<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>به همين سادگي</title>
	<atom:link href="http://baarraan.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://baarraan.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Wed, 18 Nov 2009 09:57:23 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='baarraan.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/10d92c9092766c360f35e5eac31e5c2f?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>به همين سادگي</title>
		<link>http://baarraan.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title></title>
		<link>http://baarraan.wordpress.com/2009/11/18/457/</link>
		<comments>http://baarraan.wordpress.com/2009/11/18/457/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 09:49:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>solmaz</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baarraan.wordpress.com/2009/11/18/457/</guid>
		<description><![CDATA[دقیق یادم نیست اول یا دوم راهنمائی بودم که جنگ بوسنی با صربها و کشتار مسلمانان خبر اول تمام بخشهای خبری ایران بود. یک بار بخشنامه ای آمد مدرسه برای مسابقات داستان نویسی که موضوع داده بودند برای داستان .یکی از موضوعات هم ,همین جنگ بوسنی بود. بی اختیار شروع کردم به نوشتن در مورد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=457&subd=baarraan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>دقیق یادم نیست اول یا دوم راهنمائی بودم که جنگ بوسنی با صربها و کشتار مسلمانان خبر اول تمام بخشهای خبری ایران بود. یک بار بخشنامه ای آمد مدرسه برای مسابقات داستان نویسی که موضوع داده بودند برای داستان .یکی از موضوعات هم ,همین جنگ بوسنی بود. بی اختیار شروع کردم به نوشتن در مورد بچه های بوسنی . داستانم هنوز نصفه نیمه بود که یک روز توی راه خواندمش برای دوست و همکار بابا که آن روزها در غیاب بابا که شهرستان کار میکرد مرا می رساند مدرسه . ماشین را پارک کرده بود کنار در مدرسه و به داستانم گوش می داد تمام که شد خم شد و سرم را بوسید تا آن لحظه اصلا فکر نمی کردم کار خاصی کرده ام خوب یک داستان ساده معمولی بود.<br />
داستان کوتاهم در مدرسه در استان و در کشور اول شد جایزه اش را هم از دست مصطفی رحمان دوستی گرفتم که اصلا دوستش نداشتم.<br />
داستان نویسی بعد از آن برایم آسان بود پیش دانشگاهی که بودم وقتی همه داشتند می زدند توی سر خودشان برای کنکور داستانی آمده بود توی سرم که نمی توانستم ننویسمش ,شخصیتهای داستانم مدتها بود با من زندگی کرده بودند دوستشان داشتم می خواستم بنویسمشان . من هم شروع کرده بودم به نوشتن , سر کلاس وقتی معلم درس می داد زنگ تفریح من فقط می نوشتم و می نوشتم .دوستهایم هر بار که از نوشتن دست می کشیدم می پریدند روی دست نوشته های خط خطی و کج و معوجم و تا آنجا که نوشته بودم می خواندندش. داستانم را دوست داشتم خیلی زیاد اما بزرگتر ها که خواندنش گفتند شخصیت پردازی ضعیفی دارد و آدم هایش زیادی سیاه و سفیدند .<br />
این روزها که داستانم را می خوانم پرت می شوم به رویا های یک دختر 17 ساله . هنوز داستان را دوست دارم اما خودم هم خنده ام می گیرد از بعضی دیالوگ ها از دنیای سیاه و سفیدی که ترسیم کرده بودم . هنوز فکر می کنم اگر رویش کار کنم فیلم نامه خوبی می شود و می شود از رویش فیلم ماندگاری ساخت.<br />
فکر می کنم چرا بعد از 11 سال هیچ وقت دوباره دست به قلم نشدم برای نوشتن ؟ چرا هیچ سوژه ناب خوبی پیدا نمی کنم برای نوشتن. دلیلش شاید این است که دیگر خیال پردازی نمی کنم شاید از قضاوت شدن می ترسم شاید می خواهم کار بزرگی کنم . هر چه هست دلم برای دختر 11 , 12 ساله ای تنگ است که بدون این که به جایزه به تشویق به کار بزرگی انجام دادن فکر کند داستان نوشت .</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/baarraan.wordpress.com/457/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/baarraan.wordpress.com/457/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/baarraan.wordpress.com/457/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/baarraan.wordpress.com/457/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/baarraan.wordpress.com/457/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/baarraan.wordpress.com/457/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/baarraan.wordpress.com/457/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/baarraan.wordpress.com/457/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/baarraan.wordpress.com/457/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/baarraan.wordpress.com/457/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=457&subd=baarraan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baarraan.wordpress.com/2009/11/18/457/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">solmaz</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://baarraan.wordpress.com/2009/11/14/453/</link>
		<comments>http://baarraan.wordpress.com/2009/11/14/453/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 09:32:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>solmaz</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baarraan.wordpress.com/?p=453</guid>
		<description><![CDATA[پسر عمویم و دوست دخترش چهار پنج سالی است که با هم زندگی می کنند , حالا تصمیم گرفته اند ازدواج کنند و دنبال کارهای عروسینند, رفته اند آزمایش خون و بهشان گفته اند باید در کلاسهای آموزش روابط جنسی و تنظیم خانواده شرکت کنند . باید قیافه ما را بعد از شنبدن این خبر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=453&subd=baarraan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:right;">پسر عمویم و دوست دخترش چهار پنج سالی است که با هم زندگی می کنند , حالا تصمیم گرفته اند ازدواج کنند و دنبال کارهای عروسینند, رفته اند آزمایش خون و بهشان گفته اند باید در کلاسهای آموزش روابط جنسی و تنظیم خانواده شرکت کنند . باید قیافه ما را بعد از شنبدن این خبر می دید همه پخش زمین ازخنده و همه مشغول ارائه راهکار برای خروج از این بحران کلاس رفتن. اولش قرار شد که بچه ها بروند و از معلم کلاس درخواست کنند کمی استراحت کند و آن ها به بقیه کلاس درس بدهند اما بعد قرار گذاشتیم که خودشان را از این خل مشنگ های بی تجربه نشان دهند که تقریبا هیچ چیز نمی دانند و سوال های احمقانه بپرسند شاید کمی تفریح کنیم.</p>
<p style="text-align:right;">از شوخی گذشته مملکته داریم؟</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/baarraan.wordpress.com/453/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/baarraan.wordpress.com/453/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/baarraan.wordpress.com/453/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/baarraan.wordpress.com/453/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/baarraan.wordpress.com/453/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/baarraan.wordpress.com/453/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/baarraan.wordpress.com/453/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/baarraan.wordpress.com/453/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/baarraan.wordpress.com/453/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/baarraan.wordpress.com/453/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=453&subd=baarraan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baarraan.wordpress.com/2009/11/14/453/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">solmaz</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://baarraan.wordpress.com/2009/11/11/450/</link>
		<comments>http://baarraan.wordpress.com/2009/11/11/450/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 06:59:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>solmaz</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baarraan.wordpress.com/?p=450</guid>
		<description><![CDATA[می خواستم امروز بیایم و برایتان دستور پخت قلیه ماهی را بنویسم , می خواستم برایتان از عروسی پسر عمویم بنویسم و اتفاق های خنده دار قبل از آن می خواستم از زندگی بنویسم از امید اما خبر اعدام احسان فتا* حیان را که خواندم همه چیز رنگ باخت و رفت .
تا کی می خواهند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=450&subd=baarraan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p dir="rtl">می خواستم امروز بیایم و برایتان دستور پخت قلیه ماهی را بنویسم , می خواستم برایتان از عروسی پسر عمویم بنویسم و اتفاق های خنده دار قبل از آن می خواستم از زندگی بنویسم از امید اما<a href="http://mohegh.blogfa.com/post-252.aspx"> خبر اعدام احسان فتا* حیان </a>را که خواندم همه چیز رنگ باخت و رفت .</p>
<p dir="rtl">تا کی می خواهند به کشتن به حذف مخالف ادامه دهند کاش یک عاقل پیدا می شد بینشان که کتاب های تاریخ را ورق می زد و چند جمله ای را می خواند برایشان.</p>
<p dir="rtl">دل و دماغ ندارم دستور پخت قلیه ماهی بماند برای بعد.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/baarraan.wordpress.com/450/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/baarraan.wordpress.com/450/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/baarraan.wordpress.com/450/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/baarraan.wordpress.com/450/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/baarraan.wordpress.com/450/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/baarraan.wordpress.com/450/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/baarraan.wordpress.com/450/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/baarraan.wordpress.com/450/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/baarraan.wordpress.com/450/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/baarraan.wordpress.com/450/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=450&subd=baarraan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baarraan.wordpress.com/2009/11/11/450/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">solmaz</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>راه سبز امید</title>
		<link>http://baarraan.wordpress.com/2009/11/09/%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af/</link>
		<comments>http://baarraan.wordpress.com/2009/11/09/%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 12:01:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>solmaz</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baarraan.wordpress.com/2009/11/09/%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[فکر می کنم آخرین روزی که در سال 88 از ته دل شاد بودم کی بود بعد فکر می کنم  اصلا سال 88 چطور گذشت که انقدر زود رسیدیم به 18 آبان .ذهنم می چرخد و می چرخد تا می رسد به  2 خرداد 88 به ورزشگاه 12 هزار نفری آزادی به همان روزی که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=448&subd=baarraan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p dir="rtl">فکر می کنم آخرین روزی که در سال 88 از ته دل شاد بودم کی بود بعد فکر می کنم  اصلا سال 88 چطور گذشت که انقدر زود رسیدیم به 18 آبان .ذهنم می چرخد و می چرخد تا می رسد به  2 خرداد 88 به ورزشگاه 12 هزار نفری آزادی به همان روزی که خاتمی آمد و میر حسین اصفهان بود و ما چقدر داد زدیم وقتی خاتمی آمد و چقدر گریه کردیم با سر اومد زمستون . همان روز که آناهیتا برایم دست بند و شال سبز خرید از همین دست بندهای سبز پلاستیکی که هنوز هم دستم می کنم و رویش نوشته &#8220;آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا&#8221;.</p>
<p dir="rtl">یا شبهای خیابان ولیعصر ,غش غش خنده هایمان از ته دل وقتی کسی از کنارمان رد می شد و با خنده و ادا و اطوار می گفت توپ تانک طالبی چه دکتر جالبی. یا وقتی خسته از سر کار بر می گشتیم و ماشینی از کنارمان می گذشت که آنتنش روبان سبز داشت و بی هوا دستهایمان بالا می رفت و وی نشان می دادیم به سرنشینانش. یا همان روز زنجیره سبز. یا 20 خرداد که انقلاب تا آزادی را پیاده می رفتیم و هوا گرم بود و آب نداشتیم و آن گل فروشی توی خیابان آزادی شلنگ آب را انداخته بود توی خیابان برایمان و ما چقدر خندیم موقع آب خوردن وهر چقدر به پشت سرمان نگاه می کردیم جمعیت تمام نمی شد و ما دیوانه شده بودیم از این بی شماریمان. یا همان آخرین شب تبلیغات که شهر از بالا تا پائین سبز بود .یا اصلا همان 22 خرداد که صفهای طولانی را دیده بودیم و قند توی دلهایمان آب شده بود و مست پیروزی بودیم  و کنار در حوزه رای گیری عکس انداخته بودیم با دست بند سبز با علامت پیروزی, همان وقت که سهراب بود ندا بود امیر بود کیانوش بود اشکان بود .</p>
<p dir="rtl">فکر می کنم عمر روزهای شادمان چه کوتاه بود که بعد از آن 22 خرداد هیچ کداممان دیگر از ته دل نخندیده ایم .بعد فکر می کنم که زندگی در جریان بوده اما ,که امید بوده و همین امید همین زندگی ما را سر پا نگه داشته است که مثلا آرش یک هفته زودتر از تولدم با یک مهمانی بزرگ جوری غافلگیرم کرده که فقط یک دقیقه از شدت ذوق فریاد می کشیده ام یا این که برای پنجمین سالگرد ازدواجمان رفته ایم عکاسی عکس های خوشگل گرفته ایم و من یک لپ تاپ خوشگل قرمز کادو گرفته ام که مسافرت رفته ایم که برای اولین بار رفته ایم نماز جمعه و وسط خطبه های نماز سوت و کف زده ایم,که 27 شهریور از سر گذرانده ایم و باز هم فهمیده ایم که ما بی شماریم. که ما راه سبز امید را زندگی کرده ایم حتی اگر دیگر از ته دل نخندیده باشیم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/baarraan.wordpress.com/448/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/baarraan.wordpress.com/448/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/baarraan.wordpress.com/448/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/baarraan.wordpress.com/448/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/baarraan.wordpress.com/448/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/baarraan.wordpress.com/448/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/baarraan.wordpress.com/448/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/baarraan.wordpress.com/448/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/baarraan.wordpress.com/448/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/baarraan.wordpress.com/448/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=448&subd=baarraan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baarraan.wordpress.com/2009/11/09/%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">solmaz</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://baarraan.wordpress.com/2009/11/05/445/</link>
		<comments>http://baarraan.wordpress.com/2009/11/05/445/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 09:03:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>solmaz</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baarraan.wordpress.com/2009/11/05/445/</guid>
		<description><![CDATA[پسر جوان را گرفته بودید,درست چند قدم جلوتر از من .شما هیکلی , خشن و مسلح بودید. من توی چشمهای شما نگاه کردم و فریاد زدم ولش کن با صدای بلند چندین بار فریاد زدم ولش کن , صدای فریاد من ,صدای فریاد هموطنان من تو را ترساند نمی دانم با کابل یا تسمه یا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=445&subd=baarraan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>پسر جوان را گرفته بودید,درست چند قدم جلوتر از من .شما هیکلی , خشن و مسلح بودید. من توی چشمهای شما نگاه کردم و فریاد زدم ولش کن با صدای بلند چندین بار فریاد زدم ولش کن , صدای فریاد من ,صدای فریاد هموطنان من تو را ترساند نمی دانم با کابل یا تسمه یا شلاق حمله کردی طرف من , برگشتم که توی صورتم نزنی و تو کوبیدی توی پهلویم. نفسم برید برای چند لحظه دنیا سیاه شد اما فقط برای چند لحظه, چند صدم ثانیه,صدای کف و سوت که از پشت سرم بلند شد, فهمیدم برادرم را رها کرده اید . می دانی من دیگر درد را سوزش را حس نمی کردم تمام شده بود تمام ِ تمام. جایش را شجاعت گرفته بود تمام شدن ترس , ترس از سگ هاری مثل تو . از آن لحظه من جسورتر بودم و هر بار دنبال جوانی دویدید من هم دنبال شما دویدم و فریاد زدم ولش کن. </p>
<p> من چهره تو را به یاد نمی آورم, شاید تو و دوستانت شب به فیلمهائی که ازمان گرفته اید نگاه کنید و با افتخار به رشادتان!! بخندید شاید فکر کنید درد باتون هایتان ما را از به خیابان آمدن دوباره منصرف می کند , اما هر بار که آن کابل کذائی را بلند می کنی تا بر پیکر کسی بکوبی یادت باشد, یادت باشد که داری ترس را در وجودش می کشی و او این بار جسورتر, شجاع تر و با افتخار تر قدم به خیابان خواهد گذاشت . این را هم به خاطر بسپار که هر بار دستهایت را بلند می کنی برای زدن, ترس و نفرتِ وجود خودت هزار برابر می شود و همین ترس, همین نفرت تو رابه زانو در می آورد.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/baarraan.wordpress.com/445/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/baarraan.wordpress.com/445/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/baarraan.wordpress.com/445/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/baarraan.wordpress.com/445/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/baarraan.wordpress.com/445/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/baarraan.wordpress.com/445/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/baarraan.wordpress.com/445/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/baarraan.wordpress.com/445/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/baarraan.wordpress.com/445/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/baarraan.wordpress.com/445/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=445&subd=baarraan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baarraan.wordpress.com/2009/11/05/445/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">solmaz</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://baarraan.wordpress.com/2009/10/24/440/</link>
		<comments>http://baarraan.wordpress.com/2009/10/24/440/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 11:33:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>solmaz</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baarraan.wordpress.com/?p=440</guid>
		<description><![CDATA[چند روز مانده به هجده سالگیم , بعد از آن کنکور لعنتی فائزه زنگ زد کمی خوش و بش کردیم و من ازصدای گرفته اش فهمیدم خبر بدی دارد , خبرش کوتاه بود پریسا تصادف کرده و از بین ما چهار نفر رفته بود . من باورم نمی شد سخت بود باور کنم دوست خل [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=440&subd=baarraan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:right;" dir="rtl">چند روز مانده به هجده سالگیم , بعد از آن کنکور لعنتی فائزه زنگ زد کمی خوش و بش کردیم و من ازصدای گرفته اش فهمیدم خبر بدی دارد , خبرش کوتاه بود پریسا تصادف کرده و از بین ما چهار نفر رفته بود . من باورم نمی شد سخت بود باور کنم دوست خل و چلم که عاشق یک بچه آخوند شده بود دیگر نباشد . دو , سه روز بعد از آن به اصرار مامان و بابا راهی یک مسافرت دسته جمعی دوستانه شدیم به مقصد اردبیل و سفر به قله سبلان . یک اتوبوس آدم بودیم  چهار پنج ردیف آخر شد صندلی جوان ها که از همان اول راه شروع کرده بودند به دیوانه بازی , خواندن و رقصیدن , من حوصله نداشتم , من می خواستم پیش دوستهایم باشم که 3 تائی برای پریسا گریه کنیم عصبانی بودم از دست مامان و بابایم . نشسته بودم ته اتوبوس به گریه کردن , کم کم بچه ها که تقریبا همگیشان از دوستهای بچگیم بودند فهمیدند و همه تلاششان را کردند تا از آن حال و هوا بیرون بیایم.</p>
<p style="text-align:right;" dir="rtl">کم کم با تو هم آشنا شدم صدای خوبی داشتی 2 ,3 باری که بزرگترها شاکی شدند از سر و صدا ترانه های دلکش و مرضیه خواندی برایشان تا جو را تلطیف کنی.</p>
<p style="text-align:right;" dir="rtl">شب را توی همان اتوبوس خوابیدیم و صبح که هوا روشن شد راه افتادیم به سمت قله , یادم نیست ,نمی دانم از کجا شروع شد که همپای من شدی می دانستی که غصه دارم جوری حرف می زدی که فراموش کنم ,به پناهگاه که رسیدیم ظهر بود نهار خوردیم و قرار شد فردا صبح زود به سمت قله حرکت کنیم.</p>
<p style="text-align:right;" dir="rtl">سفر تفریحی بود موقع برگشت ویلا گرفتیم درآستارا شب که شد ما جوانها راه افتادیم کنار دریا. آتش روشن کردیم اولش بزن و برقص بود و بعد خواندن های تو و دوقلوها. تا نیمه های شب کنار آتش نشستیم من هنوز غصه دار بودم و چشمهایم هنوز از اشک پر و خالی می شد کلی برایم حرف زدی از صبر کردن گفتی از تحمل کردن که خودت هم دوستی را از دست داده بودی . گفتی آدم ها با این غصه ها بزرگ می شوند که باید تحمل کنی . از کنارت که بلند شدم یادم آمد سحرگاه تولد 18 سالگیم است .</p>
<p style="text-align:right;" dir="rtl">قبل از ظهر به سمت رشت حرکت کردیم قرار بود مامان اینها برای نهار جمع را مهمان کنند به مناسبت تولد من . از تو چه پنهان کمی دلخور بودم از دستتان که هیچ کدام تولدم را تبریک نگفته بودید نهار را توی رستورانی خوردیم که آلاچیق آلاچیق بود همین که غذا خوردیم صدای قهقه خنده هایتان بلند شد توی یکی از آلاچیق های ته رستوران برایم تولد سور پرایزی گرفته بودید یادم نمی رود که شلوار آرش را پاره کرده و رویش برایم یادگاری نوشته بودید آن تکه پارچه لی را قاب کردم و تا روزی که در 23 سالگی خانه پدری را ترک می کردم از روی دیوار تکان نخورد. همه تان تمام تلاشتان را کرده بودید که فراموش کنم درست یک هفته قبل دوستی را از دست داده ام. کادوی تو اما خاص بود تا صبح کنار آتش نشسته بودی و یک تکه چوب را تراشیده بودی تا رویش تصویری در آوری از آدمی که دهانش باز بود و همه وجودش فریاد.</p>
<p style="text-align:right;" dir="rtl">آن تولد با وجود غم از دست دادن دوست یکی از بهترین تولد های زندگیم شد. از آن سفر به بعد ما کوهنوردهای حرفه ای شدیم , کوههای چند روزه , قله های بلند و تو صبورترین و با تحمل ترین بودی با آن کوله سنگین , تمام راه هم ناز ما دختر ها را  که غرهایمان قطع نمی شد می خریدی و یا کوله یکی دیگر که خسته بود را می کشیدی.</p>
<p style="text-align:right;" dir="rtl">تو همیشه بهترین دوست من بودی یکی از خاص ترینشان. روزی که بعد از 2 سال بی خبری به خاطریک سوء تفاهم, زنگ زده بودی خانه مامان اینها فراموش نمی کنم, تا مامان گفت بگو کی زنگ زده بود بی معطلی اسم تو را گفتم.</p>
<p style="text-align:right;" dir="rtl">چهار شنبه صبح, همین دو روز پیش ,بهت زنگ زدم و کلی حرف زدیم گفتم دل تنگتانیم گفتی ما هم همینطور گفتی با مریم نشسته ایم دوستانمان را فیلتر کرده ایم و دیدیم شما از همه فیلتر ها می گذرید گفتم شما برای ما هم چیز دیگری هستید قرار شد به زودی بیائید تو ساز بزنی و بخوانی و ما کیف کنیم.</p>
<p style="text-align:right;">دیروز که توی فیس بوک لعنتی خبر فوت پدر و مادرت در یک تصادف رانندگی را خواندم خشکم زد تازه یک ساعت از تصادف گذشته بود و من اصلا نمی دانستم باید چه کار کنم نمی فهمیدم یک ساعت بعد از فوت مادر و پدر یک نفر باید چه کار کرد اصلا؟ از شوک که در آمدیم آرش زنگ زد جوری سلام و علیک کرده بودی که همه چی را عادی نشان دهی می خواستی اگر ما نمی دانیم خاطرمان را نیازاری بعد که فهمیدی می دانیم, آه کشیدی. من نتوانستم حرف بزنم .عصر که زنگ زدم بغضت ترکید من بلد نیستم حرفهای  آرام کننده بزنم مجید, همین که گفتی روزبه ( خواهر زاده محبوبت , آن روزها که با هم آشنا شده بودیم 2 سالش بود) توی کماست و با ناله گفتی دعا کن برگرده بغض من هم ترکید من بلد نیستم آرامت کنم من بلد نیستم صبور و محکم باشم من بلد نیستم چوب بتراشم برای نشان دادن این که غصه ات را می فهمم اما می توانم شانه باشم برای گریه هایت می توانم گوش باشم برای شنیدن فریادهایت .این بار صبوری نکن نازنین این بار گریه کن, فریاد بزن که این غم نابودتت نکند. صبوری بس است. اصلا صبوری بد است برای این غم برای این روزهای گند که پشت هم می آیند.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/baarraan.wordpress.com/440/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/baarraan.wordpress.com/440/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/baarraan.wordpress.com/440/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/baarraan.wordpress.com/440/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/baarraan.wordpress.com/440/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/baarraan.wordpress.com/440/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/baarraan.wordpress.com/440/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/baarraan.wordpress.com/440/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/baarraan.wordpress.com/440/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/baarraan.wordpress.com/440/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=440&subd=baarraan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baarraan.wordpress.com/2009/10/24/440/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">solmaz</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>می رم می کشمش راحت میشم</title>
		<link>http://baarraan.wordpress.com/2009/10/21/435/</link>
		<comments>http://baarraan.wordpress.com/2009/10/21/435/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 12:24:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>solmaz</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baarraan.wordpress.com/?p=435</guid>
		<description><![CDATA[نشسته بودیم به چرت و پرت گفتن , مو رنگ کردن و هله هوله خوری در یک لیدیز نایت دلپذیر توی خانه یک دوست دلپذیر, درست راس ساعت 11 بهاران زنگ می زند و می گوید شبکه یک ببینیم. قاعدتا بقیه شب را به گریه کردن می گذرانیم.
 فیلم مستندی است در مورد بهنود شجاعی و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=435&subd=baarraan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:right;" dir="rtl">نشسته بودیم به چرت و پرت گفتن , مو رنگ کردن و هله هوله خوری در یک لیدیز نایت دلپذیر توی خانه یک<a href="http://aloochehkhanoom.blogspot.com"> دوست دلپذیر</a>, درست راس ساعت 11 بهاران زنگ می زند و می گوید شبکه یک ببینیم. قاعدتا بقیه شب را به گریه کردن می گذرانیم.</p>
<p dir="rtl"> فیلم مستندی است در مورد بهنود شجاعی و احسانی که کشته شد. فیلم بعد از اعدام بهنود ساخته شده و گفتگوهایی دارد با خانواده احسان و خانواده بهنود. اول بگویم که من اینجا دیده ها و نظرات شخصی خودم را می نویسم و کامنت دانی این پست باز است برای هر کس که نظر خلافی دارد.</p>
<p dir="rtl"> من توی این فیلم آدم های موجه, صبور و زخم خورده ای دیدم که خانواده بهنود بودند و هنوز شوکه بودند از مرگ فرزند .  من توی فیلم نگاه ساکت و پر از بهت مادر بزرگ پیری را دیدم که قلب انسان را هزار پاره می کند.</p>
<p dir="rtl">من توی این فیلم آدم های عصبانی ( مخصوصا برادر احسان) , زخم خورده و لجبازی را دیدم که از کار خود راضی بودند.</p>
<p dir="rtl">من توی این فیلم زن خوش صحبت , زخم خورده و بخشنده ای دیدم که نه تنها خودش قاتل برادر را بخشیده بود که روی پای اولیای دم کسی که قاتلش سینا پایمرد بود افتاده و سینا را هم از مرگ نجات داده بود. ( هرچند که سینا سرنوشت خوبی نداشت و بعد از آزادی به علت سختی هائی که در زندان و انتظار برای اعدام کشیده بود به بیماری روانی دچار شد و بعد فوت کرد).</p>
<p dir="rtl">کار ندارم که جهت گیری فیلم چطور بود که چقدر تلاش شده بود به همه جوانب این اتفاق بپردازد کار ندارم که این خانم  روانشناس , دکتر فردوسی چقدر احمقانه به این نبخشیدن به این عصبانی بودن حق می داد , چیزی که مرا به شدت تحت تاثیر قرار داد صبحتهای مادر احسان بود که تا قبل از دیشب هرگز به خودم اجازه نداده بودم در موردش قضاوت کنم اما این جمله او که رو به دوربین و با خونسردی هر چه تمام تر بیان شد تقریبا مرا دیوانه کرد و تمام ذهنیتهای من درمورد یک مادر داغدار را به هم ریخت . <strong><em>به شوهرم گفتم بریم تو بکشمش راحت شم . </em></strong>انگار نه انگار راجع به کشتن صحبت می شود انگار نه انگار راجع به کشتن انسان صحبت می شود آن هم جوانی که به شدت آسیب دیده و زجر کشیده است و این همه آدم برای بخشیده شدنش التماس می کنند.  احسان و بهنود به واسطه جوانی و احساساتی بودن در یک نزاع دسته جمعی با یکدیگر گلاویز می شوند و یکی بی قصد و غرض قبلی آن یکی را می کشد. اینجا یک نفر قاتل و دیگری مقتول است و خیلی امکان داشت که جای این دوتا در همان ابتدای امر  عوض می شد چون به هر حال وسط دعوا معمولا حلوا پخش نمی کنند . اما مادر احسان با قصد و غرض قبلی برای خون خواهی فرزند و به قصد کشتن انسانی دیگر وارد زندان اوین می شود  و خودش تصمیم می گیرد تا نقش جلاد را بازی کرده و چهار پایه از زیر پای انسانی دیگر بکشد و عمرش را تمام کند. این جای قضیه برای من توجیه پذیر نیست یک جوان 16 ساله بدون قصد و غرض قبلی جوان دیگری را می کشد و قاتل شناخته می شود  اما زنی با قصد کشتن انسانی دیگر وارد مکانی می شود و چهار پایه از زیر پایش می کشد اورا می کشد به نام قصاص و او قاتل نیست؟</p>
<p dir="rtl"> من آدم هائی که نمی بخشند و تنها راه خنک شدن دلشان را انتقام می دانند درک نمی کنم . درک می کنم که مادر انسان عصبانی باشد از قتل فرزند بی گناهش, درک می کنم که به شدت غصه دار باشد اما درک نمی کنم که چطور کشتن یک آدم دیگر و عزا دار کردن یک خانواده دیگر از شدت غصه و غمش می کاهد چطور کشتن یک انسان دیگر <strong><em>راحتش</em></strong> می کند.</p>
<p dir="rtl">اما در این میان قانونی را که تصمیم برای زنده ماندن و نماندن یک انسان دیگر را به انسانهای زخم خورده , عصبانی و چه بسا غیر موجه می سپارد بیشتر مقصر می دانم.</p>
<p dir="rtl">یک نکته هم راجع به زنی که در آخر فیلم تجربه خودش را از بخشیدن قاتل برادر گفت. این زن گفت من می ترسیدم از این که قاتل برادرم را ببخشم او بیرون بیاید و دوباره توی دعوا آدم های دیگری بکشد من این زن این حس و این ترس را اما درک می کنم و ذات پاک انسانیش را که با صدای نی سینا منقلب می شود و نه تنها قاتل برادر را می بخشد بلکه سینا را هم از مرگ نجات می دهد می ستایم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/baarraan.wordpress.com/435/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/baarraan.wordpress.com/435/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/baarraan.wordpress.com/435/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/baarraan.wordpress.com/435/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/baarraan.wordpress.com/435/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/baarraan.wordpress.com/435/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/baarraan.wordpress.com/435/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/baarraan.wordpress.com/435/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/baarraan.wordpress.com/435/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/baarraan.wordpress.com/435/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=435&subd=baarraan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baarraan.wordpress.com/2009/10/21/435/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">solmaz</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://baarraan.wordpress.com/2009/10/20/433/</link>
		<comments>http://baarraan.wordpress.com/2009/10/20/433/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 13:39:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>solmaz</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baarraan.wordpress.com/?p=433</guid>
		<description><![CDATA[وقتی نیستی ,دختر بچه کوچک نا آرام بی صبری هستم ,بغض آلود.
وقتی نیستی دختر بچه کوچک نگرانی هستم ترسیده ازهر صدا
وقتی نیستی زن آرام بی حرفی هستم در تمنای داشتن تو, بودن با تو.
خانه بی تو ,کم رنگ و ساکت و ساکن است به سلامت برگرد.
 
       <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=433&subd=baarraan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p dir="rtl">وقتی نیستی ,دختر بچه کوچک نا آرام بی صبری هستم ,بغض آلود.</p>
<p dir="rtl">وقتی نیستی دختر بچه کوچک نگرانی هستم ترسیده ازهر صدا</p>
<p dir="rtl">وقتی نیستی زن آرام بی حرفی هستم در تمنای داشتن تو, بودن با تو.</p>
<p dir="rtl">خانه بی تو ,کم رنگ و ساکت و ساکن است به سلامت برگرد.</p>
<p dir="rtl"> </p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/baarraan.wordpress.com/433/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/baarraan.wordpress.com/433/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/baarraan.wordpress.com/433/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/baarraan.wordpress.com/433/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/baarraan.wordpress.com/433/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/baarraan.wordpress.com/433/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/baarraan.wordpress.com/433/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/baarraan.wordpress.com/433/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/baarraan.wordpress.com/433/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/baarraan.wordpress.com/433/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=433&subd=baarraan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baarraan.wordpress.com/2009/10/20/433/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">solmaz</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دلا این یادگار خون سرو است</title>
		<link>http://baarraan.wordpress.com/2009/10/18/%d8%af%d9%84%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%db%8c%d8%a7%d8%af%da%af%d8%a7%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</link>
		<comments>http://baarraan.wordpress.com/2009/10/18/%d8%af%d9%84%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%db%8c%d8%a7%d8%af%da%af%d8%a7%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 11:30:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>solmaz</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baarraan.wordpress.com/?p=429</guid>
		<description><![CDATA[فرق نمی کند مشغول چه کاری باشم , در حال گردگیری , پشت فرمان ماشین , در مهمانی ,سرمست. یا توی خانه مامان اینها مشغول شام خوردن , محال است که محسن نامجو دشتی بخواند&#8221; دلا این یادگار خون سرو است&#8221; و پشت سرش گلشیفته با بغض همین جمله را تکرار کند و  تصویر سهراب [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=429&subd=baarraan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p dir="rtl">فرق نمی کند مشغول چه کاری باشم , در حال گردگیری , پشت فرمان ماشین , در مهمانی ,سرمست. یا توی خانه مامان اینها مشغول شام خوردن , محال است که محسن نامجو دشتی بخواند&#8221; <em>دلا این یادگار خون سرو است</em>&#8221; و پشت سرش گلشیفته با بغض همین جمله را تکرار کند و  تصویر سهراب نیاید جلوی چشمهای من و من نفسم نگیرد و اشک مثل سیل جاری نشود روی گونه هایم .</p>
<p dir="rtl">که غم که غصه ی روزهایی که برما گذشت مثل لرد شراب رسوب کرده توی سلول هایمان که نشسته توی وجودمان که هر ترانه غمناک رمز آلودی همه را به هم می زند و می آورد بالا که غصه که رو آمد دیگر نمیشود پنهانش کرد باید از جائی سر ریز کند.</p>
<p dir="rtl">ما توی همین 3 ماهه ی تابستان  88 بزرگ شدیم, قد بابا بزرگ هایمان قد همه آنهائی که با هر ترانه عاشقانه غمناکی چشمانشان نم می شود , پیر شدیم که پیری به غم و غصه و زخم است .</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/baarraan.wordpress.com/429/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/baarraan.wordpress.com/429/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/baarraan.wordpress.com/429/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/baarraan.wordpress.com/429/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/baarraan.wordpress.com/429/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/baarraan.wordpress.com/429/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/baarraan.wordpress.com/429/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/baarraan.wordpress.com/429/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/baarraan.wordpress.com/429/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/baarraan.wordpress.com/429/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=429&subd=baarraan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baarraan.wordpress.com/2009/10/18/%d8%af%d9%84%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%db%8c%d8%a7%d8%af%da%af%d8%a7%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">solmaz</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نامه جمعی از وبلاگنویسان برای آزادی الپر و سایر اهالی وبلاگستان</title>
		<link>http://baarraan.wordpress.com/2009/10/13/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ac%d9%85%d8%b9%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%d9%84/</link>
		<comments>http://baarraan.wordpress.com/2009/10/13/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ac%d9%85%d8%b9%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 11:39:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>solmaz</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baarraan.wordpress.com/?p=426</guid>
		<description><![CDATA[روزگاری دور و نزدیک در پرسه‌های اینترنتی خود به صفحه‌یی در اینترنت برمی‌خوردیم که در بالای صفحه‌ی آن نوشته شده بود «پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم». علی پیرحسین‌لو از دوستان قدیمی‌مان در وبلاگ‌ستان پارسی نویسنده‌ی این صفحه بود که مانند بسیاری از ما اندیشه‌ها و تفکرات خود را در وبلاگ‌اش بدون پرده‌پوشی و با [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=426&subd=baarraan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>روزگاری دور و نزدیک در پرسه‌های اینترنتی خود به صفحه‌یی در اینترنت برمی‌خوردیم که در بالای صفحه‌ی آن نوشته شده بود «پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم». علی پیرحسین‌لو از دوستان قدیمی‌مان در وبلاگ‌ستان پارسی نویسنده‌ی این صفحه بود که مانند بسیاری از ما اندیشه‌ها و تفکرات خود را در وبلاگ‌اش بدون پرده‌پوشی و با شجاعت می‌نوشت. در گیر و دارهای حوادث بعد از ۲۲ خرداد و در ادامه‌ی بازداشت گسترده‌ی روزنامه‌نگاران و نویسنده‌گان و اهل اندیشه که همه از سر کینه‌توزی و انتقام بود،علی پیرحسینلو یا همان الپر قدیمی وبلاگ‌ستان به همراه همسرش (فاطمه ستوده) بازداشت و روانه‌ی زندان شده است. همسرش در ابتدای امر آزاد شد، ولی علی هم‌چنان زندانی است… اکنون بیش از سه هفته است که علی دوست و همراه قدیمی‌مان زندانی است و در زندان اوین حال و روزگار او از ما و خانواده و همسرش پوشیده است. کسی که بدون پرده پوشی می‌نوشت، اکنون در غباری از بی‌خبری در زندانی نگه‌داری می‌شود که جای و او امثال او آن‌جا نیست. در زندانی که دیگر دوستان وبلاگ‌نویس‌مان‌، هم‌چون محمدعلی ابطحی، هنگامه شهیدی، فریبا پژوه و بسیاری دیگر در بازداشت به سر برده و از کانون گرم خانواده‌ی خود دور هستند؛ برای این‌که اعتراف کنند به ناکرده‌ها، برای این‌که پرونده‌شان مشروعیتی باشد برای دولتی که مشروع نیست، برای این‌که بدون پرده پوشی سخن گفتن در این دیار جرم محسوب شده و سرانجام صادقانه نوشتن و صادقانه زنده‌گی کردن و صادقانه اندیشیدن زندان است و از دیدگاه تمامیت‌خواهان جرم. پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم؛ علی پیرحسینلو مجرم نیست، جای او زندان نیست، بازداشت و زندانی کردن او و بازداشت دیگر دوستان‌مان که اکنون ماه‌ها است در زندان‌اند و زیر فشارهای نامتعارف و غیرقانونی و غیر انسانی، بازداشت همه‌ی ما وبلاگ‌نویسان ایرانی است. پوشیده چه گوییم همینم که هستیم؛ ما جمعی از وبلاگ‌نویسان ایرانی خواهان آزادی علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگ‌نویس‌مان هستیم. ما می‌خواهیم که وی هر چه زودتر نزد خانواده و همسرش بازگردد و پرونده‌سازی و تهمت و افتراها از روی او رخت بربندد. ما وبلاگ‌نویسان ایرانی حضور علی پیرحسینلو در زندان را بر خلاف موازین حقوق‌بشر و رفتاری غیرقانونی و غیرانسانی می‌دانیم. ما خواهان آزادی هر چه سریع‌تر علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگ‌نویس دربندمان هم‌چون هنگامه شهیدی، محمدعلی ابطحی و فریبا پژوه هستیم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/baarraan.wordpress.com/426/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/baarraan.wordpress.com/426/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/baarraan.wordpress.com/426/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/baarraan.wordpress.com/426/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/baarraan.wordpress.com/426/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/baarraan.wordpress.com/426/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/baarraan.wordpress.com/426/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/baarraan.wordpress.com/426/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/baarraan.wordpress.com/426/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/baarraan.wordpress.com/426/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=baarraan.wordpress.com&blog=3776503&post=426&subd=baarraan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baarraan.wordpress.com/2009/10/13/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ac%d9%85%d8%b9%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">solmaz</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>