Don’t be close

یادت باشه ، خود شناسی کردی که یه اشتباه رو چند بار تکرار نکنی. . مرضهای بچگی رو نکن چوب زیر بغلت. بچگی با تمام بدی هاش با تمام اجحاف ش به تو، خیلی وقته گذشته.

Advertisements

Comments (2)

پروژه‌ی یکی از درس‌هایم, مصاحبه با یک کار آفرین و رهبر سازمان بود . فکر کردم چه کسی بهتر از پیرمرد شرکت خودمان, که کارخانه‌ای دارد و تولید می‌کند . مثل همیشه دست‌هایش می‌لرزید از پارکینسون . با هم حرف زدیم از شروع به کار گفت از رشد شرکت از اولین تولید محصول, از شراکت . بعد رسید به یک گردنه‌ی سخت زندگی وقتی یکی از پسرهایش جلوی چشم‌هایش توی کارخانه از بلندی پرت شده بود وخودش به تنهایی رسانده بودش بیمارستان و بچه دو روز بعد تمام کرده بود . از بغض خفه شده بودم . از روزهای تاریک بعدش گفت , از ول کردن کارخانه تا ناامیدی و بعد دوباره از سر گرفتن زندگی , تلاش برای مفید بودن ,برای ایجاد اشتغال . گفت بود برایم که آدم‌های این سازمان ذره‌ای با هم تفاوت ندارند از لحاظ انسانی که فرقی نمی‌کند کارگر بسته‌بندی باشند یا مدیر رده بالا, که احترام همه‌شان یکی است . حرفش عین حقیقت بود  من حتی یک بار ندیده بودم بی‌احترامیش را به کسی که فرقی نمی‌کرد سلام و احوال‌پرسیش با من نوعی یا با آبدارچی شرکت.

دیروز , جشن سالیانه‌ی شرکت بود . برای اولین بار همه حضور داشتند بچه‌های دفتر مرکزی و کارکنان کارخانه , همه . پیرمرد دیر رسید , برنامه شروع شده بود . همین که وارد شد , سالن منفجر شد از صدای کف زدن و تشویق حضار . همه از جا بلند شده بودند و پیرمرد تشویق می‌شد بی‌وقفه به خاطر وجودش به خاطر همه‌ی آن احترامی که داده بود به تک تک آدم‌ها . این بار بغض رها شد . فکر کردم رستگاری یعنی همین .

دیروز اگر می‌شد دست‌های لرزان پیرمرد را می‌بوسیدم .

Comments (3)

بدون شرح

1-      با خواهرم از خیابان آسکارای استانبول سوار اتوبوس خطی شده‌ایم که خودمان را به میدان تقسیم و هتلمان برسانیم , دخترک جوان و زیبایی با لباس شب , موهای شینیون کرده و آرایش غلیظ سوار اتوبوس است با آدم‌های توی اتوبوس حرف می‌زند و آدرس جایی را می‌گیرد, معلوم است که به مهمانی , عروسی یا مراسمی می‌رود , ظاهرش آشکارا با آدم‌های توی اتوبوس متفاوت است , مسافران اتوبوس از پیرند تا جوان . حواس من بیشتر پیش مردان جا افتاده با شکل و شمایلی بسیار عادی و حتی روستایی است, هیچ‌کس به دخترک نگاه نمی‌کند, تنها آدم‌های متعجب شاید فقط من و خواهریم که بعد از چند دقیقه حضور دخترک برایمان عادی می‌شود .

 

2-      عروسی پسرخاله‌م است, روبروی آرایشگاه جای پارک نیست , مجبور می‌شوم ماشین را یک کوچه بالاتر پارک کنم , کارم که در آرایشگاه تمام می‌شود شال‌م را تا روی چشم‌های آرایش شده‌م پایین می‌کشم و زیر رگبار بارانی که تازه شروع شده با سرعت به سمت ماشین می‌روم . هنوز چند قدم نرفته‌م که پیرمردی که جلوتر از من از مغازه خارج شده با صدای بلند می‌گوید » جوووون » . اهمیت نمی‌دهم , پشت سرم راه می‌افتد . عصر جمعه است و خیابان خلوت . عجله دارم زودتر به ماشین برسم . همانطور که پشت سرم می‌آید با صدای بلند کسبه‌ی محل را صدا می‌کند تا آن‌ها را از وجود من با خبر کند , سریع‌تر خودم را به ماشین می‌رسانم , خشم و ناراحتی, با هم دارم . کجای تهرانم ؟خیابان ظفر تقاقطع نفت . حالا که به محیط امن ماشین خودم رسیده‌م حالم بهتر است . می‌رانم به سمت خانه . خیابان شریعتی به سمت شمال . ناگهان متوجه می‌شوم که یک هیوندا بغل به بغل ماشین می‌آید و حرف‌هایی می‌زند,‌آرام‌تر می‌رانم که برود ولی خیال رفتن ندارد . عصبانیم داد و قال می‌کنم حتی فحش می‌دهم اما بدتر می‌کند , می‌زنم کنار پلاکش را بر می‌دارم و شماره صد و ده را می‌گیرم , می‌گویم ماشینی مزاحم شده و شماره‌ش را می‌دهم با احترام صحبت می‌کنند , آدرس دقیق می‌پرسند و نام فامیل مرا . راننده‌ی مزاحم که به موضوع پی برده گازش را می‌گیرد و می‌رود . پلیس به من می‌گوید که رسیدگی می‌شود. با اعصابی خراب به خانه می‌رسم .

 

3-      در ترافیک اتوبان حقانی مردی از قصد فرمان می‌دهد به سمت ماشین خواهرم, زنی هم کنار دستش نشسته است, اعتراض خواهرم باعث می‌شود که مرد دنده عقب بگیرد و بکوبد به ماشین خواهرم , در مقابل عصبانیت و بهت, مرد دیوانه به خواهرم می‌گوید حیف که زنی وگرنه می‌دانستم چطور جوابت را بدهم .

 

4-      باید فصلی از کتاب » بازاریابی بین‌الملل » را که در مورد فرهنگ , سیستم‌های مدیریت و روش‌ها کسب و کار در سراسر دنیاست ارائه دهم . کتاب آمریکایی است و بحثی دارد در مورد تبعیض جنسیتی در کار . من مشغول بیان مصادیق بارز تبعیض‌های جنسیتم در مورد کارکردن زنان. دریافت حقوق کمتر نسبت به مردان , این که به بهانه‌های واهی به سفرهای خارجی برده نمی‌شوند و بیان این که چند درصد از زنان در کشورهای مختلف مدیران ارشد شرکت‌های بزرگند. جالب اینجاست که نروژ با تنها 20% در صدر جدول است . من ادامه می‌دهم که خوشبختانه این رقم‌ها در حال افزایشند که اول از همه صدای اعتراض استادم بلند می‌شود و بعد همکلاسی‌هایم که همه‌شان مردند و یک نفرشان خانوم . اول فکر می‌کنم شاید هم‌کلاسی زن در تیم من قرار بگیرد اما آن‌جایی که اعلام می‌کنم «در دنیای مدرن امروز بعد از 6 ماهگی کودک حتما مادر نباید مسئول مراقبت از کودک باشد و بدیهی است پدر هم باید به اندازه‌ی مادر در کارهای کودک شریک باشد » به من می‌خندد , تمام امیدم از دست می‌رود . میان بحث تنهایم و باورم نمی‌شود در کلاس فوق لیسانی یکی از بهترین دانشگاه‌های دولتی کشور باید چک و چانه بزنم سر این که مرد تنها به خاطر شرایط فیزیولوژیکش برتری ندارد به زن برای انجام شغل‌هایی مثل قضاوت و تنها وظیفه زن , طبخ غذا و بچه بزرگ کردن نیست . استادم می‌گوید که فلسفه‌ی نئو فمنیست‌های جهان عقاید من را رد می‌کند با این حال من به خاطر شرایط حاکم برزنان کشور حق دارم که انقدر روی عقایدم پاشاری کنم ولی این که زنان دارند درصد بیشتری از مدیریت ارشد را در سرار دنیا شاهد می‌شوند خیلی هم جای خوشحالی ندارد و همین است که بنیان خانواده به هم ریخته .

 

راستی روز زن( مادر ) اسلامی – ایرانی مبارک .

 

 

 

 

 

Comments (2)

تهران -3

پسرک یازده دوازده ساله است با صورت گرد و موهای کوتاه کوله پشتی مدرسه روی شانه هایش: خانوما ! آقایون که از سر کار میان بوی بد پاشون همه جای خونه رو میگیره . میدونم خیلی سختتونه . راه حل داریم براتون . فرمولش دست منه . از این قطره های بوگیر بخرید بریزید تو کفششون . بخت داره در خونه تون رو میزنه . از مغازه نخرید دو هزار تومن از من بخرید . هزار تومن .اون هزار تومن اضافه پول کرایه مغازه است که میدین به مغازه دار .به اقتصاد خانواده کمک کنید .
زن یک نوزاد 6 ماهه در آغوش بند دارد همراهش پسر ده ساله با فرم مدرسه. از کنار پسرک می گذرد و مثل بقیه لبخند میزند ، کیسه های کوچک را از کیف بزرگ در می آورد: آدامس تریدنت سه هزار و پونصد تومن ، مسواک 5000 تومن ، نخ دندون 1000 تومن .
چشمهای نوزاد گرد و هوشیار است.

Comments (1)

تهران-2

سی وشش هفت ساله است با ابروهای تتو کرده. هردو دستش را با مچ بند بسته است . محافظ حرارتی کنترل ، چسب دوقلوی همه کاره و تقویم نود و سه میفروشد هر عدد هزار تومن: ایشالا که نودو سه سال خوبی باشه براتون . سال اسبه ،میگن اسب نجیبه سال خوبی میشه . نود و دو که سال خوبی نبود.

نوشتن دیدگاه

تهران -1

دندان‌های جلویش افتاده بود با مادر جوان و لاغرش وارد واگن شد , توی دستهای کوچکش یک جعبه بود پر از انگشترهای کوچک بچه‌گانه قبل از مامانش گفت : خانوما انگشترهای رنگی دارم , برای دخترهای خوب , برای اونایی که غذاشون رو تا آخر می‌خورن , برای دخترهایی که دست به گاز و برق نمی‌زنن وقتی مامانشون خونه نیست , برای اونایی که حرف مامانشون رو گوش می‌کنن .

نوشتن دیدگاه

.

یکی از احمقانه‌ترین جملات حکیمانه‌ای که من در زندگی زیاد شنیدم  جمله‌ی معروف آن کس که می‌خندد هنوز خبر فاجعه را نشنیده است‌ه. چیزی که زیاد دور و برم می‌بینم ارزش گذاشتن و اعتبار دادن به حال بد و افسرده بودنه . که یعنی هرچی حالت بدتر باشه روشنفکرتر و عمیق‌تری و اونی که می‌خنده و حالش خوبه و تمام تلاشش لذت بردن از زندگیه نفهم و احمقه . این که وقت کردیت دادن به آدم‌ها بهشون بگیم که خیلی هم خوبه که افسرده و داغونی و این طبیعیه به نظر من فقط و فقط مشروعیت بخشیدن به غم و غصه‌ایه که به خاطر وجود انواع و اقسام ناکامی‌ها داریم و خیلیش هم به صورت ناخودآگاه تو وجودمونه و ما از مواجه شدن باهاشون و حل کردنشون به هزار و یک دلیل فرار می‌کنیم.
من هم قبول دارم که زندگی سخته و ته تهش رو که نگاه می‌کنی بی‌معنیه ولی چرا ما تلاشمون رو نکنیم برای معنی دادن بهش .برای بهتر گذروندش ؟ چه کاریه دائم حال خراب داشته باشیم و انواع و اقسام ژست‌ها رو هم در توجیه حال خراب بگیریم ؟
من به شخصه شعر در آستانه‌ی شاملو وقت فکر کردن به زندگی تو گوشمه و می‌خوام آخر قصه‌ی من هم همین باشه :

فرصت کوتاه بودو سفر جانکاه بود اما یگانه بود و هیچ کم نداشت .

Comments (2)

Older Posts »