در بیم و امید می‌گذرد و با این که خیلی چیز‌ها سرجای خودشان نیست , این بهار سرشارم کرده از انرژی تا این حد که فکر می‌کنم جا‌به‌جا کردن کوه هم ممکن است.

من اصلا آدمِ آفتاب و روزهای بلندم ,من را ببرید یک جا زندگی کنم که پائیز و زمستان نداشته باشد , آسمان خاکستری و روز کوتاه نداشته باشد آن‌وقت من هم قول می‌دهم این‌جا دیگرخبری از بداخلاقی و غرغر نباشد.

 

* تیتر از ترانه‌ی جاوید بنان است خطاب به رفیق قدیمی

(۱) دیدگاه

تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه‌ها و دریاها را گریستم
ای پری‌وارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد! ــ
حضورت بهشتی‌ست
که گریزِ از جهنم را توجیه می‌کند،
دریایی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.

 

 

تولدت مبارک معشوق ِ جان به بهار آغشته‌ی من.

(۱) دیدگاه

سفرنامه 5

بيست و نه اسفند هشتاد و نه(2)

خدا خدا کردنمان براي تاخير، نتيجه داد. اما نه آن‌قدر که باعث شود سال تحويل روي عرشه کشتي و روي آب باشيم. وقتي ما رسيديم ، عرشه‌ي طبقه اول پر شده بود . منتظر مانديم تا با آسانسور ماشين بر ،ماشينمان را ببرند روي عرشه‌ي طبقه دوم. تا ماشين را پارک کرديم صدائي از بين نرده‌هاي عرشه و يک 206 سفيد صدايمان زد که داداش بالا جا نيست بيا همين جا کنار ما بساطت را پهن کن.  دو تا پسر جوان و يک دختر جوان چادريند .رفتم يک دور بالا و روي عرشه طبقه‌ي سوم را ديدم جاي سوزن انداختن نبود به توصيه‌ي همسفر مشهدي عمل کرديم ، هنوز ناشيم در سفر اين مدلي زير انداز نياورده‌ام . به جاي زير انداز پتوي سبک مسافرتي را پهن کرديم کنار نرده‌ها. کم کم دارند لنگر کشتي را  بالامي‌کشند . آرش برايم نحوه‌ي لنگر کشيدن ، ول کردن طناب‌ها و چيزهاي ديگر را توضيح مي‌دهد ، من خيلي حواسم نيست ، حواسم به اين است که چقدر دوستش دارم چقدر خوشبختم که دارمش و گاهي فراموش مي‌کنم .

همسفرهاي مشهديمان مشغول راه انداختن بساط قليانند لوله‌ي داخلي قليانشان خراب شده و کام نمي‌دهد دنبال يک چيزي هستند که درستش کنند ،چشمشان مي‌خورد به لوله‌ي کپسول آتش‌نشاني و در کسري از ثانيه مي‌برندش براي قليان. من و آرش هنوز شبيه يک علامت سوال گنده‌ايم که بقيه‌ي لوله پرت مي‌شود توي دريا. حالا نوبت روشن کردن زغال‌ها روي پيک نيکي است ، حالا که کشتي راه افتاده باد با سرعت فراواني مي‌پيچد روي عرشه ، زغال‌هاي روشن پرت مي‌شوند بين ماشين‌ها و من منتظرم هر آن باک يکي از ماشين‌ها بترکد. قائله با عصبانيت زن جوان پايان مي‌گيرد ، پسرها اما هنوز غش ، غش مي‌خندند.

انگار نه انگار که تا چند ساعت پيش در حال پختن از گرما بوده‌ايم حالا باد سرد مي‌خورد توي صورتهايمان ، همسفران مشهدي پتو تعارف مي‌کنند به اضافه آجيل و شيريني.  نور ماه که بعدا فهميدم بزرگترين قرص ماه چند سال اخير بوده است روي درياي مي‌رقصد ، همسفر‌ها حالا موسيقي گذاشته‌اند با صداي بلند. قرار مي‌شود به بزن و برقص که بعد از چند دقيقه با مخالفت بقيه‌ي مسافران پايان مي‌گيرد. در حال غش کردن از خوابم باد سردي هم که توي صورتم خورده باعث شده سردرد بگيرم.مي‌روم توي ماشين صندلي را مي‌دهم عقب و مي‌خوابم ، چشم که باز مي‌کنم رسيده‎‌ايم به کيش. هنوز 1 ساعت به تحويل سال مانده. وسايل هفت سين را مي چينم توي کاسه‌هاي کوچک و مي‌گذارم روي داشبورد خيلي طول مي‌کشد که نوبت به پائين بردن ماشين ما برسد.

پايمان که به خشکي و جزيزه مي‌رسد هنوز چهل دقيقه وقت داريم تا سال جديد. تا انتخاب کنيم که کجا سال را تحويل کنيم باز همه چيز مثل همه‌ي سال‌تحويل‌ها هول هولکي مي‌شود نمي‌رسم روبان‌هاي سبز را که براي دور سبزه و درو مچ‌هايمان آماده کرده بوديم از توي چمدان بردارم. به اسلکه که مي‌رسيم صداي ني‌انبان ،دمام و کف و سوت به گوش مي‌رسد. وسايل هفت‌سين را مي‌چينم روي شن و  کنار دريا در حالي که دست آرش را گرفته‌ام و هيچ چيز نمي‌خواهم جز سلامتي خانواده ام و هومان سال تحويل مي‌شود.

بوسه‌هاي خوشمزه ، صداي رقص و آواز و سال نو کنار آب . مبارک و سبز .

نوشتن دیدگاه

سفرنامه 4

بيست و نه اسفند هشتاد و نه (1)

از روي نقشه‌ حساب کرديم و ديديم اگر شب کرمان بخوابيم ،خيلي راه‌ مي‌ماند تا  بندر عباس و بندرلنگه ، با توجه به اين که بايد ساعت 8 سوار کشتي شويم و قبلش بايد ماشين را کاپيتاژ کنيم  قرار شد، برويم سمت سيرجان.

از توي راه بالاخره موفق شدم شماره‌ي هتل جهانگردي سيرجان را پيدا کنم ، يک اتاق يک تخته داشت با سرويس اضافه . بهتر، آدم‌هائي هستند در دنيا که قدر خوابيدن دونفره توي تخت يک‌نفره را مي‌دانند.

صبح گرسنه بودم در حد بنز ، مربا به حد وفور روي ميز بود اما خبري از کره نبود . يا مي‌خواستند مرباها خورده نشود يا رسم سيرجاني‌هاست که مربا و پنير مي‌خورند. همين‌ها را به آقاي گارسون خوش اخلاق که گفتم ميز پر شد از کره. همه خوب و خوش‌اخلاقند ، نا‌سلامتي روز عيد است.

ساعت هشت و نيم بود که راه افتاديم سمت لنگه هوا ابري و باراني است ، وسط آهنگ‌هاي منتخب آزاده يک ترانه‌ي عربي پيدا کرده‌ايم خدا. آرش برايم ترجمه‌اش کرده و تا حالا هزار بار گوش کرديمش اصلن هم قصد عوض کردنش را نداريم اصرار نکنيد لطفا.

جنوب زيبائي‌هاي بي‌همتائي دارد .اگر اين ج.ا نبود اين کشور به پول نفت احتياج نداشت براي گذران اموراتش ، توريست و صنعت توريسم خرج يک ، يکمان را مي‌داد . بندر خمير را که رد مي‌کني به سمت لنگه ، کم کم فاصله‌ي کوه تا دريا مي‌شود کمتر از بيست متر. جاده‌ي باريک که يک طرفش آبهاي خليج فارس است و طرف ديگرش کوه. من که در حال خل شدن بودم از ديدن اين همه زيبائي. پياده شديم و عکس گرفتيم دريا زير پاهايت است و هي دلت مي‌خواهد از روي صخره‌ها با سر شيرجه بزني توي آب.

ساعت حدود 3 رسيديم بندر لنگه ، گرسنه و خسته . آرش از تهران همه‌ي کارهارا کرده . مدارک لازم را از اينترنت پيدا کرده و همه چيز آماده است ، کار کاپيتاژ کردن فقط 5 دقيقه طول کشيد. حالا 5 ساعت وقت داريم براي نهار خوردن ، وسايل سفره هفت سين خريدن و استراحت. غذاي دريائي خورديم . ميگو و ماهي به اضافه‌ي قليه ماهي که اصلا خوشمزه نبود.

تصميم گرفته‌ايم براي اولين بار چادر دونفره‌مان را کنار دريا علم کنيم و بخوابيم. از اين‌هاست که تا از کاور درمي‌آوريش فنرهايش باز مي‌شود و تبديل مي‌شود به يک چادر آماده. هوا بس ناجوانمردانه گرم است . يک ساعت بيشتر نشد که بخوابيم .

حالا چطور بايد چادر را ببنديم؟ ما دو تا را تصور کنيد . من ايستاده‌ام جلوي آرش و عکس کاتالوگ را که نحوه‌ي بستن چادر را به زبان آلماني آموزش داده گرفته‎‌ام جلويش. آرش همان کارها را مي‌کند اما چادر بسته دو برابر کاورش است. من يک جوريم که در تمام کارها به آرش اعتماد کامل دارم ديگر بعد از ده سال با هم بودن خوب مي‎دانم که اگر بخواهد کاري را بکند درست و حسابي انجامش مي‌دهد،خودش اما بعد از نيم ساعت کلنجار رفتن ديگر کلافه شده. يک‌دفعه اما موفق مي‎‌شود خوشحال و خندان به دفعه‌ي بعدي که قرار است از چادر استفاده کنيم فکر مي‌کنيم.

حافظ و آينه سفره‌هفت سين را در دقايق آخر جا گذاشته‌ام تهران. راه مي افتيم توي بازار دنبال سبزه و وسايل سفره هفت سين . نه تنها وسايل را مي‌خريم بلکه موفق مي‌شوم کاسه هاي کوچک شيشه اي بخرم که وسايل هفت سين را تويش بچينيم. ديگر وقت سوار کشتي شدن است خدا ، خدا مي‌کنيم تاخير داشته باشد که سر سال تحويل توي کشتي باشيم.

 

 

جاده بندر خمير به بندر لنگه

خليج فارس ، جاده بندر خمير به بندر لنگه

خليج فارس ،جاده بندر خمير به بندر لنگه

نوشتن دیدگاه

سفرنامه 3

ديشب اتفاق جالبي افتاد ، هوا ديگر تاريک شده بود که داشتيم از شيب کلوت‌ها بالا مي‌آمديم ،ديديم يک پرايد که دو سرنشين دارد آمده‌اند توي شن‌هاي به آن نرمي.آرش از همان پائين به من گفت اينا خلن الان گير مي‌کنن و وقتي ما بهشان رسيديم ديگر گير کرده بودند. سرنشينانش دو پسر خيلي جوان بودند. با اين که خيلي دير بود و ما هنوز معلوم نبود کجا بايد بخوابيم که سر وقت به بندر لنگه و کشتي برسيم ، آرش شروع کرد به کمک بچه ها. تمام سر و مو و لباسهايش شني شده بود اما ماشين از جايش تکان نمي‌خورد .موبايل خود جوان‌ها هم ايرانسل بود و نمي‌توانستند خبر بدهند و کمک بگيرند.خلاصه قرار شد ما برويم و کمک بياوريم از پائين ديده بوديم که پشت چند تا از تپه‌هاي بلند شني چند تا ماشين و خانواده هست. خودمان را بهشان رسانديم و آرش بهشان جريان را گفت آن ها هم در ماشين طناب نداشتند ولي تعدادشان زياد بود و مي‌شد با هل دادن ماشين را بيرون بکشند. مردهاي آن‌ها به اضافه‌ي آرش پياده رفتند سراغ ماشين و من در ماشين خودمان کنار زن‌هاي آن‌ها ماندم.برگشتن آقايان طول کشيده بود که ديدم خانم‌ها شروع کرده‌اند به غر زدن که دير شد و نبايد مي‌رفتند و فلاني تازه کمرش را عمل کرده و اذيت مي‌شود ، من هم نگران شده بودم که آرش چرا نمي‌آيد.زنگ زدم به موبايلش و ديدم جو خيلي صميمي است و صداي بگو و بخند ،بلند. گفت حدس بزن چي شده؟ يکي از آقايوني که آوردم کمک پدر يکي از اين بچه‌هاست که گير کردن.

من خوش و خرم گوشي را قطع کردم و به خانم‌ها اطلاع دادم ، حالا از من اصرار از آن‌ها انکار که ما کس ديگه‌اي همراهمون نبوده و ما فکر کرديم همراه شما هستن کسائي که گير کردن و اصلن کار آقايان ما اشتباه بود که رفتند. من ديگر چيزي نگفتم چند دقيقه بعد ديدم خودشان به شک افتاده‌اند و مي‌خواهند زنگ بزنند که موبايل‌هايشان آنتن نمي‌داد دردسرتان ندهم ، بالاخره با موبايل من زنگ زدند و ديدند بله بچه‌هاي آقائي که ميزبانشان بود در کرمان ، راه افتاده‌اند پشت سرشان که بهشان برسند که گير مي‌کنند در شن‌ها و موبايل‌هايشان آنتن نميداده و خلاصه بقيه ماجرا. يک‌هو کلا برخوردشان که تا يک دقيقه پيش هي مي‌گفتند اشتباه کرديم عوض شد ، شروع کردند به تشکر که ديديم آرش و بقيه هم ماشين را در آورده‌اند و دارند مي‌آيند بساط تشکر و تعارف که شب در خدمت باشيم به راه بود ديگر.آرش سر تا پا شني هم سوار ماشين شد که برويم يک فکري به حال جاي خواب امشب بکنيم ، جالب است که آقاي پدر به آرش گفته بود :من تازه کمرم رو عمل کردم و وقتي شما گفتي بريم کمک اصلا نمي‌خواستم بيام ولي وقتي گفتي دو تا پسر جونن ، فکر کردم گناه دارن بيام که اومدم ديدم پسرخودمه.

نوشتن دیدگاه

سفرنامه 2

بیست و هشتم اسفند هزار و سیصد و هشتاد و نه

توصیه‌ی من به تمامی عشاق عالم این است که هرزگاهی دونفره سفر کنند.خیلی هم کلیشه , خیلی هم لوس. قبول.ولی به جان خودم همه چیز در وضعیت اصلن یه وضعی می‌باشد.
بر خلاف تصورم, یکی از اتاق‌های پشتی هتل که پنجره‌هایش رو به حوض وآب نما باز می‌شوند نصیبمان نشد. یک اتاق بدون پنجره در طبقه‌ی‌ بالا که به جای پنجره  نورگیر داشت روی سقف, همه‌ی سهم من از این هتل بی‌نظیر بود.به نظر من که ساکنان قبلیش نوکر و کلفت‌های خانه‌ی قدیمی بوده اند.آرش معتقد است خیلی رویم زیاد است که وقتی قرار بوده توی چادر بخوابم, توی هتل به این شیکی خوابیده‌ام و بازغر می‌زنم.

رفتم از شیرینی فروشی حاج خلیفه قطاب و باقلوا بخرم برای سوغات و شیرینی عید خودمان که از خرید پشیمان شدم سوزن می‌انداختی دو سه ساعت بعد به زمین می‌رسید . آن ور خیابان یک حاج خلیفه‌ی قلابی باز شده پرنده پر نمی‌زد درش . باقلواهایش را مزه کردم خوب بود. چند تائی خریدم برای آزی که دیوانه‌ی باقلواست .

شهر خیلی شلوغ بود , خیلی وقت نداریم فردا شب ساعت 8 بلیط کشتی داریم به سمت کیش و امروز حتما باید به شهداد و کلوت‌ها برسیم.راه افتادیم سمت رفسنجان.
ساعت دو رسیدیم ,خیلی دلم می‌خواست رفسنجان را هم بگردیم نشد, رسیدیم که نهار بخوریم و من چند کیلو پسته بخرم. جای آنا خالی هی نگاه کردم به درخت‌های پسته و هی پیش خودم گفتم اواخر تابستان چه سور و ساتی برپاست اینجا . چطور در مقابل خوردن همه‌ی پسته تازه‌ها مقاومت می‌کنند.

بالاخره قبل از تاریک شدن هوا رسیدیم به شهداد و کلوت‌ها.منی که ادعا می‌کنم بلدم احساساتم را بنویسم کاملا خلع سلاحم از بیان این همه زیبائی که دیدم. کویر و این همه زیبائی.انگار آب اقیانوس یک‌هو خشک شده باشد از بالا که نگاه می‌کنی شن‌ها هنوز به نظرت آبیند ….و آن تپه‌های بلند شنی , استوار, مغرور دست نیافتنی.

از من گفتن بروید این زیبائی بکر و بی‌همتا را ببینید کمی آن ورتر هم منطقه‌ی گندم تفتان است . گرم‌ترین نقطه‌ی روی زمین. باورتان می‌شود همین جا توی ایران خودمان.

نوشتن دیدگاه

سفرنامه 1

 

بیست و هفتم اسفند هزار و سیصد و هشتاد و نه

حقیقتش این است که از این که دوتائی سفر می‌کنیم خیلی خوشحالم. من آدم لوس ِ ننری هستم که بسیار از دونفرگی لذت می‌برد . جای خاصی برای خوابیدن نداریم اگر هتل گیر آمد که فبها اگر نه چادر خریده‌ایم یک چادر سبزآبی خوشگل دونفره ودر چادر می‌خوابیم. مقصد اول سفر یزد است فقط برای خوابیدن و خستگی در کردن بعد راه می‌افتیم سمت کرمان و شهداد.

یک هتل سنتی دارد یزد که برای من و آرش یکی از بهشت‌های روی زمین است.دومین سالگرد ازدواجمان رفتیم یزد و کشفش کردیم . از آن خانه‌های قدیمی یزد است که کاربریش را تغییر داده‌اند به هتل, پر است از اتاق , اتاق پشتی و اتاق‌های دور حیاط , اندرونی و بیرونی, صبح با صدای آب فواره‌های کوچک حوض بیدار می‌شوی و ترکیبی است از آرامش ورخوت.  حالا خیلی معجزه آسا امشب اتاق خالی دارد و اولین شب سفر را به جای چادر در هتل سنتی مهر می‌خوابیم.

خیلی بی‌خود و بی‌جهت بیست هزار تومان جریمه شدیم برای سرعت غیر مجاز در حالی که سرعتمان حدود 110 بود. قصه اش تکراری است پلیس محترم شتیل شب عیدش را می‌خواست و وقتی زیر بار حرف زور نرفتیم برگه‌ی جریمه توی جیبمان بود.

نوشتن دیدگاه

می‌دانم و مطمئنم که اولین نوشته‌ی این وبلاگ در سال جدید خبر به هوش آمدن هومان و سلامتیش است.

سال نو مبارک.

نوشتن دیدگاه

من‌ فکر می‌کنم این که ضریب هوشیاریت از 2 رسیده به 7 یعنی این‌که تصمیم گرفته‌ای برای ماندن بجنگی.من مثل همیشه نشانه‌های کوچک را بهانه ‌می‌کنم برای دل‌خوشی و تصمیمت را به فال نیک می‌گیرم.

زودتر خوب شو رفیق قدیمی.

نوشتن دیدگاه

داشتم کار می‌کردم به گمانم که زنگ زدی و گفتی قرار است داماد شوی. میان خنده و شادی من گفتی حدس بزن اسمش چیه و من بی معطلی گفتم نکند سولماز؟ و اسم دخترک زندگی تو هم شد سولماز.
هومان , سولماز تو, امروز خیلی بی تابی کرد پای تلفن. هومان سولماز‌ِ تو, تو را زنده و سالم بالای سر تابان‌تان می‌خواهد. رسمش نیست پدر کسی باشی, عزیز کسی و پسر یک کس دیگر و بخواهی این‌طور بی‌ملاحظه بروی. خواهش‌ می‌کنم از آن کمای لعنتی , از آن اتاق عمل و از آن بیمارستان نفرین شده, سالم بیرون بیا. التماس می‌کنم.
.

(۱) دیدگاه

we will survive this

از جائی که من نشسته‌ام حالا دیگر به جای قطره‌های باران , دانه های درشت برف پیداست.
من از بچگی به این معروف بوده ام که با یک غوره سردی و با یک مویز گرمی می‌کنم, حالا هم همینطور است اتفاقات یک بعد از ظهر بارانی آخر زمستان تبدیلم ‌می‌کند به آدمی که دنیا برایش تمام شده در حالی ‌که صبح غرق احساس خوش‌بختی بوده‌است. بعد دوباره ,قدم زدن در زیر باران , بستنی قیفی با طعم شکلات تلخ خوردن و همراهی و حرف زدن با آرش , آرشی که خبر خوشش پای تلفن مژده‌ی تِنجه* زدن سبزه‌هاست , حالش را بهترمی‌کند.
یک جائی وسط فصل 3 گریز آناتومی وقتی مردیت روی تخت اورژانش با مرگ دست و پنجه نرم‌ می‌کند , ایزی به کریستینا و جرج می‌گوید مطمئن است مردیت خوب می‌شود چون به اتفاقات خوب باور دارد. چون معتقد است باور داشتن به اتفاقات خوب همان چیزی است که خوشبختی را باعث می‌شود. ** ( نقل به مضمون )
حالا حکایت من است با زندگی, در اوج گریه , ناامیدی و احساس ناتوانی ,باز یک چیزی ته دلم روشن است .باز معتقدم که از سر می‌گذرانم ,روی پا می‌ایستم و دوباره زندگی با من راه می‌آید گواهش اصلن همین برف امروز.

دلم خوش است به سال نو , به سال تحویل روی آب , به سبزه‌ها , به روشنائی و به روبان‌های سبز……..

بهار 90 مبارک.حواستان هست ؟ 30 ساله می‌شوم.

* تنجه: جوانه به لهجه‌ی شیرازی

** I believe that believing we survive is what makes us survive.

نوشتن دیدگاه

8 March

روز زن برای من شاخه‌های گل و کارت‌های نوشته‌ شده با دست‌خط باباست که از همان کودکی , دخترانگی‌, زنانگی و انسانیتم را ستود.

روزتان مبارک , شیرزنان سرزمین ِمادری من.

نوشتن دیدگاه

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

نوشتن دیدگاه

تولدت مبارک سهراب جانم

عزیزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌
عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست‌.

هوشنگ ابتهاج

(2) دیدگاه

شد 22 سال تمام.22 سال تمام که برگشته‌ای. هر چقدر هم خودت 4 اسفند را دوست نداشته باشی. هر چقدر هم خودت نخواهی برای سالگرد آزادیت هدیه بخریم. من یادم نمی‌رود که 22 سال پیش حوالی همین روزها خانه بوی رنگ گرفت و تر و تازه شد برای برگشتن تو.یادم نمی‌رود ظهر پنج شنبه‌ای را که کیف به دوش از در دبستان بیرون آمدم ودائی را دیدم که آمده دنبالم تا با هم برای استقبالت جلوی مجلس بیائیم. یادم نمی‌رود که نشاندنتان روی آسفالت تا آخرین زرهایشان را هم بزنند. یادم نمی‌رود که دویدم سمتت و آن زنجیرهای کذائی را ندیدم و خوردم زمین. یادم نمی‌رود که گریه نکردم و تو دلت ریش شده بود. یادم نمی‌رود که نشستم توی بغلت زیرآافتاب, بعد از 6 سال که همیشه در آن اتاق لعنتی با موکت های کثیف خاکستری می‌نشستم.یادم نمی‌رود, حتی با این که خوب می‌دانستم خوشبختی‌مان چیزی کم دارد چون تو آمده‌ای و آن دو نفر دیگر نه.
سالگرد آزادیت مبارک بهترین بابای دنیا.

(۱) دیدگاه

می‌دانی صانع روزی که سهراب رفت حال من خیلی بد شد خیلی بدتر از روزی که ندا آن طور جلوی چشمهای‌مان رفت.اما از دوشنبه که تو رفته‌ای از دیشب که صدای برادرت را شنیده‌ام احساس خفگی می‌کنم. مرگ تو و محمد با آن موهای وحشی, مرا هزار برابر بیشتر از مرگ سهراب شکسته.داغدارم و بیشتر از غمگین بودن عصبانیم.از این به بعد هر کس هر جا از مظلومیت حسین بگوید , من یاد تو می افتم یاد تو و لهجه کردی برادرت که جنازه‌ات را می‌خواست.

(۱) دیدگاه

دشوار زندگی هرگز برای ما بی ‌رزم مشترک آسان نمی‌شود.

نوشتن دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.